ليبراليسم و روشنفکران - حسين فراستخواه
اعتماد- در آغاز، اين يادآوري ضروري است که ليبراليسم مجموعه يي از ارزش ها و نهادها است. همچنين هنگامي که سخن از «ليبرال» يا «ليبراليسم» به ميان مي آيد، منظور، همان معناي مورد نظر اکثريت عالمان سياسي است که در نوشته هاي آکادميک درباره تاريخ انديشه هاي سياسي به کار مي برند. در اين نوشته ها، «ليبراليسم» به جريان هاي اصلي ارزش ها و نهادها اطلاق مي شود که قريب به دويست سال بر جهان غرب سيطره داشته اند و در آن مردان و زنان، آزاد و برابر انگاشته مي شوند و حقوق فردي محفوظ است. دولت ها محدودند و حکومت قانون و دولت مبتني بر حقوق، نهادهايي ضروري به شمار مي روند. برخي مايلند اين مجموعه ارزش ها و نهادها را «ليبراليسم کلاسيک» نام نهند. اما در اين نوشتار «ليبراليسم» و «ليبراليسم کلاسيک» مترادف هم در نظر گرفته شده است.







وقتي آثار ليبرال هاي کلاسيک را مي خوانيم، دو مضمون ظاهراً متقابل، به چشم مي خورد. نخست، فرضي عمومي وجود دارد که بر مبناي آن، «انتفاع عقلاني شخصي» تمام کنش هاي بشري را احاطه مي کند. نام اين را انگاره نفع شخصي مي گذاريم. دوم، شناختي هست بر اين اساس که نفع معقول شخصي، سائق کنش هاي بشري در تمام حالات و شرايط نيست، بلکه به جاي آن مردمان اغلب بر اساس هوس ها و هيجانات خويش حرکت مي کنند؛ کنش هايي بر اساس احساسات غيرعقلاني و باورهاي ناحسابگر. اين دو انگاره رفتاري، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم را شکل مي دهند.







نخستين اصل اخلاقي اين است که هرکسي مي تواند داور مصلحت و رفاه خويش باشد. اين را «اصل خودمختاري» مي ناميم. دوم آنکه منافع اشخاص گوناگون به لحاظ اخلاقي برابر تلقي مي شود. هيچ شخص و هيچ طبقه يي از اشخاص نمي تواند مدعي شود که منافع او اصيل تر يا اخلاقي تر يا والاتر از منافع اشخاص ديگر است. اين را نيز «اصل برابري» مي ناميم. اصل برابري دال بر آن است که منافع همه بايد از يک منظر اجتماعي برابر مورد بررسي قرار گيرد و ارزش تمام نوع بشر در يک تراز است. سومين اصل اخلاقي آن است که هر کسي آزاد است تا نفع و گزينه خويش را دنبال کند تا جايي که به منافع مشروع شخص ديگر آسيب و زيان نرساند. استوارت ميل از آن به «اصل ضرر» ياد مي کند. (در فقه اسلام و حقوق ايران نيز قاعده يي داريم به نام «لاضرر» که بر اساس آن هيچ کس نمي تواند نيل به حقي را مستمسک ايراد زيان به ديگري قرار دهد.) اين را نيز «اصل آزادي» بناميم. چهارمين و واپسين اصل اين است که هرکسي بايد تبعات، آثار و نتايج اعمال خويش را در ازاي دنبال کردن منافع شخصي اش تاب آورد. اين اصل را نيز «اصل مسووليت» مي ناميم. در ليبرال- دموکراسي اصول چهارگانه يادشده هنگامي تقويت و حمايت مي شوند که نظم اجتماعي و کارايي اقتصادي توامان فراچنگ آمده باشد. انگاره ها و اصول يادشده را گروهي از روشنفکران قرن 17 و 18 اروپا نمايندگي کردند؛ انديشمنداني که در سنت درخشان روشنگري، افشاگران تند دروغ و مدافعان سرسخت حقيقت بودند.







