ایا باید انسانیت را احیا کرد ؟ کیومرث صابغی
به گواه خاطره جوانان سالهای ۶۰ میلادی ، جوانانی که متعهد برای درک و فهم آرمان های بشری تحصیل می کردند ، بی غش در تقسیم بندی های طبقاتی جانب بی چیزان را می گرفتند و آگاهانه ، به مثابه شهروندانی تاریخ ساز و مسئول ،حق تقدمی در فعالیت های اجتماعی برای خود قائل بودند این زمان را برزخی سخت می بینند. قصد من بررسی و نگاه به آنچه که بود و زاری برای یاد مانده ها نیست ،بلکه گله ای جانبدارانه از روشنفکران و متفکرینی است که گروه گروه بدل به توجیه گران نفوس نئو لیبرالی شده و این همه را به پای تغییر و تحول زمانه می گذارند و آن را اجتناب نا پذیر می دانند . هم آنانی که کم و کمتر به کتاب فروشی و کتاب خانه می روند ،انگشت تفکر بر گیجگاه نمی گذارند و ترجیحا به پای بحث های پر مناقشه نمی نشینند تا شاید«این یک چند روز» را بدور از خشونت بگذرانند. اما هزینه این دور ماندگی را چه فرجی است ؟
وقتی نیچه از پس از عصر روشنگری گفت «خدا مرد » ،کمتر کسی از فیلسوفان و اندیشمندان آن زمان ،و دو قرن بعد از آن هم ،به عمق این گفتار نیچه پرداختند . و بد تر از آن برخی وی را اندیشمندی مذهبی مزاج دانستند . مثلا برنارد شاو معتقد است که «اخلاقیات بدون مذهب مثل درختی بدون میوه است » ! . اما نقد نیچه بر پیش تازان و مفسرین عصر روشنگری ،بر خلاف بد فهمی های آن زمان ،و بعضا این زمان هم ، آن نبود که چرا جایگاه خدا با انسان عوض شد ، بلکه می گفت این انسانی که اخلاقیات و ارزش های انسانی اش را از جایگاه یزدانیت ، و نه مذهب و کلیسا ، می آموخت اینک خود چگونه در جایگاه جدید قرار گیرد و چه چیز را جایگزین کند . آیا این به این معنا بود که وی قائل به صلاحیت های قضاوتی انسانها نبوده ، که اساسا به جوهر آدم ها بی اعتماد بود و بدبین یا اینکه انسان بدون اخلاق را گوهری بی انسانیت می دید . هر آنچه که وی آن زمان میا ندیشید ، من لا اقل امروز سنگینی اش راروی پوست خود حس می کنم .
شاید زیاد به دور از اغراق نباشد اگر ادعا کنم که من که خود سالهای ۶۰ میلادی را زیستم شاهد طلائی ترین دوران عصر جدید - به میزان تاریخی - بوده و خود را ما ترک ارزشهای انسانی آن زمان می پندارم و قبل از اینکه از سوی پست مدرنیست های کم دانش وطنی " متهم " به نوستالژی گرائی شوم باید بگویم که بلی و از کرده خود خوشحالم چرا که از ایوان منظر من سیمای آدمیت نقره ای تر است .
بنا بر تعریف انسیکلوپدیای بریتانیکا اخلاقیات با معیار درستی و یا نا درستی کردارها و شخصیت خوب و بد آدمها سنجیده میشود . پس بدینگونه اخلاقیات هیچ سنخیتی با ترازوی اندازه گیرمذهب نداشته بلکه با محیطی که در آن زندگی میکنند، فلسفه و نگرش خاصی که زندگی فردی را تعریف میکند و همچنین تجربیات معنوی مثل عشق، لذت ، خوشی و غم و امثالهم شخصیت می یابد و مهم تر آنکه این مجموعه ، به نظر من ، بیش از آنکه ساختار اندیشگی فردیت باشد سهم عام تر اجتماعی است . اما این نگرش از بعد از سالهای ۶۰ به نفع تعریف « نقش آفرینی» فردیت پس زده شد و به تدریج ، و با رشد کمی ساختارشکن نئو لیبرالیسم در سال های ۷۰ میلادی ،به مفهومی کهنه نگری نگریسته شد . حاصل آنکه دو نوع تعریف از اخلاقیات در جامه شناسی نو پدید آمد. :
یکم - نوع رفتاری که اجتماع - هر شکل اجتماعی - برای آدم ها مقرر داشته و آن را مفید برای همگان می داند.
