خاطرات خانه زندگان (قسمت ۱۹)تاریخ ایران با افسانه و شایعه همراه است. - همنشین بهار




http://www.youtube.com/watch?v=jiTIPCVgwDU





کودک بودیم و بزرگ‌ترین غم زندگیمان، شکسته شدن نوک مدادمان بود. خوشدلی مون هم داشتن سوتکی که با آن هی سوت بزنیم و سوت بزنیم. یه برگ از درخت می‌کندیم می‌گذاشتیم رو دستمون با اون یکی دست محکم می‌زدیم روش می‌ترکید.

شعر می‌خوندیم و صفا می‌کردیم:

گل گل، گل اومد، کدوم گل ؟ همون که رنگارنگاره

برای شاپرکها یه خونه قشنگه ! کدوم کدوم شاپرک ؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش می‌ره و برمی‌گرده...

...

چه دنیایی داشتیم. از این فرفره کاغذیا درست می‌کردیم و می‌دویدیم تا بچرخه. وقتایی که معلم می‌خواست سؤال بپرسه پاک کنمون رو می‌انداختیم زیر میز که بریم بیاریمش و تو تیررس نگاه معلم نباشیم...

با قلم مشق، با خودنویس سناتور و پارکر و با دوات پلیکان همراه آن پز می‌دادیم. هنوز «بایرو اینترنیشنال کمپانی» (BIC) گل نکرده بود و خودکار های بیک، تو سر قلم خودنویس نزده بود.

اگر پای تلویزیون سیاه و سفیدی که تازه وارد بعضی خونه ها شده بود می‌نشستیم که دیگه محشر بود و عرش را سیر می‌کردیم. خونه را جارو می‌کردیم و در و همسایه‌ها هم می‌اومدند و همه به صفحه مات تلویزیون زل می‌زدیم. زل می‌زدیم تا از اون برفک‌ها که‌گاه ساعت‌ها ادامه داشت تبدیل بشه به یه عکس گل و این یعنی دیگه انتظار به سر اومد و تلویزیون برنامه داره...عکس یه گل ظاهر می‌شد و بعدش «سرود ملی ایران»

شاهنشه ما زنده بادا

پاید کشور به فَرَّش جاودان...

_________________

روزهایی که همه دور هم بودیم.

آنروزها همه دور هم بودیم. غربت و جدایی، کمتر پیش می‌اومد و دورنگی و چشم و هم چشمی و حرص و آز حرف اول را نمی‌زد. ایمیل و موبیل و فیسبوک و توئیتر و موئیتر نبود اما انگار همه به هم نزدیکتر بودیم. یه جوری دلها خوشتر بود.

اما حالا. حالا غم‌ها و شادیهای دیگری داریم و آن خاطره دور، خاطره‌های مداد و فرفره و تلویزیون قدیمی جای خودش را به یادمان‌های دیگر داده است. حالا‌ گاه دلمان آخر می‌شود...

یاد کسانی می‌افتیم که پاره‌ای از وجود ما بودند و یکی یکی رفتند و غبار شدند. یاد کسانی می‌افتیم که سرنوشت آنان سرگذشت نسل آتش بود. آتشی که به قول «رضا مقصدی» در «چکامه‌های چاک چاک»، تا «ستاره» ‌های «سرخ»، شعله می‌کشید.

بگذریم...

_________________

یادمانها‌ گاه آدمی را در غبار می‌برد.

یادمانها‌ گاه کاری را با روح می‌کند که بهار با طبیعت... حال و هوایی نگفتنی فراهم می‌کند که هم پنهان است و هم آشکار... چیزی در دل آدم مثل نیلوفر مثل صبح باز می‌شود و همه وجودمان را در بر می‌گیرد...

اما یادمان ها گاه چون برفی که آرام و بیقرار می‌بارد ما را به تأمل و سکوت می‌کشد.

