نواندیشان دینی، مدافعان اسلام استعماری-جلال ایجادی
بررسی علمی و هرمنوتیک اسلام و قرآن، بیش از یک سده در غرب آغاز شده و یکی از نتایج آن مشخص کردن تاریخ و معنای اجتماعی و فرهنگی قرآن و قداست زدایی از قرآن است. این بررسی علمی اجازه داد تا دین شناسی علمی از اسلامگرایی مجزا شده و این شرایط نوین فهم ریشه های تئولوژیکی و آنتروپولوژیکی و تاریخی و جامعه شناسی را مهیا ساخت. فرهنگ توضیح و تفسیر حاکم در ایران معتقد بر الهی و آسمانی بودن قرآن و برتری این نوشتار و کامل بودن آن برای تمام تاریخ بشریت بوده و می باشد.

حال آنکه قرآن محصول تاریخ است و پیام آن ضرورت اطاعت از الله است. در واقع این کتاب و دین اسلام و تمامی سنت محمد تسلط بر دیگران را تعقیب می کرد. اسلام دین رستگاری نمی توانست باشد بلکه اجباری برای نفی هویت غیر سامی بود. از نظر علم تاریخ، هجوم به ایرانزمین، بیانگر تسلط کاست امت عرب برای تصرف سرزمین های دیگران بود. غنیمت گیری و چپاول و بردگی مردمان غیر عرب و رواج تبعیض و خشونت دینی، انگیزه مهاجمان بود و این منطق با خواست گسترش استعمار و برقراری قدرت سیاسی عرب بر ملل دیگر بود. افزون بر آن از آنجا که این نظام استعماری بر پایه یک اراده امپریال و کشورگشایی وسیع و نابودی امپراتوری های موجود مانند شاهنشاهی پارس و امپراتوری بیزانس قرار داشت بنابراین یک استعمار امپریالیستی بود. دین اسلام از آغاز پیدایش دارای هدف سیاسی و خط مشی خشونتگرا و خواستار نفی هویت دیگری است و در روند تاریخی دارای ماهیتی استعماری و امپریالیستی می باشد زیرا سیطره بر قلمرو گسترده از ایرانزمین تا خاورمیانه و سپس آفریقای شمالی و بالاخره تا اسپانیا و بخش جنوبی فرانسه بیانگر اراده سیادت طلبانه و برده گیری و نفی هویت فرهنگی و اجتماعی ملل دیگر بود. در این زمینه به مقاله های پیشین من «اسلام، دین استعماری و توتالیتاریسم»، «درماندگی روشنفکران در برابر دین و تروریسم اسلامی»، و آثاری مانند «دریای خلفا» از کریستف پی کار، «اسلام و تمدن اش» از آندره میکل، «تاریخ خاورمیانه» از برنارد لوئیس، مراجعه کنید. این آثار با نگاهی تاریخی به امپراتوری سازی متکی بر عربیسم پرداخته و سیاست استعماری خلیفه گری را مورد بررسی قرار می دهند. شکل استعماری امپرایالیستی اسلام از خشن ترین سیاست های استعماری در طول تاریخ بشری است. تسلط امیران و خلفای عرب بر مناطق مختلف ایران تجلی یک قدرت بیگانه است که تنها منافع قبایل و دستگاه استعماری خلیفه گری را در نظر داشته و فاقد هرگونه مشروعیت سیاسی و ملی است.
تجاوز عرب با شیعه سازی دوران صفویه و قدرت گیری روحانیون تحکیم می شود. از محدثان مانند کلینی ها در قرن چهارم هجری تا «روحانیت مبارز» مانند آیت الله خمینی در قرن چهاردهم هجری، همگی دین سازان نیرنگ باز و نابودکنندگان ایرانیت و عقل بوده اند. تمام این محدثان و آیت الله ها با بودجه دولتی و امکانان هنگفت مالی خمس و زکات، در پی تبدیل افراد به مقلدان بی مایه و نادان بوده اند تا قدرت آنان و امتیازات بیشماراشان حفظ شود. اینان دکانداران و دین سازانی بوده اند تا قرآن سامی و ایدئولوزی تبعیض و افسانه سرایی و مهملات شیعه به مردم حقنه شود. آنها هر کجا بوی عقل گرایی و هوشمندی و خودمختاری روانی و بلندپروازی هنری می آمد، تخریب و نابود کردند. حلاج ها و سهروردی ها به فتوای آنان کشته شدند و رازی ها و ابوعلی سینا ها لعنت شده و تکفیر شدند. خیام ها و حافظ ها مورد تحریف و تهمت قرار گرفتند و شعر و ادبیات فردوسی را خوار نمودند. آنها هر تفکر علمی و خردمندانه را با فتوای شرعی مورد هدف قرار دادند و امام سازی و روایت سازی و حاشیه نویسی و تقدسگرایی را در برابر فلسفه گرایی قرار دادند.
