اندر فوايدِ «لغت‌بازي»داریوش آشوری پاسخ به سیدجواد طباطبایی
آقاي سيد جواد طباطبايي با پُرکاري و بيرون دادنِ چندين کتاب لقبِ «فيلسوفِ سياسي» را در عالمِ قلم و انديشه در زبانِ فارسي از آنِ خود کرده و در مطبوعات نامي يافته است. نام‌آوري، البته، حقِ هر کسي ست که در عالمِ علم و ادب و هنر و سياست و جز آن‌ها کاري نمايان مي‌کند. اما جاي افسوس است که بخشِ عمده‌ي نام‌آوري ايشان نه به خاطرِ انديشه‌گري والا و هنرِ نويسندگي، بلکه به سببِ جنجال‌برانگيزي با تاخت-و-تازي ست که در قلمروِ انديشه‌ي سياسي و فلسفه به اهلِ قلم در زبانِ فارسي مي‌کند و زنده و مرده را بي‌نصيب نمي‌گذارد. چنان که از اين تاخت-و-تازها برمي‌آيد، به نظرِ ايشان همه بي‌سواد و نفهم اند و گويي ناگهان آسمان شکافته شده و يک انديشه‌گرِ بي‌بديل به ميدانِ ظلماتِ عالمِ جهل و بي‌سوادي ما پرتاب شده تا با نورافشاني علمي و فلسفي خود- و البته، ماليدنِ پوزه‌ي همه‌ به خاک— جهانِ ما را از تاريکي جهل برهاند!

او، از جمله، تاکنون چند بار با نيش و کنايه‌هايي که «اقتضاي طبيعتِ» چنين طبعي ست، به من نيز، سرراست و ناسرراست، اشاره‌هايي داشته است. اما من با اين که سه-چهار کتاب از او را هم خوانده و از خامي و بي‌مايگي فکري و آشفتگي زبانِ آن‌ها، از سويي، و خود-بزرگ‌-بيني بي‌اندازه‌اش، از سوي ديگر، در حيرت بوده ام، و چيزهايي هم در حاشيه‌ي کتاب‌ها يادداشت کرده بودم، هرگز سرِ درگيري قلمي با وي را نداشتم. زيرا به نظرام کاري بيهوده‌ و جنجال‌برانگيز مي‌آمد، اگرچه هرگز براي من کارِ دشواري نبوده است. ايشان، از جمله، در سلسله درس‌گفتارهايي با عنوانِ «ماکياولي‌خواني» به ترجمه‌ي من از شهريارِ ماکياولي بند کرده و به نامِ نقدگري خرده‌هايي بر آن گرفته‌اند که قصدِ آن چيزي جز بي‌اعتبار کردنِ من و کارِ من در چشمِ جوانان نيست. باري، چنان که نشان خواهم داد، نامِ درستِ کارِ ايشان همين «بند کردن» است به نيتِ آسيبِ اخلاقي زدن، نه نقد کردنِ يک اثر به روشِ درستِ علمي با رعايتِ اصولِ اخلاقي چنين کاري.

اين سلسله «درس‌گفتار»ها (اين واژه هم از فراورده‌هاي کارگاهِ، به قولِ ايشان، «لغت‌بازي» من است) چند سالي ست که بر روي اينترنت هست. من هم بارها در وبگردي‌ها به آن‌ برخورده ام. اما با پوزخندي از کناراش گذشته ام، زيرا «اقتضاي طبيعت» را در آن‌ مي‌ديدم. ولي انتشارِ متنِ خلاصه شده‌اي از آن‌ها در مجله‌ي مهرنامه (تهران، شماره‌ي ١۲، خردادِ ١۳۹٠) براي‌ام برخوردِ تازه‌اي با آن بود که مرا به دادنِ اين پاسخ برانگيخت. زيرا در آن، گذشته از آن بي‌مايگي‌ها و حرف‌هاي خنده‌دار، رگه‌اي ستبر از تقلّب و بي‌اخلاقي نيز مي‌بينم که ديگران چه‌بسا درنيابند. از سوي ديگر، نيت‌ام اين است که، جواناني که بنا ست در محضرِ ايشان درسِ انديشيدن بياموزند، از جمله جوانانِ مهرنامه‌نويسِ ما-- که عَلَمِ چنين مقاله‌اي را بر سرصفحه‌ي مجله‌شان مي‌کوبند-- هشيارتر شوند که چه مي‌کنند.