گاه در زندان بدون روزنه خودمان، در زندانی که زندانبان و بازجویش هم خودمان هستیم گیر می‌افتیم. ناگهان راههای ناشناخته‌ای که قدم نهادیم جلوی دیدگانمان ظاهر می‌شود و خودمان را زیر ضرب می‌گیریم و سین جیم می‌کنیم.

- تو که به کوچه پس کوچه‌ها آشنا نبودی، تو که اصلاً نمی‌دانستی به کجا داری می‌ری، چرا اونجا و اونجا‌ها رفتی؟ چرا کمی مکث نکردی؟ چرا اونهمه اعتماد کردی و واله و شیدا شدی؟ واسه چی اونهمه کف و دف می‌زدی و دیگران را هم به هورا و مورا کشیدی؟ چرا ریا و تظاهر کردی... بسیاری ترا ستودند و نیک پنداشتند در حالیکه تو چنین نبودی و نیستی.

یادمانها‌ گاه مثل گردبادی تند ما را در غبار می‌برد.

_________________

با تاریخ بصورت گزینشی برخورد شده است.

هر کسی که کتاب زندگیش را ورق می‌زند زیر خیمه واژه‌ها زندگی جدیدی را آغاز می‌کند و شگفتا که ضربآهنگ این زندگی نزیسته با آن زندگی زیسته یکی است.

در این دوباره زیستن، راوی هر که باشد، از نظام گزینشی هدفمندی پیروی می‌کند که فقط به بخشی از آن آگاه است. بخش دیگر به نیاز‌ها و خواستهای ناخودآگاه او صورت و معنا می‌دهد.

صورت و معنایی که چهارچوبهای آنرا الگوهای از پیش تعئین شده فرهنگ و زمانه‌اش مشخص می‌کند. پیش می‌آید که ذهن ما شماری از رویداد‌ها را جلوی نور می‌گیرد یا در هاله می‌برد و به آن معناهای گوناگون می‌‌دهد.

...

در خاطرات خانه زندگان تلاش من این است که لک و پیسه رویدادها را تا آنجا که می‌دانم و می‌توانم بگیرم و به سهم ناچیز خویش با فراموشی مبارزه کنم، اما ‌گاه بی‌آنکه متوجه باشم از گذشته معنایی بیرون می‌کشم که از ساختارهای معناساز ذهن من و فرهنگ من پیروی می‌کند. من نیز فریفته ام، فریفته اندیشه‌ حاکم بر دوران خویشم و فریب‌ دوران مرا هم زندانی کرده‌است.

...

نمی دونم برای شما هم اینطور هست یا نه، آدمی در مرور خاطراتش دوست ندارد همه چیز را بیاد آورد. از بعضی آن‌ها به سرعت گذر می‌کند و دلش نمی‌خواهد آن خاطرات مربوط به او بوده باشد. از آن‌ها می‌پرد تا به بخشهای خوب و مثبت برسد و آن‌ها را برجسته ‌کند. متاسفانه با تاریخ هم همین جور بصورت گزینشی برخورد شده است. بخشی که باید تبدیل به اسطوره گردد و بخش دیگر که عالماً عامداً از قلم می‌افتد و کسی از آن یاد نمی‌کند.

...

خب. حالا بریم سروقت زندان لشکر دو زرهی که در قسمت پیش به آن اشاره داشتم. زندان لشکر دو زرهی نیز به نوعی خانه زندگان بود. خاطرات خانه زندگان، آن دوران را نیز به تصویر می‌کشد هرچند من و شما زندانی سرهنگ زیبایی و تیمور بختیار نبودیم و توسط امثال سیاحتگر و زمانی شکنجه نشدیم.

_________________

مراتب اخلاقی، نه سلسله مراتب تشکیلاتی

در بخش هجدهم خاطرات خانه زندگان پیرامون زندان لشکر دو زرهی صحبت کردم. در این بخش اسامی زندانیان آن زندان مخوف را هم نوشته ام که البته بیشتر آنها سر برخاک نهاده و دستشان از دنیا کوتاه است.

