سیاست مماشات با فاشیسم- 32- پیدائی و پویش دهه سی قرن بیستم- پژوهش و نگارش : کریم قصیم
باجگيري در برشتسگادن

«چمبرلين براي رسيدن به هدفش, يعني حفظ صلح, بسياري از اصول و موازيني را كه مردم انگلستان به آنها دلبسته اند , فداي سياست و شيوه كار خود كرده است...براي او طرز فكر و موضع سيتي لندن )يعني تجارو بانكداران بزرگ( بسيار مهمتر است تا آيين نامه ها و برنامه هاي جامعه ملل و يا پيش بيني هاي ديپلماسي حرفه اي».
از نامه مورخ 24 فوريه 38 كوربن(سفيرفرانسه درلندن) به دلبو(وزيرخارجه فرانسه) , به نقل از ص 242 مجلددوم كتاب پرفسوراسوالد هويزر آلماني:
Oswald Hauser, England u. dritte Reich

دلجويي فزاينده چمبرلين از ديكتاتورها به روش هاي خودسرانه و غيرمتعارف در سياست خارجي, موجب نارضايتي فزاينده متّحد استراتژيك انگلستان, يعني دولت فرانسه شده بود. از زمان سفر هاليفاكس (نوامبر37) به بعد اين وضع مرتّب تكرار مي شد و به رغم كوشش هاي ايدن, پاريس از اين سياست ها ناراضي بود. سرانجام دلبو Delbos, وزير خارجه فرانسه، از سفيرش در لندن گزارشي در باره اين موضوع خواست. كوربن Corbin در اين باب شرحي مفصل براي رئيس خود تهيه كرد كه بي مناسبت نيست به نكاتي از آن توجه دهيم:
«ظریف کاریهای متعارف دیپلوماسی در طرز فکر چمبرلین جایی ندارد. او زماني طولاني وزير خزانه داري بوده و عادت کرده است که مسائل را به اجزای ساده آن تقلیل دهد، یعنی همان کاری که با اعداد و ارقام می کرده است. اكنون هم سعي دارد مسائل پيچيده بين المللي را به فرمولهاي ساده برگرداند و معتقد است كه هيچ مسأله یي نيست كه به این صورت قابل حل و فصل نباشد. او حاضر نيست سياست دولت را ذره یي با جبهه گيري ايدئولوژيك قاطي كند. ... چمبرلين براي رسيدن به هدفش, يعني حفظ صلح, بسياري از اصول و موازيني را كه مردم انگستان به آنها دلبسته اند, فداي سياست و شيوه كار خود كرده است... براي او طرز فكر و موضع سيتي لندن )يعني تجار و بانكداران بزرگ (بسيار مهمتر است تا آيين نامه ها و برنامه هاي جامعه ملل و يا پيش بينيهاي ديپلوماسي حرفه یي .»(1)

