جواديه- منصور بختیار
اين داستان كوتاه را در سالها قبل نوشته ام، ولی امروز به درخواست دوست زيبا و بسيار خوبم آنرا انتشار ميدهم. سفری خوش بر روی چند صفحه برايتان آرزو ميكنم.

جواديه،

دستها را در جيب شلوار فرو برده و سرش را آنگونه كه چانه اش روی سينه اش نشسته باشد پايين انداخته بود. زير آفتاب داغ تابستان، ميان باغچه و حوض بزرگ خانه قدم ميزد. بفكر مورچه هایی كه روی سنگهای كف حياط به چپ و راست می دويدند نبود و جنجال گنجشك ها روی درختان چنار را هم نمی شنيد! در فكری عميق تا نزديك نهال ليموشيرينی كه مرحوم ابوی كاشته بودند، ميرفت و برميگشت.

منيره خانم كه عمری در رفتار و خُلقيات مردان استخوان خرد كرده و تجربه ها اندوخته بود، به جای چرت بعد از ظهر، از پشت پنجره اتاق خواب، تيمور را دزدكی زير نظر داشت و شنلنگ تخته كردن حياط در اين بعد از ظهر گرم را، از سوی پسر كوچك اش، غير عادی كه چه عرض كنم، نا شكوم ميدانست. خيلی دلش ميخواست بداند كه او به چه فكر ميكند.
يادش آمد كه امروز نهار هم، با اينكه باقلاپلو با ماهيچه را خيلی دوست دارد ولی بيشتر از يك ته بشقاب نخورد و گفت كه سير است و جِد گرفته بود كه ماست را نبايد توی اين كاسه می ريختيد، ترش شده.
مادر همان موقع ملتفت شده بود كه اين سكوت و كج خلقی پسرش و نهار را نوك قاشقی خوردن، نشانه رازی است كه سعی در پنهان كردنش دارد.

منيره خانم به آرامی از كنار پنجره جدا شد. بصورتی كه جلوه تخت خواب بهم نريزد، روی تخت دراز كشيد و دستهايش را چليپاوار زير سر گذاشت، بسقف خيره شده وبفكر فرو رفت. نمی دانست بايد از كجا شروع كند تا به نتيجه ای كه ميخواست برسد.
انكبوتی كه از لای پنجره توانسته بود به اتاق بيايد و در گوشه بالائی تار می تنيد را ديد، برخلاف معمول تكانی نخورد چرا كه حالا فكر رفتار غير معقول پسرش آرامش لازم برای تصويه حساب با انكبوت را از او گرفته بود.

صدای باز و بسته شدن در شيشه ای بزرگی كه به حياط راه داشت، منيره خانم را نيم خيز كرد. از تخت به پايين آمده و سر پنجه پاها بسوی در اتاق رفت و به آرامی، خودش را به غلام گرد رسانده از لای نرده های چوبی خوش تراش به طبقه پايين نگاه مي كرد. تيمور را ديد، در حاليكه با دست پشت گردنش را ميخواراند يكراست به آشپزخانه و بطرف يخچال رفت و خوشه انگور را از ميان ظرف ميزه بيرون كشيدو در حاليكه مشغول خوردن انگور شد به تالار برگشت.

تزيين زيبای سالن و سايه روشن گلخانه روی فرش تبريز بچشمش آمد ولی حواسش كاملا متوجه پسرش بود.
مرد جوان با قدمهای بلند و آرام بسوی كتابخانه بزرگی كه ديوار روبرو را پر كرده بود رفت و تنها كتابی كه از رده خارج شده و بروی چند جلد كتاب ديگر جا داده شده بود را، بيرون كشيد. جلد پوستی و دست خورده غزليات حافظ را منيره خانم شناخت.
تيمور انگور نيمه خورده را جلوی كتابها گذاشت و با دو دست حافظ را نگه داشت؛ مثل اين بود كه نيت ميكرد. كتاب را باز كرده و با احترام ورقی را برگرداند. او كه به كتاب ذُل زده و سرش را آرام تكان ميداد، راضی بنظر می آمد. گوشه بالائی صفحه را تا كرد، كتاب را بست و سر جايش گذاشت. خوشه انگورش را برداشت و در حاليكه باقی مانده دانه ها را ميچيد، دوباره به آشپزخانه رفت.