۲۷ نفرشان را که تیرباران کردند. ۵۲ نفر دیگر هم (از جمله ابوتراب باقرزاده، اسماعیل ذوالقدر و عباس حجری بجستانی) در لیست اعدامی ها بودند که شاه بخشید و حکمشان به ابد تبدیل شد و در قتلعام سال ۶۷ با فتوای هولناک آیت‌الله خمینی به دار کشیده شدند.

...

در زندان لشکر دو زرهی تعداد زیادی زندانی آمدند و رفتند. البته همه اتهام سنگین نداشتند. بعضی هاشون فقط کتاب رد و بدل کرده بودند و محکوم شدند. کتبی چون «در راه تشکیل جبهه واحد بکوشیم»، «برمی‌گردیم گل نسرین بچینیم»، «کار فراکسیونی آندره مارتی»، «انقلاب مشروطه ایوانف»، «مسائل لنینیسم»، چه باید کرد لنین و شرح حال استالین. کتبی که در حوزه های حزبی مطالعه می‌شد.

...

در زندان مزبور به جای سلسله مراتب تشکیلاتی و مسؤول و تحت مسؤول، یکنوع مراتب اخلاقی حاکم بود. یعنی بعضی‌ها اخلاقا مورد قبول دیگران بودند و اینها غالباً کادر و عضو بالا نبودند.

به عکس برخی از کسانیکه در روابط تشکیلاتی بیرون آقابالاسر بودند در زندان توزرد از آب درآمدند و ثابت شد صلاحیت به رده و مده نیست.

شاهرخ مسکوب برخورد چندش آور یکی از «رفقای بالا»، یک به اصطلاح عضو کمیته ایالتی تهران را در زندان شرح می‌دهد که «شیر گیگوز» را (که سالهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد تازه در آمده بود) اختصاصی برای خودش برمی‌داشت و پشتش را به جمع می‌کرد و بین اون همه زندانی نوش جان می‌کرد.

مسأله ای که به ظاهر چیز مهمی نبود اما بنا بر فرمول ظروف مرتبطه، در سایر رفتارها هم خودش را نشان می‌داد. مشتهای آسمان کوب قوی که واشدند و گونه گون رسوا شدند، اشاره به آن دسته از اعضا و کادرها دارد که خودخواهی شان در زندان کار دستشان داد. شرایط سخت زندان این درس را داد که ملاک صلاحیت همیشه نزدیکی به تشکیلات نیست.

_________________

دختر دکتر مصدق دم در زندان

در زندان لشکر دو زرهی به جز افسران توده‌ای، آیت الله کاشانی، شماری از فداییان اسلام، تعداد زیادی از اعضای جبهه ملی، روزنامه نگاران و همفکران دکتر مصدق، کریمپور شیرازی، رضازاده قشقایی، و تک و توک افراد مستقل هم بودند.

دکتر مصدق و دکتر عبدالله معظمی گلپایگانی هم آنجا حبس کشیدند. دکتر مصدق در زندان لشکر دو زرهی سه سال حبس کشید.

زندانیان به یاد می‌آورند که معصومه خانم دختر بزرگ دکتر مصدق (مادر آقای هدایت الله متین دفتری) در‌‌‌‌ همان زندان برای پدرش غذا می‌آورد.

...

مهندس عزت الله سحابی هم در لشکر دو زرهی زندانی بود.

وی حدود دو ماه پس از ازدواجش بازداشت شد و با مهندس مهدی بازرگان همسلول شد.

در‌‌‌‌ همان بدو ورود «میر رمضانی» عضو حزب توده، از طریق دریچه سلول آن‌ها را از وجود میکروفونی که در داخل سلول تعبیه شده بود آگاه می‌کند که آندو با باز کردن پریز برق، میکروفون جاسازی شده را پیدا و سیم آن را قطع می‌کنند. مهندس بازگان در همین زندان روی کتاب «عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان» کار کرد.