«نازيفيكاسيون»
در بازبيني تاريخ دهه سي قرن بيستم توسط مورّخان, سال 1938 براي آلمان هيتلري «سال نازيفيكاسيون», سال به آتش کشیدن مراكز مذهبي و پيگردهاي جمعي يهوديان, و براي دموكراسيهاي اروپا «سال ننگ و شرم» به شمار مي رود(2).
طيّ ژانويه و اوایل فوريه سال38, تغييرات تعيين كننده یي در رأس و سطوح بالاي سه وزارتخانه مهم كشور به وقوع پيوست. وزيرجنگ و سرفرماندهي كل ارتش آلمان, همچنين وزراي خارجه و اقتصاد، همزمان، سقوط كردند. به لحاظ صلاحيت كاري, هر چهار نفر جزء برجستگان رشته خود بودند. دلایل كنارزدن آنها نيز ربطي به صلاحيت حرفه اي و تخصصي شان نداشت. ولي جملگي دو «عيب بزرگ» داشتند: هيچ كدام در حزب نازي عضو نشده بودند و همگي در فرصتهاي گوناگون صريحاٌبه طرحهاي نظامي هيتلرايرادحرفه یي گرفته بودند(3) هيتلر جاي آنها را به نازيهاي معروف و ژنرالهاي گوش به فرمان سپرد.
ژنرال فيلدمارشال بلومبرگ، كه به عنوان وزير جنگ, برجسته ترين مقام نظامي كشور به شمارمي رفت, در پي يك «رسوایي» توطئه آميز مجبور به استعفاء و ترك كشور شد. به همين ترتيب ژنرال فون فريچ, سرفرمانده كل ارتش, در يك دسيسه «اخلاقي» ساخته پرداخته گشتاپو گرفتار آمد و ناچار كنار كشيد.
چگونگي تدارك اين توطئه توسط گورينگ و گشتاپو با همدستي هيملر (رئيس گشتاپو), و به خصوص نوع واكنش ضربتي و ظالمانه هيتلر, خود فصلي است آموزنده در باب روشهاي رايج در ديكتاتوريها براي تصفيه «غير خونين» منتقدان و نمايش آن «رگه هاي انساني ديكتاتورها» كه چمبرلين به آنها دل بسته بود.(4)
هيتلر روز 4 فوريه «استعفاي آنها را به دليل وضع بد سلامتي شان» پذيرفت و چندي بعد اعلام نمود كه هر دو مقام تراز اول نظامي رايش آلمان را , جهت «تقويت و تسريع قدرت نظامي» كشور شخصاً عهده دار شده و خواهان «وفاداري و اطاعت بي چون و چراي ”ورماخت” (كل قواي مسلح رايش آلمان)»است!(5)
بلافاصله بعد از «استعفاء» بالاترين سران ارتش, شمار كثيري از ساير ژنرالهاي قديمي نيز خانه نشين شدند و جاي آنها افسران سرسپرده «پيشوا» رتبه و كرسي گرفتند. همزمان با اين تصفيه بزرگ سياسي در رأس ارتش, وزارت خارجه هم با تغييراتي مهم رو به روشد. هيتلر در آغاز حكومتش, حفظ و استفاده از ديپلوماتهاي با تجربه و قديمي را ضروري مي دانست. محافظه كاران و اشراف سياسي كهنه كار به عنوان مؤتلف سياسي خوب به دردش مي خوردند. هم از ارتباطات و تجربه كاري آنها سود مي برد و هم با حضور آنها در رأس امور, نوعي تداوم سياسي و آرامش خاطر به قدرتهاي اروپایي و همسايگان القاء مي نمود. ولي با استحكام پايه هاي قدرتش و به خصوص با پیشرفت چشمگیر پروسه بازسازي نظامي و شتابي كه جهت تصرف سرزمينهاي همسايه و «صدورانقلاب نازي» داشت, ديپلوماسي كلاسيك و طرحها و توصيه هاي وزارت خارجه را كهنه و به درد نخور مي ناميد و بيشتر به «ديپلوماسي انقلابي» , يعني به رويكرد مطيع و مرتبط با شخص «رهبر» و تيمي كه ريبن تروپ در رأس آنها بود، متوسّل مي شد.
سياست خارجي مورد نظر هيتلر از يك سو عبارت بود از توطئه و تبليغات توسط گروههاي تحت فرمان(نازي) ، سازماندادن ستون پنجم در ديگر كشورها و نيز گسترش لابيگري ، به علاوه تطميع و تهديد و درصورت لزوم ترور مخالفان در كشورهاي خارج. هدف اين خط مشي نفوذ و مداخله هر چه بيشتر و در صورت امكان تصرف و اشغال نظامي سرزمينهاي همسايه بود. در اين مسير،cation در صورت لزوم خود رابه هيچ قاعده و قرارديپلماسي كلاسيك مقيّد نمي دانست... ازسوي ديگر, بنا به ضرورت، تمام ابزار كلاسيك و متعارف سياست خارجي را نيز در جهت همراه كردن يا بي طرف نگهداشتن قدرتهاي ذيربط به كار مي گرفت و سعي مي نمود بالانسهاي قبلي را به نفع سياستهاي خود جا به جا كند. در اين زمينه او ابتدا به همان دستگاه كلاسيك وزارت خارجه نياز عاجل داشت, تااين كه آدمهاي خود را ساخت و جايگزين کرد. مهمترين نازيهاي افراطي كه در اين مسير در وزارت خارجه آلمان نازي بالا آمد يوآخيم ريبن تروپ بود. هیتلر، وقتي در آن نشست فوق سرّي 5 نوامبر37 مخالفتها و انتقادات نويرات (وزيرخارجه وقت آلمان) را شنيد, دانست با چنين وزير خارجه یي نمي شود الزامات سياسي طرحهای مورد نظرش را فراهم آورد. بحران ِگشتاپوساخته اوایل سال 38 ، فرصت مناسبي براي تعويض وزير خارجه قديمي نيز بود:
«حالا به فردي مطيع چون ريبن تروپ نياز داشت كه جاي نويرات را بگيرد و در آن شرايطِ آغازِ سال 1938 موقعيت را براي تعويض مناسب يافت .» (6)
به خواست هيتلر, فون نويرات به بهانه رسیدن به سن تقاعد، از پست خود کناره گرفت و جاي او را نازي دوآتشه یي چون ريبن تروپ پر کرد كه کارگزارمستقیم هیتلر، دشمن انگليس و از جنگ طلبان تندرو بود. همچنين درسطوح معاونت وزير, سفرا, كارداران سفارتخانه ها و ... نيز تغييرات وسيعي صورت گرفت. نازيفيكاسيون در وزارتخانه هاي با اهميّت ديگر نيز صورت گرفت. ساختار پرسنلي رأس وزارت اقتصاد تصفيه شد. تا آن زمان پست وزير اقتصاد هنوز اسماٌ دست دکتر شاخت بود, در حالي كه وي ماهها پيش كناره گيري كرده بود و به وزارتخانه هم نمي رفت. همزمان با جا به جایيهاي فوق, وزارت اقتصاد هم به يك فرد مطيع و نازي مسلك به نام فونك سپرده شد. در همه سطوح بالاي وزارتخانه هاي مزبور, اشراف و صاحب منصبان قديمي كنار زده شدند و جاي اغلب آنها افراد فرمانبردار و «مكتبي» از حزب نازي نشستند. مجموعه اين تغييرات وسيع اوایل سال 38, به نام نازيفيكاسيون (Nasifizierung نازيها در رأس امور) در تاريخ به ثبت رسيد. همين تحولات بودند كه در نامه اوائل فوريه پرزيدنت روزولت به دولت انگستان از آنها به عنوان «توسعه پايه هاي قدرت نازيها در آلمان» ياد شده است. از نظر هيتلر، همه اين تغييرات جهت اجرايي كردن و پيشبرد سريع طرحهاي نظامي اش الزامي بودند. بايد به خاطرآورد كه هر چهار نفر محافظه كار ساقط شده ـ بلومبرگ, فريچ, نويرات و شاخت ـ در ضمن، با نفوذترين منتقدان طرحهاي نظامي هيتلر به شمار مي رفتند! امّا هيتلر در كمين بود و برای تدارك برنامه هایش شتاب داشت و هيچ مخالف و منتقدي را در رأس ارتش و سياست خارجي و... تحمل نمي كرد. خط مشي تجاوز, به نازيهاي مطيع و جنگ طلب نيازداشت نه به مسئولان با حزم و احتياط, تحليلگر و دورانديش:
«به اين ترتيب هيتلر موفق شد فقط با يك ضربه شماري از شخصيتهاي بانفوذ قديمي را، كه هنوز مانع و ترمزي در مسير مطلوب او بودند, از سر راه بردارد... او بلومبرگ و فريچ, نويرات و شاخت را برداشت و به جاي آنها موجوداتي مطيع چون ژنرال كايتل (Keitel), ريبن تروپ و فونك را گذاشت. با اين كار او كنترل ورماخت را مستقيماَ به دست گرفت ودامنه قدرت مطلقه خود را وسيعاَ توسعه بخشيد.»(7)

