دوست میدارمت ای رفیق-علی دروازه غاری
تقدیم به منوچهر خوبم
داش احمد صداش میکردیم. داش احمد پسر دایی بزرگم بود. احمد هم مثل من و تمامی ی خاله ها و دایی هامون تو دروازه غار بدنیا اومده بود و از بچگی هم رفته بود سر کار. گویا شیش کلاس بیشتر سواد نداشت. اونم مثل من رفته بود مدرسه یتیمان جعفری. مدرسه ی جعفری دو تا شعبه داشت. من شماره ی دو، تو کوچه ی باغ انگوری درس خونده بودم و داش احمد هم شماره ی یک، تو کوچه ی جعفری نرسیده به کوچه ی تختی. یه موتور سه چرخه وسپا داشت که همیشه توش بار بود. همه ی کاسب کارها و سوراخ سنبه های اطراف دروازه غار رو میشناخت. تحویلات نوشابه از سر گلوبندک تا ته خیابون خیام مال داش احمد بود. پوستش سفید سفید بود و با اون صورت بچگانه و سه تیغه اش، باورت نمیشد که داش احمد بچه ی دروازه غار باشه. همیشه کت و شلوار تنش بود و لباسهاش هم اگرچه اطو کرده نبودند ولی تمیز تمیز بودند. لهجه ی لاتی زیبایی داشت. نه اهل عرق بود و نه اهل سیگار. به سیاست هم اصلا کاری نداشت. انگار از سیاست زده شده بود. اما از آخوند ها از همه بیشتر بدش میومد. حتا قبل از انقلاب هم هر چی فحش خواهر و مادر بود نثار آخوندها میکرد. میگفت:‌«این خوار ج.... ها میگند کوکا مال جهودهاست، پپسی مال ارمنی هاست. یکی نیست به این ننه ج.. ها بگه کون خودتون که همه چسبیده به انگلیسی ها. آخه جاکش تو رو سنه نه به سیاست. بهش بگو دیوس برو نمازت رو بخون، خمست رو بگیر و انقده چوب تو کون مردم نکن». از حکومتی ها هم دل خوشی نداشت میگفت که حکومتی ها هم همشون لاشخورند و فقط به فکر خودشونند. نه از آخوندها خوشش میومد، نه از پهلوی چی ها.
از من بیست سالی بزرگتر بود. نمیدونم که سال ۱۳۴۱ کجا بود، ولی حدس میزنم که از اون موقع ها یه جورهایی از سیاست بیزار شده بوده. با اومدن آخوندها به عرصه ی حکومت، داش احمد به خود خمینی ش هم فحش میداد تا چه برسه به اون کوچیک ترهاشون. همه میدونستند که پسر دایی احمد سلطنت طلب هم اصلا نبود. از اول انقلاب هم نه ریش گذاشت و نه تسبیح به دستش گرفت. صورتش رو هم مثل قدیمتر ها همیشه سه تیغه میزد. صورتش براق براق بود.
معلوم نبود داش احمد از کجا پیداش شده بود. با موتور وسپای سه چرخه ی سبز رنگش اومده بود سراغ من. طرفهای عصر بود و هوا به گرگ و میش میزد. تعارف کردم که براش یه آبمیوه بگیرم یا یه کمپوت باز کنم. مودبانه تعارفم رو رد کرد. احمد میدونست که من تازه از زندون آزاد شده بودم. علیرغم اینکه سیاسی نبود ولی حتا قبل از انقلاب هم برای من یه جور احترامی قائل بود. آخه قبل از انقلاب یکی از دایی هام اومده بود خونه مون و هر چی کتاب داشتم رو آتیش زده بود و دعوام کرده بود که چرا تو سیاست دخالت میکنم. من چهارده پونزده ساله بودم. داش احمد میدونست که این دایی ام با شعبون جعفری و حسین رمضون یخی و طیب اینها رفیق بوده. گویا داش احمد از هیچ کدوم از این آدمها خوشش نمی اومده. بهمین خاطر یکی از اونروزها صداش در اومده بوده که «به این یارو (منظور دایی ام بود) چه که علی چیکار میکنه. خودش مفت میخوره و مفت میخوابه. تنها کاری که با این سن و سالش بلده بکنه کفتر بازی یه. این بابا (منظورش من بودم) داره درس میخونه و از همه بچه های فامیل هم یه سرو گردن بالاتره. حالا این نره خر بیسواد و بی عار اومده بهش میگه چی بخونه، چی نخونه. مملکت که صاحاب نداشته باشه آخر و عاقبتش بهتر از این که نمیشه که». من بعد از اینکه شنیدم چی گفته بوده، کلی کیف کرده بودم. اونروز هم بعد از چاق سلامتی و جویای حال و احوال فامیل، از کارم پرسید. به زندان و اوضاع زندان و روحیه ی من اشاره ای هم نکرد. یکراست رفت سراغ خرج و دخل.
