خاطرات خانه زندگان (۱۸) زندان لشکر دو زرهی هر تاریخ واقعی، تاریخ معاصر است.همنشین بهار


https://www.youtube.com/watch?v=X2szcM7n8_o



در بخش پیش با اشاره به زندان قزل قلعه و یادمان‌های آن، اسامی بیش از سیصد زندانی سیاسی دوران شاه را که آنجا حبس کشیدند و بسیاری شان به میهمانی خاک رفته‌اند آوردم. البته به آن لیست می‌توان تعداد زیادی را اضافه کرد.

«اسماعیل ختائی»، «عطا الله محسنی»، «انوشیروان لطفی»، «ماشالله فتاپور»، «مجید علیزاده» و...خیلی های دیگر.

«محمود نمازی» هم که سال ۵۴ او را در کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری زیر شکنجه کشتند در قزل قلعه بود.

زندان قزل قلعه تا سال ۵۲ هم زندانی داشت و من پوزش می‌خواهم که به اشتباه گفته بودم سال ۵۰ به بعد قزل قلعه از رونق افتاد.



از این قسمت می‌خواهم به زندانی دیگر، «زنده‌دان»ی که در حمام مخروبه و هولناکش بهترین فرزندان مردم ایران شکنجه شدند (زندان لشکر دو زرهی) بپردازم.

_________________

تاریخ به مثابه داستان آزادی

«بندیتو کروچه» Benedetto Croce فیلسوف ایتالیایی و نویسنده کتاب «تاریخ به مثابه داستان آزادی» گفته است: هر تاریخ واقعی، تاریخ معاصر است.

"Ogni vera storia è storia contemporanea"

یعنی چه؟ یعنی فهمیدن ما با واقعّیت کنونی دمخور و همنشین می‌شود و از آن تأثیر می‌گیرد.

واقعش این است که زمانه پر رنجی که در آن به سر می‌بریم برداشت‌های مرا هم خَش انداخته و از رویداد‌ها نه فقط آنچنان که بوده‌اند بلکه آنچنان که بر من گذشته‌اند، سخن می‌گویم. بعبارت دیگر خاطرات خانه زندگان پیش از آنکه به یاد‌ها و رویدادهای گذشته استوار باشد سازنده معناهایی از دیروز است که از درون نیاز‌ها و خواستهای امروز سر بر می‌کشند.

رنجی که یادآوری بعضی خاطرات به همراه دارد نیز تأثیر خودش را می‌گذارد. فرض کنیم در گذشته های دور با پدر و مادر و «دوست»ی، وسائلی را جا به جا کرده، در رَفه گذاشته و جایی انبار کرده ‌ایم.

بعد از سالیان دراز که به آن سر می‌زنیم چه بسا آن وسائل، بید زده، بوی نا گرفته یا پر از گرد و خاک و تار عنکبوت شده است. می‌خواهیم ببریم توی آفتاب پهن کنیم. نمی‌توانیم.

چرا؟ چون، پدر نیست. مادر هم نیست و آن دوست – آن غمگسار لحظه های تلخ - تیرباران شده است.

بی‌اختیار درخود، در مه تنهایی و غربت فرو می‌رویم و تمام ابرهای عالم در دلمان می‌گرید.

این کار چقدر دشوار است بخصوص اگر برف روزگار بر سر و صورتمان نشسته باشد، دست تنها باشیم و برخی هم مدام سنگ و کلوخ بیاندازند.

_________________

یادی از حسین نواب صفوی

«سید حسین نواب صفوی» از مشاوران نخستین رئیس جمهور ایران «سید ابوالحسن بنی صدر» بود و به خاطر اشاره ای که به زندان «لشکر دو زرهی» داشت از او یاد می‌کنم.

حسین نواب صفوی در روزنامه انقلاب اسلامی مقاله می‌نوشت. شیفته حافظ بود و ‌گاه زمزمه می‌کرد:

بگشا تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود کفن برآید

...

اوائل پائیز سال ۱۳۶۰ در زندان اوین بند یک (طبقه اول) در اتاق شماره ۳ با هم بودیم. روزی او را صدا زدند. وقتی برگشت گفت:

مرا حتماً می‌کشند. کسی آمده بود با من صحبت کند. صدایش را انگار پیش‌تر شنیده بودم. خیلی آشنا بود. به گمانم او سید علی خامنه‌ای آمد ولی وقتی این را گفتم آن فرد پاسخ داد نه من آقای خامنه‌ای نیستم. ایشان دستشان آسیب دیده، می‌توانی همین جور که چشمبند داری دو دست مرا یکی یکی لمس کنی می‌بینی هر دو کاملاً سالم هستند. من آقای خامنه ای نیستم.

بعد گفت: سه‌ید (سید)، برادر من آقای نواب صفوی بیا یک چیزی بگو یک حرفی بزن تا بلکه زنده بمانی. ما واقعاً نمی‌خواهیم تو اعدام بشوی.

پاسخ دادم منظور شما را می‌فهمم. نمی‌توانم پا روی وجدانم بگذارم.