خانم خانه هم بی سرو صدا و متفكر به اتاق خوابش برگشت. هر چند فكرش همچنان مشغول پسرش بود ولی همزمان با دقت بيشتری جاگيری انكبوت را هم بررسی كرده و صندلی كنار تخت را به گوشه اتاق كشاند. يكی از دمپايی هايش را از پا در آورده و بدست گرفت، هنوز سوار صندلی نشده بود كه صدای باز شدن در شيشه ای بزرگ تمركزش را بهم زد. فوری به پشت پنجره برگشت و از لای پرده گلدوزی شده ای كه از جهازيه اش مانده بود، دوباره حياط را زير نظر گرفت.

تيمور از ايوان نسبتاً بلند به پايين پريد و يكراست بطرف آقا جواد كه زير سايه درخت بلوط، روی تخت كوچكی دراز كشيده بود رفت. آقا جواد كه از فرط گرما زبان سُرخش بيرون آمده بود، گربه خانه بود كه بدلخواه دو برادر اسمش را آقا جواد گذاشته بودند، چرائی اش را هيچ كس نميدانست. اما همه ميدانستند كه او لب به گوشت مرغ نمی زند و عاشق كوبيده نيم پز است، در واقع چيزی جز آن نمی خورد و چون جيره روزانه اش يك سيخ كوبيده است، هميشه در يخدان برايش نگهداری ميشود. با او همچون يكی از افراد خانواده رفتار می شد.

اين داستان كه مرحوم اميرحسين روزی با فرزندانش شرط بندی كرده و كوبيده گوشت مرغ برای او تهيه ديده بود را همه می دانستند. آقا جواد در حاليكه گرسنگی رااز مرز بيست و چهار ساعت گذرانده بود، بطرف بشقاب كوبيده مرغ نرفته و لب به هيچ چيز ديگر هم نزده بود تا جايی كه پسرها از بيم جانش ترسيده و از كبابی سر خيابان برايش دو سيخ كوبيده خريده بودند.

تيمور آقا جواد را بغل كرده در حاليكه زير گلوی او را نوازش ميكرد بقدم زدن ادامه داد.

مادر سعی بر به خاطر آوردن تمام ماجراهای چند روز پيش داشت و دقت ميكرد تا بلكه سر نخی از رفتار غريب و مرموز پسرش در آنها بدست بياورد. دمپای اش را بپا كرده و از اتاق خارج و به طبقه پايين رفت. اما هنوز به ميان تالار نرسيده بود كه بصرافت افتاد كه ماجرا ميتواند به سه روز پيش، كه عمه قمرِ بچه با آذر اينجا بودند ربطی داشته باشد. آنروز تيمور از خانه بيرون نرفت و در تزيين خانه و جا بجا كردن غير ضروری اثاثيه به مادر كمك كرد، زيرا آنها از نگاه آرام و زره بينی عمه قمر آگاه بودند. نگاهی كه همچون حلزون بر هر شيی می لغزيد و قدمت و نرخ گذاری را با تخصص يك كهنه كار بازار كيريستی لندن برآورد ميكرد.

حس زنانگی ی منيره خانم وادارش ميكرد كه تمركزش را بيشتر به رفتار آنروز آذر معطوف كند. كجا نشست و چه خورد و چه ها گفت. يادش آمد كه آنقدرها حال خوشی نداشت و ميگفت: " حال تهوع دارم". او كتاب حافظ را از تيمور خواسته بود و در ميان گله های عمه قمر از رفتار شمسی خانم، چند بار كتاب را باز و بسته كرده بود. دو جوان در موردی هم پج پج كرده بودند. او به اينكه بی توجه ای اش ميتواند آب به آسياب رقيب ريخته باشد، دلخور از خود، زير لب گفت : "ای دل غافل" ، نفسی عميق كشيد و سرش را به حالت افسوس تكان داد.

با عجله بطرف كتابخانه رفت و حافظ را برداشت، به اين اميد كه صفحه تا شده، رمز گشای رازی باشد كه او حدس می زد.
روی صندلی مخمل سبز كه نزديكش بود نشست و بعد از آنكه نگاهی به حياط و پشت سر تيمور كرد، حافظ را باز كرده و دنبال گوشه صفحه تا شده گشت، اما متوجه شد كه سه صفحه مختلف تا شده اند!
ولی آخرين صفحه تا شده، كدام يك می توانست باشد؟
حافظ را به همان حالت اول در كتابخانه جاداد و به آشپزخانه رفت تا چايی برای عصرانه دم كند.