ماهيت اين اقدامات هيتلر براي روزولت آشكار و بسيار نگران كننده بود, ولي چمبرلين به فاجعه ی در شُرُف تكوين اعتقادي نداشت و سياست مماشات با رژیمهای فاشیستی را درست و درجهت «منافع امپراتوري» مي دانست.
البته, دستاويزهاي رسوا و گشتاپوساخته تصفيه سران غيرنازي ارتش از چشم سطوح افسري و ستادهاي فرماندهي ارتش آلمان پنهان نماند و اعتراضات زيادي برانگيخت. به خصوص در رده هاي بالاي افسري و ژنراليسم ارتش بحراني به وجود آمد(8), ولي هيتلر بلافاصله «طرح اُتو» (طرح ويژه تصرُف اتريش) را در دستور كار گذاشت و با ايجاد يك توفان سياسي در منطقه كاري كرد كه آن بحران داخلي به طاق نسيان سپرده شد.

باجگيري در برشتسگادن
ماهها بود كه نازيهاي اتريش, به رغم موقعيت غيرقانوني و توافقاتي كه از زمان قرارداد 11 ژویيه 36 في مابين اتريش و آلمان وجود داشت, سر به آشوب فزاينده برداشته بودند. خطر ناآرامي و تعرّض نازيها مرتّب شدت مي يافت. پليس مخفي از طرحهاي براندازي خبرمي داد. يك مورد لورفته مربوط مي شد به «طرح تاوس». تاوس, يك نازي معروف اتريشي و از سردمداران اعتشاشات بود. اواخر ژانويه سال 38 پرونده وي برای تصمیمگیری در اختیار صدراعظم شوشنينگ (9) قرار گرفت و او هم دستور بازداشت تاوس را صادرنمود. امّا وقتي مأموران به خانه تاوس ريختند اسناد و مداركي يافتند درباره تدارك يك طرح كودتا و براندازي دولت!