او مکثی کرد و پرسید نظرت حالا راجع به سازمان منافقین چیست؟ گفتم من مجاهد نبوده و نیستم اما می‌دانم این شما هستید که با رفتارتان به دستشان اسلحه دادید.

گفت دِ، اشتباه شما همین است. اسلحه دستشان بود. منتظر کشیدن ماشه بودند ما هم دستشان را قلم کردیم.

در مورد آقای بنی صدر پرسید گفتم او استوار ایستاده و به نظر من خواهد ایستاد. جواب داد حالا که دنباله رو منافقین شده، منم گفتم او جدی‌تر از آن است که دنباله رو باشد. اگر دنباله رو بود دنباله رو شما می‌شد.

گفت ما می‌دانیم که بنی صدر چندان مایل نبود سفره‌اش را با منافقین یکی کنه ولی شما، شما آقای نواب صفوی، شما و یکی دیگه هی تو گوشش خوندین.

شاید خودش را هم معرفی می‌کرد.

گفتم اگر هم چنین بود این ابدا به معنی تسلیم نیست. آقای بنی صدر می‌خواست به قول خودش مثل سیاوش در آتش برود. من گفتم اینجا سیاوش را‌‌ رها کن. رستم باش نه سیاوش...

...

گفتم حسین آقا شاید کسی که با شما حرف زده «هادی خامنه‌ای» یا «میرحسین موسوی» بوده؟ گفت از کجا اینا می‌گی؟ گفتم آهنگ صدای هر دو شبیه سید علی خامنه‌ای است و آندو می‌تونند اینجا در اوین بیاند.

...

چند روز بعد او را با «علی معماریان»، «یوسف بهرامی» (طلبه، اهل روستای «ور» در محلات) و «اسماعیل کارگر» بردند و تیرباران کردند. هر چهار نفر بدون اینکه از پیش توافق کنند دم در سلول بلند بلند گفتند «سلام بر آزادی» و حسین نواب صفوی «درود بر بنی صدر» را هم اضافه کرد.

وی با همه مرزبندی‌هایش با مجاهدین، به آنان تعلق خاطر داشت. از آنان برای من تعریف کرده بود.

گویا پدرش (سید احمد نواب صفوی) قاضی بود و او را هم دستگیر کرده بودند.

...

من از همه آنها خاطره دارم. علی معماریان گفت پدرم روی پاکی و شرافت خودش به قاتلین زندانیان سیاسی اعتماد کرد و مرا در اختیار آنها گذاشت. دلم می‌سوزد. نه برای خودم. برای آن پدرم. پدر نازنینم. می‌دانم طاقتش طاق می‌شود وقتی مرا تیرباران کنند. (و گریست...)

او بود که پیش از همه دم در گفت : «سلام بر آزادی»

...

در سال پرابتلای ۶۰، از نزدیکان سید ابوالحسن بنی صدر، محمد علی نجف‌پور، منوچهر مسعودی، رشید صدر الحفاظی، محمد ذوالفقاری، اصغر لقایی و کاظم قائم‌زاده و... را هم اعدام کردند.

پرویز بهزاد‌پور، مصطفی اصفهانیا، ناصر تکمیل همایون، حمید گرامی، مجید بهبهانی، جواد پورابراهیم، فتح الله بنی صدر، حسین بنی صدر، مصطفی انتظاریون و علی رسولی و... هم دستگیر شدند.

_________________

ای کاش‌ ستم‌ بنی‌امیّه‌ باز گردد...

حسین نواب صفوی یکبار در نمازش پس از تشّهد مدتی طولانی دو دستش را جلوی چشمانش گرفته بود و حالت غریبی داشت. به نظر می‌رسید نیایش می‌کند اما چنین نبود. کمی بعد گفت:

رنج می‌برم. رنج می‌برم...

می‌دونی چه چیز منو رنج می‌ده؟ این حکومت با این عملکرد و این شکنجه‌ها و اعدام‌ها روی رژیم شاه را سپید می‌کند در حالیکه در آزادی کشی آن رژیم هیچ تردیدی نیست و از یک نظر به خاطر عملکرد ضد دموکرات حکومت شاه بود که آخوند‌ها وسط گود انقلاب پریدند.

حالا آن همه ستم رژیم پیشین در زندان لشکر دو زرهی، در قزل قلعه، در اوین و در کمیته مشترک و فلک الافلاک...، همه و همه کمرنگ می‌شود. آنچه مرا به اندوه می‌کشد این است. اینها از «بنی عباس» هم بدترند و چه بسا مردم روزی آرزوی بنی امیّه را بکنند و بگویند:

یالیت جور بنی مروان عاد لنا...

ای کاش‌ ستم‌ بنی‌امیّه‌ باز گردد...

من از این موضوع خیلی رنج می‌برم. خیلی رنج می‌برم...

_________________

پا روی انصاف نگذاریم.

نمی‌توان از زندان لشکر دو زرهی گفت و از حزب توده نگفت. اگرچه غیر از زندانیان حزب توده کسان دیگری هم آنجا بودند. دکتر مصدق بود، فدائیان اسلام بودند. آیت‌الله کاشانی بود. مهندس بازرگان و مهندس سحابی و داریوش فروهر و خیلی های دیگر هم بودند اما زندان لشکر دو زرهی بیشتر در رابطه با دستگیری افسران توده‌ای راه افتاد.

