اتفاق ها- میر عبدالرحمان صدریه
توان ما – هر اندازه ناتوان – نقطه ی امید بشمار آید.

امید ما- هر اندازه مایوس – در این ماجرا بکار آید.

هدف ما – هراندازه ناممکن- از آن چشم نمی پوشیم .

کوشش ما- هراندازه بیهوده – باز می کوشیم .

تقلای ما – هراندازه فرسوده – تنها نشانه ی زندگی است .

و تسلیم ما – هراندازه مفهوم – سرآغاز بندگی است .

چون سرما را توان تحمل نمی داریم ،

اندام عریان خود را برآتش می گذاریم .



دکتر میر عبدالرحمان صدریه



سال ها قبل از آن که من درخانه ی سرتخت بربری ها در تهران تولید و متولد شوم ، وقایعی روی داد که اهمیت آن از هر نقطه نظر بیش از اهمیت تولد من بود، و چنین هم تلقی شد. جوامع دنیا کمی قبل از این وقایع در چنان وضعی بودند که تقسیم آن ها به سه گروه عملی می نمود :

امپراتوری هایی که در نظام اجتماعی آن ها همچنان اصول رومی ها – بربرها ، حتا در قلمروی جامعه آن ها برقرار بودو در جنگ جهانی اول متحد شدند تا بر گروه دوم غلبه کنند. اما چون بر خلاف ظاهر که زورمند می نمود باطن آن ها به بیهودگی و پوچی گراییده بود ، شکست خوردند و راه و روش آن ها منسوخ شد. گروه دوم که دیگر اصول رمی ها – بربرها را در قلمروی جامعه ی خود حداقل به ظاهر اعمال نمی کردند و پذیرفته بودند که همه ی افراد یک جامعه از حقوق برابر با یکدیگر برخوردارند ، اما در عین حال خود را رمی هایی می دانستند که مجازند با بربرهای کلنی هایشان هر طور مصلحت دانستند عمل کنند؛ این آزادیخواهان و انسان دوستان داخلی و غارتگران و خونخوران خارجی در جنگ علیه گروه نخست پیروز شدند و با این پیروزی قبل از هرکاردیگر توفیق یافتند دامنه ی زورگویی های خودر را در کلنی ها بگسترانند. گروه سوم تمام جوامعی بودند که از قافله ی علم و صنعت عقب افتاده و اینک توانایی فیزیکی و توانایی فکری مبارزه و مصاف با زورگویان بین المللی را نداشتند ، این ها همگی اگر از نقطه نظر مواد اولیه ، یا بازار فروش توجه صاحبان قدرت را جلب می کردند ، و از نظر ژئوپولتیک مشکلی وجود نمی داشت ، رسما و در غیر این صورت غیر رسم کلنی شدند- فقط ژاپن بود که راه را شناخت و توانست با انتخاب راه صحیح خود را از پس ماندگان قافله به قافله سالاران برساند.



اغاز دوران سرمایه داری در هر جامعه همراه با تمرکز سریع و چشمگیرثروت نزد کسانی است که در رشته های صنعتی موفق سرمایه گذاری کرده اند. این تمرکز ثروت چنان سریع و چنان چشمگیر است که همه کس می تواند آن را در یابد . در این دوران آن ها که از درآمدی کم برخوردارند، خواه کارگر ، زارع یا کارکنان موسسات دولتی و خصوصی ، با آن که احتمالا تقاضای کار افزایش می یابد ، با آن که احتمالا در آمد آن ها هم زیادتر می شود ، اما بیش از دوران فقر عمومی زجر می کشند. در این دوران هر روز کالایی تازه ای به بازار عرضه می شود و هر روز نیاز خفته ی دیگری بیدار می گردد.