محدثان و آیت الله ها مدافع دین استعماری عرب بودند و آنها تعرض عرب در 1400 سال پیش را از نظر ایدئولوژیک وسعت دادند و ادامه کاری اسلام برای سرکوب فکری را تضمین نمودند. بدون چماق و پول صفوی و بدون روحانیت شیعه، غلبه اسلام بر ایران نامیسر بود. اسلام برای ایرانیان چه آورد؟ بقول استاد جلال همایی :«در استیلای تازیان بر ایران همه شئون و حیثیت ملی ایرانیان برباد رفت.»(تاریخ اجتماعی ایران، مرتضا راوندی، جلد دوم). بگفته محقق روسی پتروشفسکی:«ایرانیان در هوای یافتن عدالت و مخصوصا مساوات تن به یورش تازیان داده بودند، ولی در عمل نه تنها به آرزوی خود نرسیدند که فرهنگ و تاریخ و استقلال خویش را نیز باختند.»(اسلام در ایران). ایرانیان با هجوم عرب شکنجه و تحقیر شده و به نیمه غلامان یا موالی تبدیل شدند و نصیبشان از اسلام تنها بندگی بود. در این زمینه می توان به کتابهای تاریخ ابن خلدون، آثار الباقیه ابوریحان، فارسنامه ابن بلخی، تاریخ طبرستان ابن زیار و دوقرن سکوت زرین کوب رجوع نمود. اسلامگرایان تاریخ واقعی را وارونه نشان دادند و تجاوز استعماری عرب را «تصرفات اسلامی» معرفی نمودند تا تجاوز تلطیف شده و جنبه مقدس بخود بگیرد. پاسداران اسلام با پخش روایات ساختگی از امام و آخوند حوزه، ما را محروم از آثار تاریخی معتبر ساختند و مانع هرگونه پژوهش علمی شدند. تعداد احادیثی که از زمان علامه کلینی تا دوران علامه مجلسی از امام جعفر صادق ساخته شد به سیصدهزار می رسد. اینگونه جعلیات خوراک ذهنی آخوندها بود و از زمان کلینی تا خمینی همین سنت ادامه پیدا کرد. خواست آخوندیسم قطعیت دادن به استعمار عرب و ازخودبیگانگی ایرانیان بود. استعمار بدون ایدئولوگ و مبلغ و سیاستمدار نمی تواند ادامه کاری داشته باشد و ذهنیت را آماده نماید. آخوندها همگی ماموران انتشار و تحمیل دین سامی و شیعه امامزمانی بودند تا هرگونه فرهنگ ایرانی نابود شود و هرگونه تمایل به فرهنگ جهانی مترقی و روشنگرانه منکوب گردد.
نواندیشان دینی مبلغ دین استعماری
گفتیم اعراب تهاجم اسلامی را شروع کردند و به استعمار ایرانزمین منجر شد. گفتیم کلینی ها و مجلسی ها و خمینی ها جعلسازی دینی و شیعه گری را با حمایت حاکمان یا توسل به قدرت سیاسی به قاعده اصلی جامعه تبدیل کردند و ایدئولوژی استعماری اسلامی را قدسیت داده و تمام جامعه را به زیر سلطه آن قرار دادند. حال در اینجا نوبت تحلیل از نقش نواندیشان دینی و نیروهای ملی مذهبی و اصلاح طلب می باشد. ویژگی این دسته از نخبگان دینی کدام است؟ از نظر جامعه شناسی رفتاری، این دینداران خود را «مدرن» می دانند و مانند آیت الله ها حرف نمی زنند، آنها دارای گفتاری می باشند که با واژه ها و اصطلاحات غربی زینت شده اند، حتا برخی از مقولات را از بدنه و ساختار گفتمان مدرنیته جدا کرده و در گفتار خود گنجانده اند. برخی از آنها علم تجربی کسب نموده اند و برخی دیگر از فن روزنامه نگاری برخوردارند. ولی علیرغم این دستکاری ها و تغییرها، ایدئولوژی اسلامی و اسطوره ای آنها استوار باقی مانده است، دستگاه فکری ایدئولوژیک آنها التقاطی است ولی این نظام اعتقادی از نظر ساختاری بر همان اسطوره سازی دینی استوار است.
این دسته آخر خود را طرفدار ادبیات و فلسفه و مدرنیت معرفی می کند، از دمکراسی حمایت می کند، از حقوق بشر حرف می زند، نظریه مردم سالاری دینی را پیش می کشد، از عقل سالاری و قانونگرایی و جامعه مدنی می گوید، خود را دانشگاه رفته می داند، معتقد است که آیت الله ها سنتی هستند و فاقد درک و تفسیر مدرن از دین و فقه می باشند. این گروه فکری سیاسی، گروه ایدئولوژیک فعالی است که مراکز تبلیغ مانند رسانه ها و منبرها و دانشگاه ها و مدرسه ها و فضای عمومی را اشغال نموده است و تمام دکترین ایدئولوژیکی شیعه گری و اسلام را بطور پیگیر پخش می کند و از ارزشهای اسلامی در برابر غرب حرف می زنند و مراسم و آداب کهنه دینی را رواج می دهد. حال این پرسش مطرح می شود که ویژگی و ماهیت ایدئولوژی نواندیشان کدامند؟ این نواندیشان به اسلام انتقادی وارد نمی کنند بلکه فقط از انطباق دادن آن به عصر مدرن می گویند. اعضای مهم این گروه از شصت سال پیش به اینسو با منفعل کردن اکثر روشنفکران چپ و ملی و لیبرال، با به خدمت گرفتن تعداد بسیار زیادی از روزنامه نگاران، دستگاه ایدئولوژیک و تبلیغی قدرتمندی را بنیان نهاده و برای متاثر ساختن طبقه متوسط و نوجوانان و جوانان و زنان و تکنوکراتها و مدیران دولتی و خصوصی، تمام مکانیسم های دینی و روانشناسانه و عاطفی و سیاسی و نیرنگ گفتاری را بکارگرفتند. این نواندیشان متحدان بیشماری از چپ ها و روشنفکران را از گفتمان خود متاثر ساخته و قدرت انتقادی آنها را کاملن خنثی نموده اند. در جامعه این گروه اجتماعی نواندیش دینی بسیار قدرتمند است و حتا توجه بخشی از دیپلوماسی جهانی را بخود جلب کرده تا آلترناتیوی برای قدرت باشد.