از آنجايی كه سالها مدير مدرسه بوده و رفتار شاگردان را خوب زير نظر داشته، ديده بود كه تا كردن گوشه صفحه عادت پسرش است. تصميم گرفت كه هر سه جوابيه حافظ شيرازی را بخواند و با شناختی كه از فرزند دارد به نيياتش پی برده و قبل از اينكه كار از كار بگذرد، كاری بكند.

چايی را دم كرده و عصرانه تابستانی، نُون و پنير و سبزی خوردن را در سينی چيد و روی ميز مدور و براقی كه ميان تالار بود قرار داد.

وقت عصرانه بخشی از ساعت بيولوژيك اين خانواده كوچك بود. تيمور وارد تالار شده بسوی مادر رفت و بوسه ای بر گونه چروكيده ولی لطيف و خوش بوی او نهاد. دلسوزانه پرسيد:

چرا آروم نيستيد؟ و ادامه داد، "شما كه خوب ميدونيد چند روز ديگه آزادش ميكنند. چقدر به او گفتيم اينقدر به خمينی و اين آخوندا فحش نده، اينا خداشون هم شكنجه گره"، در حاليكه خود را درون صندلی روبرو جا ميداد، گفت:
"عيبی نداره! حالا دو روزی كه آب يخ خورد و دلش برا آقا جواد تنگ شد، به غلط كردن ميفته و مياد، شما كه اونا ميشناسيد".
آقا جواد كه از كناره گلدان بزرگ رازقی رد ميشد با شنيدن اسمش گوشهايش را تيز و به تيمور نگاه كرد.منيره خانم به پشتی پُر پٓر صندلی تكيه داد. با پشت انگشت غبغب اش را خاراند، نگاهش را از فرزند دزديده و به گلخانه انداخت و گفت:
"آره پسرم، لجبازی های برادرت با اون همه تحصيلات عاليه را ميشناسم و به آنها عادت كرده ام ولی دلشوره های چيزهای ديگه را هم دارم".

جوان كه نگاهی مطمئن و پُر پاسخ داشت، بی درنگ گفت:

"پس خيالتون از بابت عمه قمر هم راحت باشه، ايندفعه هيچ سوژه ای تو دستش نيست مگه بخواد بامبول دخترش را در بياره"!
منيره خانم كه يكباره سراپا گوش شده بود بميز نزديكتر شد. با وسواس و نه از روی دخالت يا خدايی ناكرده فضولی، پرسيد:

"چه بامبولی"؟

تيمور مكثی كرده و در پاسخ طفره رفت.
چه ميدونم، همين كه هم اش مريضه را ميگم. راستی ماما، شما ميدونی آذر دقيقاً چند سال شه؟
از تو دو سالی كوچكتره، چطو؟
همين طوری، فكر كنم ديگه بايد عروسی كنه.

منيره خانم نميخواست عدم تمايل به چنين گفتگو هايی از نگاهش خوانده شود، صورتش را روی خوردنی های درون سينی گرداند و در سكوت، گذشته را بخاطر آورد.
فكر ميكرد- قبل از ازدواج با امير حسين هم از قمر خوشش نمی آمده و هميشه در پی اين بوده كه ارتباطش را كم و سرد نگه دارد اما دختر او با پسرهايش بزرگ شده بود و روابط نزديك جوانان مانع اين سياست می شد. به تيز هوشی و زيركی قمر باور داشت و هميشه بنوعی از او حساب ميبرد. از آذر هم، كه چيزی نمی خورد تا لاغر بماند و كوتاهی قدش را جبران كند، هيچ خوشش نمی آمد. هر بار كه او را می ديد در دل می پرسيد: " اينا ديگه كدوم بدبختيی ميگيره"!

عصرانه با نان بيات شده تافتون خيلی مزه داد. منيره خانم ديد كه تيموربا اشتها عصرانه می خورد و مدام به ساعت روی تلويزيون نگاه ميكند. او بعد از نوشيدن دوتا چايی پشت هم، گفت:
"خوب، ماما، من ميرم تا جواديه. شما كه ماشين را احتياج نداريد؟"
آقا جواد با شنيدن نامش دوباره يكه خورد!
نه پسرم، جايی نميرم. شب كه ميايی؟
آره، فكر كنم.

