تهران دموکرات رحمت مصطفوی
دکتر رحمت مصطفوی در سال 1299 متولد ، تحصیلاتش را در رشته ی حقوق در دانشگاه بپایان رساند. بعد به فرانسه رفت و در رشته ی حقوق بین الملل و اقتصاد از دانشگاه پاریس درجه ی دکترا گرفت. نویسندگی را در مطبوعات از سال 1319 آغاز کرد . « تهران دموکرات» نمونه ای از نوشته های آن سال هاست که در زمان خود بصورت یادداشت روزانه در روزنامه ی مهر ایران به چاپ رسید. در سال 1332 مجله ی هفتگی « روشنفکر» را منتشر ساخت. آخرین نمونه از مقالات او در مطبوعات بهار و تابستان 1357 به چاپ رسید و دیگر نوشته ای از او دیده نشد تا آن که در نخستین روزهای بهار 1363 با اتومبیل سواری تصادف کرد و براثرجراحات وارده در سن 64 سالگی درگذشت.

رشته مقاله های مصطفوی در تهران دموکرات پس از استعفای رضاشاه در 25 شهریور 1325 با قلمی روان تصویری طنز آلود از جامعه ی آن روز را به ما نشان می دهد. در زیر کوشیده ایم با نقل بریده هایی از این مقالات برشی از این روزهای تاریخی را در معرض دید و داوری شما بگذاریم. ( مطالب زیر از کتاب تهران دموکرات وعلی امینی در ترازو ... – نوشته دکتر رحمت مصطفوی- نشرسلسله - چاپ اول پاییز 1363- تهران – نقل شده است )
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
روزهای عجیب
تهرانی ها روزهای عجیبی را می گذرانند، شاید بیشتر آن ها ابدا تصور نمی کردند که چنین مناظری را در تهران ببینند، و حق هم داشتند؛ بیست سال زندگی یکنواخت و منظم (!) کرده بودند، همه چیزشان مانند ابزاری که از یک کارخانه بیرون می آید یکسان و یکنواخت بود، روزنامه ها همه یک چیز می نوشتند، ناطق ها همه مثل هم صحبت می کردند، وزیر ها و وکیل ها با ترتیب متحدالشکلی نیز از بین می رفتند، شرکت ها با وضع معینی ایجاد می شد، مسابقه ها یکنواخت انجام می گرفت ، جشن ها با برناهه ی معین و تغییرناپذیری منعقد می شد...



فقط دو چیز بود که گاهی ، آن هم با نظم و ترتیب ، اندکی زندگی تهرانیان را از صورت یکنواخت خارج می ساخت. ولی علایم ظاهری این دو چیز اختلاف فاحشی با هم داشت ، یکی با بوق کرنا در سر هرکوی و برزن و محفل و مجلسی اعلام می شد و در اطراف آن غوغا ها برپا می گردید و دیگری به صورت « پچ و پچ» گوش به گوش منتشر می شد.

تهران دموکرات

وقتی خواستم به توصیف این مناظر بپردازم از لحاظ انتخاب عنوان چندان در زحمت نبودم. تهران سابق چرا آن وضع خاموش وبی سروصدا را داشت؟ برای این که « تهران استبدادی» بود

حالا چرا این طور شده است ؟


واضح است ، تهران « دموکرات» شده است. اگر هم این موضوع علت واحد وضع کنونی نباشد چون این روزها کلمه ی « دموکراسی » بیش از تمام سایر کلمات به گوش می رسید ، حق اولویت دارد.


پس از این که عنوان را انتخاب کردم در این فکر فرو رفتم که مطالب را چگونه بنویسم ؟ از روز پنجم شهریور شروع کنم و روز به روز جلو بروم؟


نه ! برای این که من تاریخ نمی خواهم بنویسم ، فقط مناظری را می خواهم توصیف کنم پس مقید شدن به تاریخ هم مزاحم وهم غیر لازم است .