اما در آمدها کفاف خرید همه ی آن کالاهای تازه و ارضای همه ی آن نیازهای بیدار شده را نمی دهد. جامعه ای که دوران سرمایه داری را آغاز کرده است با مشکلاتی مواجه می گردد که توجیه آن مشکل است : در آمد همه ی افراد جامعه افزایش می یابد، همه ی افراد جامعه می توانند از رفاه و تامین بیشتری برخوردار گردند و نیازهای تازه را ارضا کنند، امکانات جامعه از نظر بهداشت ، درمان ، تحصیل و تفریح افزوده می شود ، اما چون در عین حال در همین دوران از طرفی تمرکز ثروت سریع و چشمگیر است و از طرف دیگر عرضه ی کالاهای تازه هر روز نیازهای خفته را بیدار می کند که ارضای آن برای اغلب صاحبان در آمدهای کم ، یعنی اکثریت مردم ممکن نیست ، نارضایی شدت می یابد و باشدت یافتن آن از بی عدالتی های ناشی از روش سرمایه داری خصوصی راه و روش تازه ای را عرضه می دارد که تمامی آن ها به دودسته قابل تقسیم است: بازگشت به دوران فقر وفرار از گردش بی امان تولید – مصرف ، و یا سرمایه داری دولتی .

من خیال دفاع از هیچ راه و روش اقتصادی و اجتماعی را ندارم . باور هم ندارم که بتوانم ا زراه بحث و اقامه دلیل مزیت یک روش را بر روش های دیگر اثبات کرد- اگر چنین کاری امکان داشت – طی سد سا ل گذشته چنین می شد. و اگر حقیقت و مجازی بودن نظریه ها را ممکن بود از راه بحث و اقامه دلیل به اثبات رساند ، طی قرن ها ، دین و مذهب حقیقت ، حقیقت بودن خود و مجازی بودن دیگران را اثبات کرده بودند- اما برای رسید به وقایعی که در این جا روی داد به مقدمه ای نیازمندیم ، چون باور دارم که به پاره ای از مطالب ساده چندان توجهی نشده است.



آن چه در شهرهای بازرگانی شمال ایتالیا کشف شد جهان بینی نوبتی بود که براساس آن فرد می بایست این امکان را داشته باشد که در اجتماع بنابرتوان و استعداد خودکوششی به عمل آورد و زندگانی خود را چنان که می خواهد و توان و استعداد آن را دارد سامان دهد. فرد می بایست این فرصت را داشته باشد که اشکال متفاوت زندگانی را بشناسد و بین آن ها یکی را برگزیند. این جهان بینی ناشی از روابط بین المللی بازرگانان ایتالیایی بود، ناشی از کار و کسب آن ها بود و هر قدر نیروی آن ها بیشتر شد و کسب آن ها بیشتر رونق گرفت . این جهان بینی قوام بیشتری یافت و از آن جا همراه با بازرگانی و بازرگانان به شمال رفت و به فرانسه ، هلند ، گوشه ای از آلمان و انگلستان رسید. در هلند و انگلستان دوران کمال خود را طی کرد و گروه زیادی از روشنفکران دوران را مجذوب ساخت تا آن همه اثر فلسفی – اقتصادی و اجتماعی نوشته شد وهمه ی آن انقلاب های سیاسی ، اجتماعی و عاقبت صنعتی را موجب گشت.

با انقلاب صنعتی ، هجوم زارعان جوان به شهرها آغاز گشت . زارعان جوان در حاشیه ی شهرها به سختی زیستند و صاحبان سرمایه آن ها را وسیله ای برای توسعه ی صنایع خود ، برای افزودن بر ثروت خود ، برای رسیدن به آمال های بی حد خود دانستند و هر گز توجهی نکردند که آن ها هم انسان هایی هستند که بنابرجهان بین ای پایه گذاری شده همچون انسان زندگانی کنند و همچون انسان از بازده ی اقتصادی ملی برخوردار گردند. عملا بار دیگر حتا در اجتماعی که بر بنیان لیبرالیسم پایه گذاری شده بود ، روش رمی ها – بربرها اعمال شد و ثروتمندان شهروند صاحب همه مزایا شدند و کارگران صنایع از هر حقی بی بهره ماندند.



