محال شدن نقد بر بساط روشنفکری ما- حسن قاضی مرادی
نقد زیر بخش برگزیده ای است از کتاب :
«شوق و گفت و گو و گسترش فرهنگ تک گویی درمیان ایرانیان- حسن قاضی مرادی »
..
محال شدن نقد بر بساط روشنفکری ما :
در میان روشنفکران ما تک گویی یا مشاجره ی انتقادی ، قاعده و گفت وگوی انتقادی ، اگر نگویم محال قطعا استثنا است . نمونه ای از چنین قاعده ای مشاجره ی آقایان جوادطباطبایی و ماشاالله آجودانی است بر سر کتاب مشروطه ی ایرانی نوشته آجودانی . این مشاجره را برگزیدم چرا که در دو سوی آن دو چهره ی نامدار روشنفکری ما قرار دارند.
تا آنجا که اطلاع دارم موضوع از نوشته ی یکسره تمجید آمیز طباطبایی از کتاب مشروطه ی ایرانی شروع شد.وی تمجید خودرا چنین بیان می کند:
« کتاب دکترماشااله آجودانی حاصل پژوهشی بسیار پر اهمیتی است که پس از دهه ها که از انتشارفریدون آدمیت در باره ی تاریخ اندیشه سیاسی جنبش مشروطه خواهی در ایران می گذرد، دریچه ی نوی به گستره ی اندیشه ی تجدد خواهی ایرانیان باز کرده و پرتوی بر برخی از زوایای ناشناخته ی آن افکنده است ... به نظر من ... به جرات می توان گفت که کتاب [آجودانی] نخستین نوشته ی ارجمندی است که پس از سال ها در باره ی اندیشه ی سیاسی مشروطه خواهی انتشار می یابد.»1
ده سال بعد ، در 21 آبان 1385 ، طباطبایی در مصاحبه ای با روزنامه ی «اعتماد ملی » انتقاداتی به این کتاب مطرح کرد. از جمله گفت : ببینید در فاصله مشروطیت تا امروز در باره ی مجلس اول مشروطه ، که نخستین و بزرگترین ازمایشگاه تجدد در ایران بود چند صفحه مطلب درتولیدات روشنفکری ایران پیدا می کنید. ایا نویسنده ی کتاب مشروطه ی ایرانی اصلا اشاره ای به این مجلس و مذاکرات آن کرده است . سبب این امر آن است که بحث های مجلس با نظریه ی نویسنده ی مشروطه ی ایرانی سازگار نیست . تاریخ نویسی ما از اسناد مزاحم ضرفنظر می کند که نمونه ی بارز آن آل احمد است .» وی در اینجا با رویکردی انتفادی ، آن هم با تبیینی صحیح ، با مشروطه ی ایرانی مواجه می شود. تاریخ پردازان متکی به حقیقت های شخصی به اسناد- یعنی واقعیت های – نامنطبق با آن حقایق بی اعتنا می مانند.
اما واکنش آجودانی به این موضع جدید طبطبایی چه بود؟ در 26 خرداد 1386 ، وی در مصاحبه ای با روزنامه «هم میهن» در نقد جنبش روشنفکری می گوید روشنفکران ما « باهم در گفت وگو نیستند. پس خصمانه با یکدیگر برخورد می کنند . به یکدیگر فحش می دهند . نقد نمی کنند بلکه نفی می کنند... آنان با لحن بی ادبانه و با توهین و افترا نسبت به یکدیگر حرف می زنند و ...» وی همین موضع خود را در مصاحبه ای با « روزنامه شرق » در 8 خرداد 1386 اعلام کرده بود. می گوید : « امروز ... نه تنها گفت و گویی اصولی در بین روشنفکران وجود ندارد ، حتا وقتی هم که می نویسند به آن که گفت و گو بکنند فحاشی می کنند... به جای این که پاسخ اصولی و منطقی به هم بدهند و ضعف دیدگاه های همدیگر را به شکل منطقی طرح بکنند با فحاشی و متهم کردن یکدیگر خشونت را در فضای روشنفکری بازتولید می کنند.» درهمین مصاحبه و دقیقا چند سطر پس از همین گفته ، وی به طباطبایی «پاسخ اصولی و منطقی » می دهد . می گوید : « آقای طباطبایی ، کتاب هایش ، بیش از آن که مورد علاقه ی خوانندگان باشد، مقدمه هایش مورد علاقه است . چرا ؟ برای این که در این مقدمه ها به آسانی پرخاش می کند و به خیلی ها حتا به آنان که وامدارشان است ( مثل آرامش دوستدار ) یا شایگان یا سروش توهین می کند. شما مقدمه هایش را بخوانید. دن کیشوتی را می بینید که سوار بر اسب ، هرکس را که سر راهش است می زند . این نوع برخورد و خشونت ها نشان دهنده ی فضای عقب مانده ی جامعه ی ماست که جای برای گفت و گو و نقد و پیشرفت نمی گذارد.»
