گزارشی از يك سفر-منصور بختیار - آخرين خاطره من از رضا دانشور، خالق ( خسرو خوبان). اين يادداشت واقعيتی از آنچه ديدم و حس كردم است.
هميشه پُر جنب و جوش و بی تاب است ولی آنروز توان بی تابی های خودش را هم نداشت. كمربندش شُل بود و شلوار دور كمرش لق ميزد. رنگ بلوز نو نواری كه پوشيده بود هم به صورتش نمی نشست و او را غمگين و پير نشان ميداد. افتادگی شلوار روی كفشهای سنگينش، آنها را دوچندان بزرگ و بد قواره جلوه داده بود. در يك كلام، سرتا پا ماتم زده بود و بسيار هم حق داشت زيرا همين چند روز پيش، برادر بزرگش بر اثر بيماری درگذشته بود. برادری، كه بگفته خودش، حكم پدری دلسوز و مهربان را در خانواده پر جمعيت شان بر عهده داشت.

آشنايی با او به دوران جوانی برميگردد. آنسال گم شده در تقويم، هر دو ما آرزوی پناهندگی دراين لجن مال ابری و سرد را داشتيم. آنزمان فكر ميكرديم خورشيد، اگر نه امروز ولی همين فراد سر خواهد زد و خاطره گرمی خانه پدری را هر بامداد بر ما باز خواهد خواند؛ آنروزی كه هيچگاهش تصور نميكرديم امروزی را قرار بگذاريم كه به اتفاق هم پاريس برويم و در مراسم آخرين ديدار و تدفين برادر شركت كنيم. برادر، نويسنده ايی صاحب سبك بود وانتظار ميرفت كه چهرهای شناخته شده جامعه هنری و ادبی و جمع كثيری از آشنايان شركت كنند.

داخل ماشين، همسر سابق و دخترش هم بودند. از همراه بردن كودك ده ساله در اين مراسم، خوشحال نبودم. دخترك با آن رفتار لطيف، همچون پروانه بود. گاه روی صندلی عقب سرش را روی زانوهای مادر گذاشته، دراز ميكشيد و كف پاهايش را روی شيشه ميچسباند و به احساس اينكه روی آسمان و درختان كنار جاده سُر ميخورد، می خنديد. گاه با پدرش ترانه شادی را همصدايی ميكرد و نگاه گرم و دلچسبی را از درون آينه ای كوچك با او شريك ميشد.

بين راه صحبت فراوان از برادر شد، از سبك نگارشش، از تحليل های تاريخی و اجتماعی اش، از آدمهای دور و برش و از چرائی در گير كردن داستانهايش با استوره ها. اما باورهای او بر برادر آنچنان سخت بود كه مطالبش هيچ امكانی برای سوال و يا خدای ناكرده انتقاد را نميداد.

همسر سابق كه گاهی با تأكيدی زير لبی او را همراهی ميكرد، برای پاره كردن چرت شيرين، اما بی موقع خود، بحث هنرهای تجسمی را پيش كشيد تا شايد با اطلاعات دست و پا شكسته اش موضوع بحث را بچرخاند و از سُكر خواب بگريزد، ولی ناكام ماند! چون جناب راننده پا برهنه ميان كلامش دويد و با توضيحی نيم بند اين موضوع را هم به يكي از دهها داستانی كه از برادر در سينه داشت حلقه كرد و نقطه پايانی بر آن گذاشت. او در حاليكه انگشتانش موها را به عقب شانه ميكرد رضايت خود از پيشدستی اش را درچهره خويش مخفی كرد.
در پايان صحبت طولانی ای كه مسافت راه را كوتاه در نظر آورد، بعنوان حسن ختام برای سومين بار نصيحت برادر به خود را برايمان گفت: «تا ميتونی كتاب بخون و بنويس». روی كلمه بنويس تكيه ای عمدی كرد تا مبادا همسر سابق نشنود.
نا گفته نگذارم كه اين برادر هم نويسنده است و دست بقلم خوشی دارد. خدا كند هرچه اون يكی خوابيده، اين يكي بنويسه.