طباطبايي، بي‌آن که در آغاز نامي از مترجمِ شهريار بياورد، تمامي اين «درس‌گفتار»ها را بر اساسِ ويراستِ يکمِ ترجمه‌ي من از آن کتاب دنبال کرده است. شک نيست که، نويسندگانِ اهلِ نظر حق دارند ترجمه‌ي مرا، مانندِ هر کتابِ ديگر، نقد کنند. اما به‌راستي جاي شگفتي ست که، کسي که سرِ آموزشِ چه‌گونگي خوانشِ درستِ آن کتاب را با تفسيرهاي خود دارد، چرا بايد، به جاي ترجمه‌ي متن به قلم و زبانِ خود، پايه‌ي فرمايشاتِ تفسيري خود را بر متني بگذارد که به گفته‌ي او هيچ اعتباري ندارد و ناگزير پيوسته بايد به پر-و-پاچه‌ي آن بپيچد و آن را «نقد» کند! در همان آغاز او از «اين ترجمه‌هاي فارسي» ياد کرده است که همه نادرست و بي‌بنياد اند و ترجمه‌ي اين کتاب هم از شمارِ آن‌ها ست. به نظرِ او، متنِ «بسيار دقيقِ» ماکياولي، البته، هماني نيست که «با ادبياتِ ما و ادبياتچي بودنِ مترجمانِ ما که عمدتاٌ لغت‌باز هستند و نه مترجمانِ واقعي انديشه» درست از آب درآيد.

او اگرچه مترجم را به مترجمان جمع بسته و همه را به يک چوب رانده، با گفتنِ اين که «عمدتا لغت‌باز هستند» روشن است که به چه کسي اشاره مي‌کند. زيرا در ميانِ مترجمانِ ما کسي بيش از من به «لغت‌بازي» نامدار نيست. دوباره مي‌پرسم که، چرا تفسيرِ فيلسوفِ گرانقدري مانندِ ايشان مي‌بايد بر پايه‌ي متني باشد به قلمِ يک «ادبياتچي لغت‌باز» که مترجم «واقعي» انديشه نيست؟ به دلايلي که خواهم ‌آورد، علّتِ آن چيزي جز رانه‌ي «اقتضاي طبيعت» در ايشان نيست. وگرنه مي‌توانست با کمي دستکاري در عبارت‌ها و کلمه‌ها— چنان که در ميانِ ما بسيار مي‌کنند— ترجمه را به نامِ خود کند تا ناگزير از اين‌همه خرده‌گيري بر آن نباشد. اما در ترجمه‌ي من هم تنها به چند برابرنهاده در واژگانِ آن «بند» کرده است و بس. و گويا به اصلِ ترجمه‌ي متن ايرادي ندارد يا چندان ندارد. حال ببينيم که ايرادها از چه مقوله‌اند:

ايرادها، چنان که گفتم، بر اساسِ نشرِ يکمِ ترجمه‌ي شهريار است که در ١۳۶۶ منتشر شده است. اما اين کتاب، دوازده سال بعد بار ديگر ويرايشِ اساسي شده و اکنون سه سال است که ويراستِ سومِ آن در بازار است. بنا براين، پايه‌ي نقدِ ايشان مي‌بايست بر ويراستِ دوم و سومِ اين کتاب بوده باشد که متنِ نهايي آن به قلمِ من است، نه ويراستِ يکم. از جمله ايرادهاي آقاي پروفسور طباطبايي به اين ترجمه‌ آن است که چرا واژه‌ي virtù را، که مفهومي ست کليدي در فهمِ شهريار، «هنر» ترجمه نکرده ام. و شاهد هم از فردوسي آورده است که «هنر نزدِ ايرانيان است و بس». اين ايراد البته درست است.

اما مي‌شود پرسيد که، آقاي طباطبايي اين را از کجا فهميده است و چه گونه به آن برابرنهاده‌ي فارسي رسيده است؟ من در پيش‌گفتارِ خود بر ويراستِ دومِ ترجمه‌ي شهريار گفته‌ام که، در ويراستِ يکمِ ترجمه، بر اساسِ سه ترجمه‌ي انگليسي، به جايگاهِ محوري اين مفهوم در اين متن آگاه نبوده ام. زيرا مترجمانِ انگليسي آن را چندان جدّي نگرفته و با نبودِ برابرنهاده‌ي رسايي در آن زبان براي اين مفهوم در برابرِ معناي آن در ايتالياي دورانِ رُنسانس، به تناسبِ معنا درجمله، هر جا که به آن برخورده‌اند، واژه‌ي انگليسي‌اي را گذاشته‌اند که به نظرشان درخور بوده. من هم در فارسي به پيروي از ايشان همان کار را کرده ام. يعني، چندين واژه‌ي فارسي در برابرِ اين مفهوم گداشته ام.

اما چندي پس از انتشارِ ترجمه‌‌، با خواندنِ کتابِ ماکياولي به قلمِ کوئينتن اسکينر به اساسي بودنِ اين مفهوم در متنِ شهريار آگاه شدم. مترجمِ صاحب‌نظرِ کتاب، آقاي عزت‌اللهِ فولادوند، يک جا «هنر» را نيز در برابرِ اين واژه در ترجمه نشانده بود که گزينشِ درستِ باريک‌بينانه‌اي ست و مشکلِ اين مفهوم را در ترجمه‌ي فارسي به‌زيبايي حل مي‌کند. پس از آن بود که براي بازبيني ترجمه‌ام، از سويي، به پي‌جويي مفهومِ «ويرتو» در ترجمه‌ها و شرح‌هاي ديگر دست زدم، و از جمله متنِ اصلي ايتاليايي کتاب را نيز-- به ياري خويشاوندي زبانِ ايتاليايي با زبانِ فرانسه-- «کورمال» جست-و-جو کردم. از سوي ديگر، به پژوهشي گسترده در باره‌ي مفهومِ «هنر» در شاه‌نامه و متن‌هاي ديگرِ شعر و نثر در فارسي کلاسيک پرداختم. حاصلِ اين جست-و-جو در پيشگفتارِ يازده صفحه‌اي ويراستِ دوم و سومِ کتاب، با شاهدهاي فراوان از آن متن‌ها، آمده است.

