خاطرات خانه زندگان (قسمت هفدهم) زندان قزل قلعه با حوض و بید مجنونش
در بخش پیش به ملاقات در زندان قصر و گفتگو با فدایی فرهیخته «یوسف کشی زاده» پرداختم. از حاج پیاده، یحیی رحیمی، فریدون شایان و خالق کلیدر (محمود دولت آبادی) هم گفتم. بعداً دوباره به زندان قصر برمی گردم. در این بخش به زندان قزل قلعه می‌پردازم.

زندان قزل قلعه یا «قزل قلاع» (قلعه سرخ)، که از جمله یادمان‌های ستم و بیداد‌ بود و در حمام آن دهها انسان شریف تا حد مرگ شکنجه شدند سال هاست که به «میدان میوه و تره بار» تبدیل شده است. «زندان قصر» را هم که به «باغ - موزه» مبدل کردند و می‌دانیم «کمیته مشترک ضد خرابکاری» دوران شاه و «زندان توحید» دوران بعد هم، موزه به اصطلاح عبرت شده و چه بسا جای «زندان اوین» را هم «پارک و فضای سبز» بگیرد.

آیا بدین ترتیب بگیر و ببندها رخت برخواهد بست؟ آیا فصل مدارا و شادی از راه خواهد رسید؟

آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.

_________________

زندان قزل قلعه کجای تهران بود؟

زندان قزل قلعه خارج از «دروازه یوسف آباد» و در زمین های جلالیه در ده امیر آباد، قرار داشت.

ده امیرآباد بعد‌ها با آباد شدن شهر تهران، به محله امیرآباد تبدیل شد و امروزه به کارگر شمالی تغییر نام داده است. در خیابان کارگر شمالی، یک فرعی وجود داشت که به زندان قزل قلعه منتهی می‌شد.

اتوبانی هم از وسط زمین‌های این زندان می‌گذرد که یکی از شاهراه‌های مهم تهران به شمار می‌آید و به اتوبان پارک وی، گیشا، خیابان نواب، خیابان آزادی، انقلاب و اتوبان کردستان و... راه دارد. زندان قزل قلعه در واقع بین پارک لاله (پارک فرح) و کوی دانشگاه بود.

...

کوی دانشگاه و چند مرکز تحقیقاتی روی تپه های امیرآباد ساخته شده بود و قزل قلعه در شیب شرقی آن تپه ها قرار داشت.

اگر مسیرمان کوی دانشگاه بود. برای رفتن به قزل قلعه می‌بایست از خیابان امیرآباد به خیابانی در دست راست بپیچیم و بعد از پائین رفتن از شیب در سمت چپ، زندان قزل قلعه پیدا بود.

...

زندان مزبور، بصورت یک مستطیلی بود که دو ضلع طرفین آن بندهای انفرادی واقع شده بود. در ضلع شمالی آن سه بند با سه گنبد مُدوّر بود که حکم بند‌های عمومی را داشت و درشان به طرف حیاط باز بود.

در ضلع جنوبی اطاقی کوچک در سمت چپ بود و توالت و دوش (در سمت راست) واقع شده بود.

در وسط حیاط، حوضی بود با بید مجنونی که خاطره ها با خود داشت و زندانیان وقت غروب همنشین و همدمش بودند. می‌گفتند یادگار «وارطان» است. او کاشته است.

زندان قزل قلعه از طرف دیوارها به بیرون راه نداشت و تنها امکان ورود به آن درب خروجی زندان بود.

در هر دو ضلع بند عمومی سلول های انفرادی بود که یک ردیف آن پنجره همیشه بسته ای داشت. اما ردیف مقابل دریچه هائی به سمت بیرون ساختمان قلعه داشتند.

فاصله بین پشت این سلول ها تا دیوار قلعه، زمینی خالی بود که سربازان و محافظین گاهی در آن جا رفت و آمد داشتند.