اتوموبيل ما جاده هایی يكراست و خارج از هرگونه حال و هوايی وطن را نرم و راحت پشت سر ميگذاشت، در عوض هوای ماشين دم كرده بود و بوی سفر حال كودك را بهم ميزد، علاوه بر آن خسته هم شده بود و ميبايست به توقفهای بيشتری راضی ميشديم.
راننده كه نميتوانست بر بی حوصله گی های خودش غلبه كند سعی ميكرد به ساعت ترافيك برخورد نكند تا بموقع در مراسم ودا حاضر باشيم. عليامخدره هم از اينكه با ظاهری خواب آلوده در جمع ديده شود سخت دَمق بود و تا آنجايی كه كار بالا نگيرد به رانندگی كردن عشقِ سالهای جوانی نيش و كنايه ميزد.
درك هر سه نفر آنها ساده بود. چاره ای جز تاييد هر سه ساز مختلف را نداشتم. برای گريز از اين حالت معلق، به ساعت مچی ام ذُل زدم تا بگمان خود زمان را متر كنم. اما اين فكر برای دانش من لقمه ای بزرگ بود و در همان حوزه خيال باقی ماند. البته آنقدرها هم بيهوده نبود زيرا بلاخره اسم كارخانه اين ساعت يادگاری، بيادم ماند و كشف كردم كه ثانيه گرد هم دارد و تناسب ابعاد كوك با پايه هايش آنقدرها كه تصور ميكردم غيرعادی نيست.


مقصد ما، منزل برادری بود كه برای تدفينش آمده بوديم. ناخواسته اما مجبور می بايست دو شب متوالی را در خانه ای كه شاهد آخرين روزهای زندگی يك نويسنده بوده، سر ميكرديم. احساسم ميل رفتن به آن خانه را نداشت، اما چشمانم بسيار كنجكاو بودند و نگاهم همه دلائل نرفتن را ناديده گرفته و پيشاپيش ميدويد. حسی نا متعارف و مغشوش وجودم را فرا گرفته بود. دلشوره ی از روی نردبان به پايين پريدن را داشتم.

چراغ های سرخ وسبز و تمامی علائم راهنمائی و رانندگی را پشت سرگذاشتيم تا به ميان يك سلسله از آپارتمانهای خشك و بی قواره رسيديم. ساختمانهايی كه، يادآور كمپ های هيتلری بود! با اين اختلاف كوچك كه زندگی در اين جا نه اجباری بلكه اختياری بود.

بعد از يافتن ساختمان مورد نظر، هنوز جايی برای پارك ماشين پيدا نكرده بوديم كه راننده از شيشه ماشين سرك كشيد و گفت: « اونه! اون كه پرده هاش كشيده است»، وقتی مطمئن شد كه ما سه نفر هم، پنجره های بسته در طبقه نهم را ديده ايم، چشمانش برای دقيقه ای روی پرده ها ثابت ماند، مثل اين بود كه برادر را پشت آنها ميديد يا دلش ميخواست پارچه ها تكانی خورده، بدو سو باز شوند و برادر را كه با چشمانی مهربان، دستانش را بعلامت خوش آمد گويی تكان ميدهد، باز ببيند.


سالن ورودی، راهروها و آسانسور اين كمپ بزرگ، سرد و خالی بودند. فضائی تاريك و باريك كه در آن صدای نفسهای خودمان را ميشنيديم، ما را بسوی خانه برادر نزديك ميكرد. بنظر ميامد تمامی ساكنان اين ساختمان زشت، پشت درهای شسته و رُفته اش مرده اند، اينجا می شد به سكوت گوش داد.
در ميانه راهرو به مرد ميان سال و محترمی برخورد كرديم كه كت و شلواری خاكستری پوشيده بود و شاپويش را با دو دستش نگه داشته بود. او در حاليكه شانه هايش را كج ميداشت و سرش را پايين انداخته بود از كنار ما گذشت. دكمه ميانه جليقه اش باز بود. من اين مرد اصيل و تنها را، جايی ديده بودم و زمان طولانی ای را در حضورش گذرانده بوده ام.


