وصیت نامه خدا - هوشنگ معین زاده
چاپ اول شهریور 1389

ناشر انتشارات آذرخش

از رضا اغنمی



فهرست کتاب پس از: تقدیم نامه – دیباچه – تعریف خدا و ... فصول پنچگانه ، یعنی متن اصلی کتاب و پیام نویسنده را روایت میکند.



فصل نخست با عنوان : درآستانۀ سفر به دنیای دیگر. شرح بیماری نویسنده و گله ازپیری و فرسودگی عمر و چاقوی اطباست و این حس درذهن خواننده قوت میگیرد که نکند این دفتر وصیتامه خود نویسنده است که با خدا و آفریده هایش درمیان گذاشته که هرگز چنین مباد؛ به این آرزو که هوشنگ سال های سال سرزنده باشد و قلم بزند.

به هرحال درادامه گلایه های معصومانۀ نویسنده از چرخ بداندیش و ناسازگار روزگار راهش به بیمارستان می افتد که ضرورت طبیعیِ سن و سال است برای عمل جراحی. شبانه بعد از حمام و خوراندن دو قرص خواب آور، به تختخواب میرود و به قول خودش می خواهد قبل از خواب رفتن «پلی میان این دنیا و آن دنیا بزنم. سرکی به دنیای رفتگان بکشم . از حال و روز آنانی که مرده اند باخبر شوم. ببینم این حضرات درآنجا چه میکنند ...»

این نیز بگویم آنهائی که درسال های اخیر با خط و مشی نویسنده آشنایند، میدانند چند سالی ست وارسی دربارۀ معمای آفرینش و دستگاه خدا و مذهب ملکه ذهنِ نویسنده شده و لحظه ای از ادامۀ این فکرغافل نبوده و نشده است. این هم درست است که طبق روال زیندگان درجهان هستی، از "وصیتنامه" همیشه بوی الرحمن به مشام میرسد و شنونده و بیننده فکر میکند که طرف درراه "مرحوم شدن" است وپیشاپیش مراسم تلقین و تدفین و ختم خود را – اینجا، البته ختم بحث وجدل فکری – اش را اعلام کند. اما پیداست که نویسنده هنوز بین شک وامید دنبال کشف قضایاست تا بلکه بتواند معضل معمای آفرینش را حل کند با همه امید و نا امیدی که فارغ از تلاش پیشینیان نیست؛ و به فضیلت کار و تلاش خود ایمان دارد. و میداند آنها که ازاین طریق رفته اند اگرچه به ظاهر دست خالی برگشته اند، اما نمیتوان منکر این ذهنیت شد که هریک از آن متفکران، بذر پرباری در سرزمین اندیشه و فلسفۀ هستی به بار نشانده و ثابت کرده اند که تعالیِ علم و دانش و پیشرفتهای دنیای مدرن امروزی مرهون تلاش انسان است که کائنات را هم زیرنظر گرفته و با طرح مسائلی از قبیل: عقل و دل، ماهیت ادیان و پروردگار را درجایگاه خود نشانده است. آن هم درحالیست که جدال اندیشه ها در هر زمینه روز به روز درجامعه های بشری گسترش مییابد.

هوشنگ معین زاده، درچنین گسترۀ فکری با ایمان و اعتقاد به افکار واندیشه هایی که درسر دارد، راهی را میرود و دنبال میکند که خودش میگوید: «می دانم که احتمالا بسیاری چنین تصوری را به دور از واقعیت می دانند. بخصوص اینکه بسیاری ازمن با هوشتر و کنجکاوتر و فضولتر بودند وبارها این راه را رفته و ناموفق و دستخالی برگشته بودند.» ولی با این همه نمیتواند حریف وسواس های کنجکاوانۀ خود شود و از دنبال کردن مسئله دست بردارد. با شک و تردید اما بیشتر امیدوار، به آینده ای ناشناخته راه را ادامه میدهد. درحالیکه چهرۀ پرستاری با «سیمای زیبا ودلنشین» در دلش نقش بسته دنبال روزنه ای ست برای گشودن رازهای هستی ونیستی و جهان خیال انگیز بهشت و جهنم وباقی قضایا که برای تداوم جهل و سرگرمی عوام غنوده در فرهنگ ماتم و عزا، لازم و ضرورت اجتماعی ست.

در همین فکر وخیالات است که به خواب میرود با همسفری که، به احتمالی، همان پرستار زیبا روی است که حتما ارج و قربی هم نزد خدای مهربان دارد. چرا که همه زیبایان و زیبا پرستان جایگاه ویژه ای پیش خدا دارند. اما زیبا روی همسفر این بار، انگار ازنوع دیگری ست. طوری که خودش هم اقرار میکند که «این فرشته چیز دیگری بود.». بعد شرح آرایش لباس واندام خوش تراش و سن و سال این فرشته با تمام برجستگی جاهای حساس تن و اندام ... «با چشمان خمارش که رنگ روشنی داشت و به سبزی میزد نگاهش را که پرازهوس بود به دیدگان پرتمنای من دوخته بود و بلهوسانه عطش وصالش را قطره قطره به دل و جانم فرو ریخت.»