تفکر نواندیشان دارای یک سیر تکوینی است. زمینه فکری نقد غرب با کتاب «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان و نیز آثار سید حسین نصر و هانری کربن، علامه طباطبایی، سیدجلال الدین آشتیانی و دفاع آنها از شرق و اسلام و شیعه گری و عرفان، پایه ریزی شد. این نقد تمدن خرد غربی فرصتی بود تا طبق اصطلاح داریوش شایگان «چراغ امانت محمدی»، تابناک باقی بماند. گفتمان این ایدئولوگ ها انتقاد به غرب و بقول آنها «نیهیلیسم» غرب بود. استنتاج از گفتار این ایدئولوگها چنین بود که برای مقابله با نیهیلیسم باید به «ارزش شرقی و اسلامی» روی آورد. قدرت شیعه و ارزشهای آن، این بار با تلاش متنوع و مدرنیزه کردن خود، رنگ تازه بخود می گرفت. داریوش شایگان گفت:« باید اعتراف کنم شرمنده‌ام که نسل ما گند زد.» حال ما پرسش اینجاست که چه چیزی «گند» است و چه کسانی «گند» زدند؟ بطور مسلم روشنفکران چپ «گند» زدند ولی در طول تاریخ ما «گند» اصلی اسلام بود و کسانی که «گند» زدند تمام آیت الله ها و قدرتمداران شیعه و مبلغان دینی و نواندیشان شیعه بودند. کسانی که «گند» زدند همان کسانی بودند روان و زبان روشنفکر و نویسنده را علیه غرب بسیج کردند و برای دفاع از «چراغ امانت محمدی» تئوری صادر نمودند تا خرد در منجلاب توتالیتاریسم دینی شکست خورده باقی بماند. هدف این کارزار دینی احیای ارزش دینی و ارائه الترناتیو در برابر مارکسیسم و لیبرالیسم و فرهنگ باستانی و نظم شاهنشاهی بود. بازیگران نواندیش دینی از شصت سال پیش تا امروز صحنه را خالی نکرده و همیشه نمایش جدیدی در برابر جامعه گشودند.
جلال آل احمد، مهدی بازرگان، علی شریعتی، عبدالکریم سروش، ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی صدر، محسن کدیور، مجتهد شبستری، یوسفی اشکوری، محمد خاتمی، صادق خررازی، میرحسین موسوی، فائزه هاشمی، مصطفی تاج زاده، بهزاد نبوی، جمیله کدیور، سعید حجاریان، صادق زیباکلام، محمد ملکی، الهه کولایی، محمدرضا خاتمی، عمادالدین باقی، رضاعلیجانی، اکبرگنجی، از جمله مبلغان و ایدئولوگ هایی بشمار می آیند که در دوره های گوناگون به ترویج اسلام و شیعه گری پرداختند. نظریات این گروه در دوره های مختلف تغییر یافته ولی ایدئولوژی اسلام بعنوان پایه همه کوشش ها باقی مانده است. اعضای این گروه، برای دسترسی به اهداف خود تمام حربه ها و فرصتها را مورد استفاده قرار داده تا بتوانند رقبای مارکسیست و روشنفکر ناباور و سکولار و منقد دین را به عقب رانده و آنها را شکست دهند. در این رقابت آنها توانسته اند در طی این شصت سال حجم عظیمی از گفتار دینی تولید کنند تا نه تنها الترناتیوی در برابر رساله های آیت الله ها باشد بلکه بویژه منبع بزرگی از رفرانس و مرجع در مقابله با روشنفکران و سیاسیون غیر دینی باشد. آنها یک دستگاه ایدئولوژی انبوه را پایه نهادند تا بتوانند مبارزه برای حفظ اسلام را متحدانه به پیش ببرند.