نويسنده ای كه برای آخرين ديدارش آمده بوديم سالها سال اينجا درميان آرامش كتابهايش، زندگی ميكرد.
روبروی در ورودی، بين اتاقها و آشپزخانه، گل پلاسيده آفتابگردانی در گلدانی كوچك، روی يك بووفه، قرار داشت. ساكهای دستی خود را همانجا كپه كرديم.
محيط خانه از سكوتی غليظ كه بين اشياء جانيفتاده بود، درمن حسی مشكوك را بيدار ميكرد. احساس ميكردم به خلائی وارد شده بودم و نگاهی سنگين و پر سوال از ديوارها و قفسه ها را بر شانه ها، پشت سر و صورت خود حس ميكردم. اينكه همه اثاثيه داری چشم هستند و بمن مينگرند برايم حيرت آوار بود، ولی از شما چه پنهان، هيچ دلم نميخواست از اين تصور عجيب و گفتمان بين نگاه ها كه مرا بدرون خود سوق ميدادند، دور شوم.


كودك پلك نميزد و به مادرش چسبيده بود. چشمان سبز و زيبای ما در كه تصويرهای دور و پر خاطره در كناره اتاقها و بر ديوارها را درون خود ورق ميزد از اشك خيس شد. دختر كه تمامی حركات مادر را زير نظر داشت گريه او را ديد، بغض كهنه ای كه راه گلويش را بسته بود باز شد و زاری را سر داد. از درون حمام هم صدا ی هق هق پدر كه لوازم شخصی برادرش را لمس ميكرد و با آنها در صحبت بود، شنيده ميشد. در مدت چند دقيقه، سكوت خانه با همهمه بمی از غم شكسته شد.

بعد از اينكه حضور ما بر فضای خانه چيره شد، دختر آرام آرام از مادر جدا و در گوشه ی مبل چرمين و بی سليقه ای كه فضای اتاق را بی محابا پر كرده بود، نشست. پاهايش در ميانه ارتفاع مبل آويزان ماند. گريه ای آرام داشت و با چشمان درشت و زيبايش به اطراف خيره مينگريست و هر چيز را بازشناسی ميكرد. توجه اش بر قاب عكسهای ريز و درشتی كه در كتابخانه ای كه جای نفس كشيدن نداشت، جلب شد؛ گريه و دليل گريه را فراموش كرده خندان بسوی آنها رفت و تصوير خودش را در ميان نوه عموهايش يافت. خاطرهای پارسال يادش آمد و در حالی كه نم گونه هايش را با پشت دست می زودود برايم آنان را معرفی كرد.از نوع بازی هايی كه با هم كرده بودند تعريف كرده و ميخنديد. در ميان شوق گفتن از آنها، چندين بار از مادرش پرسيد:« اونا هم ميان؟».

آپارتمان كوچك و بی ريخت بود. از آنگونه قفس های كه ميتوانست جايی برای يك كارمند مطلقه ی بايگانی كه روزهای پوسيدگی اش را سپری ميكند باشد و يا شايد فضايی أمن برای مسافری قدبلند بود كه نقشه كاربردی خودكشی اش را باره ها در چنين خانه ای از خاطر گذرانده بود.
با شناخت اندكی كه از نويسنده داشتم حس كردم اينجا برايش تنگتر از گلدان گل افتابگردان روی بوفه اش بوده است!

اثاثيه و لوازم اتاقها تضادی طرحی و رنگی داشتند كه تركيبشان چشم را خسته ميكرد. مثل اين بود كه دو هم اتاقی مجبور كه هيچ نقطه اشتراك و تساهلی با هم ندارند، فضای اين خانه را مبلمان كرده باشند.
آخرين كتابهايی كه خوانده شده بود، به اطراف پراكنده بودند، زير ميز، كناره صندلی و تلنبار شده در گوشه ای. صفحه ای تا شده بود، كاغذی بين كتابی و مدادی لای دفتری ديده ميشد. روی ميز غذاخوری بزرگی كه در دل تنها پنجره اتاق هل داده شده بود و بيشتر از دو سه نفر نميتوانست از آن استفاده كند، فقط كتاب و مجله و روزنامه و چندين عينك و يك ظرف ميوه خوری خالی در پوششی از يك ورقه گرد، آخرين اجتماع ميز را نشان ميداد.

آنسوترك در بالكني كوچكي كه اتاق نشيمن را به اتاق خواب وصله ميكرد، يك عالمه كتاب در ميان كارتن هايي كه پر از لوازم اوليه بهداشتي و پزشكي بود و همچنين يكي از كارهاي نقاشي مادرش! چهره اي از بلاتكليفي صاحب خانه اي هنردوست و كتاب خوان را متجسم ميكرد.
از سويي ديگر طرز و جاي قرار گرفتن هر چيز احساس مستاجري مستاٌصل را منتقل ميكرد كه شنيده بود بايد بزودي خانه را تخليه كرده و نقل مكان كند.