اما لیبرالیسم به شهروندان صاحب حق این فرصت راداد که قلم و زبان خود را به خدمت بیان نابسامانی های جامعه گیرند و از بین همان شهروندان صاحب حق و ممتاز هر روز مصلحی برخاست و حرفی نو زد. این روند ادامه یافت و پس از ده ها سوسیالیست دیگر مارکس آمد، فیلسوفی که جهان بینی نویی را برابر جهان بینی درمانده ی لیبرالیسم گذاشت ، با جذابیت و و درخششی بسیار چشمگیر ، بکر و ازموده نشده ، بنابراین بی گناه و پاک ، در نتیجه نه تنها کارگران را که حامی توانایی را یافته بودند ، بلکه روشنفکران جوان را چنان مجذوب اندیشه های خود ساخت ، که دیگر کسی از متفکران از لیبرالیسم سخنی نمی گفت و همه بی آن که ازموده باشند سوسیالیسم را راه نجات از همه نابسامانی ها ، همه ی بی عدالتی ها دانستند و باور داشتند که با این حربه می توان فقر و بدبختی را به اعماق زمین تبعید و رفاه و آسایش همگان را تضمین کرد. اما سوسیالیسم جز آن که راهی نو نموده بود ، پی آمد دیگری هم داشت ، پی آمدی بس مهم : لیبرالیسم وسرمایه داری از نقاط ضعف خود آگاه شدند و در عین حال آغاز کار سندیکاهای کارگری در کشورهای با سیستم اقتصاد سرمایه داری موجب گشت که نیروی کارگران در برابر سرمایه داری صف آرایی کنند ودولتی ها را که به رای هر دو گروه نیاز داشتند مجبور سازند راهی برای سازگاری آن ها با یکدیگر بیابند. راه سازگاری آن ها نمی توانست جز افزودن مرحله به مرحله ، اما دایم بر سهم کارگران از در آمد ملی و افزودن مرحله به مرحله اما مدام سهم سرمایه داران در هزینه های ملی به نحوی دیگر حاصل شود. همه این وقایع در آن کشورهای که همچنان حکومت ممتازان بر بی امتیازان را دنبال می کردند، وحشت بیافریند و همراه با همه ی آن علل دیگر که گفته و نوشته شده است ، باعث آغاز جنگ بین این دو گروه گردد و به شکست امپراتوری های نظامی منجر گردد و این شکست به همه ی آن لیبرال ها بار دیگر فرصت دهد تا چهره ی کریه خود را در کلنی ها بازهم کریه تر ، بازهم خشن تر و خونخوارتر بنمایانند ، در عین حال موجب شد که در قلمروی داخلی کشورهای لیبرالیسم ، نفوذ کارگران و اصلاح طلبان هر روز زیادتر ، و همراه گسترش نفذ مصلحین از نفوذ لیبرال ها کاسته شود.



