"روی قبرش بنویسد : کبوتر شد وُ رفت"-رضا مقصدی
به خاطره ی معطر ِ
شمیلا اِشکوری
......................
ازقبیله ی جنگل؟ نه. از از طایفه ی توفان؟ نه. از دودمان ِ باران بود.
آ سمانِ های مِه گرفته ی لنگرود وُ لاهیجان ،او را به نیکی می شناسند.آنسان که درخت،
جوانه هایش را. آنگونه که زمین، سبزه هایش را و"چمخاله "، خاطراتِ در خشانش را.
چرا که او ، همواره ، انسان وُآرزوهایش را پاس، می داشته است.

در مسیر ِ ستایش ِ زیبایی ها ی زندگی بود که با عشق ، رو در رو شد.
"عشق"،
ا"شمیلا "وار، در جان ِ جوانش خانه داشت و صمیمانه، تا آخرین لحظه های زندگی ِ رنجبارش ،جانپناهش بود.

ازآلمان تا لاهیجان ،از "گلناز" تا "شمیلا" ، راهی طولانی ست. راهی که سرشار
از آه هست. با اینهمه آه ، چه می توان گفت ؟ چه می توان نوشت؟
گویا سرنوشت ِ درد ناک ِ نسل مارا همین آه های آتشین، رقم زده است. آهی که اکنون ،پس از رفتن ِ نابهنگامش بر سینه ی عزیزان وُدوستانش شعله می کشد وُراه می یابد
وبه ما می گوید:

"روی قبرش بنویسید: کبوتر شد وُ رفت
زیر ِ باران، غزلی خواند وُ دلش، تَر شد وُ رفت"
...........................
رضا مقصدی
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2366