اتاق خواب هم فرسوده و شلوغ بود. چيدمان لباسها در قفسه ها نشان بی حوصلگی و تعجيل را داشت. آخرين چروكهای روی بستر بهم ريخته ميزان درد و بی تابی بيمار را فرياد ميزدند و بخاطر مياوردند. شاپوی روی جالباسی، كمربندهای آويزان، پيرهن های چروكيده و شيشه ادوكلنهای نيمه خالی، هر كدام قصه های خود را داشتند. قصه های آنان با مردی پر احساس و با فرهنگ را ميتوانستم در هر چروك و بوی هر عطری باز خوانی كنم.

چشم براهی جانفرسای نويسنده ما دراين اتاق شلوغ را عقربه های ساعتی شاهد بودند كه در حركتی منظم، بازمانده اميد ها و دردها را می ستردند و مصرانه امروز را همچون ديروز تعريف و تقسيم ميكردند.


روانشناسی اخرين روزهای نويسنده ای بيمار و تنها، كاری دشوار نبود. با يك نگاه دقيق به هر سو ميتوانستم بی مانندترين وحيرت آورترين رابطه ی عاشقانه يك نويسنده با كتاب و دانستن را در هر گوشه اين خانه براحتی ببينم. رد پای او را با بدنی درناك، در حالی كه از اين سوی كتابخانه به آنسو در حركت بوده است تصور ميكردم؛ كتابی را ورق می زده، صفحه ای را ميخوانده و مطلبش را در كتابی ديگر جستجو ميكرده و در مكالمه ای ذهنی برجسم رنجور غالب ميشده و می كوشيده است تا لمس مردن را با حس و دانش نويسنده ای ديگر از مرگ، مقايسه كند.
او با پاهايی ورم كرده و دردی جانكاه، در حاليكه دستش را از برای تعادل بر چوب كتابخانه اش ميكشيده، به آشپزخانه كوچك ميرفته و يك استكان چايی سبز را با زحمت می نوشيده و دوباره بسوی كتابخانه بر می گشته و فهم مرگ را از زبان نويسنده ای ديگر از سر ميگرفته است.

عناوين كتابهايی كه در واپسين ساعات خوانده و يا بسرعت ورق زده و در كتابخانه پس و پيش و نت برداری شده بود، تصوير سازی ذهن من از آن روزها را تأييد ميكرد.
در بالای صفحه اول دفتری بزرگ كه بتازگی خريداری شده بود، زمان باز مانده صرف نوشتن اين دو لغت شده بود ( واخودگوی ی های آواره). بقيه دفتر همچنان سفيد مانده بود.



*****


پائين آپارتمان تمامی خانواده كه مسيرهای جداگانه ای را پيموده بودند، جمع شدند. هر صورت غمی خاص خود را داشت. ميزان دوری و نزديكی هر كدام به نويسنده را می شد با غمی كه در طول يك سال گذشته، آرام بر چهرهايشان جا افتاده بود، اندازه گرفت. آنها خانوار ماهيگيران بندری غريب را ميمانستند كه ميرفتند تا در مراسمی مخصوص تنها باز يافته ارزشمند از دريايشان را بدريا باز پس دهند.

ساعاتی بعد پشت بيمارستان در اتاقی دراز و سرد آخرين ديدار واقع شد. فاميل و عده كمی از دوستان دور صندوق نيمه بازی تجمع كردند. آنكه درون صندوق خوابانده شده بود، مردی پنجاه ساله را ميمانست كه ريشش را خوب تراشيده بودند و موهای روغن زده اش را بعقب شانه كرده بودند. كت وپيراهن و كراواتش راهم به سليقه شخص شخيص دشمنش انتخاب كرده بودند! زيرا بهتر از اين نميشد مردی را كه هميشه لباسهای راحت ميپوشيد و هر جا دوست داشت می نشست، سيگاری بين انگشتان ضخيمش ميچرخاند، با سبيلش بازی ميكرد و بر ظواهر و بزك كردنهای روزانه ميخنديد، و تنها و تنها بر واژه ها سخت ميگرفت، تا اين حد گير و گرفتار كنند.

