محافظه کاری، ليبراليسم و سوسياليسم-نگاهی به تولد سه ايدئولوژی راهنما-محسن حيدريان
نينی که با توليد فکری و ذهنی فلاسفه و متفکران سده های قبل و بويژه از دورانهای رنسانس و روشنگری در زهدان جامعه شکل گرفته بود در سده نوزدهم تولد يافت. ريشه مکاتب و انديشه های سياسی به افلاطون و ارسطو باز می گردد که فلسفه سياسی در نگاه آنها جای ويژه ای داشته است. ولی در سده های جديد يعنی پس از دوران رنسانس و روشنگری با متفکرانی روبرو می شويم که «فيلسوف» به معنای تنها نظری کلمه نبودند. از سوی ديگر جنبش ها و نهادهای سياسی تازه، همچون پاسخ به نيازهای جوامع مدرن پديدار گشتند. به عبارت ديگر مفاهيمی که در عصر روشنگری از سوی فلاسفه و نظريه پردازان بزرگ شکل گرفته بود در پرتو تجربه انقلاب فرانسه و ديگر حوادثی که اروپا از سر گذراند در ميانه سده نوزدهم به بار نشست و به شکل گيری و انسجام ايدئولوژيها و مکاتب و احزاب سياسی منجر شد. سه ايدئولوژی بزرگ و دورانساز محافظه کاری، ليبراليسم و سوسياليسم سرمنشا ديگر مکاتب و انديشه های سياسی بوده اند. بعنوان نمونه دمکرات مسيحی، سوسيال دمکراسی، آنارشيسم و انواع جريانات چپ همگی از دل اين سه ايدئولوژی و بازخوانی و تکامل، انطباق و يا اختلاط آنها در شرايط و کشورهای مختلف پديد آمده اند.




برای مطالعه و شناخت هر ايدئولوژی آنرا از چهار منظر ميتوان مد نظر قرار داد:




۱_ پيدايش : چرايی و مراحل شکل گيری ايدئولوژی و بنيانگذاران و موسسان.




۲_کارکرد: اهداف اساسی و نيز نتيجه بخشی و عواقب (دستاوردها و زيانهای) آن در عمل.




۳_ محتوی نظری: نگاه به فرد انسانی (خداگونه، شيطانی، اختلاطی، طبقاتی، نژادی، ...) و نگاه به جامعه ( طبقاتی ، قومی و ملی، متحول يا راکد، محرک رشد جامعه: توده ها و نخبگان و نيز منشا مشروعيت قدرت سياسی ....) چگونه است؟




۴_ انتقادی و تحليلی: پاسخ به پرسشهايی نظير تزهای اساسی يک نظريه سياسی، کشف پارادوکس های آن و غيره.








 محافظه کاری (کنسرواتيسم)




در واکنش به انقلاب فرانسه و در نقد تلاشهای انقلابی و جهش وار، محافظه کاری به عامل بسيار نيرومندی تبديل شد. مبنای فکری محافظه کاری را ادموند بورک پی ريخت. بورک که از شخصيتهای برجسته سياسی دوران خود در انگلستان و بنيانگذار مکتب محافظه کاری است، از طريق تحليل و بررسی انقلاب فرانسه نقش مهمی در فرمولبندی پايه ای ترين باورهای اين مکتب نيرومند سياسی بازی کرد. وی در کتاب کلاسيک خود موسوم به «تاملاتی درباره انقلاب فرانسه» عواقب و پيامدهای منفی حاصل از انقلاب را بطور سيستماتيک تدوين کرد که تبديل به کارپايه اصول محافظه کاری گرديد. بورک همچنين موسس و معمار «دموکراسی انتخابی» است که چند دهه پس از وی به نظام سياسی تمام جهان باز تبديل شد. جايگاه او در توليد انديشه سياسی مدرن و بويژه آزاد کردن نمايندگان منتخب ملت از گروه گرايی های قومی و محلی و نيز آزاد کردن نمايندگان پارلمان از قيد و بندهای فکری انتخاب کنندگان هر محل و پاسخگو کردن آنان در برابر ملت به شکل مستقل، چنان اهميتی در تاريخ دمکراسی دارد که او را «مخترع دمکراسی انتخابی» ميدانند.