بعد از اینکه دانشگاه رو بستند و از زندون هم آزاد شده بودم، نتونسته بودم کاری گیر بیارم. یه جایی تو محل گیر آورده بودم که بتونم کاسبی کنم. داش احمد وقتی شنیده بود که من روشنفکر هیچی از کاسبی سر در نمیارم، اومده بود سراغ من. گویا فهمیده بود که من بعد از چند ماه کاسبی اجاره ی مغازه رو هم نمیتونم بدم. پیشنهاد کرد که فرداش منو ببره میدون تره بار شوش و برام خرید کنه. داش احمد یواش یواش کمکم کرد که بتونم مغازه رو بگردونم. گهگاه به من سر میزد و تبلیغ منو به مردم محله و آشناهاش میکرد. با کمک داش احمد و چند تا کاسب های محل تونستم مغازه رو بچرخونم و سرو سامونی بگیرم.
یه روز داشتم کرکره های مغازه رو پایین میکشیدم که یوهو چشمم به جعفر افتاد. ای داد بیداد، ما از اوایل انقلاب همدیگر رو ندیده بودیم. بارها اما شده بود که بعضی از رفقای سیاسی رو دم در مغازه پیدا کرده بودم. مغازه روبروی ایستگاه اتوبوس بود. آقا خوبه هم یکی از اونها بود که پیداش کرده بودم. آقا خوبه معلم دبیرستانمون بود و از بس با حال بود بچه های مدرسه اسمش رو آقا خوبه گذاشته بودند. بچه اردکان بود. لبهاش از بس سیگار کشیده بود قهوه ای ی قهوه ای بود. چهره ی زیبایی داشت که با موهای سیاه و براقش به هنرپیشه های هالیوودی بیشتر شبیه بود تا به یک آدم سیاسی. آقا خوبه هم مثل «دکتر نورالدین فرهیخته» سیگار باریک مور می کشید. آقا خوبه همه چیز درس میداد جز تعلیمات دینی. گویا آقا خوبه «مدرسه عالی هنرهای زیبا» درس میخوند. بعضی وقتها برای اینکه مخ همه رو بکار بگیره روی تخته سیاه، کاریکاتورهایی میکشید که همه رو تو فکر مینداخت. حل کردن کاریکاتورهاش تو مخ آدم مینشست. کاریکاتورهاش نصف وقت کلاس رو میگرفت. معماهای آقا خوبه رو حل کردن اما برای همه تفریح شده بود. گویا آقا خوبه تصمیم گرفته بود بجای درس دادن و انشا نوشتن ما رو مجبور کنه که تو فکر فرو بریم. بعضی از معلم های دیگه، سر کلاس خطاطی یا انشا ما رو به حال خودمون تنها میگذاشتند و برای خودشون کتاب میخوندند و یا جدول و معما حل میکردند. آقا خوبه اما همیشه یه جورایی مخمون رو به کار میگرفت.
آقا خوبه چند سال بعد به یه مدرسه ی دخترونه منتقل شده بود. من گهگاه باهاش تلفنی تماس داشتم تا اینکه یه روز وقتی که به مدرسه ای که توش درس میداد زنگ زدم، مدیر مدرسه شون گوشی رو برداشت. سوالهای مدیر مدرسه طوری بود که حدس زدم آقا خوبه دستگیر شده باشه. چند روز بعد دوباره به مدرسه زنگ زدم و ایندفعه مطمئن شدم که یه خبری شده. دیگه سراغش نرفتم. از موقعی که فهمیده بود من کتابهای صمد بهرنگی رو دوست دارم منو به آپارتمانش دعوت کرده بود و اونجا با زنش هم آشنا شده بودم. یکی از دسترسی های من با کتابهای سیاسی از اونجا شروع شده بود. کسی از بچه های کلاس نمیدونست که من با آقا خوبه آشنایی ی نزدیکی دارم و به من کتاب های سیاسی میده.
