کارخانه فراموشي سازي مقابل کافه آزادي - جواد مجابي
نه به صورت حکمي مطلق بلکه در عالم نسبي گرايي و قلمرو فرهنگ خودمان، باور دارم که هر اديب و هنرمندي لزوماً روشنفکر هست يا بايد باشد، اما روشنفکران جامعه منحصر به ادبا و هنرمندان نيستند. اينکه مي گويم نويسنده و نقاش و سينماگر طبعاً روشنفکر هم هست اشاره به تعريفي از روشنفکر دارم که «روشنفکري نقد خردورزانه دائمي وضعيت بشري است.» اگرچه صفت «خردورزانه» در عالم هنر و ادبيات جاي خود را به «خلاقيت پرتامل عاطفي» مي دهد. در مقاله يي من به سه نوع روشنفکري اشاره کرده ام؛







1- «روشنفکر فلسفي» که پايه هاي تفکر يک عصر را مي سازد که ما نداشته ايم و نداريم، مثلاً از نوع مارکس و نيچه.







2- «روشنفکر سياسي» که اراده معطوف به قدرت دارد و در پي کسب اقتدار مادي است. اين گروه شامل انواع نظريه پردازان سياسي و فعالان سياسي مي شود که با انتقاد از وضعيت موجود و مبارزه سياسي مي کوشند تا در موضع قدرت مستقر شده و برنامه هاي خود را عملي سازند. اين روشنفکران در نهادهاي سياسي و سنديکاها و احزاب رشد مي کنند و طالب تغيير اصلاح طلبانه يا انقلابي در ساختار قدرت اند.







3- روشنفکر فرهنگي که کارش خلاقيت هنري و ادبي و هدفش انتقال تخيلات و تاملات خود به ديگران است از طريق رسانه فرهنگي مثل شعر و قصه و سينما. اينان خواستار نزديک شدن به قدرت يا در دست گرفتن قدرت نيستند چرا که خود قدرتي معنوي هستند که ناشي از خلق آثار و محبوبيت يا مقبوليت خاص و عام آنهاست، خواه در زمان خودشان يا در يک روند تاريخي، اين اقتدار معنوي حاصل شده باشد.







با اين تعريف، اگرچه يک نويسنده و شاعر براي نفوذ در ذهن مخاطبان مي بايد داراي تفکر سياسي و گاه درگير عمل سياسي باشد، اما لزوماً کار او و هدفش با يک روشنفکر فعال سياسي متفاوت است. در جوامع توسعه نيافته که جواز فعاليت سياسي فقط منحصر به موافقان و پيروان حکومت است و ناقدان حکومت و اتحاديه و حزب شان سرکوب شده يا زيرزميني اند؛ وظيفه زمين مانده روشنفکران سياسي محبوس و معدوم و تبعيدي ناگزير برعهده روشنفکران فرهنگي گذاشته مي شود که بنا بر استغناي طبيعت هنري، نه اراده يي براي کسب قدرت سياسي دارند و نه از فوت و فن ديپلماسي که در آن اخلاق جايي ندارد آگاه هستند. کيانوري بودن جنمي مي خواهد که نيما از آن بهره يي ندارد و نمي خواهد داشته باشد، اما در غيبت اجباري روشنفکران سياسي، جامعه از شاعران و نويسندگان توقع دارد که نيازها و آرزوهاي محبوس آنها را بازتاب دهند و اين توقع زائد بر ظرفيت، هنرمند را از کار اصلي خودش هم بازمي دارد و حاصل همين است که مي بينيد. من در اين يادداشت مي کوشم وضعيت اديب و هنرمند را از منظر فرهنگ ملي، بيشتر در اين «سال سي» تصوير کنم.







سياست فرهنگي برابر خلاقيت







سياست فرهنگي اين چند دهه که بر ادبيات اعمال شده، اکنون حاصل خود را نشان مي دهد در نگراني هاي منتقدان ادبي و هنري، بيانيه هاي داوران جشنواره ها و اظهارات مسوولان فرهنگي. حرکتي که از دهه 50 براي سمت و سو دادن به ادبيات نسبتاً رسمي و دولتي آغاز شد، نتايج ناگواري به بار آورد که در فضاي حاضر به صورت پريشان ذهني غالب توليدکنندگان و بي علاقگي و سردرگمي مخاطبان ادبيات ظاهر مي شود. از فحواي بيانيه هاي داوران ادبي اين سال ها برمي آيد که زبان ورزي و تخيل و ابداع تصاوير و ارتباط گيري با مسائل مردم و جامعه در حد بسيار پاييني برقرار شده است. ارتباط ادبيات معاصر با مسائل امروز جامعه در اين 20 سال گسسته تر شده همچنين با پيشينه ادبي ايران.







