جهان پهلوان - سیاوش کسرایی
جهان پهلوانا صفای تو باد دل مهرورزان سرای تو باد
بماناد نیرو به جان و تنت رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آزرمگین مماناد آن خوی پاكی غمین
به تو آفرین كسان پایدار دعای عزیزان تو را یادگار
روانت پرستندۀ راستی زبانت گریزنده از كاستی
دلت پر امید و تنت بی شكست بماناد ای مرد پولاددست
كه از پشت بسیار سال دراز كه این در به امید بوده است باز
هلا رستم از راه باز آمدی شكوفا جوان سرفراز آمدی
طلوع تو را خلق آیین گرفت ز مهر تو این شهر آذین گرفت
كه خورشید در شب درخشیده ای دل گرم بر سنگ بخشیده ای
نبودی تو و هیچ امیدی نبود شبان سیه را سپیدی نبود
نه سوسوی اختر نه چشم چراغ نه از چشمۀ آفتابی سراغ
فرو برده سر در گریبان همه به گل سایۀ شمع پیچان همه
به یاد تو بس عشق می باختند همه قصۀ درد می ساختند
كه رستم به افسون ز شهنامه رفت نماند آتشی دود بر خامه رفت
جهان تیره شد رنگ پروا گرفت به دل تخمۀ نیستی پا گرفت
به رخسار گل خون چو شبنم نشست چه گلها كه بر شاخۀ تر شكست
بدی آمد و نیكی از یاد برد درخت گل سرخ را باد برد
هیاهوی مردانه كاهش گرفت سراپردۀ عشق آتش گرفت
گر آوا در این شهر آرام بود سرود شهیدان ناكام بود
سمند بسی گرد از راه ماند بسی بیژن مهر در چاه ماند
بسی خون به تشت طلا رنگ خورد بسی شیشۀ عمر بر سنگ خورد
سیاووش ها كشت افراسیاب و لیكن تكانی نخورد آب از آب
دریغا ز رستم كه در جوش نیست مگر یاد خون سیاووش نیست
از این گونه گفتار بسیار بود نبودی تو و گفته در كار بود
كنون ای گل امیّد بازآمده به باغ تهی سروناز آمده
به یلدا شب خلق بیدار باش به راه بزرگت هشیوار باش
كه در تنگنا كوچۀ نام و ننگ كه خلق آوریده است در آن درنگ
تو آن شبرو ره گشاینده ای یكی پیك پر شور آینده ای
بر این دشت تف كرده از آرزو تویی چشمۀ چشم پر جست و جو
تو تنها گل رنج پرورده ای كه بالا گرفته برآورده ای
به شكرانه این باغ خوشبوی كن تو از باغی ای گل بدان روی كن
كلاف نواهای از هم جدا پی آفرین تو شد یك صدا
تو این رشتۀ مهر پیوند كن پریشیده دل ها به یك بند كن
كه در هفت خان دیو بسیار هست شگفتی دد آدمی سار هست
به پیكار دیوان نیاز آیدت چنان رشته ای چاره ساز آیدت
عزیزا ! نه من مرد رزم آورم یكی شاعر دوستی پرورم
ز تو دل فروغ جوانی گرفت سرودم ره پهلوانی گرفت
ببخشا سخن گر درازا كشید كه مهرت عنان از كفم واكشید
درودم تو را باد و بدرود هم یكی مانده بشنو تو از بیش و كم
كه مردی نه درتندی تیشه است كه در پاكی جان و اندیشه است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2382