صحنۀ زیبا و هنرمندانه ای که نویسنده، در چند برگ این فصل از جمال و خال هندوی وعطروبوی فرشتۀ بی همتای الهی آفریده است، ذوق زیباشناسِ برجسته ای را در ذهن خواننده زنده میکند.

فرشته از نویسنده درخواست میکند که او را به آسمان هفتم نزد خدا ببرد. میپذیرد. و سوار "بنت براق" (همان که در روایتِ معراج، پیامبر اسلام را به بارگاه خدای متعال بُرد.) دوترکه، یعنی فرشته درجلو و نویسنده درعقب، درحالی که کمر فرشته را سِفت چسبیده او «درجلوی من بربنت براق سوار شدم. من هم با ذوق و وشوق دودست پرتمنای خود را به اندام او گره زدم و سرم را برشانه اش نهادم و چشمانم را بستم تا هرچه بیشتر گرمای لذت بخش اندام او را به تن پرتمنای خود بریزم.»

درآسمان هفتم پیاده می شوند و جبرئیل به نزد نویسنده میآید و بعد از خوش وبش، پرسیدم: این بار برای چه مرا احضار کرده است؟

گفت طرف سخت بیماراست. همۀ ما نگران حال او هستیم. خودش هم گویی به اوضاع وخیم ناخوشی اش پی برده و نگران شده است. با این حال، نمیدانم چرا به فکردیدار تو افتاده است.»

درتالار بزرگی که خدای بیمارخوابیده، فرشتگان سفیدپوش دراطرافش گرد آمده اند و هریک به کاری مشغولند ناگهان صدای دعای "امن یجیب المظطر اذا دعاء و یکشف السوء"از زبان خدا شنیده میشود.

«به نظرم رسید که خدا هم مُردنی است. دیر یا زود خواهد مرد، چه بسا قبل ازاین که بتواند با من گفتگو کند.»



نویسنده در ... : با فرزانگان کهن وبا بزرگان علم و هنر جهان که همگی آنجا دعوت شده اند، آشنا میشود. با زکریای رازی و ابن سینا راجع به پیشزفتهای علم و دانش امروزی بحث میکند. ازمیکروب وآنتی بیوتیک و فوائد آنها اطلاعات تازه ای به آنها میدهد. « من که به کار کرد این دارو اطمینان داشتم، خطاب به آنان و جبرئیل گفتم: بی جهت این دست و آن دست نکنید! اجازه بدهید این قرص ها را به خدا بدهیم. من یقین دارم در بهبود حال او مؤثر خواهد بود. دراین هنگام جالینوس که کمتر حرف میزد به سخن درآمد وگفت این مرد راست می گوید ما ضرری از مصرف این داروها نخواهیم دید ... »

بایک کاسه ماست و چند قرص آنتی بیوتیک خداوند متعال شفا پیدا میکند. خداوند متعال سوپ مرغ و کباب برۀ لذیذ میل می فرماید و حالشان بهتر می شود. و حیرت آوراینکه ساعت مچی نویسنده موجب شگفتی علما و دانشمندان جهان عهد عتیق، در طبقۀ هفتم آسمان در تالار با عظمت الهی قرار میگیرد.»

« تا جائی که که ناچار شدم ساعت خود را از دستم باز کنم و آن را برای تماشا دراختیارشان قراردهم.»

نویسنده درخلوت با خدا پیشنهاد میکند که به زمین بیاید و دربیمارستان ها برای شفای دردهای کهنش فکر اساسی بکنند. فرشتگان خدا مانع میشوند و رأی اورا برمیگردانند و آخر سر خدا پیشنهاد مفید علمی به نویسنده میکند که «بکوش در کوتاه زمانی که ازعمرت باقی است، همه آگاهی های خود را به دیگران منتقل کنی. بنویس، اگر توانستی منتشر کن و در اختیار علاقمندان قراربده و اگر قادر نیستی، آنها را آماده کن تا پس ازتو دیگران منتشر و پراکنده کنند ... ... این که چرا تو را برای شنیدن آخرین سخنان خود انتخاب کرده ایم خود دلیل محکمی است که حتی ماهم تحت تأثیر نوشته های تو قرار گرفته ایم. و به مؤثر بودن آنها باور داریم ... ... ... پرسیدم چطور میشود پای خدا را ازباور اعتقادی مردم بیرون کشید؟ گفت ساده است. حقایق را به گوش مردم برسانید. واقعیت ها را فاش و دروغگویان را رسوا کنید ... نهیب بزنید وآنها را با سرزنش یا با خود همراه کنید و یا رسوا سازید. نهراسید ازاین که جماعتی شما را شماتت کنند. نترسید ...»