زندانی بودن در سلولی که پنجره اش به سمت حیاط بود طرفدار زیادی داشت. چون می‌شد با زندانیان بند عمومی صحبت کرد و گاه اطلاعات رد و بدل نمود.

...

بطور معمول یک سرباز روی پشت بام اتاق های عمومی پاس می‌داد.

سربازان که بیشترشان سرباز وظیفه بودند، گاه گداری پای صحبت زندانیان می‌نشستند و از سرودخوانی آنان کیف می‌کردند.

پیش آمده بود که دور از چشم و اطلاع رؤسای قزل قلعه سربازان پیغامهای غیر سیاسی خانواده زندانی را هم به او می‌رساندند. در یک مورد سربازی پیش خانواده زندانی رفته و با آنان گرم صحبت شده بود و کلک و ملکی هم در کارش نبوده است.

سربازان گاهی چیزهای کوچک متعلق به خودشان مثل نخ و سوزن، قلم و غیره را از پنجره گنبد (از سقف) پائین می‌انداختند تا زندانیان بردارند.

...

محل زندان قزل قلعه (ده امیرآباد تهران) در دوران قاجاریه مورد استفاده مسافرین و کاروانهایی بود که از زنجان و گیلان و همدان و گلپایگان و... عازم پایتخت بودند.

آنجا پیشتر مهمّات قشون نگهداری می‌شد. در زمان رضاشاه نیز بعنوان انبار مهمّات و وسایل اسقاطی مورد استفاده قرار می‌گرفت. بیشتر به کاروانسرا و محل نگهداری بار و کالا و قاطر‌ می‌خورد.

_________________

انگار نه انگار اینجا زندان بود.

در قزل قلعه بویژه در بگیر و ببندهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد خیلی جنایت شد. آن کاروانسرا با دیوارهای بلند کاهگلی اش زندان شد و محل نگه داری اسب و قاطر مسافران کاروانسرا را سلول انفرادی کردند و در مرکز محوطه ساختمان‌های بزرگی ایجاد شد و بعنوان بندهای عمومی مورد استفاده قرار گرفت.

...

در قزل قلعه بویژه در بگیر و ببندهای پس از ۲۸ مرداد خیلی جنایت شد اما این شایعه که در آن زندان ساواک ۶ هزار نفر را کشته است و در موقع حفاری برای ساخت میدان میوه و تره بار، استخوان‌های آنها بدست اومده دروغی بیش نیست. از سالهای ۱۳۴۶-۴۷ به بعد، به جز موارد استثنایی در آن زندان بازجویی صورت نمی‌گرفت.

آنجا زندانیانی که محکومیتشان مشخص شده بود و قرار بود همچنان زیر نظر ساواک باشند نگهداری می‌شدند.

تا سال ۱۳۵۰ قزل قلعه دائر بود ولی کم کم از کارایی افتاد. بخصوص که اوین را هم ساخته بودند. یکی دو سال بعد از انقلاب آنرا کن فیکون کردند و به تلی از خاک تبدیل شد. زمین‌های قسمت جنوبی آن را بانک صادرات خرید. خانه های سازمانی و دو مدرسه، یکی ابتدایی و یکی راهنمایی هم در محل آن ساخته شد.

زمین‌های قسمت شمالی را هم به میدان میوه و تره بار تبدیل کردند که دو سوله بزرگ اصلی دارد. در یکی سبزی و صیفی جات می‌فروشند و دیگری مخصوص میوه است. قسمتهای شمالی و جنوبی زمین های قزل قلعه به وسیله بزرگراه سرباز گمنام به دو نیمه تقسیم شده است.

در قسمت شرقی آن، فروشگاه شهروند و در قسمت شمالی، غرفه و مغازه ساخته شده است. انگار نه انگار روزگاری اینجا امثال عضدی و حسین زاده و «سرهنگ سیف الدین عصار» خدا را هم بنده نبودند. انگار اینجا زندان نبود و کسانیکه در میانشان انسانهای دردمند و فرهیخته هم بود، حبس نمی‌کشیدند.

