فرهنگ‌گرايی و سرکوب سياست برای جعل سوژه جمعي- مازيار سميعی
مفهوم سوژه برای مقاله حوالی سوژه دکارتی متوقف مانده است. (مشخصا در جايی مي‌خوانيم که «سوژة ايراني، يعنی آن مظهر "مي‌انديشم پس هستمِ" عصر جديد در ميان ما...») به همين دليل از اين که در قرن بيستم سوژه‌های کلان از طريق خشن فولاد با فولاد با هم رودررو شده‌اند حيرت مي‌کند، چرا که به نظرش درگيری سوژه‌های کلان مي‌توانسته به صورت رويارويی ذهن با ذهن باشد؛ چيزی احتمالا شبيه به فانتزی سترون گفتگوی تمدن‌ها. گسست قاطع ميان آگاهی و واقعيت بر سراسر مقاله حاکم است. مثلا در پايان مقاله حسرت مي‌خورد که زمان انقلاب «سوژه يگانه انديشه ورز اراده‌مندی به اسم چپ وجود نداشت» ، گويی وجود چنين شترگاوپلنگی ممکن است. يا در بخشی حزب توده امتداد جريانی معرفی مي‌شود که «امکان تفکر بازتابی را داشت، يعنی امکانِ تبديل شدن به انديشه‌ای که در خود بازبتابد، بر انديشه بينديشد، از موقعيت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقب‌هايی بزند برای خروج و رهايي» و معلوم نيست چه طور بدون عمل سياسی و با انديشيدن بر انديشه مي‌توان راهی برای رهايی يافت.

اين مقاله پس از معرفی سوژه قرن بيستمی مورد نظرش، به قضاوت پديدار ايرانی آن يعنی حزب توده در جريان انقلاب ۵۷ مي‌پردازد. تصويری که مقاله از انقلاب ۵۷ ارائه مي‌کند اگرچه لحنی تمسخرآميز و تحقيرکننده دارد، بسيار شبيه تصويری است که جمهوری اسلامی از آن ساخته است. منبري‌ها شوری در مستضعفين دميدند و آنان در حالی که بر سر و سينه خود مي‌زدند، در سرمستی ديوانه‌وار بدبختی خود را دوچندان کردند. مقاله يک جا همه را در قالب «توده‌»يک‌کاسه مي‌کند و انقلاب را محصول بيرون آمدن آن مي‌داند بی آن که به آرايش درونی و تفاوت‌های اساسی ميان اين توده بپردازد. ولی در جای ديگر آن را به اجزای مختلفی تجزيه مي‌کند:«روضه‌خوان‌ها، معرکه‌گيرها، ميدان‌دارها، جاهل‌ها، مشدي‌ها، حاج‌آقاها، بازاري‌ها، حاشيه‌نشين‌ها، عمله‌ها، دهاتي‌های پناه‌ برده به شهر، بچه‌مدرسه‌اي‌های ول‌شده در خيابان، دانشجويان پرحرارت، دون‌پايه‌ها، و انبوه نااميدهای اميد بسته به اين بلو» تصادفی نيست که در ميان اين‌ها کارگر و کارمند و... جايی ندارند، همان‌هايی که انقلاب بی آنها ممکن نبود؛ و يا اين که از اين اجزای منفرد، از اين «نااميدهای اميدبسته» و از اين محدوفان به ميدان آمده با عنوان سرراست «مردم» ياد نمي‌شود و مقاله اسم جمع «توده» را برايشان برمي‌گزيند.

مسالة مقاله تقويت هويت مشترک قرن بيستمي‌ها است و نه چيستی سوژه جمعی ايراني. به همين دليل بايد از تضادها و تناقض‌های درونی انقلاب ۵۷ گذشت، بايد از نزديک به ۳ سال نزاع سياسی سخت اسلام‌گرايان برای استيلا بر انقلاب گذشت، بايد مانورهای سياسی زيرکانه خمينی را ناديده گرفت، بايد مقاومت گسترده و عميق جامعه را در برابر سربرآوردن اين استبداد تازه ناديده گرفت و لحظه پيروزی انقلاب را هم‌ارز فضای سياسی پس از خرداد ۶۰ انگاشت. به اين ترتيب نفی و انکار انقلاب و به تبع آن جريان‌های درگير در آن آسان مي‌شود. مقاله چپ ايرانی را در برابر دوراهی تمکين به رژيم يا رويارويی با آن مي‌نشاند، تو گويی بلافاصله پس از ۲۲ بهمن کليتی به اسم رژيم با ويژگي‌هايی مشخص از آسمان نازل شد و چپ خود را در برابر آن ديد. البته که در مواجهه با چنين معجزه‌ای چپ محکوم به شکست است.