تيمور بعد از عوض كردن پيراهن، كليد اتوموبيلی را كه قمر خانم چندين بار به رنگش تاًنه زده بود، از كيف دستی مادرش برداشت و بطرف ماشين كه در انتهای حياط، زير سايه بزرگ بيد پارك شده بود، رفت. آقا جواد دمش را بالا گرفته و پيشاپيش او می دويد. تيمور در ايوان او را بغل كرده و بوسيد و از لای در بدرون تالار برگرداند.

منيره خانم فنجان چايی را نگه داشته بود و به گربه پشت در كه حياط را می پاييد و به تيمور كه در خانه را می بست، نگاه ميكرد. حرفهای او را در ذهن می دواند. با رفتنش به جواديه، كه محله ی مادر و دختربود، تكه های ناپيدای راز پيداتر ميشدند.

از روی كنجكاوی و نه از روی شك، كتاب حافظ را برداشته و اولين علامت تا شده صفحه را باز كرده و خواند(دردم از يار است و درمان نيز هم...)، فكری كرد و كتاب را ورق زد تا به دومين علامت رسيد( شب وصل است و طَی شد نامه هجر...). چشم از كتاب برداشت و در حاليكه بفكر فرو رفته و محتوای هر دو غزل را در حافظه مرور ميكرد، به ناخنهايش نگاه كرد. علامت سوم را بعد از كمی ورق زدن و جستجو يافت ( ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم ...).

ابيات حافظ از تمامی حلقه های گسسته راز، زنجيری ساخت كه منيره خانم بر گردن خود می ديد. اينكه قمر در يك ماه دو بار به ديدنشان آمده و يكبار هم زنگ زده و از دخترش اظهار رضايت و تعريف داشته، برايش جز تأييد آنچه حدس می زد نبود. حتی ظعف و بالا آوردنهای آذر در هر صبح، تصور اولين نوه اش را تصوير ميكرد.

زمانی طولانی در ميان تالار قدم زد. فكر كرد بايد لباسها را در ماشين لباسشويی بريزد ولی بيمورد از پله ها بطرف اتاق خواب رفت. صندلی كنار ديوار توجه اش را به انكبوت برگرداند، دمپای اش را بيرون آورد و روی صندلی رفت. ولی هر چه جست كمتر يافت، انكبوت جايش را تغيير داده بود. حتی چراغ را هم روشن كرد و تمام گوشه كنار اتاق را وارسی نمود ولی انكبوتی نبود. البته او آرامش لازم برای انجام فريضه اش را نداشت.
دمپای اش را پا كرد- بدر و ديوار خيره شد- چراغ را خاموش كرد و به طبقه پايين برگشت.

آقا جواد كه دمش از ميز آويزان شده بود، به آخرين تكه پنير درون بشقاب ليس می زد. با ديدن بانوی خانه به ميان گلخانه دويد.

منيره خانم سينی عصرانه را برداشته به آشپزخانه رفت. دقايقی بعد به تالار برگشت، كمی آشفته ولی مصمم و منطقی در برابر كاری كه ميخواست انجام دهد، به اطراف نگاهی كرد، موهای تا شانه كوتاه و سفيدش را به پس گوشهايش زد و راهی حياط شد.


گرما فروكش كرده و نسيمی ملايم برگ چنار ها را می لرزاند.
شيلنگ بلند و سرخ را بدست گرفت و شروع به آبياری گلها و درختان كرد. آقا جواد بناگهان از زير جريان آب دويد و تا نيمه های تنها درخت كاج خانه بالا رفت. كبوتری از روی شاخه پريد. مادر به تيمور و آذر، مراسم و محل ازدواج و مهمانان می انديشيد. حتا رنگ لباسی كه دوست داشت بپوشد از خاطرش گذشت.

موقع رفتن به بازار با همسايه ها سلام و عليكي كرد و لحظاتی به توپ بازی بچه ها در كوچه كه او را بياد كودكی تيمور و برادرش می انداخت، با شوق نگاه كرد. در دل گفت: " چه زود گذشت".

بستنی خورد، خريد كرد و با امير راهكار در مورد حبس يك ماهه و غير قابل خريد پسرش حرف زد و خسته بخانه برگشت.
آنچه از نهار مانده بود را برای شام گرم كرد و ميز را چيد.
تا تيمور بيايد، روی صندلی سبز نشسته و به صدای گوينده تلويزيون گوش می داد.

( با رأی دادگاه عالی كشور، اعدام سه زن و دو مرد كه از عوامل فساد و فحشا بودند، در پنج نقطه تهران، در ملاء عام بمورد اجراء گذاشته شد.)