از توهین و تهمت ناروای آجودانی به خوانندگان کتاب های طباطبایی – که در این مشاجره هیچ نقشی ندارند- می گذرم. وی این رفتار روشنفکرانمان را زشت می شمارد که با « لحن بی ادبانه و توهین و افترا نسبت به یکدیگر حرف می زنند.» اما در این مصاحبه دقیقا همان رفتاری را با طباطبایی دارد که درچند جمله قبل ، آن را با « فحاشی و متهم کردن یکدیگر » مشخص می کند.
نخستین پرسش این است که در زمان این مصاحبه از نوشته شدن آن مقدمه های مورد توجه آجودانی – ونه لزوما مورد علاقه ی خوانندگان- چند سالی می گذشت . پس چرا وی در این چند سال اشاره ای به این کرد که طباطبایی در مقدمه ی کتاب هایش نقش دن کیشوت را بازآفرینی می کند! بیش از ده سال از طرح نهاده ی « امتناع اندیشه » از سوی طباطبایی می گذشت . اجودانی حدود ده سال فرصت داشت مدعی شود او در طرح این تز «وامدار آرامش دوستدار» است و خودش این وام داری را انکار می کند. پس چرا چنین نکته ای را طرح نکرد! پاسخ کاملا آشکار است . آجودانی از زمستان 1376تا ابان 1385 احتمالا با هیچ واکنشی از طباطبایی جز همان تمجید نامه درمورد کتاب خود مواجه نشده بود . پس حتا اگر بداند او در مقدمه ی کتاب هایش چه می کند و حتا به روشنفکرانی که وام دارشان است می تازد اما رسم نمک خوردن و نمکدان نشکستن ایجاب می کند که در این موارد ساکت بماند و تمجیدگر خود را نیازارد. این در حالی است که پای بندی به این رسم «لوطی گرانه » پس از آبان 85 و در پی نقد طباطبایی برکتاب او دیگر جایز نیست . پس آجودانی در اولین فرصتی که می یابد ناسزاگویانه با او مواجه می شود و در واقع با او تسویه حساب می کند.
اما پرسش مهم تری مطرح است: این که واکنش توهین آمیز آجودانی اصلا چه ربطی دارد به نقد طباطبایی ! طباطبایی می گوید « چون بحث های مجلس (اول) با نظریه ی نویسنده ی مشروطه ی ایرانی سازگار نیست» او به آنها نپرداخته است . سپس این نتیجه را می گیرد که « تاریخ نویسی ما از اسناد مزاحم صرفنظر می کند». دقیقا همین نتیجه گیری وی است که آجودانی را به چنین واکنشی واداشته است .
اگر آجودانی می توانست نشان دهد که برخلاف نظر طباطبایی مجلس اول و مذاکرات آن با «نظریه » ی او ناسازگار نیست و یا اگر می توانست دلیل متقاعد کننده ای آورد که اصلا نپرداختن او به این موضوع هیچ ربطی به سازگاری یا ناسزاگاری این موضوع با ، به اصطلاح ، نظریه ی او ندارد نتیجه گیری کلی طباطبایی در باره ی وی نقض می شد. اما چرا آجودانی چنین نمی کند! پاسخ آشکار است: او می داند جز از طریق برهم زدن قواعد بازی نمی تواند با نتیجه گیری طباطبایی در مورد نپرداختن او به مجلس اول و مذاکرات آن مواجه شود.
اما هنوز به پرسش درمورد نسبت میان واکنش آجودانی و نقد طباطبایی پاسخ داده نشده است. آیا او با طرح این نکته که طباطبایی در مقدمه ی کتاب هایش دن کیشوتی را می ماند « که سوار براسب ، هرکس را که سرراهش است می زند» می خواهد بگوید در مورد او نیز – البته نه در مقدمه ای بر کتابی ، بلکه در مصاحبه ای – همین رفتار دن کیشوتی اش را نشان داده است ! طرح احتمالی چنین پاسخی فقط ظاهر بینانه صحیح می نماید. از نظر من آجودانی دقیقا به این علت چنین واکنش خصمانه ای به او نشان می دهد که می خواهد صحبت انتقادی با او را به بن بست کشاند و ناممکن کند. اگر هم او در چند جمله پیش از آن با تاکید بسیار برفقدان گفت و گو در میان روشنفکران می تازد بیشتر برای مغالطه ، یعنی به اشتباه انداختن خوانندگان است .