و امّا در آلمان, هنوز يك روز بيشتر از تصفيه سران ارتش نگذشته بود كه به فرانس پاپن (سفير آلمان در اتريش) ابلاغ شد از صدراعظم اتريش دعوت كند براي روزهاي 6 و7 فوريه در مقر كوهستاني هيتلر به ملاقات پيشوا رود. برنامه اين ديدار ظاهراَ گفت و گو در باب مشكلات مربوط به همان قرارداد 11 ژوئن سال 36 بود. شوشنيگ اين دعوت را به فال نيك گرفت. فكر مي كرد در اين فرصت مي تواند پرونده سنگين طرح كودتا و ديگر اَعمال غيرقانوني نازيها را روي ميز گذاردواز پيشواي آنها امتياز بگيرد!دعوت را پذيرفت, اما درخواست كرد وقت ملاقات را يك ماه به عقب بیندازند. پاپن گفت هيتلر در فشار بحران ناشي از تغييرات رأس ارتش گرفتاريهای زیادی دارد و نمي تواند اين ملاقات را خيلي به عقب بیندازد... و دوستانه اضافه نمود كه درست به دليل همين بحران داخلي است که پيشوا مي خواهد فعلاَ در خارج و به خصوص در اتريش آرامش داشته باشد. لذا موقعيت مناسب است و صلاح نيست صدراعظم این فرصت استثنایی را از دست بدهد. شوشنيگ پذيرفت و قرارشد روز 12 فوريه به برشتسگادن(مقرکوهستانی هیتلر) رَوَد.(10) از نظر او, اين سفر ساده و غيرعلني نمي بايست بي سبب منشأ اخبار و نگرانيهاي سياسي شود. پس توافق کردند راجع به آن قبلاَ خبري پخش نكنند. فقط به هيأتهاي نمايندگي قدرتهاي بزرگ و همسايگان و واتيكان خبر دادند.
شب ِ روز یازدهم فوريه , شوشنيگ به اتفاق گيدو اشميت، وزير خارجه اش, بدون كمترين تشريفات با قطار به طرف زالسبورگ راه افتادند. صبح از آن جا بلافاصله با اتومبيل راه خود را به سمت كوهستانهاي مرزي ادامه دادند. سر مرز, فرانس پاپن منتظرشان بود و به اتفاق عازم ارتفاعات برشتسگادن شدند. بين راه, ضمن صحبتهاي ديگر, پاپن به اشاره از ميهمانان عاليرتبه پوزش خواست كه چند نفر از ژنرالهاي سرفرماندهي هم با پيشوا كاري دارند و تصادفاَ در محل هستند. این اشاره پاپن موجب سوظن شوشنیگ نشد. به زعم او يك ديدار معمولیِ كاري با هيتلر در پيش بود. اما بعد, نوع صحنه و برخورد رُعب انگيز ميزبان با ميهمان در آن روز 12 فوريه 38, به قدري تند، باجگيرانه و غیرعادی صورت گرفت كه خيلي زود «ملاقات برشتسگادن» در پايتختهاي مهم دنيا سر زبانها افتاد و به مثابه يك نقطه عطف سياسي و آغاز هجوم و تجاوز آلمان نازي به سرزمينهاي همسايه ازآن ياد شد.
هيتلر, طبق معمول, بالاي پله هاي مقرّ خود به استقبال شوشنيگ و همراهانش آمدو آنها را به داخل ساختمان برد. در اتاق انتظار چند تا از بلندمرتبه ترین ژنرالهاي ارتش حضور داشتند، با ظاهري مهيب و سُگرمه هاي درهم! ساعت يازده بود. پيشوا بلافاصله صدراعظم اتريش را, تنها براي صحبت دونفره, به اتاق خود برد. هنوز ننشسته, تا شوشنيگ خواست از چشم انداز زيباي آن جا تعريف كند كه هيتلر با صداي بلند و شليك الفاظ تند حرفش را بريد و با يك سلسله پرخاش و سرزنش به اتريش و شخص شوشنيگ وي را ميخكوب كرد:

«... سرتاسر تاريخ اتريش چيزي نيست جز يك روال مداوم از خيانت به ملت. هم سابق اين جور بود و هم حالا. امّا به اين تاريخچة بي معنا بايد خاتمه داد. خيلي وقت است كه مي بايست طومارش را پيچيد و تمامش كرد. و من به شما آقاي شوشنيگ مي گويم كه بدانيد: من قاطعانه مصمّم هستم كلك آن را بكنم... رايش آلمان يك قدرت بزرگ است و وقتي تصميم مي گيرد در مرزهاي خودش آرامش برقراركند هيچ كس نمی تواند خودش را قاطي اين مسأله كند. وانگهی کسی هم مایل به چنین دخالتی نیست. من تا حالا به هرچه خواسته ام رسيده ام و چه بسا از این نظر بزرگترين فرد طول تاریخ آلمان باشم... حالا شما مي آييد جلو من استحكامات مرزي مي سازيد...؟»(11)
تا شوشنيگ مي خواست حرفي بزند , بهتاني را رد كند يا حتي از خود رفعِ تقصير نمايد... هيتلر بلافاصله با داد و هوار سخن وي را قطع مي كرد و پرخاش آميز به حمله و اتّهام و تهديد ادامه مي داد:
«گوش كنيد چي به شما مي گويم, فكر نكنيد مي توانيد حتي يك سنگ را جا به جا كنيد بدون اين كه من روز بعد از جزئيات آن باخبر شوم... كافي است من فقط دستور بدهم, يك شبه تمام اين آشغالهاي مرزي تان باد هوا خواهد شد... فكر نكنيد شما مي توانيد حتي نيم ساعت هم مانع پيشروي من شويد. كسي چه مي داند, شايد شما شب بخوابيد و صبح كه بيدارمي شويد مرا در وين ببينيد, مثل باد بهاری...» و اين جا, درمورد مدّعاي استحكامات مرزي, شوشنيگ با زحمت ميان حرفش دويد ولي فقط توانست دو سه جمله زيررا بگويد:

«من از اين موضوع كسب اطلاع خواهم كرد و اگر چنين چيزي باشد دستورمي دهم اين كار در مرزهاي آلمان متوقّف شود. من طبعاَ مي دانم كه شما قادريد دستور حمله نظامي به اتريش دهيد. امّا, آقاي صدراعظم رايش, با اين كار ـ چه ما بخواهيم و چه نخواهيم ـ كار به خونريزي خواهد كشيد. ما در دنيا تنها نيستيم. احتمالاَ چنين كاري موجب وقوع جنگ خواهد شد...»
و باز هيتلر با پرخاش حرف او را قطع كرد و تا ساعت يك بعد از ظهر، يكسره، به تهديد و اِرعاب ادامه داد:
«فكرنكنيد كه در دنيا كسي باشد كه جلو تصميمات من بايستد. با موسوليني كه سنگهايمان را واكنده ايم و دوست نزديك همديگريم... انگلستان؟ به شما بگويم كه انگلستان براي اتريش تَره هم خُرد نخواهد كرد... فرانسه؟ بلي, دو سال پيش شايد. آن وقت كه ما با چند گردان وارد راينلند شديم, آن موقع مي توانستند و من خيلي ريسك كردم. اگر فرانسه همان موقع جنبيده بود و نيروهايش را حركت مي داد, ما مجبوربوديم عقب نشيني كنيم... ولي حالا ديگر براي فرانسه هم خيلي دير است !»

