دیدار با مرگ -اسماعیل خویی
همسایه ی همیشگی ام،مرگ،

دوشینه نیز باز به من سر زد.

دانستم اوست:

هم در دمی که،مثلِ همیشه،

با کوبه ای ز درد

بر خانه ی خرابِ دل ام در زد.



هر چند،

همچون همیشه،

بی گاه بود سرزدن اش،

لابُد

از احترام بود در زدن اش:



چون شا کلیدِ تک به تکِ درها

در جیبِ اوست؛

و اعتناش نیست بدین هرگز

که دشمن اش بداری یا دوست.



می آید:

هم در دمی که می باید.



باری،

در را که بست،

آمد

و،آشنا وار،

پیش ام نشست.



می دانست

من سر به زیر یا ترسو یا

افتاده نیستم.



همچون همیشه،باز،به قهقاه گفت:

ـ:«انگار،

مثلِ همیشه،باز،فراموش کرده ای؟!»



گفتم:

ـ«به هیچ روی،هرگز!

باور کن،

امّا،

که من،برای نبودن،هنوز

آماده نیستم.»



قهقاه زد دیگر بار که:

ـ«من نیز سختگیر

و پُر افاده نیستم.

امّا گمان مدار که گول ام زدی!

من ساده نیستم.

این بار هم به جادوی دارو

دستِ مرا بستی.

آماده نیستی؟

باشد:نباش!

این بار هم جَستی!

امّا گمان مدار که رَستی!»



آنگاه،

دستی یخین به تیره ی پُشت ام کشید،

که لرزاندم.

و ابروان به هم کشید و،تُرُش رو ،رفت.



شادم از این که باز هم او رفت،

من ماندم.



می دانم این که فرصتِ من کوتاه است؛

و، گیرم او نیز این را می داند،

امّا

باید که کار کنم،

کاری کنم:

گیرم که ناتمام بمانَد.



سوم مردادماه۱۳۹۵،
بیدرکجای لندن
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2235