علاوه بر اين، محافظه کاری از منظر فلسفی نيز با افکار هگل تقويت شد. مخالفان روشهای انقلابی با تاکيد بر برداشت هگل درباره ضرورت ايجاد يک دولت ملی با ثبات و مقتدر برای انجام اصلاحات اجتماعی دست به يک مبارزه ايدئولوژيک عليه انديشه های انقلابی زدند و در اين مبارزه فکری استدلالات فلسفی و سياسی هگل تبديل به يکی از بنيانهای مکتب محافظه کاری گرديد. همچنين بسياری از روشنفکران و نويسندگان نيمه اول سده نوزدهم مانند بالزاک به دفاع از انديشه های محافظه کارانه برخاستند. يکی ديگر از باورهای پايه ای محافظه کاری که هگل نقش مهمی در تئوريزه کردن آن داشت اين است که جامعه بيشتر به يک اندامه (ارگانيسم) می ماند تا به يک ماشين. جامعه تاروپود پيچيده ای از روابط بشری است که طرحهای اصلاحی بزرگ و شتابکارانه به آسانی نظم آنرا بر هم می زند. بنابراين ديرينگی نهادها و افکار برای محافظه کاری اهميتی فراوان دارد و هرچه نهادهای اجتماعی ديرينه ترباشند، ماندگاری آنها عمق و اصالت بيشتری دارد. ادموند بورک در اين باره می گويد: «من از اصلاح چشم نمی پوشم، اما حتی هنگامی که تغيير ميدهم، باز آن تغيير بايد حفظ شود...در هر چه می کنيم بايد دنباله رو پيشينيانمان باشيم. ما بايد بازسازی را تا حد ممکن نزديک به سبک بنا انجام دهيم.»




بايد تاکيد کرد که محافظه کاری دارای نهادهای گوناگون و ريشه داری در جوامع غربی بود و همين رابطه گسترده محافظه کاران با بخشهای وسيعی نه تنها از طبقات بالايی جامعه بلکه توده های مردم به آن امکان بازسازی دائمی بمنظور ايجاد رضايت مردم و شرکت دمکراتيک در رقابتهای سياسی داد. بطور کلی محافظه کاری در سنتهای سياسی انگستان و آلمان و نيز ديگر کشورهای با ريشه های تاريخی کهن مانند يونان و هند و ايران پايگاهی قوی دارد. در نظام سياسی انگستان حزب محافظه کار انگستان همواره يکی از حزبهای نيرومند و بزرگ بوده است و مردانی چون ادموند بورک، کالريج، پيل و ديزرائيلی در کمال بخشيدن به سنت محافظه کاری اين کشور سهمی بزرگ داشته اند. ديزرائيلی بر اساس تجربه انقلاب فرانسه به اين جمع بندی رسيد که : « انقلابها و انقلابيون، نهادهای سياسی را بر اصول مجرد و علم نظری بنا می کنند، بجای آنکه اجازه دهند که آنها خود از جريان رويدادها بيرون آيند و نيازهای ملت آنها را به طور طبيعی بيافريند....خطرناکتر از همه اين اصول مجرد باور به کمال مطلق است، زيرا هيچ چيز به اندازه ی نمای خيره کننده آرمانشهر (اتوپيا) برای پيشرفت واقعی زيانبار نيست، سياست در عمل بسيار ناتوان است و هيچ چيز خطرناکتر از به کاربردن زور برای تحقق آرمانها نيست.»