ضمن اين دو ساعت جوّسازي مرعوب كننده, يك جا هيتلر صدايش را بلند كرد و حرف شگفتی زد. مدّعي شد فلان كشيش و رابط واتيكان در وين, با اطلاع شوشنيگ, مشغول يارگيري جهت اجراي طرح سوءقصد به جان او بوده است. صدراعظم وحشتزده اتريش بلافاصله اظهار بي اطلاعي نمود و مدّعا را تكذيب كرد: «دولت اتريش اساساَ با سوءقصدكنندگان رابطه یي ندارد و همكاري نمي كند».
بالاخره, شوشنيگ, كه مرعوب و خسته, همه پرونده هاي با خودآورده و قرارهاي قبلي براي مذاكره را از ياد برده بود, از هيتلر پرسيد, جداي اين صحبتها پيشوا بفرمايند كه اصلاَ خواستشان چيست؟ و او جواب داد در اين باره بعداٌ صحبت خواهيم كرد.اين جا بود كه اطلاع دادند ناهار حاضر است. سر ميز ناهار شوشنيگ با تعجب و نگراني متوجه شد كه ژنرالها هم با آنها غذا مي خورند! پس از صرف غذا هيتلر عذرخواست و براي مدتي از آن اتاق بيرون رفت. ميهمانان اتريشي به اتفاق ريبن تروپ و پاپن به يك اتاق كوچك هدايت شدند. آن جا بود كه دو ميزبان آلماني يك متن يازده ماده یي را جهت امضا (به صورت ضرب الاجل) جلوِي صدراعظم اتريش گذاشتند. حالا «خواسته پيشوا» روشن شد. مهمترين مواد اين متن به قرار زير بود:
- پست وزارت كشور و امنيت داخلي به زايس ـ اينكوآرت, از سران نازي اتريش, واگذار شود؛
- عفوعمومي براي كليه نازيهايي كه در زندان بودند؛
- آزادشمردن حزب غيرقانوني نازي و پذيرفتن رسمي آن در ائتلاف حامی دولت؛
- مشورت دولت اتريش با آلمان در تمام تصميمات سياست خارجي و داخلي و نظامي؛
- مبادله گروههاي صدنفره افسران ارتش .»(12)

فشار و كشمكش تا ساعت 11 شب ادامه يافت. مدتي با حضور هيتلر و مدتي هم با ريبن تروپ. هر موقع شوشنيگ بنای مخالفت می گذاشت يا مي خواست از قبول ماده یی طفره برود, بلافاصله هيتلر با صداي بلند فرماندهان نظامي را فرا مي خواند و تهديد مي كرد كه بلافاصله دستور حمله شبانه به اتريش را صادر خواهد کرد و به دنبال ورود قواي ارتش, كشتار توسط SA ، SS و «لژيون اتريش» (13) نيز اجتناب ناپذير خواهد شد و مسئوليت اين روند با شوشنيگ است. با اين تهديد, طبعاٌ اتريشيها جا مي زدند و باز كشمكش براي تغيير و تبديل مواد آن تسليم نامه ادامه مي يافت. جوّ آن جا فوق العاده سنگين و خستگي فزاينده بود. يكي دو بار شوشنيگ از حال رفت. پزشك مي آوردند و بعد از حال آوردن او «مذاكره» به همان روال قبلي ادامه می يافت. رفته رفته در متن تغييراتي جزئي داده شد ولي جوهر مفاد ديكته شده به جاي خود باقي ماند. سرانجام شوشنيگ واشميت, سرافكنده و خسته, «قرارداد برشتسگادن» را امضاكردند و همان نيمه شب, باوجود برف سنگين با سورتمه به سمت مرز راه افتادند. هيتلر چند روز بيشتر براي اجراي آن به شوشنيگ وقت نداده بود.