گهگاه به آپارتمانشون میرفتم و براش بعضی از شعرهامو میخوندم. اونهم برام از داستانهای کوتاهش میخوند. رابطه ی دیگه ای نداشتیم تا اینکه خیلی زود غیبش زد. من هم جرات نکردم به آپارتمانشون برم. بعد از انقلاب فهمیدم که چند سالی زندان بوده و با موج آزادی ی زندانیان سیاسی سال ۱۳۵۷ اون هم آزاد شده بود. گویا بخاطر پخش اعلامیه بوده که تو شابدالعظیم خودش، زنش و چند تا از دانش آموزانشون رو گرفته بودند. اونروز آقا خوبه تو یه ماشین مسافربری بود. منو که دید شناخت و وقتی دید میخوام بهش سلام کنم سرش رو به علامت «نه» بالا برد. دو زاریم سریع افتاد. سرم رو برگردوندم و وانمود کردم که اتفاقی نیوفتاده. خودم رو به کوچه علی چپ زدم. نمیدونم مدل ماشین چی بود و یا اصلا جریان چی بود ولی بخشی از زندگیم از جلوم رد میشد و من اجازه نداشتم باهاش خوش و بش کنم.
خیلی دلم میخواست باهاش گپ بزنم و از گذشته ها صحبت کنیم. سال ۵۷ سریع گذشته بود. همه پراکنده شده بودند و من آقاخوبه رو جلوی خودم میدیدم در حالی که حق صحبت کردن و یا حتا حق آشنایی دادن بهش رو هم نداشتم. نمیدونم گناهم چی بود که نمیتونستم با بخش زیبایی از زندگی و کودکیم چاق سلامتی کنم.

سال ۶۲، سال خوبی نبود. خیلی ها رو دستگیر کرده بودند و من هم سال شصت و شصت و یک زندان اوین بودم. از خیلی ها خبر نداشتم.
اتوبوس یک طبقه بود و جعفر گویا منو از تو اتوبوس می پایید. از اتوبوس پیاده شد. بنظر میومد که منو قبلا دیده بوده و اونروز تصمیم گرفته بود با در نظر گرفتن احتیاط با من گپ بزنه. بعد از پیاده شدن دور و بر خودش رو نگاه کرد. بعد از حرکت اتوبوس یکراست بطرف من اومد.
- دارید مغازه رو میبندید؟ (جعفر مودبانه صحبت میکرد)
- به به عمو جعفر. چطوری؟
گویا دوزاریش از امن بودن منطقه افتاد. با خیال راحت بطرف من اومد.
- کمک میخوای؟
با همدیگه مغازه رو بستیم و به پیشنهاد جعفر با هم خیابون خیام رو بطرف جنوب گرفتیم. پیاده راه افتادیم. هوا تاریک بود. جعفر مثل همیشه شلوار سیاه و پیراهن یقه دارش رو تنش داشت. از اونجایی که هوا به سردی میزد پولیوری با رنگی نامتعادل با پیراهن و شلوارش تنش کرده بود. معلوم بود که پولیور دست بافته. کفشهای چرمی ی درازش اما به تنش بدقواره مینمود.
از زمانی که تو دبیرستان سعی کرده بود بدونه چرا من مذهب رو قبول ندارم و با من به بحث های طولانی مدت میکرد، تصمیم گرفته بودیم که با هم فارسی صحبت کنیم. من ترکی ام اصلا خوب نبود و جعفر هم از طرف دیگه ترکی رو راحت تر حرف میزد. چند سالی از من بزرگتر بود. ما هیچوقت با هم همکلاس نبودیم. بنا به دلایلی به تورش خورده بودم و فهمیده بود من ادعای «بی خدایی» می کنم. به من گیر داده بود که چرا خدا رو قبول ندارم. من قبلترها مذهبی بودم و با توجه به سن کمم اما کلی سواد مذهبی داشتم. برای جعفر خیلی مهم بود که چرا من کافرم. خوب بیاد دارم که بارها و بارها سعی کردم از دستش در برم چرا که ساعت ها با هم بحث میکردیم. به گمانم جعفر قانع شدنی نبود ولی بعد از شرکت در یک برنامه هنری و درگیری های سیاسی جعفر هم تو سالهای ۱۳۵۵ به جمع ما پیوست.