اما چرا؟ پیش از این اشاره کردم با حقیقت های شخصی می توان نسبت به موضوع های مختلف موضعگیری کرد، اما نمی توان به اتکای آنها با منتقدی به صحبت انتقادی پرداخت . ازاین رو روشنفکر متکی به حقیقت های شخصی در رویارویی با منتقدان خود می کوشد تا با توسل به هر ترفندی امکان گفت و گوی انتقادی را حذف کند. او می کوشد قواعد بازی را برهم زند تا بازی انجام نشود. مهم ترین ترفند به هم زدن این بازی توهین و ناسزاگویی است .
بر این نظرم که حقیقت ها یا استنباط های شخصی آجودانی در کتاب مشروطه ی ایرانی پررنگ است .* با چنین حقایق یا استنباط هایی نیز نمی توان با منتقدی به گفت و گو نشست . درست به ه مین دلیل است تا کنون به هیچ گفت و گوی انتقادی او با هیچ یک از منتقدانش برنخورده ام .
برای مشخص شدن گفت و گوی انتقادی به این نکته اشاره می کنم که طباطبایی در صفحات (547-537) کتاب خود نظریه ی حکومت قانون در ایران (منتشر شده در سال 1386) با دور شدن از تحقیر کردن مرسومش در برخورد به آرای دیگران در چارچوب اندیشه ی سیاسی و مبتنی بر عقلانیت تاریخی به نقد « کاربرد برخی از مفاهیم اندیشه سیاسی جدید» درکتاب مشروطه ی ایرانی پرداخته است. گفت و گوی انتقادی پاسخی در همین چارچوب به این نقد وی است . آجودانی ، اما ، چنین نکرده است . چنین نیز نخواهد کرد. او اصلا برای این که تا ابد هرگونه صحبتی با طباطبایی را محال کند چنان واکنشی به او نشان می دهد. آجودانی می داند که به پشتوانه ی حقیقت های شخصی اش می تواند به هر برچسب زنی و شخصیت پردازی اقدام کند، اما نمی تواند به مفاهمه و روشنگری انتقادی بپردازد.
(پیش از ادامه ی ماجرای این مشاجره باید تاکید کنم شیوه ی محال کردن نقد ، آموخته ی همه ی روشنفکرانی است که به ویژه، به حقیقت شخصی یا آمریت طلبی شان متکی اند . طباطبایی نیز نشان می دهد در محال کردن نقد همتای آجودانی است . نمونه ای به دست می دهم . محمد رضا نیکفر در نقد اگاه (دوره ی جدید، شماره ی اول 1388) نقد قابل تاملی ، از جمله ، درمورد محور اصلی تفکر طباطبایی – یعنی « امتناع اندیشه » نوشته است. واکنش وی به این نقد در مجله ی مهرنامه (شماره ی اول 1388) به چاپ رسید. واکنش این است: « من درمیان همین گروه ها(یعنی بقایای چپ مبتذل جهان سومی و برخی از اصحاب روشنفکری دینی ) به کمتر کسی برخورده ام که مطالب مرا خوانده باشد . در همین شماره ی اخیر نقد آگاه مقاله ای از شخصی به نام نیکفر دیدم که از میان 1500 صفحه ای که من در باره ی قاجار و مشروطیت نوشته ام به عبارتی از خلاصه ی همان سخنرانی (منظورسخنرانی طباطبایی در سدمین سالگرد نهضت مشروطه است ) استناد کرده و فرموده است که گویا من به نتایج جدیدی رسیده و ادعا کرده ام که نوزایش ایرانی با روحانیت انجام [و] امکان پذیر خواهد شد! گویا این هم از مصادیق هرمنوتیک بازی ایرانی است ...[ او نیکفر را متهم می کند که دانسته ها و اطلاعاتش را از طریق سایت ها جمع آوری می کند و سپس به نوشته ی او برمی گردد و ادامه می دهد] مقاله ی جدی باید سروتهی داشته باشد و دستکم یکی دو منبع ، با سایت خوانی که نمی شود مقاله ی جدی نوشت. البته بندبازی می شود کرد که روشنفکر ایرانی می کند.»
