با مشتی صله در کوله کامبیز گیلانی
از من نخواه که چشم بربندم

چشم بر این همه ستم

که بر ما می رود.



پشت سر

دریایی است خشکیده

دریای آن همه آرزو.



آسمانی است سیاه

سیاه از پیچش آن همه

دروغ و نامردمی

و

خامی و ساده انگاری

در هم.



از من نخواه سکوت را

به جای فریاد

با مشتی صله در کوله

بربام زخمی خانه ام

بیآویزم



پشت سر

سنگ است

سنگی که بی امان

بر آنچه

گل است

و

برگ است

و

زندگی است

فرود می آید.



از من نخواه عشق را

با ریایی

به معامله بنشینم

که درخت باغش

چوبه ی دارست

و

مکتب راهگشایش

فرمان ویرانی شکوفه.



از پشت سر

بوی طراوتی

که جاودانه خواهد ماند

هنوز

بر راههای بسته می کوبد



بویی خوش

که از زمین به خون نشسته

گل زندگی می شکوفاند

و

از آن همه چوبه ی بی داد دار

جنگلی خواهد رویاند

که زیباترین پرندگان جهان را

به سوی خود خواهد کشاند



بوی خوشی

که دست در دست آینده

در جان خسته ی امروز

شوق انسان ماندن

می دمد



از من هرگز نخواه

که در تلاطم رودخانه

سنگریزه ای بی وزن باشم

منم

انسان

من موجم

که بر همه ی سنگ ها

و

راه بندان ها

می خروشم

و

بر جان بت شکن های بت شده

می تازم.

 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=552