راه دشوارآزادی -حسن بهگر

معرفی کتاب-

نلسون ماندلا پس از بيست وهفت سال زندان درسال ۱۹۹۰ درسن هفتاد و‌دوسالگی آزادی خودرا بدست آورد و زمام اختيار حکومتی را دردست گرفت و ملتش را بسوی آزادی رهنمون شد.


او باوجود اينکه مدتی اسلحه دردست داشت خودابتکار گفتگو با دولت آپارتايد را بعهده گرفت .


کتاب «راه دشوارآزادی»‌که به کوشش خانم مهوش غلامی به فارسی برگردانده شده حاوی تجربيات گرانقدری است‌. برای من شخصاًپس از «خاطرات نهرو» آموزنده ترين خاطره‌ی سياسی بوده است که درطی زندگی خوانده‌ام‌بااين تفاوت که ماندلا سرفصل جديدی ازشکل مبارزه‌ی مسالمت آميز را گشوده است. کتاب باصداقتی تحسين آميز نوشته شده و برای ما ايرانيان‌که تاکنون شاهد انتشار ده‌ها زندگی‌نامه‌از فعالين سياسی و دولتمردان خود بوده‌ايم که هيچ يک‌حاضرنيستند ذره‌ای گناه و يا‌خطای خود را برگردن بگيرند(برای نمونه خاطرات کيانوری) آموزه‌ای ديگر دارد.‌او بحق پس از گاندی و مصدق يک رهبراخلاقی ديگر برای جهان ما بشمارمی آيدکه برای مبارزه با استعمار و بدست آوردن‌آزادی و‌برابری انسان‌ها‌از شرق بپا‌خاست.


نلسون ماندلا فرزند رئيس قبيله تمبو روز ۱۸ماه ژوييه سال ۱۹۱۸به دنياآمد. درمراسم شانزده سالگی او که رئيس بزرگ سخنرانی می‌کردکلماتی بگوش او خوردکه نمی‌خواست بشنوداما‌تا‌اعماق دلش نفوذ کرد،‌اوگفت «اکنون پسران جوان، ثروتمند و زيبای‌ما، گلهای قبيله‌ی خوسا، غرورملت ما‌در‌اينجا نشسته اند. ما مراسمی را به پايان رسانده‌ايم که به آنها وعده‌ی مردشدن می دهد، اما من در اينجامی گويم که اين وعده وعده ای پوچ و‌خيالی است وعده‌ای است‌که هيچگاه نمی تواند عملی شود چون ما مردم خوسا و همه‌ی سياهان آفريقای جنوبی ملتی شکست خورده هستيم. ما درکشورخود اسير‌و برده هستيم‌. ما در‌خاک خود مستاجر و بدون زمين هستيم. مااز داشتن هرگونه قدرت و کنترلی بر‌سرنوشت خود‌درسرزمين محل تولدخودمحروميم».


«..هيچکس نمی‌خواست کلماتی را که آن روز از زبان‌او جاری بود،‌بشنود. می دانم که خودم نمی‌خواستم اين کلمات را بشنوم‌. اين سخنان‌او به جای آن که مرا تحريک کندموجب غم و اندوه من شد. من اين کلمات را به عنوان اظهارات ناسزای مردی نادان می‌دانستم که قادربه تقدير از ارزش تحصيل و فوايدی‌که سفيدپوست‌ها برای کشورمابه ارمغان آوده بودند نبود و اظهارت او را ردمی کردم».


«امابدون آن که دقيقاً بفهمم چرا، سخنان او بزودی شروع به تاثيرگذرای من‌کرد. او تخمی را کاشته بود و با‌وجودی‌که من اجازه دادم اين تخم مدتی طولانی نهفته بماند، اما سرانجام رشد‌و نمو خودرا شروع کرد. بعدها متوجه شدم که مردنادانی که آنروز درآن جمع بود،‌من‌بودم‌ نه‌رئيس‌مليگ کيلی».(راه دشوارآزادی _نلسون ماندلا_برگردان مهوش غلامی _فصل اول کودکی رويه های ۴۴_۴۳)