...

زندان قزل قلعه سقف بلندی داشت و نگهبانان بالای آن همه جا را زاغ سیاه می‌زدند. در داخل هم لامپهای بی فروغی جلوی هر سلول نصب شده بود، وقتی در بند باز و بسته می‌شد قیژ و قیژ می‌کرد و هنگام داخل شدن و بیرون رفتن سرباز‌ها همهمه و راه رفتنشان در راهرو می‌پیچید.

_________________

قزل قلعه و لشکر دو زرهی

در قسمت ضلع جنوبی زندان قزل قلعه، قرینه آشپزخانه زندان، حمام قرار داشت. حمام یا بهتر بگویم (در مقطعی) شکنجه گاه زندان قزل قلعه در آهنی زنگ زده و قفلی برنجی داشت که همیشه بسته بود. رختکن دلگیرش از دو قسمت سکو و پايین سکو تشکیل می‌شد و زندانیان لباسهای خودشان را روی سکو قرار می‌دادند.

سه محوطه کوچک با دو دیوار تیغه ای شیرآهک مالیده از هم جدا می‌شد و در هر کدام چند دوش و شیرآب رسوب زده وجود داشت. یکی از دوشها بزرگتر بود و پائین دوشها یک بادیه گذاشته بودند که آب در آن جمع می‌شد. شیشه های حمام به سمت بیرون آنقدر کدر و کثیف بود که اصلاً چیزی دیده نمی‌شد.

...

قزل قلعه مرا بیاد زندان لشکر دو زرهی می‌اندازد که تیمور بختیار فرمانده آن بود و امثال «وارطان» و «شاهرخ مسکوب» در آنجا شکنجه و بازجویی می‌شدند. جایی که «کریمپور شیرازی» اسیر بود. جایی که «مرتضی کیوان» و «سرهنگ سیامک» و «دکتر حسین فاطمی» و...را تیرباران کردند.

بگذریم...

...

«سرگرد جانب»، «سروان آشتیانی نسب»، «سرگرد خلج هدایتی» و «سرهنگ سیف الدین عصار» از جمله رؤسای زندان قزل قلعه بودند. سرهنگ عصار علاوه بر دستگیری آیت الله خمینی، در دستگیری فدایی خلق عباس مفتاحی نقش محوری داشت و بنا بر سند ساواک به همین دلیل از اعلحضرت مژدگانی گرفته است. من سند مزبور را دیده ام.

«سرگرد سیف الدین عصار مامور خدمت از ارتش شاهنشاهی به ساواک طی چند سال گذشته در بسیاری از فعالیتهای عملیاتی و دستگیری عوامل مُخرّب مشارکت و پیوسته با جسارت و رشادت کامل انجام وظیفه نموده است.

نامبرده در جریان کشف و دستگیری عناصر وابسته به جنبش مسلحانه در تبریز و تهران و... تلاش و جدیت فوق العاده داشته است...و در روز ۱۳/۵/۱۳۵۰ در دستگیری عباس مفتاحی یکی از ۹ متواری...نقش عمده ای داشته است... در صورت استقرار اراده...ملوکانه یکسال ارشدیت به نامبرده اعطا شود.»

زیر سند نوشته شده: از شرف عرض مبارک شاهانه گذشت. موافقت فرمودند.

_________________

استوار ایوّب ساقی

نگهبانان قزل قلعه از «استوار ایوب ساقی» حرف شنوی داشتند. ساقی متولد شهر «اهر» بود و رگه ای از لوطی گری داشت. تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود و پیشتر انباردار قزل قلعه بود و بعدها همه کاره قزل قلعه شد.