بنا بر اين، آقاي طباطبايي چه گونه مي‌تواند اين ايراد را همچنان به متني بگيرد که اين‌چنين با دقت و پژوهشگري گسترده بازبيني شده است؟ او چه‌بسا بگويد که ويراستِ دوم و سومِ کتاب را نديده است. امّا اين «دُمِ خروس» را چه مي‌کند که از پَرِ شالِ ايشان بيرون است؟ زيرا در نقل از فصلِ ششم شهريار (مهرنامه، همان، ص ١۴۶، پاراگرافِ ۲) آورده است: «مرداني که اينچنين [در اصلِ ترجمه: اين‌چنين که] با هنرِ خويش به شهرياري رسند، آن را دشوار به دست مي‌آورند اما آسان نگه مي‌دارند.» اين جمله و دنباله‌ي آن از ويراستِ دوم يا سومِ ترجمه (ص ٨١) نقل شده است. زيرا در ويراستِ يکم نشاني از واژه‌ي «هنر» نيست و جمله در آن چنين بوده است: «مرداني اينچنين که پادشاهي را به زورِ بازوي خود به دست مي‌آورند...» بااين‌همه، در عبارت‌پردازي دراز و گنگي (ص ١۴۵، پاراگرافِ ۳) باز به پاراگرافِ يکمِ همين فصل در ترجمه‌ي فارسي بند کرده و نبودِ «هنرهاي مردانه» (ويرتو) را در آن خطا شمرده است، در حالي که در همين پاراگراف، در ويرايشِ دوم، برابرنهاده‌ي «هنر» براي «ويرتو» سه بار آمده است، دو بار براي انسان و يک بار براي کمان.

ايرادهاي ديگرِ ايشان نيز از همين دست است. از جمله اين که چرا من به جاي «شهرياري» در ترجمه «پادشاهي» گذاشته ام. روشن است که اين دو واژه در فارسي مترادف اند و مي‌توانند به جاي يکديگر به کار روند. اما من هم در ويراستِ دوم، در تناسب با واژه‌ي «شهريار» براي نامِ کتاب، شهرياري را جانشينِ پادشاهي کرده ام. حال که مقاله‌ي او خود گواهي مي‌کند که ويراستِ دومِ کتاب را ديده است و از آن نقلِ قول هم کرده است، اين گونه در بوق دميدن و دانش‌فروشي تقلبي جز بَدخيمي چه نامي مي‌تواند داشته باشد؟

اما تعريفِ اين استادِ علومِ سياسي از واژه‌ي پادشاه (ص ١۴۴، پاراگرافِ ۲) هم جاي درنگ دارد: «... نظام پادشاهي (شاهنشاهي) نظامي ست که شاهان متعددي وجود دارند و در رأس‌اش امپراتوري وجود دارد.» خرابي اين جمله و سستي دستوري‌اش به کنار، که نمونه‌اي ست کوچک از خرابي و سستي نوشتارهاي ايشان در کل، که از آن تنها در همين مقاله نمونه‌هاي فراوان مي‌توان آورد. اما مترادف گرفتنِ «پادشاهي» و «شاهنشاهي» نشانه‌ي ديگري ست از غفلتِ ايشان از «لغت‌بازي». زيرا «لغت‌بازي»، که نامِ درستِ آن زبانداني ست، سبب مي‌شود که آدمي معناي درست و دقيقِ واژه‌ها و سايه‌-روشن‌هاي معنايي آن‌ها را بهتر بشناسد و، در نتيجه، درست‌تر هم بنويسد. پادشاهي واژه‌اي ست فارسي مترادف با سلطنت در عربي. و معناي آن قرار داشتنِ يک تن در رأسِ هرمِ فرمانفرمايي در يک دولت است که قدرت -- يا جايگاهِ تشريفاتي آن-- را به ارث برده و از او به خويشاوندان‌اش به ارث مي‌رسد.