محورهای مبارزه ایدئولوژیک آنها کدامند؟ مبارزه علیه غرب بمثابه تجلی گاه سقوط و فساد و استعمار، مبارزه علیه بهائیان بمثابه گرو ظاله و عامل استعمار، مبارزه علیه مارکسیستها بعنوان ضد خدا و بی اخلاق، مبارزه علیه شاهنشاهی و تبلیغ خلافت علی، مبارزه علیه تمدن کهن ایران بمثابه گذشته بی ارزش و نظامی زرتشتی، مبارزه علیه مسیحیت بعنوان استعمارگری در شرق، مخالفت با اقتصاد موجود و توجیه اقتصادی توحیدی، نشاندان اسلام بعنوان ارزش راستین، معرفی کردن تجاوزات عرب بعنوان فتوحات اسلامی، معرفی اسلام بعنوان آخرین و کاملترین دین، تبلیغ همسوئی قرآن و اسلام با دمکراسی و حقوق بشر، تبلیغ اسلام بعنوان بهترین مدافع حقوق زنان، ارائه تفسیرهای جانبدار برای پنهان نمودن بردگی و زن آزاری در اسلام، معرفی اسلام بعنوان دین رحمانی، تبلیغ فقه مدرن، طرح سرشت رویایی قرآن، مخالفت با استبداد خامنه ای، وغیره از جمله محورهای تبلیغاتی این نخبگان دینی می باشد. بنابراین این مجموعه ایدئولوژیکی تر کیبی از شیعه گری، علم گرایی، عرفانگرایی، ملی گرایی، رازگرایی، التقاطی گری، بوده که بر ضدیت با مدرنیته و مارکسیسم تاکید کرده ولی اساس حیاتی خود را دین اسلام می داند. دین اسلام برای ایدئولوژی بازرگان و ایدئولوژی شریعتی و ایدئولوژی سروش، اساس است. در واقع ملیت و ایرانیت و ایرانشهری برای این جریانات کاملن فرعی و حتا بی ارزش بوده و بنیان نگرش آنها اعتقاد به اسلام و شیعه گری است. هر چند تفاوت نظری میان آنان موجود است ولی این امر مانع از آن نمی شود که ما ماهیت ساختاری و اعتقادی آنها را نوعی اسلام و کتاب مرجع آنها را قرآن و الگوی قدرت سیاسی آنها را خلافت پیامبر و علی بدانیم. همه این جریات زیر چتر ایدئولوژی اسلامی جمع شده و منافع اسلام را بر منافع ایرانیت برتر شمرده و استعمار و توتالیتاریسم اسلام را به بزرگترین ارزش آنتروپولوژیکی مورد قبول تبدیل نمودند.
در این دوره شصت ساله اخیر نواندیشان و ملی مذهبی ها قدرت تبلیغاتی را به انحصار درآوردند. در این دوران باعتبار قدرت و نفوذ آنها، تمام موضوع های اسلامی و امامشناسی و اسطوره ای در تریبونهای مخفی و آشکار، در مسجد و حسینه، در دانشگاه و مدرسه، در رادیو و تلویزیون، در روزنامه ها و سراسر شبکه های مجازی در داخل و خارج کشور، جاری بوده اند. در همین دوره انبوهی از مبلغان و روزنامه نگاران پرورش یافتند تا کلام نواندیشان دینی همه جا پراکنده شود و شیفتگی ذهنی و احساسی نسبت به آن گسترش یابد. تاثیر این گفتمان که با ظرافت تنظیم شده و دارای بار احساسی و تقدس بوده، بسیار عمیق بود. در این دوران طولانی چپی ها و چریکها و ملیون، تبلیغات حزبی و مارکسیستی و سیاسی خود را می کردند و هیچکس جرات نداشت بطور مستقیم به این انبوه گفتارها و دیدگاه ها و خرافات دینی برخورد انتقادی کند. غرب زدگی آل احمد مورد نقد علمی وسیع قرار نگرفت، حجم نظرات و جعلیات شریعتی به نقد همه جانبه کشیده نشد، ایدئولوژی و افسانه گویی عرفانی سروش مورد انتقاد علمی قرار نگرفت، افکار اسلامگرایانه و توحیدی بنی صدر و کدیور و شبستری و حجاریان به انتقاد منظم و دقیق درنیامد. روشنفکران غیر دینی انتقاد بر دین سازی را از یاد بردند و با مقدس نشان دادن دین توده ضربات سنگینی به اندیشه انتقادی وارد ساختند.
بنابراین آنچه که نواندیشان انجام دادند تدوین و گسترش سیاست دینی موافق اسلام بود. آنها تمام نیرو و همت اشان برای این ایدئولوژی استعماری گذاشتند، آنها هرگز نخواستند یا نتوانستند در باره ماهیت این دین و تمام آسیب های ذهنی و روانی و سیاسی و فرهنگی ناشی از آن بنویسند زیرا خود زیر این سلطه فرهنگی اسلامی بودند. نواندیشان به حاملان تفکر استعماری تبدیل شدند و در هرفرصتی از این ایدئولوژی امپریالیستی پشتیبانی نمودند. روشن است که آنها از دین تحلیلی گاه متفاوت داشته و آنها اسلام را مقدس و دین «دنیا و آخرت» می دانند. صرفنظر از اعتقاد صادقانه و یا غیرصادقانه آنها، نواندیشان توان خود را در خدمت اسلام گذاشتند و این دین، یک دکترین سلطه طلب استعماری و توتالیتر است.
اتحاد نواندیشان دینی و روحانیت برای قدرت سیاسی
تجربه انقلاب اسلامی در ایران یک مدیریت مشترک روحانیت و نواندیشان بود. این انقلاب واپسگرا توسط روحانیت و نواندیشان و اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها آماده شد. تجربه جنبش های اجتماعی مذهبی در جامعه، دیپلوماسی پنهانی با محافل غربی، عملکرد ایدئولوژی قدسیت، اتحاد محکم نواندیشان و روحانیت سنتی، همسوئی بخش مهمی از چپ ها با آیت الله خمینی، شبکه های مالی بازاری و بین المللی، منجر به فروریزی قدرت استبداد فردی شاه و پیروزی قدرت اسلامی شد. اتحاد مستحکم پیش از انقلاب میان آیت الله خمینی با ابراهیم یزدی، صادق قطب زاده، مهدی بازرگان و ابوالحسن بنی صدر و روحانیت و سپس ائتلاف محکم همگی در فردای انقلاب، شرط استراتژیک پیروزی خمینی بود.