هر منظره ای را هر وقت به ذهنم رسید وصف می کنم ، وانگهی غالب مطالبی را که خواهم گفت هیچگونه جنبه ی تاریخی ندارد. حالا شروع کنیم .


فوق العاده

شاید در هیچ زمانی تهرانی ها شماره های فوق العاده روزنامه را با حرارت روزهای آخر شهریور نخریده باشند. درحرارت شدید تابستان ، ساعت دو بعد از ظهر ، عده ی زیادی را می دیدید که با جار و جنجال و شور و اشتیاق بی اندازه ای دور بچه های روزنامه فروش را گرفته و در خریدن « فو ق العاده » بر هم سبقت می جویند. واقعا خبرها هم شنیدنی و هم خواندنی بود.


استعفای شاه ، استعفای شاهنشاه، استعفای کسی که مرگ از او می ترسید و در روزنامه های سوم اسفند خورشید ازترسش در پشت ابرها پنهان می شد و ابر ازترسش برجای میخکوب می گشت و جرات باریدن را نداشت . رضاشاه پهلوی از شاهنشاهی ایران استعفا داد.

اخبار را نباید با اطمینان تلقی کرد. دیوار موش و موش گوش دارد. هنوز باید دم گوشی صحبت کرد.

کسانی که در دوره ی شاه سابق راحت بودند!

آقا سیدعبدالله مدیرقسمت حروفچینی روزنامه مهر ایران روزی اظهار می کرد:


وضع سابق عجب خوب و راحت بود. تمام اخبار و مطالب و مقالاتی که باید در روزنامه چاپ شود صبح روز قبل به ما می رسید حتا برنامه جشن ها و نطق ناطقین و کف زدن حضار را قبلا به ما اطلاع می دادند. حالا باید تا صبح سحر منتظر باشیم و ببینیم آخرین اخبار شهر و کشور چیست .


این هم حرفی است !

روز بیست و پنجم شهریور

شاید این روز را بتوان یکی از تاریخی ترین و پرهیجان ترین روزهای تاریخ ملت ایران محسوب داشت، در شهر هیجان شگفت انگیزی بود؛ مردم گاهی می دویدند ، گاهی می ایستادند ، با هر آشنایی برخورد می کردند کسب خبر می نمودند. دست همدیگر را می فشردند، و شاید بتوان گفت نصف حرکات تهرانی ها در آن روز غیر ارادی و از روی شادی و شعف یا بهت حیرت فوق العاده بوده است.


سه ربع قبل از ظهر جلسه مجلس تشکیل شد و آقای نخست وزیر با دادن توضیحاتی متن استعفانامه را قرائت کردند. اعلیحضرت شاه « نظر به این که همه ی قوای خود را در این چند ساله مصروف امور

کشور کرده و ناتوان شده بودند.» از سلطنت کناره گیری نمودند. جمله ی آخر استعفانامه این طور بود:

« عموم ملت ... آن چه از پیروی مصالح کشور نسبت به من می کردند نسبت به ایشان منظور دارند.»

حالا دیگر نوبت به احساسات رسیده بود. مجلس شانزده سال ساکت بود، کمرش در زیر بار ظلم خم شده بود، نمایندگان حق اظهار رای نداشتند ، هوا برایشان سنگینی می کرد.

اقای سید یعقوب ، نماینده قدیمی و با حرارت مجلس ، پشت تریبون رفتند:


اولا : الخیر فی ماوقع

ثانیا : انشاء الله رحمان این پیش امد برای ملت ایران پیش آمد نیکی باشد.


ثالثا : مثلا می گویم سووال دارم یا استیضاح داریم از فلان وزیر فوری حاضر شود.

رابعا : ظلم خانه ی مرا خراب کرده است.


خامسا: الفاظ را هم خراب کرده اند.


نویسندگان

وقتی دیکتاتور رفت ، کاخ استبداد سرنگون شد، قفس ها شکسته شد، « منقارهای چیده» دوباره نمو کرد، « نسیم آزادی » وزید، بله ، وقتی این طورها شد ، باید « چیز نوشت » ، «مقاله نوشت » ، « حمله کرد» ، « اصطلاحات خواست ...»


