جنبنده ای بی چیز -کامبیز گیلانی
روزنه ی کوچکی
از انتهای باور
آنسوی هیچ را
تصویر می کند.
جنبنده ای بی چیز
در تلاشی پی گیر
به زیر و روی هستی
گره می خورد،
تا هیچ را
به گفت و گو بنشاند،
تا خویش را
به تماشا بنشیند.
وقتی
از پشت پنجره
به گمراهی ی اندیشه
خیره می شود،
می گرید
و
خویش را می درد
وقتی
به شکست راه
نگاه می کند
می گرید
اما
این بار
آن دیگری را
تکه تکه می کند،
تا دوباره
از میان روزنه ای دیگر
آن سوی باور را
به قضاوت بنشیند.
من
از هیچ
نمی ترسم
و
با آن که زنده است
پرواز را
از ژرفای تاریک راه
تا پنجره ی پیش رو
تجربه می کنم.
با
باوری پر قصه
بر آمده از رنج ما
در را باز می کنم،
آن که
چون دیوار
روی اندیشه
خراب شده است.
به آرامی
با خود
زمزمه می کنم:
آن سوی این همه ریزش
نا باوری نیست،
رنجی دیگر،
چرا.
باوری است
از تجربه ای دیگر
که در آن
هودی است،
هر چند
برای امروز تو
هنوز
ناآشنا.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2244