تجربه نشان داد که این افراد سازندگان و حامیان انقلاب اسلامی بوده و هستند. آرمان آنها قدرت شیعه برای تحقق جامعه توحیدی بود و هر یک بسهم خود و با ویژگی خود در ایجاد و مدیریت آن شرکت کرد، هر چند که منافع و حوادث بعدی یاران آیت الله خمینی را به پراکندگی دچار ساخت. این پراکندگی و دوری خواست آنان نبود بلکه محصول سلیقه آیت الله خمینی و کشمکش های جناحهای سیاسی مذهبی بود.
جمهوری اسلامی معماران متعدد داشت. کسانی که قدرت شیعه را با الهام از خلافت پیامبر و امامان و خلفای عرب طرح ریزی کردند، کسانی که ولایت فقیه و قدرت مطلقه را تنظیم نمودند، کسانی که اقتصاد اسلامی و جامعه توحیدی را تبلیغ کردند، کسانی که برنامه و سیاست اجرایی برای رهبری تنظیم میکردند، کسانی که کسب قدرت را با محافل آمریکائی و ارتشی تنظیم نمودند، کسانی که طرح دانشگاه شیعه و پاکسازی ایدئولوژیک آن را ارائه نمودند، کسانی که کمیته ها و پاسداران را ساماندهی کردند، کسانی که انتقال قدرت از پهلوی به آیت الله خمینی را با محافل دیپلوماتیک غرب تعریف و تنظیم نمودند، کسانی که در پاریس مصاحبه های آیت الله خمینی را جهت میدادند تا مورد پسند جامعه بین المللی باشد، کسانی که با پایمال کردن قوانین حقوقی، کشتارها و اعدام های سران ارتش و وزیر و شهردار و سفیر را در زمستان 1357 سازماندهی کرده و اجرا کردند، کسانی که خط تبلیغاتی و اسلامی رسانه های زمان انقلاب را تعیین کردند، کسانی که پاکسازی های ایدئولوژیک دانشگاه و اداره و وزارتخانه را طرح ریزی نمودند، کسانی که برای فشار به زنان و تحمیل حجاب اجباری حکم صادر کرده و در باره مضرات بی حجابی در منبر و مدرسه و تلویزیون به سخن پراکنی پرداختند، کسانی که بلافاصله طرح شناسائی مخالفان سیاسی و سرکوب آنان را ارائه نمودند، کسانی که قدرت جدید اسلامی را توجیه ایدئولوژیک دینی نمودند و نظر هر مخالفی را باطل اعلام کردند، کسانی که قرآن و شیعه گری را وارد قانون اساسی کردند و آنرا تصویب و اجرا کردند، تمامی این بازیگران معماران قدرت سیاسی جدید بودند. هرکس به نوبه خود در این یا آن بخش ساختمان حکومت اسلامی مداخله کرد تا رسالت الهی و پروژه بزرگ تاریخی شیعه تحقق یابد. آیت الله خمینی، بهشتی، یزدی، رفسنجانی، بنی صدر، مطهری، بازرگان، خامنه ای، سروش، قطب زاده، لاجوردی، خلخالی، چمران، سنجابی، اشراقی، صباغیان، منتظری، احمد خمینی، سحابی، حبیبی، طالقانی، مطهری، اردبیلی، محمدی گیلانی، میرحسین موسوی، غفاری، رضایی، و کسانی دیگر نقش قاطع در شکل گیری قدرت اسلام و ولایت فقیه ایفا نمودند.
روشن است همه این معماران نقش در یک زمینه یگانه وخاص نداشتند و دارای اختلاف نظر و تناقض درونی بودند، ولی محصول کارشان متحقق ساختن قدرت شیعه در ایران بود. هر کدام از این معماران سلیقه و روش و شخصیت ویژه خود را داشت، گاه بسیار سنگدل و گاه با ملایمت بود، گاه نظامی و گاه سیاسی بود، گاه ایدئولوگ و گاه سازمانده بود، گاه تئوریسین و گاه چماقدار، گاه با ادب و گاه جلاد. رقابت جویی و مخالفت خوانی در میان آنان رایج بود، برخی بسیار جاه طلب و خودپرست و برخی دیگر سرمست برای تحقق پروژه ایدئولوژیک شیعه بودند، برخی خواهان اسلام ناب محمدی و برخی خواهان اسلام رحمانی بودند. طبیعی است ما با شخصیت های بسیار مختلف با منشا اجتماعی گوناگون روبرو بودیم ولی حس مشترکی آنها را به یکدیگر پیوند میزد. طبقه روحانیون با نخبگان سیاسی مذهبی و دستگاه تکنوکرات اسلامی، قدرت را تصرف کرده و فضای دینی انقلابی همه جا مستولی شده بود. برای شیعه یک قرار تاریخی فرارسیده بود و آن استقرار حکومت عدل علی بود. طبقه جدیدی بر سرقدرت می رسید و برای این استقرار، زمان بکارگیری تمام فقه شیعه و زشت ترین الگوهای دینی، فرا رسیده بود. قدرت روحانیون و دینداران بر سر کار آمد تا دوباره دین استعماری اسلام را فرصت جانانه ای برای تخریب هویت ایرانی ایفا نماید.