آجودانی با توهین کردن، گفت و گوی انتقادی با طباطبایی را محال کرد. اما این یک با توسل به تحقیر و توهین و مغالطه، چنین گفت و گویی را با نیکفر ناممکن می کند. خواننده ای که مایل باشد می تواند تعداد توهین و تحقیرها در همین چند جمله را بشمارد. من ، اما ، به مغالطه ی طباطبایی می پردازم . او در این واکنش مغالطه می کند؛ یعنی خواننده را به اشتباه می اندازد . او می نویسد نیکفر بدون این که سه جلد کتاب اخیر او را در باره ی دوره ی قاجار خوانده باشد فقط « به عبارتی از خلاصه همان سخنرانی استناد کرده است و ...» آنان که نقد نیکفر را خوانده اند می دانند وی در آن نقد محور فکری طباطبایی ، یعنی «امتناع اندیشه » را که با آن تاریخ اندیشه در ایران را بررسی کرده ، در نظر داشته است و نه به هیچ وجه موضوعات مطرح درسه کتاب اخیر او را .طرح موضوع « امتناع اندیشه » از سوی طباطبایی نیز به سال ها پیش از چاپ این کتاب ها برمی گردد. نیکفر فقط در یک زیرنویس به مطلبی از آن سخنرانی اشاره می کند. مطلب را در زیر نویس آورده به این دلیل که اولا چندان به موضوع نقد او مربوط نیست. ثانیا بدون آن هم به دریافت او از آن چه نقد می کند خللی وارد نمی آید.
طباطبایی در واکنش خود اما به محور نقد نیکفر هیچ اشاره ای نمی کند . او توجه خواننده را فقط به آن زیرنویس منحرف می کند؛ زیرنویسی که در آن به درستی ، به «امید» های طباطبایی به روحانیت اشاره شده است . این ، مغالطه است .
از نظر من دقیقا همان دلیلی که آجودانی را به چنان توهینی به طباطبایی واداشت ، این یک را به توهین و تحقیر و مغالطه در برابر نیکفرواداشته است . طباطبایی قطعا نیکفر را می شناسد و می داند او متفکری اهل گفت و گوی انتقادی است . نیکفر نشان داده است هرچند به تحقیر و فحاشی پاسخ نمی دهد ولی حتا به نقدهای سطحی از نوشته هایش نیر با رویکرد گفت و گوی انتقادی مواجه می شود. اما طباطبایی می داند عرصه ی این نوع گفت و گو عرصه ای نیست که در ان بتواند در برابر نیکفر قرار گیرد. پس پاسخی انتقادی به نقد نیکفر نمی دهد و مطمئنم نخواهد داد. من، غیبگو نیستم . اگر می گویم او با رویکردی انتقادی به نقد نیکفر پاسخ نخواهد داد به این دلیل است که درمقام روشنفکری ایرانی زیر وبالای روشنفکرانمان را تاحدودی می شناسم . او دقیقا چنین واکنشی را تدارک دیده تا به «امتناع» هرگونه گفت وگوی انتقادی با او برسد. وگرنه ، اصلا چه نیازی بود به تدارک دیدن چنین واکنش مغالطه آمیز و ناسزاگویانه ای !
جدا از این ، اشاره می کنم نیکفر ازمحور فکری طباطبایی با « امتناع تفکر » یاد می کند . ( نقد آگاه ، ص 13،16) اما این مفهوم از آن آرامش دوستدار است که بعدا در کلام طباطبایی تبدیل شد به « امتناع اندیشه » نیکفر نخواسته است در نقد خود به تفاوت دو مفهوم «اندیشه » Thought و تفکر Thnkink بپردازد . هدف او چیز دیگری بوده است . در فصل سوم کتاب به تفاوت این دو مفهوم از نگاه دیوید بوهم پرداخته ام . همین جا به یک تفاوت این دو از نظر خودم اشاره کنم : این که بدون « اندیشه » نمی توان مثلا کتاب نوشت ، ولی بدون تفکر می توان .)