چه فرصتی از دست رفت ،

من وقتی به این موضوع و صدها امور شبیه به آن فکر می کنم با هزاران آه و افسوس در می یابم که چه فرصتی از دست ما رفته است در عرض این مدت بیست سال چه کارها و چه اصلاحاتی در ایران می شد انجام داد و از قدرت دولت رضاشاه چه استفاده هایی ممکن بود حتا بعضی عقیده دارند که از قدیمی ترین ایام تاریخی تا کنون هیچ دولتی به قدرت دولت رضاشاه « کار به سیاست خارجی و و ضع کشور در جهان نداریم » در روی کار نیامده است .

خوب اگر این قدرت ، قدرت مصلحی بود ، قدرت نیکوکاری بود؛ قدرت روشن فکر و اصلاح طلب واقعی بود؛ که سرش را از مرزهای ایران بیرون می برد و به جهان نظری می انداخت...

اگر اقلا مشاورین شاه ، شریف و شجاع و نیکوکار بودند...


چقدر «اگر» بگوییم و عمر خود را در این حرف های پوچ صرف کنیم...؟


این صحبت را به یک سو نهیم.


املاک اختصاصی

مقدمه : یک تاتر در سه پرده

پرده اول

( قضایا در یکی از آبادی های مازندران اتفاق می افتد)


- دق دق

- کیه ؟

- اقا منزل هستند؟

- بله چه فرمایشی دارید؟

- بگویید بیایند دم در
آقا می آیند دم در ، در پایور شهربانی که در بیرون ایستاده است اقا را دعوت می کند که در اتومبیلی که در آن نزدیکی ایستاده است سوار شود. « آقا» اول گیج می شود و می خواهد علت این « دعوت» ناگهانی را بپرسد، ولی از برق چشم پایور در می یابد که هرگونه پرسش بی پاسخ خواهد ماند و مقاومت هم فایده ای ندارد، سوار می شود.

قرن بیستم است ، در عرض چند ساعت می توان از مازندران به تهران آمد و در ان جا یکسره وارد آسایشگاه شهربانی شد!


آقا مات و مبهوت است و به کلی خودر ا باخته ، فردای آن روز دونفر وارد اتاق خصوصیش (!) می شوند، یکی از آن ها می گوید :


- تو متهم هستی که قصد اقداماتی علیه حکومت مشروطه و قانون اساسی و پادشاه قانونی داشته ای .

«آقا» چیزی نمانده است که از وحشت بر روی زمین نقش ببندد، رنگ صورت مثل گچ سفید می شود وبه سختی می گوید:

- بنده ؟ حکومت مشروطه ؟ قانون اساسی ؟ اقدامات ؟

مامور رستم صولت بدون این که تغییری در قیافه ی خود بدهد می گوید:


و پس از ادای این جمله خیلی قانونی از در خارج می شود.

دو سه روز یا بیشتر می گذرد. در عرض این چند روز یا چند هفته پرده افتاده است و تماشاچی نمی تواند وقایعی را که در« سن» اتفاق می افتد ببیند .

ولی پس از مدتی پرده دومرتبه بالا می رود . منظره همان اتاق خصوصی است.

نماینده قانون وارد می شود . در عرض این مدت در قیافه «آقا» خیلی تغییر حاصل شده است، گویی به یکی از اسرار بزرگ جهان پی برده و یا در حال پی بردن است.
- دیدی« دولت » اشتباه نمی کند؟ عجالتا این سند را امضا کن تا بعد شاید ارفاقی درحق تو بشود.

آقا کاغذ را می خواند ، چیز مهمی نیست.

باید دار وندارش را با قیمت مناسبی (!) به پادشاه قانونی کشور که بر طبق قانون اساسی و اصول حکومت مشروطه سلطنت می کند بفروشد!
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=544