در زمان انقلاب جامعه از فکر بازمانده بود و شور فناتیک سراپای آن را گرفته بود. عنصر خردمندی در جامعه کم توان است و بعلاوه در زمان شورش اجتماعی، فکر بطرز قاطع فروکش کرده و ذهنیت تابع احساس و شوق و هیجان است. در چنین زمانی حاکمان جدید، برای تحکیم قدرت بسیج شده بودند. وضع بلبشو و گسیختگی نظم پهلوی، نخبگان دینی و انقلابیون را دستخوش بیهوشی و مستی کرده و رویاهای شوم را به نغمه های دلنواز تبدیل کرده بود. زمان انقلاب بود و دوران رجعت پست ترین واکنش های دینی و رفتاری و سلطه قدسیت بر تمام اندام و روان جامعه بود. در چنین لحظه ای همه معماران دینی برای سرنوشتی یگانه تلاش می کنند، آنها در واقعیت روانشناسانه و جامعه شناسانه گوناگون قرار گرفته بودند، ولی همه در مسئولیت قرار دارند و الگوی دینی و دیکتاتوری را برای جامعه تدارک می بینند. آنها با یکدیگر نیز اختلاف دارند، سنت گرا یا اصلاح طلب هستند ولی خواهان انقلاب اسلامی بوده و در پی مسلط نمودن مدل «برترین» و مورد علاقه خود هستند. این طبقه جدید یک گروه اجتماعی هوموژن و یکدست نیست. افراد و بخش های گوناگون با تفسیرهای «سنتی و رحمانی» و با موهومات دینی خود بهم نزدیک شده اند، ولی زمان لازم بود تا تمایلات متضاد و خصمانه دورنی آشکار شود. در دوره پیش از انقلاب در خارج سازمانها و انجمن های اسلامی که دربرگیرنده دانشجویان مسلمان و تئوریسین های اسلامی بودند یکی از اهدافشان انتشار ایدئولوژی روحانیون مانند آیت الله خمینی و آیت الله منتظری و پخش فرهنگ اسلامی در خارج و بسیج ایرانیان علیه بهائیان و علیه دمکراسی غربی بود. مبلغان این انجمن ها مدل اسلامی دولت را تبلیغ نموده و غرب را تمدن تباهی معرفی می کردند. اشخاصی مانند ابراهیم یزدی و ابوالحسن بنی صدر به تربیت کادرهای جوان پرداخته تا در انقلاب اسلامی نقش ایفا کنند و سپس دیدیم اعضای انجمنهای اسلامی به کادرهای انقلاب و نهادهای قدرت نظام ولایت فقیهی تبدیل شدند.
انقلاب اسلامی و استقرار حاکمیت شیعه و اجرای قانون متکی بر شریعت، نتیجه اتحاد و ائتلاف روحانیت و نواندیشان دینی بود. این گروهبندی ها طبقه ترکیبی جدیدی را تشکیل می دانند که ویژگی اش ایدئولوژی شیعه و اسطوره های مهدی گرایی بود و بناگزیر هدفشان ایجاد الگوی جدیدی از توتالیتاریسم اجتماعی و سیاسی بود. نواندیش دینی در برآمد این توتالیتاریسم دینی نقش مستقیم داشت و علیرغم اختلافات فرعی با دیگر جناح ها، نمی توان مسئولیت تاریخی او را نادیده گرفت.
نواندیشان، عامل انتقال فکر استعماری
بگفته گرامشی تحول جامعه فقط به زیربنای جامعه وابسته نیست بلکه باید نقش روشنفکران و نخبگان جامعه را در تولید ایدئولوژی ضروری برای نظام، در نظر داشت. او می افزاید توده بدون روشنفکر و رهبر و سازمانده فاقد حرکت ادامه دار است بنابراین روشنفکران و نخبگان ادامه تسلط ایدئولوژیک حاکمان را تضمین می کنند. (منبع «دفترهای زندان»، آنتونیو گرامشی). جامعه ایران با توجه به مذهبی بودن آن پیوسته گروهبندی نخبه دینی نیز تولید کرده است و این گروه با تدوین گفتمان دینی و مقوله های جدید و با پروپاگاندهای انبوه، جامعه را مورد تاثیر قرارداده و ذهنیت جامعه را تابع خود می سازد.
بنابرآنچه گفته شد مسئله مرکزی ارزیابی دقیق از نقش نواندیشان دینی و نخبگان ملی مذهبی است. دراین زمینه ارزیابی نقادانه و مبارزه فکری ضروری در جامعه ما صورت نگرفت و این گروهبندی سیاسی و ایدئولوژیک قدرتمندانه به استراتژی تهاجمی خود ادامه داد و کسب قدرت سیاسی دینی را آسان نمود. هدف استراتژیک نواندیشان ترمیم کار روحانیت سنتی برای حفظ اسلام بود. درست است که از نظر جامعه شناسی و روانشناسی پدیده دین در جامعه دارای ریشه عمیقی است ولی رشد و استمرار این پدیده در طول تاریخ محتاج کار تقویتی و سازماندهی و نیروی اجتماعی و نیروی عادت و منابع مادی و مالی است. ماندگاری اسلام به چه چیز نیاز دارد؟
یکم، نیروی عادت مردم و میزان وابستگی روانی آنان به دین یکی از عوامل اساسی استمرار ذهنیت دینی است. مردم بخش عمده آرزوها و خواستها و آرامش طلبی خود را بر دین قرار داده اند و بعلاوه تهدید به آتش جهنم و روز قیامت هرگونه جسارت را از آنها می رباید. افزون برآن تکرار مراسم و تشریفات و آداب دینی مانند عاشورا و رمضان و رواج ایدئولوژی مرگ و سوگواری توسط کارپردازان و مردم ضامن استمرار آنست.