اما ادامه ی آن مشاجره ، اگر آجودانی با چنان واکنشی هرگونه پاسخگویی به طباطبایی را برای همیشه محال کرد . حال نوبت این بود که بازگشت به شیوه ی مالوف و مرسوم خویش به وکانش او پاسخی دندان شکن و عبرت آموز دهد. وی در مصاحبه ای مکتوب در مجله ی شهروند امروز به تاریخ 5 اردیبهشت 1387 می نویسد: « این نکته را در باره ی مشروطه ی ایرانی باید بیفزاییم که این کتاب بیشتر نوشته ای ادبی است که اشاره هایی نیز به تاریخ رونشفکری در آن آمده است . به نظر من ، از نظر تاریخ اندیشه و نیز ازنظر تاریخ جنبش مشروطه خواهی به کلی بی فایده است .. به گواهی آن چه در فصل های مشروطه ی ایرانی آمده ، نویسنده هیچ چیز در باره ی تاریخ اندیشه ی سیاسی نمی داند.»
طباطبایی در نخستین واکنش مکتوب خود به مشروطه ی ایرانی می نویسد:« به نظر من ... به جرات می توان گفت که کتاب [آجودانی] نخستین نوشته ی ارجمندی است که پس از سال ها در باره ی اندیشه ی سیاسی جنبش مشروطه خواهی انتشار می یابد.» حدودا ده سال بعد هم او می نویسد:« به نظر من ، [کتاب آجودانی ] از نظر تاریخ اندیشه ی [سیاسی ] و نیز نظریه ی تاریخ مشروطه خواهی به کلی بی فایده است ... به گواهی آن چه در فصل های مشروطه ی ایرانی آمده ، نوییسنده هیچ چیز در باره ی تاریخ اندیشه ی سیاسی نمی داند.»
این دونظر ، اما ، بدون تردید متضاد هم اند. خواننده ی این دو متن با رویکرد دو انگارانه ی تمجید / تحقیر مواجه است که پیش از این توضیح دادم نسبتی با نقد ندارد. طباطبایی نیز متوجه این تضاد آشکار است که لازم می بیند توضیحی درمورد آن بدهد. اما پیش از بررسی توضیح او به این نکته اشاره می کنم که او در « تحقیر نامه » در باره ی مشروطه ی ایرانی این جمله را آورده :« که اشاره هایی نیز به تاریخ روشنفکری در آن آمده است .» خواننده در این عبارت لحن تاییدآمیزی را تشخیص می دهد. اما چرا طباطبایی در نوشته ی یکسره طردآمیز خود در باره ی این کتاب ، در آن ، نکته ی مثبتی نیز می یابد؟
آنان که به ویژه سه کتاب اخیر طباطبایی درمجموعه ی « تاملی در باره ی ایران » را خوانده اند می توانند در یابند که وی به بارگاه روحانیت دخیل بسته است و از این موضع به ادعا نامه نویسی علیه روشنفکران عصر مشروطه می پرداز . آنان که کتاب مشروطه ی ایرانی رانیزخوانده اند می دانند که آجودانی در ان ،در کل ، به ادعانامه نویسی علیه روشنفکران – البته ، به جز میرزافتحعلی آخوندزاده – پرداخته است.
اما طبطبایی در « توجیه » آن دو رویکرد کاملا متضاد در مورد یک کتاب درهمان مصاحبه ی مکتوب ، می نویسد: «شخصی از رادیو بی بی سی به من تلفن کرد وخواست یک معرفی کوتاه برای آن کتاب بنویسم درحد چهار دقیقه رادیویی. من یک صفحه برای معرفی ساده ی کتاب نوشتم و ارسال کردم. مدیر برنامه درتماسی تلفنی از من پرسید مگر هیچ انتقادی به این کتاب وارد نیست که اشاره ای نکرده ام . جواب من این بود که در چهار دقیقه مگر چه می شود گفت آن هم در یک رادیوی بیگانه که شنونده های از نوع خاصی دارد. وانگهی کتاب در ایران منتشر نشده بود و عامه ایرانی خارج نشین بسیار کم کتاب می خواند واگردر چهار دقیقه، یک دقیقه و نیم هم از ایرادهای کتاب گفته شود آن چند خواننده احتمالی هم با خوشحالی کتاب را نخواهند خواند.»
این گفته را آوردم تا نتیجه بگیرم گفت وگوی انتقادی با نقد در تعامل تام با خود – انتقادی یا انتقاد از خود است. هیچ روشنفکری نمی تواند به نقد راستین ، نقد به مثابه ی مفاهمه و روشنفکری بپردازد مگر که با ظرفیتی برابر، خود- انتقادی را بپذیرد. آنان که بر ضعف گفت و گوی انتقادی میان روشنفکران ما تاکید می کنند، به درستی ، نیز به فقدان خود- انتقادی اینان آگاهی دارند.