اهل بخيه و صاحب نظران مي گويند و مي نويسند که اين روزها ما رمان عالي نداريم، داستان کوتاه خوب کم داريم، شعر ما دچار بحران و کژفهمي شده، ادبيات ايران و غرب هنوز هم توسط توليدکنندگان جديد، خوب دريافت نشده، به آساني نمي توان از يک فضاي فعال فرهنگي صحبت کرد. من اضافه مي کنم آنچه اين روزها در دست داريم مقداري بديهيات و آه و ناله فردي است که کف کافه ادبيات به جا مانده. اينکه مي گويم «کف کافه ادبيات» اشتباه لپي نيست، بلکه دقيقاً ادبيات را به صورت کافه يي تصور مي کنم در برابر وضع متضادش؛ اداره ادبيات. دولت ها در هر جا کمابيش خواهان تاسيس اداره ادبيات اند با کارمندان ادبي و هنري سربه زير حرف شنو زير نظارت عاليه روسا. نظم مشخص و آدم هاي همسان و مطيع و مطابق سليقه مديران جامعه. ولي کافه ادبيات جايي است که آدم هاي حاضر در آن زندگي آزادانه يي دارند به ميل خود، با گفت وشنود دلخواه و گذران ايام فراغت به رفاه و آزادي و حرمت. آيا کار هنر و ادبيات چيزي جز عشق و آزادي است؟ جز راحتي خود و ديگران است و حس آزادگي و اغتنام وقت خوش در فرصتي کوتاه از هستي؟







در اين قرن بسياري رژيم ها و آدم ها سعي کرده اند که اداره ادبيات درست کنند، هرچه حتي هنر را با برنامه تطبيق دهند. اين اداره ها شروع نشده با شکست روبه رو بوده اند.







برمي گردم به اول بحث؛ سياست فرهنگي غلط مبتني بر سختگيري و همسان سازي و حذف فرهنگي و ندانم کاري ها، در هيچ جايي، هنر پيشرو و ادبيات عالي نتيجه نداده. کانون پرورش افکار و نظارت عاليه، فرهنگ درخشان نمي سازد بلکه روح را عقيم مي کند. بلافاصله بگويم که حرفم بدين معنا نيست که نسل جوان کوشش نمي کند، عاشقانه کار نمي کند و فعاليت اين چند دهه بي فايده بوده، بلکه مي دانيم اين نسل براي کار فرهنگي اش از جان مايه گذاشته. دارم به موانع رشد فرهنگ اشاره مي کنم و از سوختن فرصت هاي عالي و استعدادهاي نيمه کاره و ظرفيت هاي تحقق نيافته سخن مي گويم. به فضاي نامطمئن و فعاليت هاي ناقص اشاره دارم که نسل جوان با اين همه سد و بند نتوانسته به ادبيات عالي اش دست يابد. همه در اين فضاي مشوش سهمي داريم يکي بيشتر يکي کمتر.







نکته ديگر که مي خواهم بگويم اين است که ادبيات، موضوعي يک مکاني و يک زماني نيست، نه محدود به اينجاست و نه منحصر به اين زمان، هنر و ادبيات همه زماني و همه مکاني است و تنها در خط زمان تاريخي پديد نمي آيد. ادبيات از ماده خيال جهان ساخته مي شود و براي معنا يافتن در زمان. براي همين است که ما از سعدي و هومر و دانته همان قدر لذت مي بريم که از يک رمان و دفتر شعر عالي از معاصران خودمان. ادبيات جهان همزمان در ذهن ما احضار مي شود و تابع قانون رشد و تکامل تدريجي نيست که چون من در دهه 80 مي نويسم کارم از هدايت دهه 20 بهتر است يا نيما نسبت به من قديمي است.







چيزي در ادبيات عالي هست که زمان ناپذير است. اگرچه ادبيات از زمان خاص تاثير مي پذيرد و بخشي از آن هم اشاره به زمان خاص دارد بيشتر در همان برهه تاريخي اعتبار دارد.







براي همين است که من زياد به اين تقسيم بندي هاي معمول توجه ندارم، به بسته بندي ادبيات دهه 40 و 50 در يک کاغذ کادوي خوشگل رويايي، يا دسته بندي کوشندگان راستين دهه 60 و 70 به مثابه کشف جديدي از دنيا. اين نوع رده بندي بيشتر دغدغه ذهني منتقدان متوسط الحال است تا کساني که نابه خود جزيي از ادبيات و هنر عصر خودند و نمي توانند نباشند. اينان ادبيات را نوعي معرفت به هستي خويش به حساب مي آورند. البته اين تقسيم بندي ها تسهيل مي کند بعضي حرف ها و مراتب را، ناقد تاريخي بعضي اتفاقات را که بر اثر شرايط خاص پررنگ تر شده و در منحني مختصات يک دوره اوج و فرودي خاص به خود گرفته براي مخاطبان توضيح مي دهد و علت يابي مي کند. ادبيات در طول تاريخ و عرض جغرافياي جهان دائم نو مي شود، تغيير مي دهد ارزش هايش را. اما اين «ارزش هاي قديم دل»، با دنياي درون انسان پيوند دارد و زياد تابع شرايط بيروني نيست. تابع زمان و مکان قراردادي ما نيست بلکه هنر امري بشري است و متعلق به درون او. براي همين ما در يک روز پرمطالعه از خواندن شعرهاي پاز و نظامي و سنگور به يک اندازه لذت مي بريم. شعر جغرافيا و تقويم را از کار مي اندازد، داستان از سر زمان ساختگي مي پرد.







