بادِ سبزِ سر گردان-منوچهر برومند م ب سها
بهاران بود و گردِ گيسوانِ شهر

شرار شعله هاى ِ سرخِ عنابى !

نداى شهر جارى بود و مى جوشيد:

از ژرفاىِ آتشناك ِبى آبى!

چو رودِ نيل مى غرّيد و زورِ پيل در كف داشت:

جهان آشوب ،فرياد جهان پيما

نداى ِ سرخِ بيدارى !

بت و بتگر و به بتگه ،بر فرازِ مسندِ اعلاىِ خود كامى!

همى آمد، نواى لن ترانى هاى سلطانى!

شبيخونِ هوس، تاراج در سر داشت!

رذيلت كامگار كاخ مروان بود!

ز آهى خرمن افلاك سوزان!

شقائق خون چكان مى رفت لرزان !

ورق گردانِ اوراقِ زمانْ، وامانده حيران!

صداى ِپاى خونينِ ندا از كوچه مى آمد!

به بازارِ سحر خيزانْ،سحر از صبح مى ترسيد!

بهاران، سرخ مى پوشيد، و بادِ سبز ِسرگردان، به گرد ِخويش مى چرخيد!

ميانِ شعلهء رقصان، بهار از باد مى پرسيد:

فضيلت در كدامين، حصن، محصون است؟!

شرارِ شعله ور، در گوش مى گفتش:

همان جا، كان فزون خواهِ زمان، در حرص مدفون است!
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=3101