اگر بخواهيم جوهر و چکيده ايدئولوژی محافظه کاری کلاسيک را در چند تز فشرده کنيم ميتوانيم بگوييم که اساس آن عبارت از احکام زير است:




۱_انسان موجودی نه خدا گونه است و نه شيطان صفت، بلکه اختلاطی از خوب و بد و زشت و زيباست و از او نبايد توقعات بيش از حد داشت و نبايد مرتبه او را بيش از حد پايين آورد.




۲_ جامعه محصول رشد تدريجی است و صورت بندی نهادهای آن در طول تاريخ و در اثر زحمات نسلهای متعدد شکل گرفته است و لذا هر گونه تلاش برای تحول ناگهانی هم از منظر منطق و هم پيامدهای اجتماعی آن نادرست و زيانبار است.




۳_ نهادهای پايدار جامعه که مهمترين آنها نهاد پادشاهی، دين و کليسا و حکومت می باشند، حاوی شعور و حکمت و تجربه نسلهای متعدد انسانی است و لذا تغيير آنها در صورت نياز بايد با حداکثر احتياط و تدبير همراه باشد.




۴_ دين از مبانی اساسی جامعه است و حفظ آن برای توازن جامعه و افراد آن بسيار ضروری است.




۵_تجربه و عمل از تئوری و تجريد بسی بهتر و مفيدتر است. تئوری ها فرضياتی کلی و تجريدی اند و در کار اجتماعی نبايستی مبنای حرکت و تصميم گيری قرار گيرند.




۶_ وظايف و تکاليف اعضای جامعه از حقوق آنها (برای حفظ نهادهای موجود) مهمتر و بيشتر است.







ليبراليسم




جنبش ملی گرايی که از اوايل سده نوزدهم پديدار شده بود همچنان تداوم يافت. مبارزه آزاديخواهانه ايتاليايی ها در نيمه سده نوزدهم، وحدت آلمان به سال ۱۸۷۱، استقلال نروژ از سوئد به سال ۱۹۰۵ همگی دارای مشخصه ملی بودند و تاثير زيادی در شعله ور شدن افکار ملی گرايانه و خود آگاهی ملی داشتند. اما جنبش های ملی گرايانه در اروپای سده نوزدهم يک جنبش مترقی بودند و قيام عليه نظم کهن اشرافی نيز يک رکن اساسی آنها بود. از اينرو اين جنبش ها که مورد حمايت روشنفکران و نويسندگان نيز قرار داشتند، در نظر و عمل جنبشی راديکال، آزاديخواهانه و ليبرالی بحساب ميامدند. انقلاب فرانسه بطور کلی اعتراض و قيام بورژوازی تازه فرانسه عليه نظم اشرافی و کهن بود. اما بورژوازی پا به ميدان گذاشته به دلايل متعدد اقتصادی و ذهنی همسوی انديشه های محافظه کارانه نبود و به دنبال نظام اجتماعی تازه ای بود که جايگاه نوين و محکم او را در نظام اقتصادی و سياسی تازه تضمين کند. بنابراين انديشه های ليبرالی که در دوران روشنگری از سوی متفکران و فلاسفه بزرگی همچون جان لاک و مونتسکيو و آدام اسميت پی ريخته شده بود، جاذبه بيشتری برای بورژوازی داشت. بويژه انديشه تجارت آزاد و آزادی و ايمنی مالکيت که از ارکان اساسی انديشه های ليبرالی بود به اين جنبش افقهای تازه ای در ليبراليزه کردن اقتصاد و تجارت ميداد و زمينه ساز ايجاد افکار عمومی برای برقراری آزاديهای سياسی و اجتماعی بود. بنابراين ليبراليسم تبديل به نيروی محرکه جوان و نيز پايه گسترش اجتماعی طبقه بورژوازی گرديد و جايگزين فکری محافظه کاری و ديگر انديشه های سياسی شد. انديشه های ليبراليستی از يکسو آزاديهای فردی و اجتماعی و اقتصادی را افزايش داد و از سوی ديگر مبدل به تکيه گاه مهمی در پيکار با هر گونه اقتدار گرايی و زور و اجبار سياسی، اقتصادی و دينی گرديد. همچنين فرد گرايی و رشد فردی انسانها را بيش از پيش تقويت کرد. بنابراين ليبراليسم يک مقوله فراگير اجتماعی ، سياسی و اقتصادی است که ابعادی فراتر از آزادی سياسی دارد و مقوله ای تمدنی و فرهنگی نيز می باشد.