اما امپراتوری های نظامی شکست خورده دست از مخالفت خود با لیبرالیسم برنداشتند. یکی راه و رسم جدید را پذیرفت و سوسیالیسم را برگزید تا همچنان امپراتوری خود را حفظ کند و چنین هم کرد، دیگری راه تازه تری یافت تا به کمک آن امپراتوری از هم پاشیده خود را بار دیگر سرهم کند و آن قدر در این راه پیش رفت تا جنگ در گرفت و چون رهبر رایش سوم در راه تشکیل امپراتوری از هم پاشیده خود نتوانست درک کند، که همه ی آن ها که لیبرال نیستند ، دشمن لیبرال و در واقع دوست یکدیگرند، از همه طرف محاصره و عاقبت نابود شد، اما لیبرال های اروپا را هم عملا نابود کرد. همه ی آن ها کلنی ها را از دست دادند، توان اقتصادی آن ها ، و پی آمد آن نیروی نظامی آن ها چنان به نسبت تقلیل یافت که در سیاست بین المللی همه ی نقش های اصلی از آن ها گرفته شد. عاقبت سوسیالیسم هم در اوج قدرت کراهت منظرخود را به بدترین وجه ممکن نموده بود، کاپیتالیسم تعدیل شد و انعطاف پذیری خود را نمایان ساخت ، سوسیالیسم به اعتقادی انعطاف ناپذیر مبدل گشت و عقب افتاد ؛ برای مردمان همچنان دو راه حل علمی ، تجربه شده با قابلیت اداره امور جوامع بیشتر باقی نماند: سرمایه داری خصوصی همراه با پارلمانتاریسم . سرمایه داری دولتی همراه با دیکتاتوری حزبی . یا از نقطه نظری دیگر : ماکرو دموکراسی ، با حق اظهارنظر در کلیه امور جامعه برای همه. میکرو دموکراسی ، با حق اظهار نظر در باره ی امور مرتبط به هر گروه در شوراها ، هر دو سیستم به رغم این که روش های علمی و آزموده هستند، به رغم این که توانایی خود را در اداره امور جوامع صنعتی پیشرفته به خوبی و در سایر جوامع کمتر یا بیشتر نشان داده اند ، دارای نواقص و نقاط ضعف فراوانند، اما آیا کسی راه و روشی دیگر ، که علمی باشد، که آزموده باشد ، که توانایی خود رابرای اداره ی امور جوامع امروز اثبات کرده باشد سراغ دارد؟



همه ی این حرف ها در آن روز هم که انقلاب مشروطه در ایران پا گرفت ، مطرح بود. همه ی آن ها که انقلاب مشروطه را موجب شدند ، یا آن را اداره کردند و همه ی آن ها که در اداره انقلاب شمروطه ناتوان ماندند، بدان ضربه زدند و موجب گشتند عاقبت هیچ شود و فقط نامی از آن باقی بماند، همه ی آن ها که به نظرات و جهان بینی خود معتقد بودند و نظرات و جهان بینی دیگران را انحرافی یا منسوخ می دانستند و هرگونه سازشی را گناه می شمردند، و کاری کردند که آن چه بر سر حفاظت از ان باهم نساختند از دست رود و هیچ شود؛ همه ی آن ها که از نظر من مردمانی شریف و فهیم بودند و ناتوانی آن ها برای سازش و سازگاری قابل فهم و توجیه است ؛ همه ی آن ها دانسته یا ندانسته یا لیبرال بودند و یا سوسیالیست ؛ گروهی که به روشنی پایان دوران سلطه ی بی چون و چرای خود را می دید و می دانست این انقلاب فقط پایان دوران نظام استبداد نیست ، بلکه سنت دیگری را هم منسوخ خواهد ساخت ،گروهی که می دانست این سیل که به راه افتاده و همه جا را فرا گرفته ازهمان جویی است که امیرکبیر بنیان آن را گذارد، و اکنون چون رودی عظیم ، خشمگین ، کف آلود و آلوده به گل و لایی که همراه آورده ، به تخریب پایه های حکومت استبدادی و به پایان دادن دوران سلطه ی سنت گرایان کمر همت بسته و این کار را هم خواهد کرد؛ گروهی که می دانستند کوشش یاران آن ها برای رخنه در سیلاب ، به منظور هدایت آن کاری بیهوده است و هیچ فایده ای نخواهد داشت؛ گروهی که به حق تنها راه نجات خود را در پایداری بی امان و یک پارچه می دانست ، اما از آن برخوردار نبودند.



جویبار امیر کبیر به نهری ، پس از آن به رودی و سرانجام به سیلی خروشان مبدل شده بود و نظام حاکم برجامعه را ، که چون درختی کهنه و پوسیده ، اما عظیم و شاخه گسترده می نمود، ریشه کن می کرد، بی آن که فرصتی یافته باشد تا نظامی را ، که به جای آن می خواست پایدار سازد، قبلا به محک تجربه بیازماید.