هنگامي که از پادشاهي هلند، بلژيک، سوئد، و اسپانيا سخن مي‌گوييم، هرگز به معناي شاهنشاهي (برابر با امپراتوري) نيست، بلکه جاي داشتن در رأسِ هرمِ فرمانفرمايي در يک واحدِ مدرنِ دولت-ملت است. شاهنشاه واژه‌اي ست بازمانده از روزگارِ امپراتوري هخامنشي و ساساني. در آن روزگار از آن جا که در گستره‌ي بسيار پهناورِ جغرافيايي و قومي زيرِ فرمانفرمايي‌ِ پادشاهانِ آن سلسله‌ها فرمانروايانِ دست‌نشانده‌ي ايشان بسيار بودند، ايشان را «شاهِ شاهان» مي‌ناميدند. پس از اسلام اين لقب به دهانِ برخي پادشاهان— نخست، گويا، در دهانِ مرداويجِ آلِ بويه-- مزه کرد و آن را زنده کردند. اما بسياري از اينان که دوست داشته‌اند «شاهنشاه» ناميده شوند، يا مدحيه‌سرايان‌شان ايشان را چنين لقب داده‌اند، هرگز «شاهِ شاهان» نبوده‌اند، زيرا قلمروي بسيار پهناور نداشته‌اند. چنان که حافظ از پادشاهانِ آلِ مظفر، شاه شجاع و شاه منصور، که قلمروي به‌نسبت کوچک در گوشه‌اي از امپراتوري ديرينه‌ي ايران داشته‌اند، با عنوانِ «پادشاه» ياد مي‌کند («بيا که رايتِ منصورِ پادشاه رسيد...»). اما در قصيده‌اي هم همين شاه منصور را «شهنشاهِ بلند-اختر» مي‌خواند که مديحه‌سرايي و تعارف است و بس.

يکي از زيان‌هاي بي‌بهرگي از «لغت‌بازي» اين است که آدمي سبک‌ها و حکمتِ کاربردِ سبکي واژه‌ها را نمي‌شناسد. چنان که آقاي طباطبايي بر من خرده گرفته است که چرا واژه‌هايي مانندِ «تيغ» و «بازو» را به جاي جنگ‌افزار يا نيروي جنگاور و سپاه به کار برده ام. ولي کساني که با ادبياتِ کلاسيکِ فارسي انس دارند به‌خوبي مي‌دانند که تيغ و بازو در ادبياتِ ما، در مقامِ کنايه از سپاه و نيروي جنگاور و قدرتِ جنگاوري، چه فراوان به کار رفته است. من از آن جا که مي‌خواستم اين متني را که پنج قرن از تاريخِ نگارشِ آن مي‌گذرد و يکي از آثارِ زيباي کهنِ زبانِ ايتاليايي به شمار مي‌آيد، به زباني ترجمه کنم که شيوايي و مزه‌ي زبانِ کلاسيکِ فارسي را داشته باشد، اين گونه واژه‌ها را در آن متن نشاندم که با سبکِ آن تناسب دارد. اکنون براي آگاهي ايشان چند نمونه از کاربردِ آن‌ها را در ادبياتِ کهنِ فارسي مي‌آورم:

تيغ:

شاهِ بي‌تيغ باغِ بي‌ميغ است پاسبان دين و مُلک را تيغ است (سنايي)

تيغ مر مُلک را نکو ياري ست ملکِ بي‌تيغ همچو بيماري ست (سنايي)

به قوّتِ اين تيغ مملکت‌هاي ديگر... بگرفت. (بيهقي)

مردي نام‌گرفته است که تيغ و آلت و مردم دارد. (بيهقي)

بازو:

نگر تا ننازي به بازو و گنج که بر تو سرآيد سراي سپنج (فردوسي)

چنين پادشاهان که دين‌پرور اند به بازوي دين گوي دولت برند (سعدي)

ما مُلکِ عافيت نه به لشکر گرفته ايم ما تختِ سلطنت نه به بازو نهاده ايم (حافظ)

وي در دنبالِ همين پي‌گيري نوشته است: « “شهريار آن‌ها را به تيغِ خود گرفته است”... نادرست ترجمه شده است. در متن [کدام متن؟] آمده Army.» البته ماکياولي از آن جا که به انگليسي نمي‌نويسد و به ايتاليايي مي‌نويسد، در متنِ ايتاليايي armi نوشته است که هم‌ريشه با واژه‌ي انگليسي ست. طباطبايي ادامه مي‌دهد که: «army...در اينجا منظورش سپاه، قشون و تيغ نيست بلکه در اينجا به معناي جنگ‌افزارها به کار مي‌رود.»

army در انگليسي به معناي ارتش است، اما armi در ايتاليايي به معناي جنگ‌افزار است. ‌جنگ‌افزار و سپاه دو مفهومِ به هم پيوسته‌اند که، بر حسبِ متن، جانشينِ يکديگر نيز مي‌توانند بشوند. از اين‌رو، بنا به شاهدهايي که آورديم، «تيغ» در فارسي کهن جانشينِ درستي ست براي آن و هر دو مفهوم را با هم در برمي‌گيرد. کوششِ بيهوده‌ي طباطبايي براي آن که خود را بسيار موشکاف و باريک‌بين نشان دهد، کار را به اين ايرادگيري‌هاي بي‌جا مي‌کشاند.