علني کردن ليبراليسم







«ليبرال» گاه به جاي دشنام و انگ به کار مي رود. در دوره هاي گوناگون، بسياري از روشنفکران از ليبراليسم تبري مي جستند و البته معتقد بودند که هيچ ليبرالي نمي تواند روشنفکر باشد. همانگونه که در سطور بالا نيز آمد، روشنفکران ضدکمونيستي که سال ها عليه کمونيسم و توتاليتاريسم نوشتند و مبارزه کردند، همچنان ابا دارند که خود را ليبرال بنامند. هرچند متاسفانه عکس اين نيز مصداق دارد و گاه جريان هايي تهي نيز شکل مي گيرند که بدون درونمايه هاي کافي خود را به ليبراليسم ضميمه مي کنند که بحث اين گروه را بايد در مجال ديگري پي گرفت. بحث اين است که آشکار کردن ليبراليسم، به واسطه باور نادرستي که از روايت روشنفکران چپ در حافظه جمعي ما ريشه دوانده، کار آساني براي بسياري از روشنفکران ليبرال تلقي نمي شده و گاه مجبور مي شدند خود را سوسيال- دموکرات هاي اصلاح طلب معرفي کنند. شرم در علني کردن ليبراليسم، يکي از مشکلات روشنفکران بوده که به نظر مي رسد اگر اين روشنفکران، بنيادهاي اخلاقي ليبراليسم و منطق دروني آن را فراموش نکنند، هرگز ترديدي در اعلام ليبرال بودن شان نخواهند کرد.







ليبراليسم، محافظه کاري و روشنفکران



در برابر عقيده بالا برخي معتقدند که عدم ابزار آشکارگونه مرام ليبرالي در بسياري از روشنفکران به ويژگي محافظه کارانه آنها بازمي گردد. برخي ديگر اساساً سخن از افول روشنفکري مي کنند. دوستي که در استراليا اشتغال دارد، تعريف مي کرد روشنفکران آنجا از فرط «بي مسالگي» حتي نمي توانند به انقراض حيوانات و آلودگي هوا نيز معترض شوند. البته مدعاي اين يادداشت به هر حال «پايان روشنفکري» نيست. راسل ياکوبي در کتاب «واپسين روشنفکران»، روشنفکران چپ را (در معناي نقد اخلاقي و اجتماعي) رو به افول مي بيند. با فروپاشي کمونيسم، روشنفکراني که «شر» را در مبنايي تئوريک و به مثابه غايت مقدر تاريخي، توجيه عقلاني مي کردند، حداقل در بسياري از کشورها و قاره ها ناپديد شدند. در کشورهايي که سياست در آنها عقيم مانده، گفتمان هايي تهي از اين دست، در قالب اعتراض به وضع اقتصادي و سياسي موجود شکل مي گيرد و بيشتر به گسترده شدن دامنه توتاليتاريسم و خودکامگي مي انجامد. به هر حال اگر اين وضعيت را پايان روشنفکري تلقي کنيم، به خطايي گرفتار آمده ايم که ناشي از عدم درک صحيح جابه جايي سياسي در روند اجتماعي است. در دهه هاي اخير، کميت و قدرت روشنفکران محافظه کار به طرز هنگفتي، افزايش يافته است و بسياري از آنان در خلاف تصوير قراردادي و خارج از عرصه دانشگاهي رشد کرده اند. اما بايد اين را هم گفت که در کوله بار اين روشنفکران، چيزي شبيه به «انقلاب انديشه ها» وجود ندارد. اما به هر حال بسياري از روشنفکران محافظه کار با انديشه و تعقل خود زندگي مي کنند و منتقداني جدي در عرصه اجتماع قلمداد مي شوند که فرهنگ و حيات اخلاقي را مورد واکاوي و نقد قرار مي دهند. فرق آنها با روشنفکران چپ گذشته در اين است که عموماً اين روشنفکران نهادهاي اقتصادي را مورد حمله قرار نمي دهند و نيز مدافع مالکيت خصوصي، خصوصي سازي، آزادي انتخاب، سرمايه و انباشت آن هستند. در واقع اين روشنفکران، بدون لحاظ کردن استانداردهاي پيشين، روشنفکر محسوب مي شوند.







افول روشنفکران چپ و طلوع روشنفکران ليبرال، سياست انديشه ها را نيز در گفتمان جهاني تحول بخشيده است. در سده اخير، بحث اصلي، گفت وگو ميان ليبرال ها و چپ ها بوده است. پرسش ها حول دعواي ميان سوسياليسم و سرمايه داري و نزاع انقلاب با اصلاح بوده است. حتي بحثي ميان ليبرال ها وجود دارد که مشخصاً به رابطه آنها با جريان چپ بازمي گردد؛ آيا آنها ضدکمونيست بودند يا ضدضدکمونيست؟ آيا آنها ايده سوسياليست ها درباره برنامه ريزي اجتماعي و مالکيت عمومي را رد کردند يا پذيرفتند؟







علاوه بر اين، روشنفکري ليبرال چشم اندازها و پرسش هاي تازه يي در قبال امنيت جهاني و رابطه آن با اقتصاد جهاني در افکنده اند. در حالي که همچنان نويسندگان چپگرا از مخالفان سرسخت جهاني شدن محسوب مي شوند و در کتاب هاي خود آن را عامل گسترش فقر و نابودي محيط زيست و مهاجرت انسان ها ارزيابي مي کنند، گفتمان روشنفکري ليبرال، جهاني شدن را در مفهومي اخلاقي و عام به معناي حکومت اصولي جهانشمول در نظر مي گيرد که بنيادهاي آن بر آزادي، حقوق و کرامت انساني استوار است. دعواي بين ليبراليسم و چپ البته همچنان ادامه خواهد داشت.







