کارل مارکس « نفرین های ترسناک غول آسا » پال جانسون -برگردان: جمشید شیرازی
کارل مارکس ، بیش از هر روشنفکر دیگری در عصر جدید ، برحوادث جهان و نیز بر ذهن های مردان و زنان تاثیر گذاشته است. دلیل این امر ، در درجه ی نخست ، جاذبه ی برداشت ها و روش شناسی او نیست – گرچه هر دو این ها برای ذهن های ساده کششی نیرومند دارند- بلکه این واقعیت است که فلسفه ی او در دوتا از پهناورترین کشورهای جهان ، روسیه و چین و اقمار مختلف آن ها به صورت نهادی در آمده است . از این نظر او همانند قدیس اگوستینوس است که از قرن پنجم تا سیزدهم نوشته هایش در میان رهبران کلیسا به گونه ای گسترده خوانده می شد و ، از این رو، در شکل دادن به دنیا ی مسیحیت قرون وسطایی نقشی مسلط بازی کرد. اما تاثیر مارکس از ان هم مستقیم تر بوده است . زیرا آن نوع دیکتاتوری شخصی که او برای خود در نظر داشت ( چنان که خواهیم دید) به وسیله ی سه تن از مهم ترین پیروانش – لنین ، استالین ، و مائوتسه تونگ که از این لحاظ جملگی مارکسیست های وفاداری بودند- عملا به اجرا در آمد و برای بشریت عواقبی بی شمار به بار آورد.

مارکس فرزند زمان خود، نیمه ی قرن نوزدهم بود و مارکسیسم ، از این نظر که ادعای علمی بودن داشت، یک فلسفه ی خاص قرن نوزدهمی بود. اصطلاح «علمی» در قاموس مارکس نیرومندترین وصف تایید بود و او معمولا آن را برای مشخص ساختن خود از دشمنان متعددش به کار می برد. او و آثارش «علمی» بودند ؛ و دیگران نبودند .

او احساس می کرد که در مورد رفتار انسانی در تاریخ تعبیری علمی، شبیه نظریه ی تکامل داروین ، یافته است. این اندیشه که مارکسیسم یک علم است ، آن هم به گونه ای که هیچ فلسفه ی دیگری تا کنون نبوده و نمی توانسته باشد، در آموزه ی رسمی دولت هایی که پیروان او بنیان گذاشتند جا افتاد تا آن جا که درمدارس و دانشگاه های آن ها همه ی مسایل از ان تاثیر پذیرفت . این اندیشه به جهان غیر مارکسیست نیز نفوذ کرد ، زیرا روشنفکران ، به ویژه دانشگاهیان ، شیفته ی قدرت می شوند و تلفیق مارکیسیم با قدرت عظیم فیزیکی ، بسیاری از آموزگاران را وسوسه کرده که « علم » مارکسیستی را در رشته ی خود بپذیرند- به ویژه در رشته های غیر دقیق یا نیمه دقیق ماننند اقتصاد ، جامعه شناسی ، تاریخ ، و جغرافی . شک نیست که اگر در 1945-1941 هیتلر، و نه استالین ، مبارزه بر سر اروپای مرکزی و شرقی را می برد و بدین سان اراده ی خود را بر بخش بزرگی از جهان تحمیل می کرد، آموزه های نازی که داعیه ی علمی بودن نیز داشت ، مانند نظریه ی نژادی آن ، اعتبار آکادمیک می یافت و در دانشگاه های سراسر جهان نفوذ می کرد. اما پیروزی نظامی سبب شد که علم مارکسیستی، ونه علم نازی رونق یابد.

بنابراین ، نخستین چیزی که باید از خود بپرسیم این است که مارکس، در صورت دانشمند بودن ، به چه معنی دانشمند بوده است ؟ به عبارت دیگر ، او تا چه اندازه از راه جستجوی دقیق شواهد وارزیابی آن ها به دنبال کردن معرفت عینی اشتغال داشته است؟ در ظاهر از شرح زندگانی مارکس چنین برمی آید که او در درجه ی اول پژوهشگر بوده است...

در مارکس سه عنصر وجود داشت : شاعری ، روزنامه نگاری ، و معلمی اخلاق . هریک از این عناصر مهم بود و ، در مجموع ، و در ترکیب با اراده ی عظیمش ، او را نویسنده و پیام آوری نیرومند می ساخت. اما در او هیچ خصلت علمی وجود نداشت؛ و درواقع همه ی جنبه مهم ضدعلمی بود...