برای يك لحظه فكر كردم اگر حضرت باری تعالی فقط دقيقه ای به نويسنده ی خوش ذوق و مردمی ما كه در اين صندوق قرار داده بودند جانی دوباره ميداد، حتمن در تمنای بهشت چانه ای نميزد و از برای خط و نشان های جهنم هم تره ای خرد نميكرد، بلكه اولين و آخرين كارش اين بود كه كت و كراواتش را پاره ميكرد، موهای مجعد را روی پيشانی ميريخت و دست راستش را زير سرش ميگذاشت و روی پهلو دراز ميكشيد و مردنش را همانگونه بما نشان ميداد كه بودنش را نشان داده بود.
نخير! اين شخصی كه در صندوق قرار داده بودند را با صد متر پارچه های رنگين و صد من لوازم آرايش نميتوانستند آن نويسنده ساده پوش و خوش صورت ما معرفی كنند. ای كاش دست اندر كاران اين مراسم زمانی در شناخت اين دوست ما وقت ميگذاشتند و اجازه ميدادند درآخرين ديدار همان چهره هميشگی را، حالا كمی لاغرتر، كمی بی رنگ تر ببينيم و خاطره شيرين ديدارهايمان را خدشه دار نميكردند.



برای شخص من، اخرين ديدار با نويسنده ای مهربان و دانا كه می شناختم نبود بلكه اولين ديدار با مردی متفرعن، نا مهربان و حتی بی سواد بود كه خود را به خوابی دروغين برده تا به زاری های من از برای عزت خود گوش دهد!

حاضرين با نگاهی ملموس، عريانی احساس غم انگيز خود را تراوش ميدادند، سرگردان ولی آرام پيرامون صندوق می ايستادند به بيرون ميرفتند و دوباره برمی گشتند. همديگر را در آغوش می كشيدند و با نجوای آشنايشان بر زخم جان هم مرحم مينهادند.



***


شبِ پاريس سنگين بود و فضای خانه تنگ. ملافه ای روی مبل دنگال و بد رنگ اتاق انداختم و بالشی را در گوشه آن جا داده و صورتم را درون بالش فرو بردم تا خستگی روز را با ساعتی خواب مداوا كنم.
مادر و دختر در اتاق كوچك و تاريكی كه حد آخر خانه بود، خوابيدند.
اما برادر درعشقی بيمارگونه بر تخت برادر از دست رفته خوابيد تا آخرين چروكهای درد و بی تابی بستر او را با جسم و جان حس كند و همچنان صدای او را از درون بالش سرد بشنود كه: " تا ميتونی كتاب بخون و بنويس".


***


سبزی درختان گورستان پرلاشز مغموم بود. جمع بزرگی از نويسنده گان، هنرمندان، دوستان، راننده گان تاكسی و تمامی آنهايی كه نويسنده در دوران زندگی اش تأثيری بر ايشان نهاده و يا تأثيری پذيرفته بود، حلقه شدند.
در مراسم شايان توجه ای كه عروسش تدارك ديده بود، صندوق حامل نويسنده را غرق گل كردند، هر شخص در گوشه ای ياد شيرين او را با ديگری در ميان می نهاد و بر از دست دادنش افسوس ميخورد. انتخاب باخ برای موسيقی متن، گورستان پرلاشز را در سكوت سنگين دريائی متجسم ميكرد كه تنها مرواريد خانه را بدرون ميطلبيد.

***


اتوموبيل ما اينبار در سكوت چراغهای سرخ و سبز راهنمايی و رانندگی پاريس را پشت سر ميگذاشت و از شلوغی شهر می رهاند. كودك به كتاب نقاشی اش نگاه ميكرد و مادر به تصاوير شهر كه از جلو ديده اش می پريد، خيره شده بود. من ساعت مچی ام را لمس ميكردم و به تناسب پايه ها با كوكش می انديشيدم و راننده بی حوصله و پر جنب و جوش در تكاپوی يافتن پمپ بنزين بود.

باك ماشين را پر كرد و بعد از پرداخت پول بنزين، در حالی كه شلوار دور كمرش لق ميزد بطرف من آمد، دست و نگاهش را به آسمان پاريس اشاره داد و گفت: " برادرم دود شد".


لاهه
٢٠١٦
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=2155