اعلاحضرت مجازی- منصور بختیار
چند شب پیش در جمعی از دوستان جوان که ارتش تویتری شاهنشاهی مجازی آینده ایران را تشکیل میدهند، بعنوان یک جمهوریخواه معقول حاضر شدم تا سرنوشت کشورمان را دوستانه مورد بررسی قرار دهیم.
چشمتان روز بد نبیند! آنچنان در حلقه تنگ جیک‌جیک تویت‌ها قرار گرفتم که کم مانده بود به آنسوی اتاق رفته و مدال پادشاه را که بر سینه یکی از آن تویت‌ها بود، وام گرفته بر پیشانی‌ام بچسبانم و کاسه داغ‌تر از آش شاهنشاهی بشوم.
هر کدام از آن عزیزان مسلح به موبایلی بود که اندازه‌اش مرا بیاد تلویزیون مادر‌جان می‌انداخت. کسی از روی میز، دیگری روی زانوها‌ی برهنه‌اش و آن دیگری از چاک کیفش، تویت می‌کردند.
من و تنها جمهوری‌خواه نیم‌بند دیگری که دردسر تولد پسرش را داشت در میانه اتاق با فاصله‌‌ای دور از در خروجی جاگرفته بودیم. تویت‌های مسلح به موبایل(تلویزیون) دور ما را محاصره کرده بودند. تنها نیروی حایل بین ما مرد محترمی بود که سنگینی عینکش را تحمل می‌کرد و هر باره می‌گفت:” ای بابا! چه حرفی میزنید، حالا نه پادشاهی و نه جمهوری، بلاخره به کاریش می‌کنیم!”.
میانه بحث تویت‌ها مرا مجبور کردند تا فضای اتاق را با واژه‌های روغنی‌ای که روی آتش دلشان می‌ریختم، آتشین کنم. خنده‌های تلخ و زهرآگین تویت‌های چاق و لاغر از هر طرف بسویم پرتاب می‌شد. انگشتانشان روی صفحه‌های تلویزیونشان(موبایل) می‌لغزید و از گفته‌های من توییتی برای دیگران فرستاده می‌شد.
هرچند بخاری از جایی برنمی‌آمد اما همچون یک جمهوری‌خواه شجاع، هر چشمم را دو چشم کردم. گوشه ‌کنار را می‌پاییدم و موقعیت هر نیرو را محاسبه می‌کردم. یک‌بار بهانه‌ای تراشیدم تا بایستم و زیرچشمی نگاهی به موبایل(تلویزیون) بغل‌دستی کرده و از چرائی اینکه ارتش شاهنشاهی مجازی سر در تلویزیون (موبایل) دارند، سر درآورم.
دیدم ای دل غافل!! فقط یکی از شاخه‌های ارتش تویتری شاهنشاهی در این اتاق است و دمش که صدها شاخه داشت در سراسر ایران و جهان پراکنده بود. دیدم که از هر کاخ و ویلائی و از هر مسجد و معبدی، خودشیفته‌ای موبایلی(تلویزیون) در بغل دارد و برای استیلای دوباره مردگان توییتی با # روحت شاد میفرستادند. ارتش مجازی به همین چند‌تا خوش صورت در این اتاق بسنده نمی‌‌شد.
تویت‌های آبی رنگ که همچون لشکر ابابیل بر سرم پرواز می‌کردند مرا می‌ترساند. می‌ترساند که مبادا آنچه در دفاع از جمهوری گفتم، بگوش هوش این تویت‌ها نرفته باشد، که نرفته بود. می‌ترسیدم که این نیروی مجازی، مجازی بماند، که ماند. می‌ترسیدم که ...
نیمه‌های شب همراه سرکرده تویت‌ها، دست از پا درازتر اما خندان به خانه برمی‌گشتیم.
او می‌اندیشید که پیرمرد و سماجتش بر واقعیت به دنیای مجازی ما تعلق ندارد، باید منتظر مرگش بود. اندیشه من این بود که دوباره و دوباره فریب خورده‌اند. او نگران بود که باید ساعتی از خوابش را برای پاسخ دادن به صدوهشتاد تویت بگذارد. نگرانی من این بود که مبادا پروایدرش قطع شود.
جمهوریخواهان آسوده نمانید و بر تلاش خود بیفزایید زیرا پادشاهان مجازی هم میدانند که به دروغ عادت کرده‌ایم.

منصور بختیار

۱۹ سپتامبر ۲۰۱۸
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=3307