بی تو- افسانه خاکپور
باغ بی تو چه حالی دارد
یاس بی تو چه عطری
بی تو خمیده سرو
پٰژمرده غنچه پیش ازشکفتن
بی هیاهو بی های وهوی تو
بی دویدنت در پی پرندگان
خوار است بی تو این خانه
خفته درخاموشی تمام کاشانه


ای گم شده ام
بناگاه
ناپدید در ناپیدا
از حضوربی اندازه ات چگونه دست کشیدن
از حس همیشه همراهت
حنایی من
همپای همیشه ام بودی
ازگرمای نگاهت چگونه گذشتن
بی حرف
نگاه ات می گفت با منی تا هرکجا
برسخره و درساحل دریا
در جاده و درتنگنای راه
در سفردر تمامی سالها
بی زبان صبوری ات بود بی همتا


ناگهان
خانه خاموش شد
بی چشم تو
چراغً من
بی صدای تو
صبح شادی رفت از فضا ی من
بی وجود تو
افتاد از شورو حال هوای من


حال
همه راه ها رد پای تو را دارند
بی تو بیراهه میروم
نشان راهم بودی
ولفی من


رد پای تو را نمی روم براه
درد می ریزد به چشمم به گامم به قلبم
ولفی من خالیست جای ات
به هرسو که بنگرم
به هرکو که بگذرم
جای ات بی اندازه خالی ست
سگ حنایی من

افسانه خاکپور ٰژون 2017
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2621