دوم - نوع رفتار نرم رایج - که شکل و ویژگی مشخصی از اعمال است که به وسیله افراد خردمند عمل می شود.
و به ظاهر نوع اول از تعریف از اخلاقیات است که مدرنیت امروز را تعریف می کند که در آن پرورش آنچه که غیر اخلاقی است ،لا اقل بر اساس آنچه که حتی برخی از اعضا طرفداران دسته اول هم ادعایش را می کنند ،آسان پذیرفته می شود. این درست است که تعریف و تمیز دقیق بین دو ارزیابی از اخلاقیات در کتاب های درسی جا جا تلاقی می کنند اما در میدان عمل است که ویژگی مشخص آنها نمایان می شوند که کدامیک انسانی و کدامین رنجوری است . واقع اینکه ،به گمان من ، از آنچه که معنویت نامیده میشد و خود معیاری بود در سنجش عنصر درستی از نا درستی - روی من با ملا مکتبی ها نیست تا از من تعریف درست از این دو را از من بخواهند - تنها اسمی و رنگی کم رنگ باقی مانده است تا جائی که حتی انسانهای مصرفی سالهای ۷۰-۸۰ به انسانهای تجاری قرن ۲۱م بدل شده اند . و بیهوده نیست که پوپولیسم ،که پل جهشی برای رشد نازیسم است ،و مبلغین آن مثل ترامپ اینچنین جا سازی تاریخی میکنند و راست گرائی ،حتی در شکل رادیکال آن ،غرب و شرق جهان را فرا گرفته است . آیا این دوران کوتاه گذاری تاریخی است یا پدیده ای همه گیر تر ؟
آنچه که من از تاریخ معاصرآموختم این است که من هم همانند خیلی از«هوشمندان » و«روشنفکران» قرن بیستمی ها ،بعضا به دلیل نمونه های تاریخی ، به دنبال گناه کار میگشتم و مسؤلیت هر واقعه را به گردن امپریالیست ها ،دیکتاتورها و دولت های جدا از مردم می انداختم . اما امروز به این نتیجه رسیده ام که این درست است که قدرت ها نقشی تعیین کننده در ساختارهای سیاسی و عقیدتی دارند ، اما انسان ها هم خود سهمی اگر نه چندان کم در پیدایش نرم های رایج دارند و شاهد این امر هم اشاعه ی مشترک این نورم ها در گوشه های جهان است . مثلا یکی از این شواهد نورم گذاری - پذیرش این مدعا است که تکنولوژی جدید - دیجیتالیسم - راه آینده است. در حالی که به گمان من آن بخشی که معرف و مبلغ این نظریه هستند آگاهانه به بیگانگی انسان ها از هم و از خود کمک می کنند که نشان های آن در میان خانواده ، محل کار،مدرسه و حتی مسجد و کلیسا فراوان مشاهده می شود. به گمان من انسان ها اخلاقیاتشان واپس رفته است: خود شیفتگی کالائی مدرن گشته ؛ عشق جایش را با تنوع عوض کرده است ؛ لذت با مقدار بذل و بخشش قرین است و تعهد و انسانمداری مرامی سخت شکننده و نا پایدارو بی اعتمادی و گوشه گیری روالی عادی یافته است. و این واپس گرائی شاید حاصل پاسیفیسم ،بی علاقگی و عدم تعهد ،و یا پیوند آگاهانه به جمع مدافعان مناسبات سرمایداری در جهت انباشت منافع فردی است . در هر دو صورت این نقش فعال عملکردی یگانه در صورت گیری رنجوریت انسانیت و یا انسانیت در حال احتضار دارد . حال باید پرسید که آیا باید ناتوان و درمانده مسخ تعریف جدید از فردیت و فرد گرائی شد یا باید مثل همه آنهایی که جهان امروز را برای ما پایه ریزی کردند توانمند در مقابل آموزش بد ،رفتار نسنجیده و ارزش های نا پسند ایستاد و انسانیت را احیا کرد ؟
کیومرث صابغی
2018 Dec 12th Wed - پنج شنبه، 22 آذر 1397
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=3485