شعرهای بسیار زیبایی به زبان ترکی میگفت که هم از جنبه ی شعری-ادبی و هم از جنبه ی اجتماعی بی نطیر بودند. چهره ی زمخت و لهجه ی ترکیش با اون ترکیب لباس پوشیدنش همه رو به شک میانداخت که سیاسی و شاعر باشه. قیافه اش خیلی غلط انداز بود. همیشه کت و شلوار ناهماهنگ میپوشید. اگر کت تنش نبود حتما پولیوری تنش بود که کاموایی و دستباف بودند. پولیورها هم همیشه ساده بودند و گویا هیچ نقش و نشونی از مدل نداشتند. هر کی براش میبافت معلوم بود که برای صرفه جویی بود نه برای قشنگی. کتونی اصلا تو بساطش نبود. همیشه کفش چرمی پاش بود. شماره پای بالاش به قد و هیکل بیقواره اش میخورد. بر خلاف خیلی ها وقتی که به سن پونزده شونزده سالگی میرسیدند دنبال مد میرفتند، جعفر از مدل لباس پوشیدن هیچ اطلاعی نداشت.
اونروز جعفر خیلی غمگین بود. تا سر چها راه چیت سازی با هم پیاده رفتیم. بیاد ندارم که اصلا بحث سیاسی کردیم یا نه. ما بعد از سال ۵۷ از هم جدا شده بودیم. نمیدونستم به کدوم جریان سیاسی تعلقات و یا سمپاتی ی داشت. میدونم که طرفدار چریک های فدایی نبود. اون روزها برام اصلا مهم نبود که رفقام چه جوری فکر میکردند. تو زندان همه جور آدم شکنجه شده دیده بودم. با چشم خودم ،پسر دوازده ساله ای که بنظرم اسمش «افشین» بود رو تو حسینیه اوین دیده بودم که گویا بعدها اعدام شد. آدمهای سن بالایی رو دیده بودم که بخاطر بچه هاشون شکنجه شده بودند. پاهای کلی از جوونهایی که اصلا کاری هم نکرده بودند رو دریده دیده بودم. امین ( یکی از هم اتاقی هام تو بند دو)‌ رو جلوی زنش و زنش رو جلوی خودش تیکه پاره کرده بودند. طوری که امین میگفت کاش منو بجای زنم زده بودند.
رژیم اسلامی به احدالناسی رحم نمیکرد. به همین دلیل هر کی رو که میدیدم از دست رژیم در امان بود شاد بودم. اونروز خوشحال بودم که رفیقی رو سالم و بدور از اعدام و شکنجه ها میدیدم. صحبت هامون بیشتر به گذشته و آرزوهای برابری طلبی خودمون بر میگشت. از گذشته های نه چندان دور و از گمشده هامون صحبت کردیم. بعضی از بچه های محل تو زندان بودند و بعضی ها هم اعدام شده بودند. ما سن زیادی نداشتیم و همه ی آنچه در سر داشتیم رفاه همگانی بود.
رژیم از همه ی ما چهره های خطرناکی به ذهن ها داده بود و هر آنکه را که مخالفش بود محارب یا منافق میخوند و در صورت امکان از دم اعدام میکرد. بیاد دارم که تو زندان اوین روزانه دهها تیر خلاصی میشنیدیم. اوایل تیر ماه ۱۳۶۰عکس اعدامی ها رو تو روزنامه ها میزدند تا اینکه تعداد اعدامی ها خیلی زیاد شد. نه چندان زمانی دور (فکر میکنم طرفهای آبان ماه بود) که چاپ عکسهای اعدامیان در روزی نامه های رژیم متوقف شد. عکس خیلی ها رو چاپ کرده بودند و از خانواده ها میخواستند که بیاند جنازه هاشون رو بگیرند. اعدام های دستجمعی اما ادامه داده شد. زندانیان تو اوین یاد گرفته بودند که اوایل غروب تک تیرها رو که مثل صدای افتادن تیرآهن ها بود بشمارند. به گفته ی خیلی از بچه های زندان، شمارش تک تیرها بعضی شبها به صد تا هم میرسید.