اودرسال ۱۹۴۲‌زمانيکه‌در يک دفترحقوقی کارمی‌کرد در ژوهانسبورگ کارگران آفريقای جنوبی را از قوم‌های گوناگون در يک مجتمع اتحاديه کارگران مشاهده می‌کند«اين مجتمع در‌واقع جامعه‌ای چندقومی و چندزبانی درآفريقای جنوبی‌مدرن و شهری بود. افرادی از قبايل و اقوام مختلف نظير سوتو، تسوانا، وندا، زولو، پدی، شانگان نامبيا،‌موزامبيک،‌سواحلی، و‌خوسا‌ساکنان اين مجتمع را‌تشکيل می‌دادند. تعدادی به زبان انگليسی حرف می‌زدند، اما‌زبان رايج مخلوطی از زبان های مختلف بودکه بزبان فاناگلو معروف بود.‌درآنجامن نه تنهاشاهدخصومت های قومی و شعله ورشدن آن بودم، بلکه حس‌دوستی و رفاقتی را‌می‌ديدم‌که‌می‌توانست‌بين افرادمختلف به وجودآيد». (همانجارويه ۱۰۸»


در‌آنجاملکه يکی از قبيله‌ها هنگام بازديد از آنجا با او بزبان محلی حرف می زند ولی او نمی فهمد.«او‌با‌ناباوری به‌من نگاه کرد و‌بعد به انگليسی گفت «توچه رهبر و وکيلی هستی که زبان مردم خودت را‌نمی فهمی؟


من پاسخی برای اين سوال نداشتم..‌من ناآگاهانه به تقسيمات و جداسازی قومی که دولت سفيدپوست مشوق آن‌بود تن داده بودم و زبان قوم وخويشان خودرا نمی‌دانستم. بدون آشنايی به زبان، نمی توان با مردم حرف زد و منظور آنها‌را درک کرد، نمی توان در‌اميدها و‌آرمان‌های آنهاشريک بود. تاريخ آن‌قوم را فهميد شعرشان را ستود يا از‌آوازهايشان لذت برد. بارديگر پی بردم‌که اقوامی متفاوت با‌زبان جداگانه نيستيم. بلکه يک قوم هستيم و زبان های متفاوت داريم».(همانجارويه ۱۰۹)


چندی بعد او به‌ملی‌گرايان آفريقايی پيوست «..کمونيست‌هامعتقدبودند که‌آفريقايی‌ها بيشتر به عنوان يک‌طبقه‌‌ی اقتصادی و نه يک نژاد موردظلم و ستم واقع شده‌اند اما‌ما اين نظريه را ردکرديم و‌اضافه کرديم‌که لازم است يک جنبش آزدايبخش ملی مقتدر زيرپرچم ملی‌گرايی‌آفريقايی و‌به‌رهبری خود‌آفريقايی‌ها به وجودبياوريم». (همانجا_ رويه ۱۴۶)


درآغاز‌سال۱۹۵۰‌‌او‌به‌عضويت‌کميته‌اجرايی‌ملی درکنگره‌ملی آفريقا�ANC(�African National Congress) انتخاب می شوداو به مسئوليت خود آگاه است: «از برخی‌جهات عنصرناراضی بودن آسان‌تراست چون درآن صورت شخص هيچ مسئوليتی ندارد. من به عنوان کميته اجرايی می بايست استدلال‌های مختلف را می سنجيدم و تصميم گيری می‌کردم‌‌و خود‌را برای انتقاد شورشيانی مثل خودم آماده می‌کردم »(همانجا_رويه ۱۵۴)


{برگزاری «روزاعتراض ملی»‌نخستين تلاش کنگره ملی آفريقا برای اجرای اعتصاب سياسی درسطح ملی بود و نسبتاًموفقيت آميز بود. درشهرها اکثرکارگران درخانه ماندند و مغازه داران سياهپوست مغازه ها‌را بازنکردند...«روز‌اعتراض ملی» روحيه‌ی مارا تقويت کرد، مارا متوجه قدرتمان کرد و هشداری برای‌دولت مالان بود که از اين پس ما در‌مقابل آپارتايد ساکت نمی‌مانيم. از آن زمان، ۲۶ژوئن به روزی تاريخی درمبازرات آزاديخواهانه تبديل شده و دراين جنبش آزاديبخش به عنوان «روز آزادی»‌ درنظرگرفته می شود}(همانجا_ رويه ۱۵۵)


