خود بهار-کامبیز گیلانی - نوروز سال خروس
هوای دیگری اگر هست،
آفتاب
در باران می رقصد اگر،
آزادی
در عشق
آب می شود اگر،
دست خالی ما هنوز
در آرزوی غنچه ای ست
نشکفته.

باران
فصل های خشک را می شوید
آفتاب
قصه ی غم انگیز تاریکی را
دوره می کند
و سبزه
در انتظار چشم های بیدار
باغ را
غرق بوسه می کند.

روزگاری این چنین،
گاه غریب است
گاه ستونی لغزان
در جای خویش،
تا تو در آن
سرگردان بمانی.

من اما
بهار را در اندیشه ای دیگر
جست و جو کرده ام
و
تا صبحی
که غبار تلخ نیرنگ
ازچهره ی آزادی شسته شود،
دل به هیچ نسیم مشکوکی
که غرقابی در کوله بارش می پرورد،
نبسته ام.

من
در پی بهاری دویده ام
که قامت دیگری
از این جهان وارونه
می سازد.
هوای بهار من
تراوت زندگی
بر چهره ی سوخته ی زمین
می دمد.

پنجره را باز می کنم
چشم را می بندم
اندیشه را رها می سازم
تا
در آرامشی بی دغدغه
خود را
در این همه هیاهو
باز یابم.
وقتی
دوباره چشم می گشایم،
هیچ پنجره ای نیست دیگر،
هیچ دری
هیچ دیواری نیست دیگر.
انگار بهار آمده است
نه!
من خود
بهار شده ام،
خود بهار!
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2488