در اين جمله که، «پادشاهي‌ها يا پدر در پدر به ارث رسيده‌اند يا نوبنيادند»، در ويراستِ دوم پادشاهي به شهرياري بدل شده است. او هم همين گونه نقل کرده است (ص ۱۴۴، پاراگراف ۳)، که باز نشانه‌ي آن است که ويراستِ دوم ترجمه را ديده است. اما نمي‌دانم چرا « پدر در پدر» در آن گفت‌آورد شده است «از پدر به پدر». شايد خواسته است عبارتِ مرا اصلاح کند. در اين صورت بايد مي‌نوشت، «از پدر به پسر». زيرا «پدر در پدر» اصطلاحِ فارسي جا افتاده‌اي ست به معناي نسل به نسل در راستاي خويشاوندي نرينه. «از پدر به پدر» اين جا بي‌معنا ست.

يک تقلّبِ ديگر:

مي‌خواهم از ناخُنَک زدن‌هاي ناشيانه‌ي ايشان به ايده‌هاي ديگران، که نمونه‌هاي فراوان دارد، به يک مورد بپردازم و بگذرم. من مقاله‌اي نوشته‌ام با عنوانِ «از شمايل به تصوير» که تحليلي ست از‌گذار دورانِ رنسانس در نقاشي از شمايل‌سازي دوبعدي قرونِ وسطايي به نقاشي نشان دهنده‌ي بُعدِ سوم (ژرفانمايي) با شگردهاي هندسي نمايشِ چشم‌اندازِ دوري و نزديکي چيزها نسبت به نقطه‌ي ديدِ نقاش، و کاربردِ سايه-روشنِ رنگ‌ها براي نمايشِ واقعي مکان و زمان در تابلو. در آن مقاله کوشيده ام، کوتاه و فشرده، اهميتِ اين‌گذار را براي زمينه‌سازي انقلابِ علمي در غربِ اروپا با رويکرد به مشاهده‌گري (observation) در عالمِ تجربي شرح دهم.

آن جا، از جمله، به ماکياولي و شيوه‌ي نگرشِ او به رويدادهاي سياسي از چشم‌اندازِ تاريخي نيز پرداخته‌ام و گفته‌ام که اين مشاهده‌گري تاريخي در فرهنگِ رُنسانس از‌گذار نقاشان از عالمِ شمايل‌نگاري، يا نمايشِ ايده‌ي اشياء در عالمِ مثالي، به تصويرگري آن‌ها در عالمِ تجربي سرچشمه مي‌گيرد. و به اين ترتيب علومِ تاريخي مدرن پايه‌گذاري مي‌شود. براي روشن‌تر شدنِ اين نکته تکه‌اي از مقاله‌ي خود را نقل مي‌کنم:

قدرتِ شگفت‌انگيزِ تکنيک‌هاي تازه در نقاشي رنسانس همان است که رفته‌ـ‌رفته خود را در همه‌ي زمينه‌هاي ديگر هم نمودار مي‌کند و از دلِ آن علم و تکنولوژي مدرن و انقلاب صنعتي مي‌زايد.... گذشته از دست‌آوردهاي رنسانس در علومِ طبيعي، علومِ انساني مدرن هم در همان دوران پايه‌ريزي شد. هنگامي که ماکياولي چشمانِ تيزبينِ خود را به صحنه‌ي کردار سياسي دوخت و براي فهمِ معناي واقعي آن به مطالعه‌ي تاريخ روي آورد، در حقيقت، با آزاد کردنِ فهمِ زندگي و رفتارِ سياسي از زندانِ شمايل‌سازي قرون‌وسطايي و داوري‌هاي اخلاقي‌اش، علمِ سياستِ مدرن را پايه‌گذاري کرد. اين علم به جاي رويکرد به شمايلِ اخلاقي رفتارِ سياسي و نمونه‌‌ي آرماني‌ِ آن-- که در اندرزنامه‌ها و «نصيحة‌الملوک»‌ها مي‌بينيم-- به واقعيتِ آن روي مي‌کند، بر اساسِ يافته‌هاي تجربي يا داده‌هاي تاريخي، و به دنبالِ معناي چيزهايي مي‌گردد که به راستي در صحنه‌ي جامعه و تاريخ رخ داده است.

اما همين نکته را از زبانِ ايشان در همين مقاله ببينيد (ص ۱۴۲، پاراگرافِ ۳) که در آن يادي هم از مأخذي نشده است:

... حال چرا ماکياولي مي‌تواند چنين صحبت کند؟ يکي از دلايلش اين است که در آغازِ تحول مهمي است که هم در حوزه علم و هم در حوزه هنر صورت مي‌گيرد که مسأله Perspective بود که براي اولين بار ظاهر مي‌شود. نقاشي‌هاي يک بعدي [!] قرون وسطايي تحول پيدا مي‌کند و جديد مي‌شوند [؟!] و در اينجا است که ماکياولي که در واقع ذهنش انباشته از تحولات جديد است [!] متوجه اين است که در حوزه سياست هم بدين گونه است [!]...