گویا جعفر با یکی از اقوامش ازدواج کرده بود که مثل خودش از خانواده ی فقیری بود. از اونجایی که جعفر هم مثل همه بیست و دو سه ساله بود و اعتقاد به تعلقات طبقاتی ی خودش داشت تو کارخانه ای مشغول بکار بود تا اینکه بگیر و ببندهای شهریور ۱۳۶۰ شده بود. جعفر مجبور شده بود اونجا را ول کنه.
بنظر میومد که مدت زمانی رو بیکار گشته بود و از ترس دستگیری دربدر شده بود. تو اون حال و احوال تنها بچه شون از مریضی و گرسنگی مرده بود. دلش بحال زنش میسوخت که بی هیچ گناهی همسرش شده بود و داغ بچه ی از دست داده اش رو میکشید. تنها جرم زنش ازدواج با مردی بود که خوبی ها را برای همه میخواست. قامت بلند جعفر اونروز خمیده شده بود. قدش هنوز بلند بود اما قوز کمرش گویا ستبری اش رو به تسلیم وا میداد.
- «الان چیکار میکنی»؟ من با آه پرسیدم. بعد از زندان یاد گرفته بودم که از کسی نپرسم کجا زندگی می کنه .
- «تو یه پمپ بنزین کار میکنم. کار خوبی نیست. زندگی اما باهاش لنگان لنگان میچرخه.»
به سر چها راه چیت سازی رسیده بودیم. هوا تاریک شده بود. خیابون بنوعی خلوت شده بود. از هم جدا شدیم. جعفر غیبش زد. من هنوز گیج بودم که شاید من مقصر بودم که جعفر «عدالت خواه» شده بود. چرا مثل بعضی های دیگه دنبال زندگی عادی نرفته بودیم. غرق فکر بودم که به ایستگاه اتوبوس رسیدم. منتظر اتوبوس بودم. دستی به جیبم کردم که بلیطی در بیارم. چند تا اسکناس و یه خورده سکه به دستم خورد.
سر خودم داد کشیدم. سریع به اطراف خودم نگاه کردم. اثری از جعفر ندیدم. دیوانه وار همه سمت های چهار راه رو گشتم. جعفر همونطور که اومده بود،همونطور هم رفته بود. گویا رسم مراعات و ملاحظه کاری را خوب بلد بود. اگرچه به مشی چریکی اعتقادی نداشت ولی چریکی عمل کرده بود. نا امیدانه اتوبوس رو گرفتم و به سمت خونه رفتم.

مادرم جعفر رو میشناخت. جعفر قبل از انقلاب گهگاه به خونه ی ما می اومد. مادرم از همون موقع ها از معصومیتش یاد میکرد. میگفت این رفیقت خیلی با حیاست و وقتی میخنده تمامی ی چهره اش خندونه. صورتش نشون میده که آدم خوبیه.
وقتی از آمریکا با مادرم صحبت میکردم بارها و بارها بهش توصیه کرده بودم که اگر روزگاری جعفر رو هر کجا دید هر چه پول دستش بود رو بهش بده. به دروغ گفته بودم که من بهش بدهکارم و زمانی که از ایران میزدم بیرون پولی به من داده بود که هنوز بهش پس ندادم. مادرم اما هیچگاه اثری از جعفر ندیده بود.
ایمیلی دیدم. نمیدونم چه ام بود. دنبال آدم خاصی نمیگشتم ولی یکباره چهره ی جعفر رو دیدم که بجرم فعالیت حقوق بشری تو ایران دستگیر شده بود. گریه مجالم رو نداد. خود خودش بود بی هیچ شکی. موهاش سفید سفید شده بود و لبخند همیشگیش ،همانطور که مادرم وصفش کرده بود برچهره اش نمایان بود. اشکم جویباری از خوشحالی بود. جعفر زنده مونده بود و الان زندانی. گریه مجالم نمیداد. خوشحال بودم اما گریان.
علی دروازه غاری می ۲۰۱۶
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2163