«بتدريج از مخالفت او‌با‌کمونيسم کاسته می‌شود و از آن جانب دبيرکل حزب کمونيست و‌از‌اعضای کميته اجرايی‌کنگره‌ملی به او‌می‌گويد«نلسون چرا بامامخالفت هستی؟ ماعليه يک دشمن مشترک می‌جنگيم. ماقصدنداريم برکنگره‌ی ملی آفريقا سلطه پيداکنيم‌. مانيزدرهمان چارچوب ناسيوناليسم آفريقايی فعاليت می‌کنيم».(رويه ۱۵۶)


«يک باردوستی ازمن پرسيد چگونه می توانم آرمان خوديعنی ناسيوناليسم آفريقايی را با اعتقادات ماترياليسم ديالکتيک وفق دهم. از نظرمن بين اين دو هيچگونه تضادی وجودنداشت. من دردرجه‌ی اول يک ناسيوناليست آفريقايی بودم که برای آزادسازی خوداز حکومت اقليت و بدست آوردن حق کنترل سرنوشت خودمبارزه می‌کردم.‌امادرعين حال، آفريقای جنوبی و قاره آفريقا بخشی از دنيای بزرگ بودمسايل ماضمن آنکه مسايل خاص ما ومتفاوت از ديگران بود، اماکاملاً هم بی‌مانند نبود و فلسفه‌ای که اين مسايل را دريک چارچوب تاريخی و بين المللی قرارمی داد،‌از نظرما ارزشمندبود.»(رويه ۱۵۸)


درعمل کنگره به اين نتيجه می رسد که بايد يک کنوانسيون ملی برای نوشتن «منشورآزادی» تشکيل گردد کنگره از مردم برای نوشتن اساسنامه ياری خواست و اطلاعيه‌هايی درشهرک‌ها و روستاهای تمام کشور انتشاردادند و‌در آن‌از مردم پرسيدند: «اگر می‌توانستيد قانون را شما بنويسيد چه می‌کرديد؟ چگونه می‌توانيد آفريقای جنوبی را به‌سرزمين خوشبختی برای همه‌ی مردم آن تبديل کنيد؟»(رويه ۲۲۶)


نتيجه قابل تامل بودبه نحوی که ماندلامی نويسد:‌«مايه‌ی شرمساری بود که ببينيم چگونه اين پيشنهادهای مردم معمولی اغلب از نظرهای رهبران آنها به مراتب جلوتربود. تقاضايی‌که‌بيش از همه‌مطرح شده بود ايده‌ی يک نفر_يک رای بود. همچنين همه اين ايده را تاييد می‌کردند که کشوربه تمام افرادی تعلق داردکه آن را خانه خودمی دانند»(۲۲۷)


پليس به‌محل برگزاری کنگره حمله کردولی «منشورآزادی به‌مشعل بزرگی‌برای روشن کردن راه مبارزات آزاديبخش تبديل شد»‌‌ماندلادر‌دسامبر۱۹۵۶دستگير و‌زندانی می شوداو شرح می‌دهد که چگونه بايک ترانه محلی همه آزاديخواهان اعم از چپ و راست به هيجان می آيند و می‌رقصند«ناگهان ديگرهيچ فرد خوسا يا زولو، هندی يا آفريقايی،‌راستگرا‌‌يا‌چپگرا، رهبرسياسی يا مذهبی وجودخارجی نداشت. ما‌همه ملی‌گرا وميهن دوست بوديم که عشق به تاريخ مشترک ما، فرهنگ کشور ومردم ما آنها را به هم پيوسته‌بود».(رويه ۲۶۴)


دادخواست با‌اتهام سرنگونی دولت عليه نمايندگان کنگره تنظيم شده بودامادرعمل دولت عقب نشينی کردو سرانجام متهمين به قيدضمانت آزادشدند.


باوجودآنکه‌حکومت آپارتايد بسياروحشی است ولی‌ماندلا و يارانش نهايت استفاده را‌از مبارزه قانونی می نمايند. مبارزان می‌توانند با استفاده از موارد قانونی و حتی خصوصيات شخصی و خيرخواهی آنان گشايشی درکاربيابند. می توان گفت‌حکومت های ددمنش آپارتايد دربدترين وضع باز بهتر‌از حکومت‌های مستبد و‌غيرقانونی مانند رژيم اسلامی ايران است چون دراين حکومت بنا بميل و اراده‌ی اشخاص زندگی و خانمان مخالفان رفته است ومی رود.