ليبراليسم تکيه گاه فراخی به اميد به آينده بهتر و خوش بينی به رشد فردی و اجتماعی آفريد، اما رشد شتابان سرمايه داری و افزايش دشواريها و آسيب های اجتماعی و بويژه شکاف طبقاتی نياز به ترميم و نوسازی نظری ليبراليسم را در دستور قرار داد. در اين نوسازی نظری اصل نظام سرمايه همچون مبنای حرکت و ضامن پويايی و رشد و رقابت اجتماعی قرار گرفت، اما مولفه های مهمی چون احساس مسئوليت و رفاه همگانی و نياز به گسترش افق ديد نسبت به وجدان اجتماعی در کل جامعه مطرح گرديد. دو متفکر برجسته اين مفاهيم تازه در انديشه های سياسی را در مسايل اجتماعی مربوط به رفاه همگانی پيش کشيدند. جرمی بنتام Jeremy Bentham و جان استوارت ميل John Stuart Millاين دو نظريه پرداز تازه بودند که افکار فايده باورانه Utilitarianism آنها مورد توجه زيادی قرار گرفت. جان استوارت ميل نقش برجسته ای در تکميل ايده دمکراسی و مشارکت انتخابی شهروندان و نيز الگوی رقابت مسالمت آميز احزاب سياسی بازی کرد و يکی از معماران اصلی دمکراسی مدرن بحساب ميايد. بر اساس چنين درکی است که جان استوارت ميل علاوه بر استدلهای برشمرده فوق در باره امتيازات دمکراسی دو اصل ديگر يعنی رفتار برابر با همه شهروندان و اصل عدالت را نيز اضافه می کند. او تاکيد می کند : «کسانی که از حقوق سياسی برابر محرومند، تحت سلطه اراده ديگران قرار می گيرند و اين رنجی بزرگ و ناشايست است. تحقير هر انسانی چه او آگاه باشد و چه ناآگاه، به معنای کسب اختيارات نامحدود در تعيين سرنوشت اوست.»




نظريات جان استوارت ميل در باره دمکراسی و بويژه فاکتور سطح فرهنگ و ذهنيت سياسی مردم در کشورهايی که دوران گذار به دمکراسی را طی می کنند، هنوز از اهميت زيادی برخوردار است. يک جنبه مهم آموزه های جان استوارت ميل اهميت گذار تدريجی به دمکراسی به دليل کوشش آگاهانه برای اجتناب از جدالهای تند و خشونت آميز است.




جوهر انديشه پراگماتيسی جرمی بنتام معروف به «بيشترين حد ممکن خوشبختی برای حداکثر ممکن انسانها» است. جرمی بنتام اقتصاد آزاد و آرمان آنرا قبول داشت، اما با روشهای آن مخالف بود و کوشيد بازاراقتصاد آزاد و سودجويی فردی را با مفاهيم حکومت قانونی و وظايف آن به هم پيوند دهد.




اما بايد تاکيد کرد که افکار ليبرالی بيشترين نقش را در گسترش آزاديهای مطبوعاتی، آزادی بيان و مبارزه با سانسور ايفا کرد. مطبوعات به مهمترين عامل پيدايش و تحکيم آزادی و دمکراسی تبديل شدند. نويسندگان و شاعران برای انتشار افکارشان هرچه بيشتر به نشريات
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=569