برگزیدۀ ادبیات فارسی و باقیِ قضایا - منیر طه
این نوشته را پیشکش می کنم به شیوا سلیم خانی



از مدیر ارجمند روزنامۀ شهروندکه مقام پیش کسوتی در انتشار روزنامه در شهر ونکوور (بی سی)دارند، تقاضا کرده ام تشکیلِ کلاس های برگزیدۀ ادبیات فارسی را به آگاهیِ علاقمندان بخصوص جوانان وطنم برسانند. جوانانی که چشم و چراغِ آیندۀ ایران هستند و ما کهنسالان به قدم های استوار آنان چشم دوخته، در مسیرشان به آرزومندی و امید چراغ افروخته ایم. ولی پیش از به روز شدنِ آگهی به باقیِ قضایا می پردازم.

داستان از این قرار است که روزی یاری عزیز از در درآمد و ننشسته عِتاب آغاز کرد که این کناره گیری، دم فروبستن و دائم روبروی کامپیوتر نشستن به چه معنی؟ گفتم به چندین و چندان معنی که خود دانم و بس. سپس، من از مال دنیا همین کامپیوتر را دارم که گیرندۀ صبورِ دست آورد های شبهای به روز کشیده و باز تابندۀ حکایت های در بوق و کرنای ندمیدۀ من است و با بد ادایی و لجبازی هایش هم ساخته ام. اما این جوش و خروش مستبدانه که بر سرِ من می ریزی از برای چیست؟

گفت کلاس های یو بی سی و کلاس های خانگی تان را دوباره بر قرار کنید. گفتم مگر نمی بینی که پای رنجور و کهنسالم دیگر یو بی سی بُرو نیست. گفت در خانه، در محلی که بتوانید بروید. گفتم عزیزم بسکه خاموش نشستم سخن از یادم رفته است و مدت درازی است که دیگر از این کارها نمی کنم حتی ترانه سرایی که کار دلخواه من بوده و این گوش پر از زمزمۀ چنگ و رَباب است. گفت پس آن متن و آن شعر ها را که چندی پیش به گوشِ ما زدند و خواندند کی نوشته بود؟ ( متنِ برگرفته از کتاب آتش بدون دود و شعر های بر نوشته بر آن )

مُچم را گرفته بود و مرا به یادِ دسته گلی می انداخت که تازگی ها به آب داده بودم. گفتم بهانه ای بود که حرفم را بزنم هر چند پرت و پلا.

طبعِ پر توقع و تحکم آمیزش که در عین حال مهر تابنده اش را نثار کوچِ سی سالۀ من می کرد، دست بردار نبود. گویی می خواست بگوید یا قبول کن یا محفوظاتِ ذهنت را از کاسۀ سرت بیرون می کشم.

ترسیدم به راستی اینکار را بکند و آنهمه دل تپیدن ها و تا دم دمای صبح بیدار ماندن ها و هول و ولای از خرداد به شهریور افتادن بر سرِ تلفظ چُنین و چُنان دوباره تکرار گردد.

ما جویندگانِ آن روزِ ادبِ فارسی، در کلاس و محضرِ استاد عزیز و ارجمندم دکتر محمد معین متون نظم و نثر می خواندیم و آن بزرگوار با صبر و حوصله درست خواندن را تا حدِّ زیر و زبرِ کلمات به ما می آموخت و در این مورد بسیار سختگیر و جدّی بود. به وقتِ امتحاناتِ خرداد اگر دانشجویی در خواندنِ متون رعایتِ درست بکار بردنِ زیر و زبر و پیش را نمی کرد، از همان لحظاتِ آغازین طرف را متوقف و می گفت: « برو شهریور بیا ». که به قول سعدی: استاد معلم چو بود بی آزار ـ خرسک بازند کودکان در بازار. فکر می کنم آشوبندگانِ امروزِ زبان فارسی تا بدین حدّ نا سپاسی، اگر امروز گذارشان به آن کلاس ها می افتاد چیزی جز این نمی شنیدند که: برو و دیگر نیا.



دانستم از آشوبِ قیل و قال و آشفتگی قال و مقال سر درد و گوش درد گرفته تسکینِ دردش را از من می طلبد.