اما تاکتيک‌های قانونی محدودتر می‌شود و سرانجام به اين نتيجه می رسند‌که بايددست به اسلحه ببرند.کنگره به ماندلااختيارداد که يک سازمان نظامی جدا از کنگره ملی آفريقاتشکيل دهد«اين‌گامی سرنوشت ساز‌بود. کنگره ملی آفريقا به مدت پنجاه سال اصل عدم خشونت را بعنوان يک اصل اساسی و غيرقابل بحث و سوال دنبال کرده بود. از آن پس کنگره ملی آفريقا سازمان متفاوتی می‌شد. ما‌راهی جديد و خطرناکتر را يعنی راه خشونت سازمان يافته را درپيش ميگرفتيم که از نتيجه‌ی آن بی خبربوديم »(رويه ۳۵۵)


در۵ اوت ۱۹۶۲ماندلادستگيرشد و خود وکالت خويش را بعهده گرفت. هيچ شاهدی را بدادگاه احضارنکردبلکه روی اين تکيه کردکه خلافی مرتکب نشده است،‌او روزبعد که بدادگاه وارد می‌شود چنين توصيف می کند:‌«مشت راست خودرا بلندکردم و فريادکشيدم: «قدرت!» و تماشاگران نيز با صدای بلند جواب دادند: «از آن ماست!» »(رويه ۴۲۵)


«..‌سخنرانی من برای تقاضای تخفيف مجازات بيش از يک ساعت طول کشيد. اين سخنرانی ابداً يک تقاضای استيناف قضايی نبود، بلکه نوعی وصيت نامه سياسی بود. من می خواستم برای دادگاه توضيح دهم که چگونه و چرا به چنين آدمی تبديل شده‌ام،‌چرا دست به انجام کارهايی که می‌دانند، زده‌ام و چرا اگر فرصتی بيابم اين کارها را تکرارخواهم کرد»‌.(رويه ۴۲۶)


رای دادگاه پنج سال زندان بود و ماندلاپاسخ خودرا به رای دادگاه با سه بار فرياد قدرت! داد و‌مردم به ابتکارخود‌سرود ملی «رحمت خدا بر تو باد‌آفريقا!»‌را خواندند.


 اما چندی نگذشت که دولت ادعانامه جديدی عليه ماندلا و يارانش تنظيم کرد‌و آنان را به زندان ابد محکوم کرد.


«بعداز چندماه زندگی‌ما الگوی مشخصی پيداکرد. زندگی درزندان حالتی معمولی و پيش‌پا افتاده پيدامی کند: هرروز مثل روزقبل است، هرهفته مثل هفته قبل است و بنابراين ماه ها و سال ها با‌هم درهم می آميزند و يکی می شوند. هرچيزی خارج از اين‌الگو موجب عصبانيت مسئولان می شودچون زندگی روزمره وعادی، نشانه‌ی يک زندان خوب و تحت کنترل است....بايدتلاش کرد به‌خاطرسپردکه‌چه روز و چه‌ماهی است. يکی ازنخستين کارهايی که من انجام دادم درست کردن يک تقويم روی ديوارسلولم بود. از دست دادن حس زمان شيوه‌ی راحتی برای از دست دادن درک و حتی سلامت عقل است‌.


..مشکل هر‌زندانی، بويژه زندانی سياسی، اين است که چگونه همان گونه که وارد زندان زندان شده بماند، چگونه بدون آنکه شکسته شده باشد، از زندان بيرون رود.چگونه اعتقادات خودرا حفظ و حتی تقويت کند. نخستين کار در راه نيل به اين هدف اين است که يادبگيرد دقيقاً‌چه بايدانجام دهد‌تا زنده بماند.‌شخص برای اين منظور بايد قبل ازاتخاذ هرنوع استراتژی هدف دشمن را بشناسدتابتواند آن را از بين ببرد. زندان برای خردکردن روحيه‌ی فرد و‌از بين بردن اراده‌ی او طرح ريزی شده است. مسئولان برای اين منظور سعی می‌کننداز ضعف‌ها بهره بگيرند. هرگونه ابتکارعملی را نابودکنند و هرگونه علامت و نشانه‌ای حاکی ازموجوديت فردی را نفی کنند. هدف درانجام تمام اين اقدامات ا
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=641