نسل نو و نسل پيشين







تصور مي کنم يک گسستگي تاريخي پيش آمده که جوان امروز، ديروزش را به هر دليل نمي شناسد براي همين دوباره دارد اختراع شده ها را به خيال خود ابداع مي کند. اين گسستگي قابل پيوند زدن است و از نوع انقطاع فرهنگي ترک ها از سابقه ادبيات و هنرشان نيست که با تغيير الفبا خواستند جز خود و جز پدران شان و ديروزشان باشند و جهاني بشوند که البته حالا گرفتاري هاي خودشان را دارند و در کنار آن دستاوردهاي مثبت نسل جديدشان را.







بعضي نظريه پردازان سياسي- فرهنگي با تمهيدات و هدف هاي خاصي سعي دارند رابطه ادبيات جديد 30 ساله را با آنچه قبل از آن جريان بريده بريده يي داشته اما تا امروز آمده، قطع کنند حتي با ادبيات مشروطيت به بعد. تمهيدات مشاوران نامرئي، مي خواهد بگويد که انقلاب شده و تاريخ از ما شروع شده و پيش از ما چيزي نبوده و اگر بوده مهم نيست. همان کاري که شايد در دوره پيش هم دولت مي خواست بکند هم روشنفکران عجول.







وقتي صحبت از ادبيات و هنر 30 سال اخير مي شود اولين تصويري که در ذهن بسياري از ما و حتي خارجي هاي علاقه مند به ادبيات معاصر ايران مي آيد حجم اندک شمار برکشيدگان دولتي يا مستقل هاي 30 ، 40 ساله است که به برکت عدم ممنوعيت و حمايت هاي خاص، همياري دوستان شان در کلاس ها و رسانه هاي مشابه نامشان هر جا بر زبان هاست.







در حالي که توليدکنندگان ادبي ما فقط آنها نيستند که تبليغ و هياهو دارند، آنها بخشي از ادبيات اين سال ها هستند اما کساني ديگر هم هستند که به هر علت از انتشار کارهاشان بازمانده اند. ادبيات يک کشور و يک دوره ديگر جديد و قديم ندارد، در يک دوره همه دارند کار مي کنند. شايد بشود گفت ادبيات پيشرو و ادبيات عقب مانده داريم. نويسنده کم سواد و نويسنده درست و حسابي. اما تمايز برحسب سن و عقيده و سبيل و ريش هم از آن حرف هاست. آتشي در اين سال ها همان قدر ادبيات را جدي گرفته که حافظ موسوي.







نوک پيکان نوانديشي گاهي در «آزاده خانم» و «خطاب به پروانه ها»ست يا در «جن نامه» و «پايان جغد» و «ژاليزيانا» و البته جوان ترها هم با «سمفوني مردگان» و «نيمه غايب» و «جمهور» و آثار خوب ديگر کنار آنها قرار دارند.







نسل قديم در اين سال هاي اجباراً فرصت بازنگري فرهنگي پيدا کرد و کارهاي گذشته و تاريخش را مرور کرد. براي نسل جوان اين کار ميسر نشد يا آن را نمي خواست، اما کوشيد اين غني سازي را از طرق ادبيات غربي- بيشتر از طريق ترجمه آثار جهاني- کسب کند. خود را نو و متجدد کند از طريق شناختن و فهم نظريه هاي نوين ادبي و زبانشناسي و فلسفه که توسط کلاس ها و سمينارها و کتاب ها در اختيارش گذاشته مي شد. عين دستپختي که پيش از انقلاب براي چپگراها تجويز مي شد با ترجمه گزينشي فرهنگ جهان آن هم مطابق مقتضيات، سنجيده و جهت دار. اين سال ها در حد مطلوبي کتاب هاي خوب ترجمه و تکثير شد. دارد يک زمينه مشترک، يک زبان مشترک براي نسل جوان و فهم کارهاي يکديگر پيدا مي شود.







چه سنتي، چه مدرني؟







گاهي تعريف ها سرراست و مشخص نيست. ما از طريق نقيض و برهان خلف به تعريف مي رسيم. مثالي از نقاشي مدرن ايران مي آورم. استادان 70 ، 80 ساله نقاشي مدرن امروز ايران برايم تعريف مي کردند که وقتي دانشجوي هنرهاي زيبا بوده اند در اوايل دهه 20 به توصيه استادان فرانسوي شان تشويق مي شدند که کار مدرن بکنند، اينها هم مي خواستند نقاشي مدرن داشته باشند. اما استادان نمي توانستند به آنها بگويند نقاشي مدرن چيست و چه ساخت و فرم
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=547