من به شَلَم شوربايي زباني اين فرمايشاتِ «مسروقه» کاري ندارم. اما به اين پروفسورِ فيلسوف، که مي‌خواهد به جوانان درسِ انديشيدن و چه‌گونه خواندنِ متن بدهد، يادآور شوم که، آنچه از آن مقاله‌ گرفته و به نامِ «نقاشي‌هاي يک بعدي [!] قرون وسطايي» از آن ياد کرده، همانا شمايل‌سازي دوبُعدي ست که جاي خود را به نقاشي سه‌بُعدنَما مي‌دهد. يعني همان که، به گفته‌ي ايشان، «تحول پيدا مي‌کند و جديد مي‌شوند»!

باري، من اگر بخواهم يکايکِ حرف‌ها و جمله‌هاي پوچ و پرتِ اين مقاله را (البته به عنوانِ نمونه‌اي دمِ دستي از بخشِ عمده‌اي از آثارِ ايشان) بيرون بکشم و بشکافم، دستِ کم مي‌بايد ده-پانزده صفحه را سياه کنم که به زحمت و صرفِ وقت‌اش نمي‌ارزد. تنها به چند تايي از «تفسير»هاي وي مي‌پردازم و از بازمانده‌ي آن‌ها درمي‌گذرم.

سنّتِ پريشانگويي و پريشان‌نويسي در کلافِ جمله‌هاي بي‌پايان و واژگانِ آشفته و بي‌معنا در نثرِ فارسي ريشه‌ي ديرينه‌ي چندين قرنه دارد که به ما به ارث رسيده است. در اين باره، بيش از سي و چند سال پيش، با عنوانِ «فارسي دري و فارسي دَري‌وَري» مقاله‌اي نوشته‌ام و بررسي‌اي از سيرِ تاريخي تباهي‌زدگي اين زبان کرده‌ام که در مجموعه مقاله‌ي بازانديشي زبانِ فارسي آمده است. اين آشوب‌زدگي در برخورد با زبانِ فرانسه، همچون زبانِ جهانِ مدرن و تمامي دست‌آوردهاي آن، پا به دورانِ تازه‌اي از پريشان‌نويسي و آشفتگي معنايي و مفهومي مي‌دهد که تا به امروز کمابيش ادامه دارد.

زيرا زبانِ فارسي مي‌بايست خود را، از راهِ ترجمه از زبانِ فرانسه، با نيازهاي تازه‌ي زباني و مفهومي‌اي درگير و سازگار کند که با آن‌ها بيگانه بوده است. اگرچه در چندين دهه‌ي اخير وضعِ اين زبان رفته رفته بهتر شده و با کوششِ نويسندگان و مترجمانِ جدّي و باهنر براي بيانِ انديشه‌ها و دستاوردهاي علمي و فرهنگي مدرن پيراسته‌تر و آراسته‌تر شده، اما هنوز ياوه‌نويسي و ترجمه‌هاي بي‌معنا در اين زبان کم نيست.

بايد بگويم که نوشته‌هاي آقاي طباطبايي، با همه‌ توپّ و تَشَرِ «علمي» و «فلسفي»شان، از نظرِ من، به هيچ‌وجه از آن گرفتاري‌ها بري نيست. شيوه‌ي برخورد و توپّ و تشرهاي او با احمدِ فرديد و شيوه‌ي گفتارِ او بي‌شباهت نيست. اما اين را با افسوس مي‌گويم. زيرا، طباطبايي مردي ست کوشا و براي نوشتنِ اين‌همه اثر، که برخي کلان نيز هستند، وقت و همّتِ بسيار صرف مي‌کند. اما، دريغا، که من با همه کوششي که براي داشتنِ نگاهِ مثبت نسبت به آن‌ها داشته ام، و با همه‌ي سر و صداي مطبوعاتي که گهگاه به پا مي‌کنند، هيچ چيزِ ماندگار در آن‌ها نمي‌بينم. زيرا پديد آوردنِ کارهاي ماندگار شوري و شخصيتي با ويژگي‌هايي ديگر مي‌طلبد که بزرگ‌منشي و راستگويي و انصاف و حق‌شناسي از آن جمله است، نه ميل به نمايشگري و بس، به بهاي خوار شمردنِ ديگران به هر دست‌آويز. باري، بپردازيم به چند تکه از نکته‌هاي تفسيري وي در بابِ شهريار که به نظرِ من مشتي ست از خروارِ نوشته‌هاي او.

طباطبايي براي اين که نشان دهد که «ماکياولي نه خواندن‌اش به آساني است نه آنقدر آدم دم دستي است که هر کسي با اين ترجمه‌هاي فارسي و قبل از آن با نوشته‌هاي بسيار ابتدائي... مثل خداوندان انديشه سياسي... بتوان شناخت» درس‌گفتارها را با تاخت‌و‌تاز به ديگران آغاز کرده و سپس از درياي بيکرانِ فضل و دانشِ خود شمّه‌اي در اين باب بيرون ريخته که اگر کسي در خواندن باريک‌بين باشد و کمي هم «لغت‌باز» و اهلِ جست‌و‌جو، از بي‌شيرازگي و پريشانگويي آن‌ها دچارِ حيرت خواهد شد.