واكنش دموكراسيهاي اروپا

انگلستان: شوشنيگ، بعد از بازگشت به وين, خلاصه ماوَقَع را به آگاهي دُوَل غربي رساند. درخواست او از دولتهاي انگليس و فرانسه موضعگيري محكم بود. مي خواست كه آنها از منافع منطقه یي خودشان صريحاٌ دفاع كنند و موضع قديمي خودرا كه«حفظ استقلال اتريش همچون ضمانت صلح در اروپاست» مورد تأكيد قراردهند. چنين موضعي از جانب انگلستان و فرانسه امكان مانور سياسي شوشنينگ را بيشتر مي كرد. اين خواست او با منطق تحليلي ونسيتارت مطابقت داشت. اما حالا نظر كادوگن تعيين كننده بود و او همان روزها در دفترچه يادداشت روزانه اش چنين نوشت:
«وَن[ونسيتارت] می خواهد حرفهاي گنده گنده بزند ... و بعد در عمل؟ او ديوانه است و فكرخشكي دارد...»
نخستين نشست براي بحث اين موضوع به تاريخ 15 فوريه تشكيل شد. ايدن چندان فعال نبود, سُكّان مباحث را بيشتر كادوگن در دست داشت. هسته اصلي متن «تحليلي» مدير كل جديد وزارت خارجه هم چيزي از خط چمبرلين و هاليفاكس كم نداشت:
«من شخصاٌ آرزومندم كه آلمان اتريش را ببلعد و كل اين قضيه هرچه زودتر تمام شود. به هر حال آلمان اين كار را خواهد كرد و ما هم نمی توانیم مانعش شويم. خوب, اگر وضع اينطوري است, پس چرا بايد سروصدا به راه بیندازيم.»(14)

فرانسه: در آن زمان فرانسه يك قدرت برجسته اروپاي دموكراتيك به شمارمي رفت. براي دولت وقت روشن بود كه رفتار هيتلر با شوشنيگ به قصد بلعيدن نهایي اتريش صورت گرفته و در صورت تحقّق اين هدف, كل سيستم ائتلافات فرانسه درشرق اروپا اساساٌ فروخواهد پاشيد و نتيجه اش استقرار هژموني آلمان نازي در اروپاي ميانه و شرقي خواهد شد. لذا, دولت فرانسه خواهان اقدامات سياسي مشترك (با انگستان) و موضعگيري تند عليه هيتلر شد. امّا انگلستان بلافاصله با اين خط مخالفت كرد. دلبو، وزير خارجه فرانسه، به موضع منفعلانه انگلستان رضايت نداد. در 17 فوريه نامه یي براي سفير كوربن در لندن فرستاد با مضمون زير:
«دولت فرانسه بر اين عقيده است كه بايد مشتركاٌ يك هشدار قوي به دولت آلمان بدهيم... زباني كه سِرنويل هندرسن [سفير انگلستان در آلمان] با آن صحبت كرده, به هيچ وجه چنين خصلتي (هشدار قوي) نداشته است .»(15)

به پيشنهاد فرانسه مي بايست آن «هشدار قوي» درست در روز 20 فوريه ـ كه قرار بود هيتلر, به مناسبت سالگرد روي كارآمدنش, در مقابل رايشتاگ سخنراني كند ـ به دولت آلمان داده شود. شوشنيگ از سیاست فرانسه استقبال مي كرد و دفترش اطلاع داده بود كه با توجه به موضع محكم غرب «صدراعظم مصمّم است ومحكم به مبارزه ادامه خواهدداد»(16)
روز18 فوريه دولت فرانسه نامه یي رسمي به دولت انگستان تحويل داد كه حاوي دو پيشنهاد زير بود:
«- هشداري نيرومند به دولت رايش آلمان داده شود با اين مضمون كه درصورت وقوع حمله به استقلال اتريش, قدرتهاي غرب تماشاچي بي طرف نخواهند ماند؛
ـ تلاش شودروابط اقتصادي وهمكاري مالي باوين وپراگ تعميق یابد و اتّحادي با ممالك حاشيه دانوب صورت گیرد.» (17)
در اين نامه ذكر شده بود كه هرچه انگلستان و فرانسه در اين قضييه مصمّم تر عمل كنند, امكان بازگشت ايتاليا به سوي آنها [احياي قرارداد استره سا] بيشتر خواهد بود.
وزارت خارجه انگلستان نمي توانست به اين پيشنهادات رسمي فرانسه بي اعتنائي نشان دهد. بلافاصله نشست كابينه براي بحث نهایي در اين مورد و نيز درباره مسائل مورد اختلاف ميان ايدن و چمبرلين فراخوانده شد.

منابع و توضیحات
1 - نامه مورّخ 24 فوريه 38 كوربن به دلبو , به نقل از ص 242 مجلّد دوم كتاب پرفسور اسوالد هويزر آلماني:

Oswald Hauser, England u. dritte Reich

2 – در سال (2008) كه مراكز فرهنگي و رسانه هاي مشهور ليبرال آلمان به مناسبت هفتادمين سالگرد آن فاجعه ها ويژه نامه هايي منتشر كردند, هفته نامه معروف «دي سايت» شماره ويژه وزيني تحت عنوان «1938, سالِ آغازِ پايان رايش سوم» انتشار داد.
3 - در نشست فوق سرّي مورّخ 5 نوامبر 1937, بلومبرگ, فريچ و همچنين نويرات به طرحهاي نظامي هيتلر براي حمله به كشورهاي شرق و غرب مرزهاي آلمان شديداٌ انتقاد كرده بودند.
نگاه كنيد به گزارش هوسباخ:
Friedrich Hossbach, zwischen Wehrmacht und Hitler 1949
4 - در اواخر ژانويه 38 ناگهان يك «بحران اخلاقي بي سابقه» كلّ وزارت جنگ و سرتاپاي ارتش را فرا مي گيرد. ماجرا به طور خلاصه از اين قرار بود:
ژنرال فيلد مارشال بلومبرگ كه از سالها پيش بيوه شده بود, در ماه دسامبر 37 عاشق خانم زيبا و جواني مي شود «كه از اقشار پايين جامعه برخاسته». ژنرال بلافاصله قصد ازدواج با اين خانم مي كند و جهت صلاح مشورت, مطلب خود را خصوصي با گورينگ در ميان مي گذارد. گورينگ كه سال پيش خود ماجرایي مشابه و موفقيت آميز داشته, بلومبرگ را تشويق مي كند دست به كارشود و قول مي دهد به عنوان شاهد عقد در كنار وي باشد. امّا طبق سنّت نظامي, متقاضي ازدواج مي بايست اول پيش بالادست خود ـ در اين مورد شخص هيتلر ـ برود و اجازه گيرد. بلومبرگ همين كار را مي كند. هيتلر هم وي را به ازدواج تشويق مي كند و به اتّفاق گورينگ به عنوان شاهد عقد در مجلس و جشن مربوطه حضور مي يابند (12 ژانويه). تا اين جا همه چيز به خوبي و خوشي مي گذرد. ولي چند روز بعد شايعاتي همه جا پخش مي شود و گويا پرونده یي درباره سوابق «غير اخلاقي» همسر جوان وزير جنگ سر زبانها مي افتد و حتي روزنامه ها جنجال به راه مي اندازند . طبعاٌ در سطح بالاي قواي مسلّح مسأله بيخ پيدا مي كند و هيتلر ـ البته سخت سرخورده و عصباني ـ فيلدمارشال را مي خواهد و در حضور گورينگ و ... «پرونده پليس» را جلويش مي گذارند! ماحَصَل آن كه وزير جنگ را ناگزيرمي كنند استعفا دهد و به اتّفاق همسرش كشور را ترك كند.
با استعفاي سريع بلومبرگ, بلافاصله همه انتظارداشتند كه ژنرال فون فريچ جانشين او شود. فريچ ژنرال قديمي و با اعتبار نظامي فوق العاده و بين نظاميان بسيار محبوب بود. آلن بالاك, مورّخ نامدار انگليسي و بيوگرافي نويس هيتلر در باره توانایي و اقتدار وي مي نويسد: «ژنرال فون فريچ تا آن زمان توانسته بود دست حزب نازي را از دامن ارتش دور نگهدارد..» ص 412 .
ولي در اين احوال غفلتاٌ پرونده ديگري از زرّادخانه گشتاپو رو مي شود و اتّهام «همجنس بازبودن» اين ژنرال قديمي سر زبانها مي افتد. ارتش و افكار عمومي شوكه مي شوند! پيرمرد را به دفتر هيتلر احضار مي كنند و در حضور جمعي كثير از مقامات نظامي و... از پشت پرده جوانكي را بيرون مي آورند و با ژنرال مبهوت مانده مواجه مي كنند. جوانك تيره روز به چنان رابطه یي «شهادت» مي دهد! بعدها همين جوان, در دادگاهي كه زير فشار ستاد ارتش تشكيل مي شود دروغ بودن آن اتّهام را تأييد مي كند و مُقر مي شود زير فشار گشتاپو آن اتّهام را به ژنرال زده بوده است. اثبات مي شود آلت دست گشتاپو بوده... ژنرال فون فريچ درمقابل هَجمه هيتلر و «شهادت» آن آدمك تيره روز چيزي نمي گويد و افسرده و دلشكسته آن جا را ترك مي گويد. شرح تفصيلي اين دسيسه ها به سردمدادي گورينگ و هيملر را مي توان در همان كتاب هوسباخ خواند.
5 - نگاه كنيد به نطق مورّخ 20 فوريه هيتلر, مجلّد دوم مجموعه نطقها... تنظيم توسط Max Domarus.
6 - بيوگرافي هيتلر، نوشته مورّخ نامدار انگليسي آلن بالاك, ص 412.
7 - همان جا, ص 418.
هیتلر جايزه همدستيهاي گورينگ را نيز فراموش نكرد. درجه فيلد مارشال به او داد و گورينگ با داشتن اين درجه بالاترين مقام افسري كل رايش آلمان شد.