دوم، نیروی تبلیغات دینی در جامعه که توسط حکومت و دستگاه دولتی از طریق برنامه تربیتی و کتاب و مدرسه و رسانه و مسجد و مراسم نماز جمعه تکرار می شود. در شرایط دیکتاتوری، انحصار دولتی در نظام تبلیغاتی مرکزی راه گریزی برای جامعه باقی نمی گذارد. شستشوی مغزی دینی هرگونه عنصر عقلانی را منهدم می سازد.
سوم، نیروی دستگاه روحانیت و حوزه ها و شبکه آخوندی در سطح کشور که همچون نیروی انتقال دهنده قدسیت و مشروعیت دینی عمل می کند، توده مومن را در زیر سلطه مشروعیت دینی شکل می دهد. دستگاه روحانیت با قضاوت در باره حلال و حرام رفتار اجتماعی را مهار نموده، غالب سازی نموده و با ایجاد سیستم تقلید مومن از رساله دینی، جامعه را زیر کنترل خفقانی قرار می دهد.
چهارم، نیروی ایدئولوژیک نخبگان نواندیش و ملی مذهبی و اصلاح طلب در بازسازی ایدئولوژی اسلامی بسیار فعال بوده و بحرانهای ناشی از اقتدار روحانیت را مرمت نموده تا دین اسلام پایدار باقی بماند. انتقادهای نواندیشان متوجه برخی از جنبه های فقه است ولی تجلیل از قرآن و عرفانگرایی ایدئولوژیکی و شهادت طلبی و امامگرایی، عرصه اصلی تلاش نواندیش است.
با دقت فعالیت این گروهبندی نواندیش دینی را تحلیل کنید و می بینید که آنها توجه اصلی اشان انتقال باور دینی شیعه گری به ذهنیت جامعه و مقابله نمودن با گرایش های انتقادی نسبت به اسلام است. رسالت ایدئولوژیکی نواندیش انتقال کل اسلام به نسلهای بعدی است، انتقال ایدئولوژی استعماری اسلام به ذهنیت اجتماعی است. بطور مسلم ما در جهانی زندگی می کنیم که هوشیاری عمومی افزایش یافته و خواست های اجتماعی و فرهنگی تازه ای مطرح می باشد. لایه های متوسط و تحصیلکرده جامعه تمایل دارند حرفهای تازه تر بشنوند. نواندیشان به این امر آگاهند و در برابر گفتار تبلیغی روحانیت سنتی، گفتمان جدیدی برای جلب جامعه مطرح می کنند. روحانیت کنترل ذهن مردم عامه را دارد و نواندیشان ذهنیت گروهبندی های تحصیلکرده و جوان و لایه های شهری را کنترل می کنند. این کنترل برای ایجاد و تحکیم ازخودبیگانگی و توجیه ایدئولوژی استعماری است. این نخبگان نواندیش از «اسلام رحمانی» صحبت کرده و گفتار مدرنیزه ای از اسلام و شیعه ارائه می کنند، ولی اصول ایدئولوژیک آنها همان محتوای دینی اسلام و فقه شیعه می باشد و خود برگزار کننده مراسم خرافی و پریشان کننده عاشورا در پاریس و لندن و لس آنجلس می باشند. انتقاد این نخبگان بیشتر متوجه عملکردهای دولت اسلامی است حال آنکه این نخبگان در نقد شیعه و دوازده امام و در نقد محتوای قرآن و در نقد سنت جنگ های جهادی پیامبر اسلام مطلبی منتشر نمی کنند. آنها تفسیرهای گاه متفاوت ارائه می دهند ولی دین را نقادی نمی کنند و تمام همت اشان بازسازی ذهنیتی است که دستخوش تردید به دین می شود. نواندیشان تا کنون هرگز کلینی ها و مجلسی ها را به نقد نکشیده اند، آنها قرآن و نهج البلاغه و غزوات محمد و علی و عمر را مورد انتقاد جدی قرار نداده اند و ماهیت تجاوزکارانه و استعماری غزوات را افشا نمی کنند. نواندیشان دینی حاملان و مبلغان ایدئولوژی شیعه می باشند.
نواندیشان دینی در برابر خرد
گاه این پرسش مطرح می شود که آیا نقش نواندیشان در مقایسه با روحانیون سنتی در جامعه مثبت نمی باشد؟ ما باید بررسی نقادانه داشته باشیم و نباید کار خود را به بحث سیاسی و تاکتیک سیاسی و ملاحظات سیاسی نزول دهیم. برای نواندیشان دینی طرح «مدرنسازی» اسلامی یک ضرورت برای ادامه کاری دین است و راهی برای مقابله با ادیان دیگری است که در بازار اعتقاد دینی، در رقابت هستند. ولی باید توجه داشت که زاویه فکری ما همسان با زاویه فکری نواندیشان نیست. ما معیارهای دیگر و طرح دیگری برای جهان داریم. ما از ضرورت مدرنیته فکری و فلسفی باید حرکت کنیم و نقد ما مشروط به درجه بندی اعتقاد دینی نیست. روشنتر بگوییم:
یکم، مسئولیت روشنفکری گسترش نقد فکری در تمام عرصه هاست تا به اهداف روشنگری وفادار باشد. این مسئولیت روشنفکرانه مصالحه طلب نیست.