...

در آیه هشتم سوره مائده (سفره) آمده است:

وَلاَ یجْرِمَنَّکمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ...

یعنی دشمنی قومی (گروه و جریانی) باعث نشود که شما پا روی عدالت بگذارید. (جوانمردانه قضاوت کنید)

درست است که ملت ما از وابستگی به بیگانه (هرکه و هر چه باشد) و از گماشتگی‌های بی‌فرجام بیزار است،

درست است که ‌امثال «عباس شهریاری» و «حسین یزدی» لباس حزب توده پوشیدند و خیانت را به‌اوج رساندند،

درست است که شکست نهضت ملی در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تنها ناشی از قدرت ارتجاع و استعمار نبود و در این شکست مسؤولیت حزب توده بسیار بالا است،

درست است که ‌امثال «امان الله قریشی» و «محمود جعفریان» و... قبح تنفر از آرمانهای انسانی و عدالت خواهانه را با سازش‌های خویش شکستند،

درست است که برخی رهبران حزب توده‌ از فرط کبر و غرور، تاب تحمّل کوچک‌ترین انتقاد و اعتراضی را نداشتند و نسبت به کسانی که شخصیت و استقلال فکری نشان می‌دادند، از پرونده سازی، برچسب زنی و حتی پخش تهمت های اخلاقی ابا نداشتند،

درست است که جزمیّت فلسفه حزبی مرز منتقد و مزدور را درهم می‌آمیخت و با کوچکترین انتقاد یک عضو حتی اگر تا دیروز وفادار و پایدار بود، جار و جنجال راه می‌افتاد که وی نوکر «تیموریختیار» است. پادوی «سرهنگ زیبایی» است، اموال حزب را بالا کشیده و از قدیم فساد اخلاق هم داشته است و ما پرونده اش را داریم!

درست است که به لحاظ سیاست خارجی به شکل شرم آوری از شوروی تملق گفتند و دنباله روی از آن دولت را توجیه می‌کردند،

درست است که برخی از وابستگان این جریان با شهادت امثال شکرالله پاک‌نژاد و موسی خیابانی و الله قلی جهانگیری و... سخنهای ناصواب گفتند...

درست است که از ۴۱۲۱ نفری که مابین سالهای ۳۲ تا ۳۶ در رابطه با حزب توده دستگیر شدند، ۲۸۴۴ نفر به تنفرنامه نویسی افتادند و شمار زیادی «عبرت نویس» شدند ـ

اما بسیاری از همین عده نیز، پاک سرشت بودند و در دور بعد با قلم و قدم روبروی حکومت کودتا ایستادند. همه به تسلیم کشیده نشدند.

_________________

کسانی بودند که به معنی واقعی کلمه استوار ماندند.

«مهندس علی عُلوّی» که تیربارانش کردند گفته بود: «من شصت و پنج ساله هستم. چهل سال با این افکار و مرام زندگی کرده ام و حالا در این سن و سال بیایم و لگد به همه گذشته خودم بزنم و اعتراف کنم که چهل سال اشتباه کرده ام و راه غلط رفته ام؟ درست است که ما اشتباهاتی کرده ایم ولی نه تا این حد که شرف و آبروی خود را هم از دست بدهیم.»

...

مبارزین دلیری چون «ابوالفضل فرهی» و «ستوان محمد رضا منزوی» (پسر شیخ آقابزرگ تهرانی) و «مرتضی کیوان قزوینی» که پاک و شریف مُردند به کنار، در میان زندانیان حزب توده، چه غیر نظامیان و چه ۴۷۷ نظامی دستگیرشده، کسانی بودند که به معنی واقعی کلمه استوار ماندند.

مقاومت آنان در زندان اگرچه بیشتر جنبه اخلاقی داشت تا سیاسی. از سر لوطی‌گری بود تا اعتقاد به حزب یا سازمان مربوطه. اما باج به شغال نداده و ثابت کردند توده‌ای نبودن دلیل همکاری با حکومت نیست.

ثابت کردند می‌توان با حزب و سازمان و گروهی نبود. از آنان فاصله گرفت اما روبروی استعمار و ارتجاع هم ایستاد.

...

همه از جنس «سروان حسینعلی حشمتی» که برای اعدام «خسرو روزبه» از زندانیان امضا جمع می‌کرد، نبودند. همه «تقی افراخان» که باب مزدوری و ندامت را گشود نبودند. امثال «دکتر غلامحسین فروتن» هم بودند که نشان دادند افکار و عقاید فقط در دو قطب «خودی» و «دشمن» خلاصه نمی‌شود و شقوق فکری و نظری دیگری هم وجود دارد که لزوما در چهارچوب هیچ یک از این دو قطب نمی‌گنجد. همه چون «صمد رَزندی» به خیانت نیافتادند، افراد شجاعی چون «خلیل ملکی» هم بودند و آنها در این دستگاه عفن و گندیده نرفتند که اگر با ما نیس
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=611