نخواستم سلول های ذهنم را به کشمکش و به جان هم بیندازم. حوصلۀ بگو مگو هم نداشتم. رشته ای بر گردنم افکنده بود و در برابرِ هیبتِ مهر آمیزش تسلیم شدم که در معرکۀ فرهنگبازی و کلوخ اندازیِ عجایبِ روزگار، که امان از روزگار، این یار نازنین چون پشتوانه ای مستحکم دست در دست و پا بپای من بنیاد رودکی را یاری داده در دفعِ آفات و بلیاتش خطر کرده بود. امروز هم با غمِ سنگینی که در جان دارد به ترکِ من نگفته امیدوار و استوار ایستاده و بینوا پسندیِ خلق الله را مجالِ جولان نداده است. ( گرفتاری های محلّیِ بنیاد رودکی در شرحِ قضایای دیگر جداگانه خواهد آمد هرچند هم کین کِشی مهر ورزی را گوشمال دهد.)

داشتم می گفتم من که در اینگونه موارد بی گدار به آب نمی زنم به اقیانوس زدم و لبّیک گفتم.

فکر کردم با وجود اینکه تنظیم و تصحیحِ کتاب هایم وقتم را پر کرده و متواریان دورِ دنیا هم توقعاتی برای روزنامه های دور دنیائیشان دارند، اینهم می تواند کاری باشد در میان بُرِ کار ها که برخیزم و با گرد و غبار کتابخانه بستیزم و در مطالعه آویزم. نخست به خود بیاموزم آنچه را که نیاموخته ام یا احیانا فراموش کرده ام سپس حافظه ام را که از این توپ و تشر تکان خورده ولی هنوز تُند و تیز است، با نرمش و ملایمت به ضبط مطالب بر انگیزم و متاعِ فراهم آمده را فرا دستِ خواهندگانش ریزم.

دگر بهانۀ پرداختن بدین مهم این است که دیگر فرصتی برای چشم چرانی بر در و دیوارِ رنگ و رو باختۀ این مکعب از الوار ساخته و قُبُل منقلِ از سر و تنش افراخته نمی ماند و در کشاکشِ کتابها از این گوشه به آن گوشه، از این نشیمن بدان نشیمن و ریخت و پاش و پراکندگی یادداشت ها و سر در گمیِ همیشگی در میان آنها بهانه ای می شود برای تحرکی اجباری که من بدونِ بهانه از جای خود جُم نمی خورم. همچُنین به بهانۀ رفت و آمد ها و نشست و برخاست ها می توانم حرفم را بزنم و از خفقانِ چنگ انداخته در گلوی روزگاری که ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می بارد، رهایی یابم. که ادبیات وزین و فخیمِ ما هم به بهانۀ بهانه ها پایه و مایه گرفته و هرگاه سرِ سبز بر باد نداده و چراغی در تاریکی بر افروخته است از قِبَل هوشیاری و شیوۀ ماهرانۀ سخن پردازی بزرگان شعر و ادب در پردۀ ایهام و اشارت بوده است.

شک نیست که ما ایرانیان کم و بیش شاعران، نویسندگان، پژوهشگران و مورخین سرزمینمان را می شناسیم ولی شاید این شناسایی بدان حد نباشد که رضایت خاطرمان را فراهم آورد و چگونگی سخنِ آنان را به ما بنمایاند و یا در همین حد هم آنچنان ما را شاد و خرسند بدارد که خویشتن را از شناسایی بیشتر بی نیاز بدانیم و همین اندکِ نا منسجم وناقص را در سطح جامعه بگسترانیم و ادب فارسی را از طریقِ بد آموزیِ رسانه های غیرِ مسئول بر سر بازار بریم و قدر و مرتبتِ این گنجینۀ گرانبها را به بهایی تُنُک و نازل به خریدار نا آگاه و آسان پسندش بفروشیم.

آنکه قلم به دست می گیرد، آنکه رادیو، تلویزیون و روزنامه داری می کند، مسئولیت سنگینی را متعهد می شود و آنکه از زیر بار این مسئولیت شانه می اندازد، هر آن مطلب و لفظ نادرست و سبک معنا را به خوردِ خواننده و شنونده اش می دهد، و

به وقت یاد آوری جوش می آورد که مردم نمی فهمند و متوجه نمی شوند، و قصور و بی توجهی خود را به حساب نفهمی مردم خرج می کند، باید بداند این مردمِ روبراه و تعلیم پذیر آنچُنان هم که جنابش محاسبه کرده خنگ و گنگ نیستند. هرگاه به سبب دل مشغولی ها یا به هر سبب دیگر مجالی برای یادگیری برایشان فراهم نیامده، چه زیانی دارد که این مردم را به جای کوشش در جهلِ مرکبشان فهمیدن آموخت.