وسوسه‌ي لغت‌بازي

طباطبايي با آن که «لغت‌بازان» را به چيزي نمي‌گيرد، خود از وسوسه‌ي لغت‌بازي در امان نيست. اما از آن جا که اهلِ بخيه نيست، دچار خطاهاي ناشيانه‌اي مي‌شود که نمونه‌ي آن اين است (ص ١۴۲، پاراگرافِ ۲):

کلمه لاتيني Governare [کذا في‌الاصل!] که در انگليسي همان Government به معناي حکومت است از اين کلمه گرفته شده است که به صورت مصور است [؟!] يعني فرمان راندن يا به عربي حکومت کردن [!]

در همين يک جمله چند خطا هست: نخست اين که، اصل لاتيني اين واژه gubernare است. government در زبانِ انگليسي هم همان واژه‌ي لاتيني نيست. معادلِ gubernare در انگليسي to govern از همان ريشه است. government هم سرراست از آن واژه‌ي لاتيني گرفته نشده، بلکه واژه‌ي لاتيني به صورتِ gouverner واردِ زبانِ فرانسه‌ي باستان شده و سپس مشتقِ gouvernement را در آن از gubernamen در لاتيني قرونِ وسطايي گرفته‌اند. زبانِ انگليسي اين کلمه را به صورتِ government (که، به گفته‌ي ايشان، «مصور است»؟!)، و نيز فعلِ آن را، از زبانِ فرانسه وام گرفته است. نکته‌ي ديگر اين که، مي‌دانيم که واژه‌ي «حکومت» از عربي به فارسي راه يافته، اما «حکومت کردن» فعلِ ترکيبي فارسي ست نه عربي!

gubernare در لاتيني، در اصل، به معناي گرداندنِ سکّانِ کشتي يا کشتيباني بوده است و سپس معناي مَجازي اداره کردن و گرداندنِ کارها و از جمله گرداندنِ دستگاهِ حکومت را پيدا کرده است. بُن‌واژه (ريشه‌ي اصلي) آن هم واژه‌ي يوناني kubernan بوده است، به همين معنا. اين معناي مجازي، در فرانسه و انگليسي در فعلِ gouverner/to govern و مشتقِّ اسمي آن gouvernement/government به صورتِ معناي اصلي جا افتاده است.

وي در دنباله افزوده است که، اين کلمه، يعني gubernare (نه Governare !) «در درجه اول در دوره مسيحي و به ويژه قبل از اين دوره در مورد تدبير نفس انسان [؟] به کار مي‌رفت يعني اين کلمه در درجه اول تدبير نفس بوده است نه تدبير امور شهر و مدينه...» نخستين نکته اين است که، اين کلمه اگر «به ويژه» در دوره‌ي قبل از مسيحيت به کار مي‌رفته، پس کاربرد آن در دوره‌ي مسيحي مي‌بايد در درجه‌ي دوم باشد نه در «درجه اول»! البته اين‌ گونه خطاهاي ابتدايي در منطقِ نوشتار را که در نوشته‌هاي ايشان بي‌شمار است، لابد بايد، به قولِ قدما، به حسابِ «طلاقتِ لسان و رشاقتِ بيانِ»شان گذاشت! بگذريم.

ولي اين که «تدبير نفس» را-- که هيچ معناي آن روشن نيست-- به ريشِ اين واژه‌ي لاتيني بسته‌اند و هيچ منبعي هم براي آن نداده‌اند، سخت مايه‌ي بدگماني ست. و سپس بستنِ اين «تدبيرِ نفس» به ريشِ فارابي و مدينه‌ي فاضله‌ي او و کشفِ علتِ «توقف فلسفه سياسي در جهان اسلام» بر اين پايه، با آن جمله‌هاي تو‌در‌توي گنگ، بحثي ست که به اهل نظر در فلسفه‌ي اسلامي بازمي‌گذارم.

اما با وسواس‌هاي لغت‌بازانه‌ي خود از اين دو جمله نمي‌توانم گذشت که، «کلمه تدبير در درجه اول [؟] واژه‌هاي [!] ثلاثي مجرد “دبر” است به معناي پشت و عاقبت. تدبير يعني به عاقبت امور انديشيدن يعني به معاد انديشيدن»! تدبير در عربي، و از آن جا در فارسي، به معناي چاره‌انديشي و سامان دادن کارها ست. از جمله در ترجمه‌ي oikonomia نزدِ ارسطو، در عربي، به صورتِ «تدبيرالمنزل» به کار رفته است، اما نه هرگز به معناي «عاقبت‌انديشي» برابر با «معادانديشي»! تمامِ پريشان‌گويي‌هايي که ايشان در دنبالِ اين داستان مي‌کنند بر اساس همين معناي من‌در‌آوردي براي تدبير است.