انقلاب مشروطه متکی به نیروی مردم انجام شد، اما راه تکیه بر شانه های مردم را ندانست . این نقطه نظر که جامعه ای بی سواد نیاز به رهبری دارد و بایست رهنمودهای رهبران خود را بی چون و چرا بپذیرد، مردم را از آن ها دور کرد و آن ها را از مردم جدا ساخت. آن ها دوندگانی پر نفس و پرتوان بودند، بی آن که به جمعیتی که همراه آن ها افتاده بود توجهی داشته باشند، با سرعت دویدند و همراهیان را وحشت زده و تنها برجا گذاشتند. آن ها جدال های ایدئولوزیک را لازم دانستند و مردم از جدال های ایدئولوژیک آن ها هیچ نفهمیدند.

آن ها سخن از سلب یا محدودیت مالکیت گفتند و در میدان بهارستان چادر برپاداشتند، اما کسانی که انقلاب را تا بدانجا همراه بودند، کسانی که انقلاب را ممکن ساخته بودند، اغلبشان چنین چیزهایی نمی خواستند. اغلبشان ، به رغم پیشتازی سوسیالیسم در آن ایام ، خواستار آن نبودند و از ان وحشت هم داشتند و دیگر حاضر نبودند از نظامی که توانایی اداره ی جامعه را به ترتیبی قابل قبول برای آن ها و نه به ترتیبی صحیح از نظر رهبران انقلاب نمی داشت ، پتشیبانی کنند.

سپس جنگ : جنگی که هیچ ارتباطی با ما نمی داشت ، جنگی که بر سر منافع ما درنگرفته بود، جنگی که در برد و باخت ان ماشرکتی نداشتیم ، به کشور ما کشیده شد و پس از همه ی آن اعمال نفوذها ، همه ی آن خود قاطی کردن ها و دخالت های نابجا ، اکنون قوای نظامی بیگانه آمده بود و بدون هیچ دلیلی قابل قبول آمده بود. پس از آن :

پس از آن که همسایه بزرگ ما همه چیز را درهم ریخت ؛ پس از آن که استقرار حکومت سوسیالیست ها در امپراتوری تزارها ، دنیای سرمایه داری را وحشت زده کرد و پیگویی هایی مارکس را پذیرفتنی نمود؛ پس از آن که تندروی های بلشویک ها توده وحشت زده و دستپاچه ما را وحشت زده تر و دستپاچه تر کرد؛ زمانی که همه مقدمات آماده شد، انگلیسی که در تمام مدت کوشیده بود به نحوی حرکت خود به خود انقلاب مشروطه را هدایت کند، فرصت یافت و ضربه را زد و تمامی دست آوردهای انقلاب را به یکبار نابود کرد.

آیا هرگز کسی به این سووال پاسخ خواهد گفت که اگر روشنفکران توانسته بودند حکومتی را برپا دارند و دولتی را بر سرکارنگاه دارند که توانایی سازگاری با مردم ، به ویژه با بورژوازی ملی را می داشت ، آیا بازهم انگلیسی ها می توانستند ضربه را وارد سازند، می توانستند به دوران آزادی های تازه از چنگ استبداد نجات یافته خاتمه دهند و به جای آن حکومتی را پایدار سازند و دولتی را تقویت کنند که با آن ها و خواست های سیاسی و اقتصادی آن ها سرسازگاری داشته باشد؟

من برای بازیافتن پاسخ این سووال قطعا بار دیگر با دقت کتاب « حیات یحیا» اثر یحیا دولت آبادی و اسناد گردآوری شده در « تاریخ استقرار مشروطیت در ایران » حس معاصر را خواهم خواند، شما چه خواهید خواند؟

بخشی از کتاب :

عبدالرحمان صدریه- قریه ی ما –نشرخامه – تهران- چاپ نخست آبان ماه 1360

رویه 126-133
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1977