من به نوبت خود خیلی خوشحال شدم. ازمشارکت نویسنده دراین نشست باعظمت و بزرگ خدائی درطبقه هفتم آسمان و گفتگویش با خدا و ملانکه و با بزرگان علم و هنر جهان و به خصوص از پیشرفت وهمگانی شدن زبان فارسی وتسلط همه حاضران به یک زبان واحد. ایکاش نویسنده کنجکاو جستجوگر زمانۀ ما معلوم میکرد که زبان رسمی سخنگویان درآن نشست چه زبانی بوده است؟



درفصل دوم

خداوند متعال را آماده کرده اند که برای مداوا به زمین بیاورند تا بلکه حالش خوب شود و انشاء الله تعالی بهبودی پیدا کند. برنامه سفر خدا به زمین آماده میشود. به شرطی که کسی جز پاپ اعظم از این سفر آگاه نشود. فرشته ای حامل پیام جبرئیل به واتیکان است. فرشته میرود و پاپ را ملاقات میکند. قرار براین شده که بیمار درآمریکا با هزینۀ آن دولت معالجه شود. اتاق مشورت هم اتاق خواب خداوند متعال است.

«خداوند هم پس از شنیدن برنامۀ سفرخود، با نگاه شیطنت آمیزی گفت : ما آماده ایم بهتراست هرچه زودتر سفرمان را آغاز کنیم و به جبرئیل هم گفت همانطور که اراده کرده ایم، دوست ما دراین سفر و درتمام مراحل همراه و در حضور ما خواهد بود. به خصوص درزمانی که پزشکان به معاینه ومعالجه ما مشغول خواهند شد. ...» وازاین پس نویسنده کتاب به مقام مشاور خداوند بزرگ جهان ارتقاء پیدا میکند. «همراه خدا، جبرئیل امین وسه فرشته که دوتن آنها لباس سفید پرستاری به تن داشتند و نفرسوم ملبس به لباس کشیشی بود از بارگاه پر جلال و جبروت خدا بیرون آمدیم... ... درآستانۀ درب خروجی بارگاه، ... کاروانی از ده ها حیوان بالدار پیر و جوان شبیه براق را دیدم که به صف ایستاده اند. عحیب تر از همه این که برپشت بعضی ازاین حیوانات کجاوه هایی بود که شبیه آن هارا درفیلم های تاریخی و درعکس های قدیم کشورهای مسلمان و درکتابها و مجلات دیده بودم» البته غیرازآن حیوانان بالدار، لشگر بزرگی هم از فرشتگان با تیرو کمان و مشعل و گرز و سایراداوات جنگی آسمانی و "محافظین خدا در طبقات هفتگانه آسمان هستند" و جبرئیل پاسخ میدهد که خداوند درهمه مسافرتهایش با این دبدبه و کبکبه مسافرت میکند. اینجاست که معلوم میشود دستگاه الهی هم از شر شیطان و اجنه درامان نیست و این لشگر نگهبان برای حفاظت خدای متعال ازشرآنهاست! خداوند با جبرئیل و نویسنده درکجاوه های مخصوص وارد واتیکان میشوند. هم خدا وهم جبرئیل و هم راننده آمبولانسی که بیماررا ازواتیکان به فرودگاه میبرد، لباس کاردینالی به تن دارند. پاپ مشایعتی از بیمار نمیکند. فقط دستش را از پنجرۀ بیرون آورده، با ادای «کلمات پدر و پسر و روح القدس را بدرقه سفر خدا» می کند. بیمار را بدون تشریفات رسمی با هواپیمای ال ایتالیا از رم به آمریکا میبرند. و آنجا در حالی که «کاردینال بزرگ کاتولیک های نیویورک درمعیت تنی چند ازبزرگان کلیسای این شهر و شهرهای اطراف در آنجا به انتظار ما بودند ... و ما بیمارمان (خدای عز وجل) را روی برانکاری خوابانده بودیم، همراه پرستاران به آمبولانس نهادیم...» بدین ترتیب، بیمار دربیمارستان بستری میشود.

مقدمات معاینه دربیمارستان شروع میشودو نرسی که برای گرفتن خون به بالین بیماررفته موفق نمیشود ازتن بیمار خون بگیرد. به اتاق دیگر برای اسکن میبرند، پزشک ها دچار حیرت میشوند.

« زیرا هیچ یک از اعضای لازمه حیات اعم از قلب و ریه و رگ و پی و استخوان و غیره دراین عکسبرداری مدرن و حساس دیده نمیشود.»

حال جسمانی و معایناتِ این کاردینال کهنسالِ بیمارمحیرالعقول به بیرون از بیمارستان درزمیکند. هجوم خبرنگاران و فیلمبرداران نویسنده را دستپاچه کرده، بیم وهراس از فاش شدن مقام بیمار او را به وحشت می اندازد « من از واکنش خود خدا نیز می ترسیدم که به من اطمینان کرده و با طناب پوسیدۀ من به چاهی فرو رفته بود که بیرون آمدنش با کرام الکاتبین بود.»



با مشاورت جبرئیل خدا را به جایگاه اولیه اش بر میگردانند.

و خداوند در مقابل پرسش نویسنده که میپرسد «چه ضرورتی داشت که چنین سفر پر مشقتی را به گردن ما گذاشتید؟ قصد و هدفتان ازاین کار بیهوده چه بود؟ ... خدا با نگاه سرزنش آمیز گفت ... ... ما برای رضای خاطر تو ناچار شدیم ترتیبات این سفررا فراهم کنیم تو را همراه خود
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=554