دوم، در جامعه ما بطور تاریخی دین اسلام یک عامل انحطاط بوده و نقد آن یکی از شروط بازسازی فکری و نقد ازخودبیگانگی است.
سوم، محتوای دین اسلام و قرآن در تناقض با دمکراسی و آزادی و فکر فلسفی است بنابراین کار ما نمی تواند با ملاحظات تاکتیکی و سیاسی همساز باشد.
چهارم، پویش و پژوهش همه جانبه فلسفی و جامعه شناسانه و بررسی آنتروپولوژیکی و هرمنوتیکی دین ما را یاری می دهد تا از زیر هژمونی و سلطه ایدئولوژی اسلامی بیرون بیاییم.
پنجم، پرورش اندیشه در ذهن ما مستلزم نقادی دگماتیسم و توتالیتاریسم اسلامی است و بدون این پرورش ما نمی توانیم درک درستی از تاریخ و تمدن داشته باشیم.
ششم، با توجه به تمامی موارد بالا مبارزه فکری علیه نواندیشان و مذهبیون غیر سنتی یک ضرورت تاریخی و حیاتی است. آنها مدافعان ظلمت گرایی و استعمارگری اسلامی می باشند.
با توجه به گفته های بالا از نظر من نواندیش دینی و ملی مذهبی دو اصطلاح نادرست و نامناسب است. اصطلاح «نواندیش» مستلزم نوآوری در بنیاد فکری است، نوآوری هموار کننده گسست است و گسست در طرز فکر و مبانی و اصول، کوشش برجسته بشمار می آید. حال آنکه مضمون اصلی گفتمان سروش و شریعتی همانند گفتمان آیت الله ها نیست. این گفتمان با واژه های جدید است، با مفاهیمی از ادبیات سیاسی غرب است، از روایات امامان زیاد استفاده نمی کند، از عرفان و هرمنوتیک و فلسفه و مدرنسازی، صحبت می کند. ولی این گفتمان نواندیشی را برابر گسست از باور شیعه و ارزش های اسلامی نمی داند. بعلاوه این گفتمان از نقد به بنیاد اسلام بدور است. این نواندیشی بیشتر بمثابه اقدامی برای رونق تاکتیکی دین است و فاقد انتقاد به بنیاد اسلام است. شریعتی به مراسم دینی عاشورایی نظر منفی دارد ولی خود سازنده خرافات در باره فاطمه است. تلاش مجتهد شبستری برای اضافه نمودن نکاتی در دکترین اسلامی ناشدنی است زیرا انتقال مفهومی مانند حقوق بشر در بدنه دین تلاش و اقدامی توهم انگیز است. گفته سروش در باره قرآن بمثابه «رویای» محمد غیر واقعی و غیر علمی بوده و در تناقض با شناخت هرمنوتیک است. اینکه قرآن پیام خداوندی است که به رویای محمد تبدیل شده است، جز پریشان فکری چیز دیگری نیست. این گفته قداست قرآن را به نقد نکشیده و به انتقاد از محتوای تبعیض آمیز و خشونت بار و ایدئولوژی اسارت طلب آن نمی پردازد. اصطلاح دوم یعنی «ملی مذهبی» فقط منبع بد فهمی تاریخی و هویتی می باشد. مفهوم ملی به جغرافیای سیاسی و فرهنگی و قضایی مردم یک سرزمین و منافع و ارزش های آنان ارتباط دارد. بمعنای مدرنتر، مفهوم ملی ناظر به منافع و مشخصات هویتی مردمی است که ملت نامیده می شود و بیانگر مرزهای معین قلمرو و شخصیت تاریخی و جایگاه و آرمانی است که از قلمرو و محتوای دیگر جدا می شود. همانگونه که ارنست رنان می گوید مذهب از مشخصات تعریف ملی و ملیتی نیست. در میان ملت ایران انواع ادیان و آئینهای نیایشی وجود دارد و اسلام هرگز نمی تواند تعریف کننده ملت ایران باشد. زرتشتیان و ارامنه و یهودیان در تاریخ این ملت تاریخ گسترده تری از اسلام داشته و آنها جزو ملت ایران هستند همانگونه که دیگر آئین ها مانند بهائیان و یا ناباوران جزو ملت ایران می باشند. اصطلاح «ملی مذهبی» یک جعل تاریخی و بخصوص آنکه این افراد برپایه ایدئولوژی قرآن خواهان حذف دیگران در جامعه و سیاست هستند.
بدین ترتیب درمی یابیم که هردو گروه دارای ماهیتی مشترکت هستند. آنها هم متوهم و رازاندیش هستند و هم حامل و عامل ایدئولوژی اسلامی می باشند. قصد آنها تکرار بندگی فکری و روانی مردم ایران در چارچوب ایدئولوژی استعماری اسلامی است. امپریالیسم اسلامی برای ایرانیان جز اسارت و بردگی و خواری و عامل ازخودباختگی چیز دیگری نبوده است. با سلطه دین اسلام، مردم ایران و تاریخ ایران بازنده شدند. در کنار روحانیت، نواندیشان دینی نیروی ایدئولوژیکی بازتولید اسارت روانی و فرهنگی می باشند، آنها به عقلانیت کمک نکردند، آنها شیعه گری را در برابر خردگرایی انتخاب کردند و شهروندان را به بندگان تقلیل دادند.
ایران گلوبال
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2762