داستانِ ديالکتيک

آقاي طباطبايي بنا به دل‌بستگي‌هايي که به فلسفه‌ي هگل دارد، دوست دارد به‌جا و نابه‌جا مفهومِ ديالکتيک را به ميان آورد و از سخنِ ساده معناي «بسيار پيچيده» بيرون بکشد و با زبانِ شکسته‌بسته‌‌ي خود در آن باب دادِ سخن دهد. از جمله، در بحثي که ماکياولي در باره‌ي رابطه‌ي «ويرتو» (هنر) و «فورتونا» (بخت) مي‌کند، «ديالکتيک بسيار پيچيده»اي مي‌بيند و مي‌نويسد: ... ماکياولي با ديالکتيک بسيار پيچيده‌اي نشان خواهد داد [!] اين مرد و زن الهه بخت و هنر مردانگي شهريار جوان دولتي نو بنيان مي‌گذارد [؟!]. به عبارت ديگر بنيانگذاري شهريار نوخاسته مبتني ست بر منطقي که از ديالکتيک ميان مناسبات پيچيده Fortuna و virtu به دست خواهد آمد [!] و اينجاست که دولت نوبنياد تأسيس خواهد شد [!].

باز به بي‌شيرازگي و آشفتگي اين جمله‌بندي‌ها کاري ندارم و تنها يک نکته را به اين حضرتِ «ديالکتيسين» مي‌خواهم يادآور شوم. و آن اين که، هر جا نسبت و رابطه‌اي ميانِ دو چيز برقرار مي‌شود، نسبتِ ديالکتيکي به معناي هگلي نيست. زيرا نسبتِ ديالکتيکي در منطق هگل ميانِ اضداد برقرار مي‌شود، از نوعِ تضادِ هستي و نيستي و روح و طبيعت. و هر مرحله از آن سيري ست به سوي کمالِ روحِ مطلق. اما رابط‌ه‌ي «بخت» (فورتونا) و «هنر» (ويرتو) از نوعِ تضاد و سنتزِ ديالکتيکي نيست.

زيرا متضادِ «هنر» داشتن بي‌هنري ست و متضادِ «بخت» داشتن هم شوربختي. ماکياولي هم مي‌گويد که اين دو، در کارِ دستيابي به شهرياري کامل کننده‌ و ضروري هم اند و با يکي بي‌ديگري کار از پيش نخواهد رفت، اگرچه جدا از هم نيز وجود دارند و وجودِ يکي نفي آن ديگري نيست. اين جا هيچ «ديالکتيکِ پيچيده‌اي» در کار نيست که براي کشفِ آن به يک «هگل‌شناس» و ديالکتيسين نياز باشد. هر آدمِ عاقلي مي‌داند که براي کاميابي در هر کاري و رسيدن به هدفي استعدادِ ذاتي آدميان (هنر) کافي نيست، بلکه شرايطِ درخور براي آن، يا همان «بخت»، مي‌بايد فراهم باشد. فردوسي هم پنج قرن پيش از ماکياولي از اين نکته سخن گفته، بي‌آنکه ديالکتيسين و «هگل‌شناس» بوده باشد:

چنين داد پاسخ که بخت و هنر چنان اند چون جفت با يکدگر

چنانچون تن و جان که يار اند و جفت تنومند پيدا و جان در نهفت

به کوشش بزرگي نيايد به جاي مگر بختِ نيک‌اش بُوَد رهنماي

با همه گذشتي که از وارسي پريشان‌گويي‌هاي ايشان مي‌کنم، اين نکته را ناگفته نمي‌خواهم گذاشت که، اين حرفِ بي‌معنايي ست که فرموده‌اند، «ماکياولي آغازِ زبانِ ايتاليايي است.» (ص ١۴۳، پاراگرافِ ۴) نخست اين که هيچ فردي نمي‌تواند «آغازِ» هيچ زباني باشد. زيرا زبان يک پديده‌ي جمعي ست و در يک فضاي گفت‌و‌گويي شکل مي‌گيرد و دگرگون مي‌شود. لابد مي‌خواهند بگويند که نوشته‌هاي ماکياولي سرآغازِ زبانِ نوشتاري و ادبي ايتاليايي ست. اين هم نادرست است. زيرا سرآغازِ زبانِ نوشتاري ادبياتِ مدرنِ ايتاليايي را همه دانته مي‌دانند که يک قرن پيش از ماکياولي مي‌زيسته است.

Créteil, France

ژوئيه‌ي 2011

مهرنامه: همانطور که در پایان درس‌گفتارها آمده بود، آن متن صورت بسيار خلاصه شده‌اي از گزارش مفصل درس‌گفتارهاي سيد جواد طباطبايي درباره ‌انديشه سياسي ماکیاولی در موسسه مطالعات اندیشه سیاسی‌-‌اقتصادی بود که با جلب نظر دکتر طباطبایی در مهرنامه چاپ شد و به زودی در جلد دوم کتاب انديشه سياسي جديد در غرب و به قلم سیدجواد طباطبایی منتشر خواهد شد.
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1948