خطّهء ايمن-از منوچهر برومند م ب سها
شبى قيرگون از دل دشت ارژن
كلاغى سيه پر ، بر آورد شيون

خروش ِ دل آزارِ چون مُرْغُوايَش
به تن رعشه آور، به دل لرزه افكن

چو آن شوم تُنْدَرْ كه غمگين غريوش
قنارى و قمرى كُنَدْ گنگ و الكن

هراس آفرين ،شيون جانگَزايى
چو بانگ ِ گُرازان به پيكار بيژن

از آن دشت آرامگاه نياكان
در آن شام تارى ، از آن پاك مدفن

كه روزى غرور آفرين سر زمين بود
گذرگاه ِ جمشيد و دارا و بهمن

چو پرديس، آب روان هر كنارش
هوا مُشْكبار و زمين ، مُشك آگن

چَمَنْده ، در آن كبك و دُرْنا و تيهو
دمنده از آن وَرْد و ريحان و سوسن

پُرْ از گور و نخجير و شيران ِ غُرّان
كمان در كمين شير مردانِ اوژن

غزالان خرامان در آن دشت خرّم
گُرازان ، نوازان در آن زبده مسكن

دمى رخوت و خواب و نادل گرانى
كه دشمن فرازد، بر اين خطّه گردن

ز هر سو به گوش آيد از نابجايى
نواىِ بسى ناخوش از ناى موهن

تو گفتى كه خوشيده آن خاك پاكش
تو گفتى بَدَل گشته گلشن به گلخن

نه خرگاه خسرو نه درگاه بهرام
نه بُرز فريدون نه گرزِ تهمتن

از آن نوحه ، صورتگر بيم و وحشت
به دل ساخت تصويرى از مام ميهن

به خوارى به خاك سيه اوفتاده
دو خر پُشْته چنگارش اندر پرامن

گسسته ز هم بند بندِ پَرَنْدَشْ
به سر پَنْجهء غم ز سر تا به دامن

گريبان ز تشوير و ماتم دريده
ز خونابه، رنگين ، سيه موى ِخرمن

بپيچيده بر گرد آن ماه بانو
خزان مار ارقم، گزان سيم آن تن

ستاده است دژخيم دژ خو كنارش
سليح و سلاحش ز پولاد و آهن

تبرزين به كف تا براندازد از بُن
چمان سرو ِ مام ِ وطن آن تبر زن

بكوبد، سر سرور و نامدارش
به گرز گران سنگ و سنگ ِ فلاخن

بسايد تن پاك و مهر آفرينش
به چرخنده آساب و كوفنده هاون

دُژم ، تند خو ، بر جبين چين و آژنگ
بد انديش پتياره ديو هريمن

فغانى ز وحشت، ز دل بر كشيدم
به درگاه دادار داناى ذوالمن

كه مام وطن ، از چه رو اين چنين شد
چرا چيره بر وى شده خيره دشمن

بيامد پيام سروشى به گوشم
شباهنگ و شيوا چو بانگ مؤذن

كه اين پر گهر خاك پاك نياكان
بسى گشته ادكن به دوران و اَزْمن

نماندست ابليس هم دير گاهى
به تدليس و تفتين در اين خطّه ايمن

زنو سر كشد در سرايش سپيدار
نماند مهين مام ميهن سترون


نماند زمين تنگ بر نيك خويان
نَاِ سْتَدْ زمانه به كام ِ مُلَوّنْ

به ياد آر تاريخ عهد كهن را
بتاز اندر افلاك انديشه توسن

ز مرز قرون تندر آسا گذر كن
سفر كن، نظر كن به اسناد مُتْقَن

بران تا بخوانى در اوراق تاريخ
افاضات صدها دبير و قلمزن


گجسته سكندر در اين خاك پر بار
نياسود، و نالان برون رفت چُلْمَنْ

پس از چالشى چَرْچَرىْ، چاوْچاوانْ
به يك چاچه خاك سيه كرد موطن

پسوده شدش چهره بر خاك و جز اين
نشد حاصلش زين مآل مُطَنْطَنْ

سيه چُرده اعرابِ قصاّب دَوّابْ
كه بودند آذين به آيين احسن

در اين خطه ماندند، تا باز گشتند
زكان ، دلگران ، نابسامان ، فروتن

مغول گورِ خود كند در اين كهن بوم
شدش،گور و گورابه هر كوى و برزن

نشد كامور هيچ دشمن در اين خاك
ز آمويه تا سند و اروند و اَرمن

در اين روزگاران كه اين زور مندان
به تزوير و تبعيض و با حيلت و فن

سوارند بر مركب زوز و قدرت
به وادنگ بى عار و سركش چو قارن

فروشند ديهيم و ملك كيان را
به نَهْب و به تاراج ارزان چو ارزن

زمانى ز دروازه بيرون نتازند
گُرازند، گاهى ز سوراخ سوزن

براى چنين زخم ِچركين و مُزْمِن
زمان كرده، تضمين زمانى مُعَيّن

به سردى گرايد تَفِ اين دَمَنْدان
به پايان رسد زين چراغينه روغن

اگر مامِ ميهن شده واژگون بخت
از اين ما وَقَعْ دل به تشويش مفكن

مدائن مُخَلَدْ ، نماند كه گشتست
بدين گونه ديوانِ عالم مدوّن

به زردى اگر چهر گلشن گرايد
ز جور ِ دى و سوز ِ اسفند و بهمن

ز نو بهمنان جشن بَهْمَنْجه گيرند
چو بهمنجه خيزد پس از برف و بهمن

دگر باره از فيض ِ باد ِ بهاران
گل و سنبل و لاله رويد به گلشن

در آن تيره شب شد درونم مهنّا
ز بانگِ سروشم ، روان گشت روشن

به اميد روزى نشستم كه ميهن
رها گردد از چنگ شيطان ِ ريمن

شود مايهء ناز چون عهدِ ديرين
ز اعزاز شادان ، در آن مرد و هم زن

صفا جلوه گيرد ز زيبنده رايى
به جور و جفا بسته بينيم روزن

دگر درزى نابكارى ندوزد
ز جهلش لب ِ فَرّخى ها به سوزن

وهومن ،نشيند به تخت خرد خوش
بر آويزد از تخت زيبنده گرزن

سها بيند اين بار در بارگاهش
ورهرام و مهراد و بهرام و هوتن

به شكرانه لبخند بر لب بر آرد
رد و بخرد و پارسا و برهمن


منوچهر برومند م ب سها
پاريس
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=3083