فرهنگ عامه ليبراليسم



بحث درباره فرهنگ معاصر ملازمه دارد با مقوله «بورژوازي» يا ارزش هاي سرمايه داري. يعني توضيح يا نقد اين فرهنگ، نيازمند بحث و بررسي مقولات ياد شده است. منتقدان چپ، «بورژوازي» يا «سرمايه داري» را مترادف با «ليبراليسم» مي دانند. حال آنکه چنين نيست. آنها مي گويند تلويزيون و رسانه ها مروج فرهنگ مصرف و خادمان سرمايه داران هستند. اما نبايد اين نقد را به حساب ليبراليسم گذاشت. ليبراليسم مدافع مصرف گرايي و لاابالي گري فرهنگي و اجتماعي نيست. روشنفکري ليبرال، از آزادي و غنا بخشيدن به کيفيت زندگي دفاع مي کند. معتقد است که بايد کالاها و خدمات ارزشمند و سودمند به مردم ارائه کرد. اما روشنفکري ايدئولوژيک با شعارهايي که خود نيز بدان اعتقاد ندارد، به جنگ با کالايي شدن و شرکت هاي بزرگ و مک دونالد بر مي خيزد و البته مشکل از آنجا رخ مي دهد که براي مثال نگاه ابزاري به زن را دستاورد ليبراليسم مي داند يا مک دونالد و کارخانه فلان و جاري شدن نفت فلان کمپاني در دريا را تقصير ليبراليسم مي داند و اين را آنقدر در باورهاي عمومي نجوا مي کند که فرهنگ عامه را فرهنگي سرمايه گريز و بدبين به ثروت و ثروتمندان بار آورد. اما روشنفکري ليبرال، مردم را دعوت به کارآفريني، انباشت سرمايه، رقابت و ابتکار مي کند تا رفاه داشته باشند و به واسطه اين رفاه، بخشي از دل نگراني هاي معاش را نداشته باشند و فراغت نسبي باعث شود که کتاب بخوانند، مسافرت کنند و با فرهنگ هاي ديگر تعامل داشته باشند، ورزش کنند و سلامت جسمي و روحي خويش را تامين نمايند و به طور کلي انسان هايي متعادل بار بيايند.







در مجموع شايد بتوان چنين نتيجه گيري کرد که گفتمان چپ تنها پرچم دار روشنفکري نيست. بر خلاف باورهاي تماميت خواهانه گذشته، اکنون گفتمان ليبراليسم روشنفکراني در عرصه فرهنگ و زندگي روزمره ما دارد و البته با يک داوري ارزش گذارانه، اين روشنفکران سهم بسيار بيشتري در پيشبرد دموکراسي و حقوق در جامعه ايفا مي کنند. بيشتر روشنفکران چپ همچنان غرق در شعارهاي نخ نما شده به امپرياليسم و سرمايه داري هستند و البته از ميان اينان هم هستند کساني که هر سال هزينه گزافي را متحمل مي شوند تا به خيل معترضان به جهاني شدن در سوئيس بپيوندند. البته روشنفکري چپ قابل انکار نيست. گروهي از آنان مشغول ترجمه و توسعه زبان فکري و فلسفي هستند و کار ايشان مي تواند به معنايي کار روشنفکري قلمداد شود. زيرا هم منتقد قدرت هستند و هم مولد نظام هاي معنايي جديدتر. اما گروهي ديگر از چپگرايان صرفاً به غر زدن خو کرده اند. شايد ادعاي گزافي نباشد اگر بگوييم در چند سال اخير، پيشبرد نهادهاي جامعه مدني تا حد زيادي مديون فعاليت هاي مدني و کنش هاي فرهنگي روشنفکران ليبرال بوده است و البته اين به معناي تصاحب تمام کنش هاي صورت گرفته نيست.







*اين يادداشت به دليل کمبود فضا کمي کوتاه شده است. اعتماد



نام حسین فراستخواه







جنسیت مرد



سن 24



درباره من در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=549