طباطبایی در این گفته ، نه به تبیین ، بلکه به توجیه سرهم بندی شده ی آن یکجانبه تمجید کردن از مشروطه ی ایرانی می پردازد . این توجیه در نحوه ی طرح روایت و حتا کلمات و عبارات مشهود است . می گوید هدفش این بوده که با معرفی مثبت کتاب ، خوانندگانی را که کم کتاب می خواند به خواندن آن ترغیب کند. به راستی که ترغیب دیگران به کتاب خوانی پسندیده است . اما ترغیب خواندن چه کتابی ؟ کتابی راجع به تاریخ نهضت مشروطه که معرفی کننده معتقد است یا معتقد می شود که « از نظر تاریخ اندیشه ی [سیاسی] و نیز نظریه ی تاریخ جنبش مشروطه خواهی به کلی بی فایده است»! آیا باید کتابی در حوزه ی اندیشه ی سیاسی را که « به گواهی آن چه در [آن] آمده، نویسنده هیچ چیز در باره ی تاریخ اندیشه ی سیاسی نمی داند.» برای ترغیب کتاب خوانی به دیگران معرفی کرد! آیا معرفی مدح آمیز کتاب و معرفی انتقادی آن – در بیست صفحه و یا یک صفحه- کیفیتا از هم متفاوت ومتمایز نیستند! ایا توجیه گری و تبیین یکسانند! آیا گریز از خود- انتقادی نباید هیچ حدومرزی داشته باشد!
طباطبایی می نویسد:« اگر بخواهیم همه ی بدفهمی ها و غلط های [مشروطه ی ایرانی ] راباز کنی کتاب (ی) فراهم می آید»اما چرا باید « خوشحالی » دیگران را ازخواندن چنین کتابی بطلبیم ! راستی ، گفتن «اشتباه کردم »- هرچند اتکایمان به حقایق شخصی خود را سست می کند و آمریتمان را می شکند- ما را کوچک می کند یا بزرگ !(در باره ی چگونگی سر در آوردن این معرفی چهار دقیقه ای از مجله ی ایران نامه همین را بگویم که تا آنجا که می دانم این مجله هیچ نوشته ای را بدون کسب اجازه از نویسنده ی آن چاپ نمی کند.)
این فقط یک نمونه از بسیار تک گویی ها و مشاجره های « انتقادی» روشنفکران ما بود؛ آنچه که دراین دیار ، نقد را به مثابه ی مفاهمه و روشنگری ، به مثابه ی باهم اندیشی در مسیرجستجوی حقیقت ناممکن می کند. هریک از ما روشنفکران مادامی که در حوزه ی سخنوری انتزاعی قرار داریم . چه بسایار درمورد تباهی تک کویی ها و مشاجره های انتقادی و الزام گفت گوگوی انتقادی روشنفکران با یکدیگر داد سخن سرمی دهیم . همین ما وقتی در گستره ی واقعیت قرار می گیریم ، دربرابر دگر اندیش منتقد جز به تک گویی و مشاجره روی نمی آوریم . اما چرا؟ آیا این به خاطر دیگر نمایی ما روشنفکران است ! آیا به خاطر این که چون در فضای فرهنگ و مناسبات دموکراتیک نزیسته ایم پس گفت وگوی انتقادی را نمی شناسیم ! آیا این به ناتوانی ما مربوط می شود که آنچه را درک و اراده می کنیم نمی توانیم به تحقق درآوریم ! به راستی ريا، می توانیم علل کوچک و بزرگی برای این معضل جریان روشنفکری مان برشماریم . اما از نظرمن ، مهم ترین علت همان اتکای ما به آگاهی انتزاعی و حقیقت شخصی در حوزه ی نظر، و آمریت طلبی در حوزه ی عمل است .
با این حال ، دست کم در برابر دو پرسش قرار داریم : نخست اینکه با چنین کرداری از کدام زخم حاکمیت تک صدایی می نالیم و غوغای مقابله با کدام مناقشه گر را سرمی دهیم! دوم اینکه آیا آن قدر صداقت و شجاعت داریم که با رویگردانی از نوچه پروری به تمام جوانانی که گام در مسیر روشنفکر شدن می گذارند بگوییم کردار روشنفکری را از ما نیاموزند.
--
شوق گفت و گو و گستردگی فرهنگ تک گویی در میان ایرانیان – حسن قاضی مرادی – نشردات - چاپ اول 1391
از رویه های 93-104کتاب حروفچینی دوباره شده است . ایران لیبرال
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1939