8 – به خصوص رفتار ظالمانه با ژنرال فريچ كه با سكوت و دلشكستگي پيرمرد رو به رو شد, بسياري را برآشفت. شماري از ژنرالهاي مخالف نازيسم كه از ابتدا با سياستهاي تعرّضي هيتلر مشكل داشتند, براي نخستين بار به توافق رسيدند درصورتي كه ژنرال فريچ (سرفرمانده كل ارتش) تصميم به واكنش بگيرد عليه هيتلر دست به كودتا بزنند. ژنرال بك Beck رئيس ستاد ارتش از سوي اين گروه با فريچ تماس گرفت و آمادگي جمع را به اطلاع وي رساند. ولي فريچ با اين كار مخالفت كرد و حاضر به هيچ واكنشي نشد. اين جمع ژنرالها با اصرار زياد از هيتلر وقت گرفتند و در يك صحبت طولاني توانستند موافقت او را بگيرند كه مسأله مورد اتّهام توسط يك دادگاه رسمي ارتش پيگيري شود. وقوع حمله به اتريش و اشغال و الحاق آن سرزمين, تشكيل اين دادگاه را ماهها به عقب انداخت. در دادگاه معلوم شد كه گشتاپو آن جوانك را مجبور به شهادت كذب كرده بود. ژنرال فريچ كاملاَ تبرئه شد. ولي نه رسماٌ از وي اعاده حيثيت شد و نه به سر كار خود بازگشت. غوغاي شوينيستي «فتح و پيروزي پيشوا» همه چيز را پوشاند. نگاه كنيد به همان كتاب بالاك و نيز كتاب هوسباخ، یادشده در بالا.
9 - Kurt von Schuschnigg كورت فون شوشنيگ (1897 – 1977) سياستمدار اتريشي, وزير دادگستري در دولت دلفوس تا 1934 و پس از ترور وي توسط نازيها, صدراعظم اتريش تا 1938 . او به ديكتاتوري حكومت كرد ولي در مقابل تمايل هيتلر به وابسته كردن و الحاق اتريش مقاومت ورزيد و سعي كرد مسأله الحاق را به آرای عمومي گذارد كه موفق نشد و زير فشار شديد هيتلر استعفا داد. با اشغال اتريش در 12 مارچ 38, شوشنيگ زنداني شد و تا 1945 در حبس نازيها بود.
10 - شواهد گوناگون حاكي از آن است كه پاپن عقيده و تصوّرات خودش را بيان مي كرده و از تعرّض كلامي و باجگيري كه هيتلر در نظرداشته و طرز رفتار توهين آميز و سخت مرعوب كننده او پيشاپيش خبر نداشته است. از قضاي روزگار كوربن, سفير فرانسه در انگستان, در يادداشت 12 فوريه اش براي وزارت خارجه كشورش درباره عواقب احتمالي تصفيه سران ارتش آلمان براي همسايگانش با روشن بيني چنين نوشته بود: «شديداٌ جاي نگراني است كه رايش آلمان به منظور منحرف كردن افكار عمومي از دشواريهاي داخلي اش به يك هَجمه خارجي متوسّل شود و مثلاٌ اتريش را هدف عمليات قراردهد. به ياد آوريم كه ناآراميهاي اتريش در سال 1934 و قتل صدراعظم دولفوس نيز چهار هفته پس از كشتار 30 ژوئن در آلمان پيش آمد».
ـ به نقل از ص 255 مجلّد دوم كتاب پرفسور اسوالد هويزر DDFII,8,No.147,12 Feb1938,
11 - اين نقل قول و بقيه نقل قولهاي مربوطه جملگي از گزارش )آلماني) شوشنيگ است:
Kurt Schuschnigg , Ein Requiem in Rot-Weiss-Rot, Zuerich 1949,
12 - نگاه كنيد به همان گزارش فوق الذكر شوشنيگ ص 51 و نيز به صفحات 414 تا 416 كتاب قطور زير كه او دو دهه بعد در باره آن سالها و بالاَخصّ ملاقات برشتسگادن و وقايع بعدي تا الحاق اتريش به آلمان هيتلري, نوشت :
Im Kampf gegen Hitler 1969 Kurt Schuschnigg,
13 - « لژيون اتريش» تشكيل مي شد از 20 هزار نفر افراد مهاجر به اتريش كه مرتكب اعمال خلاف و جرم و جنايت مدني و سياسي شده بودند و طي سالها براي فرار از مجازات به آلمان رفته و بعد همان جا توسط اس. اس. سازماندهي و مسلّح شده بودند و به عنوان عامل فشار تحت امر هيتلر بودند.
14 - ,P 47 S.A.Cadogan, The Diaries,London 1971
15 - به نقل از ص 263 كتاب هويزر. دلبو به كوربن چنين مي نويسد: «دربرشتسگادن, هيتلر به همه چيزهایي كه مي خواست دست نيافت. شوشنيگ هم حاضر نيست تسليم كامل شود و دستهايش را بالا برد. بنابراين هنوز همه چيز از دست نرفته است. منتهي روشن است كه اندازه ايستادگي اتريش بسته به اندازه حمايتي است كه در پاريس و لندن دريافت كند, چون ايتاليا پايش را كناركشيده است [يعني ديگر به تعهّدات پيمان Stressa وفادار نيست]. پيشوا طرحش را روي واكنش انفعالي ما ميزان كرده. او اين موضوع را صريحاٌ به شوشنينگ گفته... ولي چندان دشوار نيست كه دولت آلمان را به تعهداتي كه خود ما ـ انگلستان و فرانسه ـ درمورد حفظ صلح اروپا داريم توجه دهيم. ما بايد بين خودمان هم تلاش كنيم و بهترين امكان را جهت حمايت از ايستادگيهاي وين و پراك پيداكنيم... دولت فرانسه بر اين عقيده است كه مي بايد يك هشدار قوي به دولت آلمان بدهيم... زباني كه سِرنويل هندرسن [سفير انگلستان در آلمان] با آن صحبت كرده, به هيچ وجه چنين خصلتي (هشدار قوي) نداشته است».
16 - همان كتاب, ص 263.
17 - همان جا.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=3358