_________________

علی امید «ژولیوس فوچیک» زندان

علی امید ژولیوس فوچیک Julius Fučík زندان لشکر دو زرهی بود. ژولیوس فوچیک نویسنده «زیر چوبه دار» Under the Noose و قهرمان مردم چک است که در پاسخ به بازجویش که از وی پرسید برای چی مبارزه می‌کنی وقتی مردم ترا نمی‌شناسند گفته بود من نه برای مردم بلکه برای انسانیت مبارزه می‌کنم.

(مرتضی کیوان نیز یک ژولیوس فوچیک بود.)

...

«علی اصغر زمانی» شکنجه گر بیرحم علی امید به او گفته بود باید تنفرنامه بنویسی آقای ژولیوس فوچیک...من ترا خرد می‌کنم. من این مدال را از تو می‌گیرم...

علی امید را در زندان لشکر دو زرهی و بویژه در زندان قزل قلعه جارو گردنش می‌انداختند تا بعد از شکنجه نتواند بخوابد و آرام و قرار داشته باشد.

او از کارگران قدیمی شرکت نفت بود که در دوره رضا شاه هم مدتها حبس کشیده بود. سمبل کارگران رنجدیده و مبارز بود، حدود ربع قرن زندانی کشید و مقاومتش همه را به شگفتی وا‌داشت. آن پیرمرد با موهای سپیدش در اواخر عمر در حمام عمومی در کوچه ای بین لاله زار و فردوسی لنگ می‌داد و می‌گرفت و عاقبت هم در فقر و تنهایی مُرد.

_________________

عظیم گتمیری

عظیم گتمیری قهرمان کشتی و نفوذی حزب توده در پان ایرانیست‌ها بود. او هم زندانی زندان لشکر دو زرهی بود. به یکی از بازجویان به نام سالاری گفته بود همینجا بهت کنده می‌شینم.

_________________

نادر شرمینی (کاوه)

او هم در زندان لشکر دو زرهی بود. نادر شرمینی از حمام لشکر دو زرهی گریخت و جون بسیار شکنجه شده بود خونین و مالین بود و همین باعث شد تا در خیابان مورد شک پلیس قرار گیرد. هرچه می‌گوید با زنم دعوام شده و برای همین لت و پار شده ام به گوش پاسبانها نمی‌رود و چون حکومت نظامی بوده وی را به کلانتری می‌برند. سیاحتگر و زمانی (بازجویان وی) به جان گروهبان محافظ وی افتاده و وی را آنقدر شکنجه می‌کنند که پایش سیاه می‌شود. وقتی به نتیجه نمی‌رسند سوار جیپ شده کلانتری به کلانتری می‌گردند تا بالاخره شرمینی را پیدا می‌کنند. گویا سیاحتگر به او میگه آقای مهندس شرمینی مثل اینکه پرهات خوب پر نمی‌کشند. پاشو بریم تا بقیه اش را هم من بچینم مادر قحبه...

...

خلاصه او گیر افتاد و به بهانه فرارش فشار بر زندانیان را بازجو‌ها تشدید کردند. شرمینی تند و تیز، طبق قانون پاندولها، به مرور از آن سو به این سو خزید و از تک و تا افتاد. البته او را تا سال ۱۳۳۹ آزاد نکردند. در پرونده او این نکته زیبا هست که وی در نامه ای که به خلیل ملکی نوشته، از قضاوتهای زشت خودش نسبت به او عذرخواهی کرده است.

_________________

شاپور بختیار

شاپور بختیار حدود یک ماه در زندان لشکر دو زرهی بود.

در انتخابات دوره هجدهم مجلس شورای ملی و دوره دوم مجلس سنا، اعلا
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=633