انوشه، جعفری، جهانگیرزاده، مطلبی، زمانی، قابلی، اسکندانی و تیموری در شمار نگهبانان زندان قزل قلعه بودند.

عضدی (محمد حسن ناصری=آقا قلی)، حسین زاده (رضا عطارزاده)، منوچهری، تهرانی کمالی (فرج الله سیفی کمانگر) از جمله بازجویانی بودند که به قزل قلعه سر می‌زدند. پیشترا هم سرهنگ زیبایی نقش بالایی در بازجویی ها داشت.

...

ساقی زندانیان مقاوم را دوست داشت و در مقابل، با زندانیان دون همت و سازشکار، خشن بود. گاه برای تحقیر زندانیانی که زیر شکنجه بلبل زبانی می‌کردند و دوستانشان را لو می‌دادند، با لهجه شیرین ترکی‌اش می‌گفت: «آخه تو که کونش نداشتی چرا چریک شدی؟» یا (چرا کمونیست شدی؟)

وقتی قزل قلعه منحل شد و ساقی به اوین آمد وارد کادر اداری شد. اگرچه سال ۵۳ بازنشسته می‌شود ولی تا انقلاب در دستگاه ساواک او را نگه می‌دارند. اواخر خرداد ۵۸ دستگیر شد و شماری از زندانیان واسطه شدند تا اعدام نشود. گویا ۴ سال حکم گرفت و نمی‌دانم بعد چه شد.

می‌دانم که یک شب فرزندش تب می‌کند و تا دم مرگ می‌‌رود. قسم می‌خورد دیگر دست به شلاق نخواهم زد.

صفرخان هم در خاطراتش به این موضوع اشاره کرده است.

_________________

قزل قلعه و یادهایش

در همین قزل قلعه بود که زندانیان مرتبط با «عباس شهریاری» (مرد هزار چهره) با ناباوری متوجه شدند که وی جاسوس ساواک بوده و لورفتن تشکیلات تهران و بسیاری از دستگیری ها از جمله بیژن جزنی و سعید کلانتری و خیلی های دیگر زیر سر اوست. تهرانی بازجو در همین قزل قلعه آمد و گفت:

آقایان ساواک جیک و ویک همه شما را می‌داند. او دستور داد تا کلیه زندانیان تشکیلات تهران را از انفرادی‌ها آوردند و برای اینکه نشان دهد خالی بندی نمی‌کند چند زندانی را صدا کرد و سیر تا پیاز فعالیتهای آنها را شرح داد و گفت:

«هرکدام از شما که مشروح فعالیت‌هایتان را امروز بنویسید و به من بدهید بلافاصله از زندان آزاد خواهید شد...»

زندانیان مرتبط با حزب توده و عباس شهریاری اوراق بازجویی مربوط به خود را از تهرانی گرفتند و مثل جلسات امتحان در مدارس، هریک در گوشه‌ای از حیاط زندان مشغول نوشتن شد و بیشتر آنها همانروز آزاد شدند.

...

در همین زندان بود که «مسعود رجوی» نامه‌ای جاسازی کرد تا به دست «محمد حنیف نژاد» برسد که البته بدست او نرسید و لو رفت. در نامه نوشته شده بود که در سطح زندان قزل قلعه از نیروهای مذهبی و غیر مذهبی نظر خواهی شده که حنیف‌نژاد چه باید بکند همه آن‌ها نظرشان این بوده است که باید کاری کند تا زنده بماند. گویا این مطلب بدون رمز، روی یک کاغذ داخل بیسکوئیت نوشته شده بود. این کاغذ را که آهار داشت داخل آستین نبی معظمی جاسازی کرده بودند که متاسفانه در دادگاه کشف شد.

...

در همین زندان کسانی که گفته می‌شد ساواک سر نخشان را به دست داشته و سال ۴۹ قصد ربودن یک هواپیما را داشتند حبس کشیدند. «امیر فطانت» یکی از آنها بود
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=598