منيره خانم به حال زندانی اش انديشيد و برای دومين بار در زندگی اش آرزو كرد كاشكی اينجا نبوديم! تلويزيون را خاموش كرد.

حياط با نور چراغهای ماشين روشن و صدای بسته شدن در آرامش را به خانه آورد. تيمور كه آقا جواد را در آغوش گرفته بود وارد تالار شد. روی مادر رابوسيد و دستی روی موهای او كشيد.

– به به! چه شامی داريم ماما.

مادر پسرش را كه با ميل شام ميخورد و زير چشمی آقا جواد را نگاه ميكرد، از نظر گذراند. می ديد كه او سر حال و شاد است و جوانتر بچشم ميآيد.

تيمور بشقاب دوم را هم تمام كرده به صندلی تكيه داد و گفت:

"ماما، ميخوام يه چيزی برات بگم، نه و نو هم نداريم! همه كاراشا را رديف كرديم، فقط مونده تاريخش."

منبره خانم لقمه را به آرامی فرو خورد و از ليوان آبش جرعه ای نوشيد. ميدانست پسرش چه ميخواهد بگويد ولی از آنجايی كه هميشه به فرزندانش امكان حرف زدن را داده بودند، قاشق و چنگالش را كنار بشقابش گذاشت و گفت:

" بگو عزيزم".

تيمور روی ميز خم شد و گفت:

" مداركی كه دنبالش بودم را يه مسافر برام آورد. بزودی از اين كشور ميرم!
بيشتر روی ميز خم شده ، برای قوت دادن به استدلاهايش، صدايش را بلندتر كرد و ادامه داد: ببين، بهت نگفتم، چون ميدونستم جلوم را نمی گيری ولی ناراحت ميشی. ديگه نميتونم اينجا زندگی كنم! خيلی وقته خسته شدم! البته باره ها رو اين موضوع حرف زده ايم، نمی خواهم تكرارش كنم. ميدونی همين بعد از ظهری دوباره يه زنِ جون را نزديكهای جواديه دار زدند.
سكوتی سنگين از دو سوی ميز، تالار را پوشاند.

آقا جواد كه نامش را با لحنی متفاوت و نه خطاب بخود می شنيد، مضطرب شده روی زانوهای تيمور پريد و از ميان بازوان او به صورت صاحبش خيره شد.

منيره خانم دقايقی به پسرش نگاه كرد و با شهامت و متانتی كه خاص او بود و صدای كه بسختی از گلو خارج می شد، گفت:

" بسيار خوب ! پس تو ميری و من ديگه تو را نمی ببينم؟"

-اين چه حرفيه می زنی ماما، معلومه كه همديگه را می بينيم، من بی تو و اين آقا جواد ميميرم! (خنديد) كار شماها را هم رديف ميكنم كه بيايين. ماما! آقا جوادا بياری ها!
مادر كه اشك روی گونه های پيرش جاری ميشد بروی پسر خنديد و داشتن و نداشتن را می سنجيد. برای اولين بار حس كرد آذر را دوست دارد.

تيمور آقا جواد را روی زمين گذاشت و بسوی مادر رفت، سر او را در آغوش گرفت و صورتش را غرق بوسه كرد و آرام گفت:

"تو هميشه حق انتخاب را بما دادی، مگه نه؟ ميخوام برم زندگی كنم!

مادر كه تمنای فرزند را داشت، از اين كه جايی أمن برای زندگی كردن فرزندنش در كنارش نيست، افسوس خورده و مشتاقانه از آن كشور و مردمش، از زبانشان و نوع خوراك هايی كه ميخورند، سوْال ميكرد. باره ها پرسيد: اونجا امنه! و پسر از دريچه ای كه برای فرار يافته بود با شادی و اشتياق فراوان ميگفت .

منيره خانم گربه را ديد كه نيمه آخر جيره اش را خورده و در ميانه در آشپزخانه دستانش راليس می زد و صورتش را پاك ميكرد. گفت:" مسافر داريم".

نيمه های شب تيمور سوت زنان به اتاق خوابش رفت و پنجرهای توری دار را تماماً باز كرده تا هوای دلنشين شب را با خود بخواب ببرد.

منيره خانم هم به اتاق خوابش وارد شد و در را روی گربه بست.

آقا جواد كه به لطافت نسيم از پله ها به پايين ميرفت با شنيدن صدای دمپايی روی ديوار، از جا جست و روی صندلی سبز پريد.


اوت ٢٠٠٣
لاهه
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2195