گروهی کلوخ اندازی و زبان درازی را بر نمی تابند ولی به اعتبار شعر سعدی: چو کردی با کلوخ انداز پیکار ـ سرِ خود را به نادانی شکستی، از هیبتِ حمله و تهاجم شیرین دهنانِ برکشیده زبان غلاف می کنند و دم فرو می بندند. گروه دیگر به استقبال آن می روند زیرا فرصتی ست برای طنازی و قامت افرازی که هر دو زیانبار است. اما آن گروهِ نه بر اشتری سوارم ...، که از برکتِ امرار معاش و بصیرتِ به فکر آینده باش نهیبِ حادثه بنیادشان را از جا نمی بَرد، یعنی همان مقولۀ دنیا را آب برده و ادامه اش، زیانبار ترین است.

شور بختانه گستردگی بد آموزی در رکاب جهل اندوزی آنچُنان است که یک دانه اش بس است برای قبیله ای. (یک داغ دل)

کم می دانم، نمی دانم، صادقانه ترین کلامی است که چراغ معرفت و انصاف را در دل و دیدۀ ما بر می افروزد که هول انگیز تر از شبیخونِ شبگردانِ خام غوغای خانه بر انداز و قتال ساز عوام است که ای حسابرسان بیایید که مستی در شهر عربده می کشد و این از ظلمتِ بی فرهنگی و حضیض فکر و برداشتِ جامعه سر بر می آورد که متأسفانه تاریخ ملال انگیز ایران هماره در این ظلمت غوطه خورده و دست و پا زده است.

اینها را گفتم و نوشتم تا بهانه ای باشد که بگویم هدف از تشکیل این کلاس ها این است که وسیله ای گردد برای معرفی نظم و نثر فارسی و ارتباط مطبوعی میان علاقمندان و جوانان با ادبِ فارسی تا با آشنایی با شیوۀ نگارش و حد و مقام سخن سرایی و سخندانی در این گنجینۀ فراهم آمده از زمان های کهن تا به امروز، هر سخن سخیف و مریض را که اینچُنین مطرح و روال و رواج روز گار ماست خریدار نباشیم. حد قلم و سخن خود را به سبک نویسی تقلیل ندهیم هر چند خواننده و خواهندۀ سبک مایه داشته باشیم و این به دست نیاید مگر با مطالعه و غور در آثار قدیم و جدید و بهره برداری از سخن سخنوران و سخن دانان که این دود چراغ خوردگان و شبان روز در مطالعه آویختگان به یک چشم زدن دور خیز نکرده و بر کرسی سخن نجَسته اند.

با خویشتنِ خویش رو راست و صادق باشیم. آنکه نا دانسته هایش را به حساب دانسته هایش خرج می کند انگل جامعه است که شعر و سخنش به زمانه نپاید هرچند هم زمانی به تبلیغ و های و هوی هم قطاران و هم مسلکان در صحنه بماند که زمانه داوری بی روی و ریا و عاری از تفاخر و کبریاست. بوریا باف اگر چه بافنده ست ـ نبرندش به کارگاه حریر: سعدی

این گفتگو و این تأسف دیگر هنر ها را هم اعم از موسیقی، ساز، آواز و ... و آنچه به نام هنر و هنرمندش به بازار می آید در بر می گیرد. کار هنری هوچیگری نیست. بَدا که در اینجا هم نقش روابط در داوری و قضاوت سنگین تر از ضوابط است همان روابطی که در پاچه و پاچالِ هر پا اندازی سایر است.

نشناختنِ قدر و منزلت هنر و رواج سخیف آن در برابرِ طبیعتِ ظریف و طربناک و توانِ اندیشه و نیروی ادراک، زبان همۀ هنرمندان و شعرای بزرگ ایران را به شکایت گشوده است: جای آنست که خون موج زند در دل لعل ـ زین تغابن که خزف می شکند بازارش: حافظ

آیا این هنرِ درمانده و بیچاره است که ذوق و سلیقۀ جامعه را به درماندگی و بیچارگی می کشاند و او را از اوج پرواز باز می دارد؟ یا ذوقِ علیل و پسندِ ذلیل جامعه است که هنر از عرصۀ سیمرغ به جولانگه مگس سقوط می کند؟

سخن پایانی اینکه این کلاس ها علاوه بر نگرشی در نظم و نثر فارسی به ترانه خوانی و ترانه سرایی، شعر گویی و نثر نویسی و فن بیان هر دوان می پردازد. اگر کسی متاعی از این قبیل در سینه یا در دفتر دارد در صورت نیاز راهنمایی می گردد.

آنچه بخوانیم با هم خواهیم خواند و آنچه در یابیم با همنوایی و هم صَدایی یکدیگر خواهیم دریافت که این کلاس های بی معلّم مسلماً شاگردانی عالم خواهد داشت.

ونکوور، جولای 2011

 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=550