پس در اين محکوميت به شکست مي‌ماند افسوسي، بر فرهيخته‌ترين فرزندان اين خاک که بي‌فرهنگ‌ترين‌ها را تاييد کردند. از اين بگذريم که مثلا اشعار احسان طبری چه برتری خاصی بر ادبيات امثال قيصر امين‌پور دارند، اما به فرض که حزب توده چنين نمي‌کرد و ذخاير فرهنگی خود را برای فرهنگ‌دوستان به کار مي‌گرفت. از آن جا که پديده مورد بحث يک حزب و است و نه يک بنگاه فرهنگی بايد صراحتا گفت نتيجه سياسی اين مشی چه بود؟ همکاری با شهبانوی متجدد و بافرهنگ؟ مشارکت در برگزاری جشن هنر شيراز؟ مقاله از سنجش سياسی عاجز است و در افسوس‌های فرهنگی خود درجا‌مي‌زند.

فضايی سياسی که اين شکست محتوم در آن رقم مي‌خورد نيز در جای خود جالب توجه است. حکومتی که با درآميختن ايمان و تکنيک خلقی را فريفته است. و معلوم نيست اگر درد تکنيک و ايمان بود، چه نيازی به سقوط شاهنشاهی حج رفته و نظر کرده صاحب عصر بود که برنامه‌های جاه‌طلبانه توسعه صنعتی و... را اجرا مي‌کرد. مقاله‌ که تا به اين جا انقلاب را مايه بدبختی مي‌دانست به ناگهان لحن خود را عوض مي‌کند و بابت به اندازه کافی راديکال نبودن بر سر چپ مي‌زند. مشخص نيست چه طور مي‌توان مردمی را که زير سايه مدام کودتا و جنگ دو بار انقلاب کرده‌اند و سه جنبش سراسری آزادي‌خواهانه را رقم‌ زده‌اند، دچار عارضه ژنتيک محافظه‌کاری دانست. عارضه‌ای که نيکفر به دليل ابتلای خودش به وسواس سکولاريستی حتی از ترسيم درستش عاجز است. او مي‌گويد:«در زنجيرة محافظه‌کاری ايراني، چپ به سادگی به ملي، ملی به ملي-مذهبی و ملي-مذهبی به مذهبی فقاهتی پيوند مي‌خورد» حال آن که در عمل صف‌بندي‌های واقعی ايران پس از انقلاب نه مطابق اين معيارهای هويتي، که بنا به مقتضيات سياسی بوده و با اين ترتيب چپ با ملي، ملی با ملي-مذهبی و... نيز سازگار نبوده است. کجا پيوندی ميان ملي‌گرايانی چون داريوش فروهر و مثلا فداييان خلق ممکن بود؟

مقاله‌ای که عنوان «سختی قضاوت...» دارد هيچ کجا در قضاوت به سختی برنمي‌خورد و به سادگی حزب توده را محکوم به شکست مي‌داند. البته راه سومی تخيلی پيش کشيده مي‌شود:«راه سوم اين بود که چپ عقب بنشيند و صبر کند تا غوغا فروخوابد و توده از آن شور و سرمستی ديوانه‌وار درآيد، به خرد بگرايد و بدبختی دوچندان شدة خود را دريابد» بی تکرار نقدهای پيش گفته به چنين طرز تلقی از انقلاب بايد يادآور شويم که هگل نام مشخصی به نيرويی سياسی که چنين توصيه‌ای را به کار بندد داده است::«جان زيبا».
//
برگرفته از نیلگون
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2255