در طی ده سال ، مارکس نزدیک به 500 مقاله برای (نیویورک دیلی تریبیون ) فرستاد که حدود 125 تا از آن ها را انگلس نوشته و امضای مارکس را زیر ان گذاشته بود. این مقالات را در نیویورک که بسیار تغییر داده وبازنویسی کرده اند اما استدلال های نیرومند آن ویژه ی خود مارکس است و جاذبه ی آن هم در همین است. در واقع ، استعداد اصلی او به عنوان یک روزنامه نگار جدلی بود. از مضمون پردازی های و کلمات قصار به گونه ای درخشان استفاده می کرد. بسیاری از آن ها راخود او نساخته بود . عبارات « کارگران میهنی ندارند» و « پرولتاریا جز زنجیرهایش چیزی ندارد که از دست بدهد» در اصل از مارا بود. لطیفه ی معروف در باره ی این که بورژوازی نشان های نجابت فئودالی را به پشتش می چسباند ، و « مذهب افیون توده هاست » از هاینه است . « و از هرکس به اندازه ی استعدادش و به هرکس به اندازه ی احتیاجش » ساخته لویی بلان است. « کارگران همه کشورها متحد شوید» را از کارل شاپر و « دیکتاتوری پرولتاریا» را از بلانکی گرفته است. اما مارکس می توانست از خودش نیز کلمات قصاری بسازد: «آلمانی ها در سیاست چیزی را اندیشیده اند که ملت های دیگر آن را انجام داده اند.» « دین فقط خورشیدی موهوم است که آدمی برگرد آن می چرخد، تا زمانی که چرخیدن بر گرد خودش را آغاز کند» « ازدواج بورژوایی جامعه ی اشتراکی زنان است » « انقلابی جسوری که بر سر دشمنان خود این کلمات مبارزه جویانه را فریاد می زند: من هیچ چیزم و باید همه چیز باشم. « عقاید حاکم هر عصر عقاید طبقه ی حاکم آن عصر بوده است .» علاوه بر این ؛ او از این استعداد کمیاب برخوردار بود که برگفته های دیگران تاکید کند و آن ها رار در درست ترین مرحله ی استدلال و در دقیق ترین ترکیب به کار برد. هیچ نویسنده ی سیاسی تا کنون نتوانسته است از سه جمله ی آخر مانیفست فراتر رود. « کارگران جز زنجیرهایشان چیزی نداردند که از دست بدهند. آنان جهانی را به دست خواهند آورد . کارگران جهان متحد شوید! » این استعداد روزنامه نگاری مارکس برای آوردن جمله های کوتاه و موجز بود که بیش از هر چیز دیگر ، کل فلسفه ی او را از این که در ربع آخر قرن نوزدهم به بوته ی فراموشی بیفتد نجات داد.

... اما این تاکید او بر روی کلمات به رساندن مقصود او ، که در ابهام برداشت های فلسفه ی آکادمیک آلمانی باقی می ماند، چندان کمکی نمی کرد. همچنین ، مارکس برای رساندن منظور خود ، برحسب عادت ، به مفاهیم غول آسا و عظیم توسل می جست و برخصلت های جهانی جریانی که از آن سخن می گفت تکیه می کرد؛ اما در این مورد نیز گفته هایش انباشته از اصطلاحات خاص و نامفهوم بود. مثلا: « پرولتاریا تنها می تواند به صورت جهان- تاریخی وجود داشته باشد ، همان گونه که کمونیسم ، [و] اقدامات آن تنها می تواند وجودی جهان _ تاریخی پیدا کند.» یا : « کمونیسم ، از نظر تجربی تنها به عنوان عمل یک باره و همزمان خلق حاکم امکان دارد و این مستلزم تکامل جهانی قدرت تولید ، و داد و ستد جهانی وابسته به آن ، است .» با این همه حتا که منظور مارکس روشن است ، گفته های او لزوما اعتباری ندارد ؛ و چیزی بیش از اظهار عقیده ی یک فیلسوف اخلاق نیست . بعضی از جمله هایی که من در بالا نقل کردم ، اگر به گونه ای تغییر داده شود که خلاف مطلب گفته شده را برساند ، به همان اندازه ی قبل موجه یا ناموجه خواهد بود. بنابراین ، واقعیات و شواهد برگرفته از جهان خارجی ، که گفته های یک فیلسوف اخلاق و مکاشفات او را ، به علم تبدیل کند کجا بود؟
برگرفته فشرده از کتاب روشنفکران – پال جانسون – برگردان جمشید شیرازی
نشر فرزان- تهران چاپ اول 1376
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1954