گفت‌وگو با خشايار ديهيمي درباره ترجمه لوياتان هابز-پايه‌اي محکم و استوار-متین غفاریان
خشایار دیهیمی، مترجم پرسابقه در حوزه علوم انسانی و به طور خاص فلسفه سیاسی نیاز به معرفی ندارد. او کتاب‌های متعددی را ترجمه کرده است که از جمله آنها می‌توان به «فلسفه سیاسی» نوشته جین همپتون،‌ «تاریخ فلسفه سیاسی در قرن بیستم» نوشته ریچارد لسناف و «تاریخ فلسفه سیاسی» نوشته جورج کلوسکو اشاره کرد.

فاصله زماني ميان انتشار نسخه اصلي لوياتان و ترجمه آن به زبان فارسي، چيزي حدود 4 قرن است. در حالي که فلسفه سياسي در اين مدت تحولات بسياري را از سر گذرانده است و حتا بسياري از پيش‌فرض‌هاي خود را زير سوال برده است، و از سوي ديگر شرح‌هاي بسيار جامعي درباره هابز و لوياتان وجود دارد، چه ضرورتي وجود داشت متن اصلي اين کتاب به فارسي ترجمه شود؟

انصاف است اگر بگوييم در دوره قبل از انقلاب در حوزه فلسفه سياسي بسيار فقير بوديم. کتاب‌هايي که قبل از انقلاب در اين حوزه وجود داشتند ـ چه تأليف و چه ترجمه‌ـ کاملاً مقدماتي بودند. از جمله مي‌توانم به کتاب دکتر عنايت به نام بنياد فلسفه سياسي در غرب يا چند جلد از خداوندان انديشه سياسي يا کتاب تاريخ فلسفه سياسي با ترجمه بهاءالدين پازارگادي اشاره کنم که اين آخري نسبت به بقيه سطح بالاتري داشت. اساساً فلسفه سياسي در آن دوران رواج و رونقي نداشت. بعد از انقلاب، به‌خصوص از اواخر دهه 60، به همت تعدادي از مترجمان فلسفه سياسي مورد توجه قرار گرفت و کتاب‌هايي که بعد از انقلاب ترجمه و تأليف شدند اصلاً قابل مقايسه با دوران قبل از انقلاب نيستند. يکي از تأثيرگذارترين افراد در اين حوزه آقاي دکتر بشيريه بود.

قبل از اينکه به کارنامه و تأثير دکتر بشيريه بپردازيم، مي‌خواستم بپرسم به نظر شما چرا پس از انقلاب، فلسفه سياسي اين‌قدر مورد توجه قرار گرفت؟

دلايل زيادي دارد. اما بخشي از آن هم حاصل تصادف بود.

به چه معنا؟

ببينيد از آنجايي که در ايران نهادهايي پيگير اين موضوعات باشند، وجود ندارند، اين افراد هستند كه اين بار را به دوش مي‌كشند. به همين دليل است که مي‌گويم بخشي از توجه و تأکيد روي فلسفه سياسي در ايرانِ بعد از انقلاب حاصل تصادف بوده است. چراکه تصادفاً افرادي با دانش و توانايي ترجمه پيدا مي‌شوند و متن‌هايي در اين زمينه ترجمه يا تأليف مي‌کنند. اما دليل ساختاري‌اش که اهميتش كم هم نيست، اين است که با انقلاب ما تغيير رژيم را تجربه کرديم. ما قبلاً تجربه تغيير دولت را داشتيم اما با انقلاب، رژيم از سلطنت که علي‌قول تبليغات رسمي سابقه‌اي دو هزار و پانصد ساله داشت به جمهوري تغيير کرد. طبيعتاً ضرورت شناخت ماهيت و کارکردهاي رژيم‌هاي سياسي پيش آمد. اين ضرورت به خصوص وقتي دوره اوليه تلاطم اوليه انقلاب گذشت، بيش از پيش مطرح شد. بنابراين کساني که توانايي داشتند، به اين موضوعات پرداختند و چه به شکل تأليف و چه به شکل ترجمه، بحث اشكال حكومت و مشروعي‌شان و غيره را مطرح كردند.

در اين فضا، سهم دکتر بشيريه چه بود؟

دکتر بشيريه به لحاظ کتاب‌هايي که تأليف و ترجمه کرده، و از جهت شاگرداني که تربيت کرده است، سهم به سزايي در اين حوزه دارد. اين کتاب‌ها بلااستثنا کارهاي خوب و ماندگاري هستند، البته معلوم است که مانند هر کار ديگري، اين کارها هم مصون از خطا نبوده‌اند. منتهي در کار دکتر بشيريه اين‌ خطاها چنان اندک است که مي‌توان از آنها چشم‌پوشي کرد. هر کس هم تذکر بدهد مسلماً به پيشرفت اين فعاليت‌ها کمک کرده است. به خصوص که خود دکتر بشيريه به لحاظ شخصيتي آدمي است شنونده و پذيراي نقد. به نظر من دکتر بشيريه کسي است که طلبه مانده است. افرادي در اين حوزه کار مي‌کنند که دانش و توانايي دارند اما بعد از مدتي مطالعه، ديگر طلبگي را فراموش مي‌کنند، استاد مي‌شوند، تنها درس مي‌دهند و به دستاوردهاي تازه توجهي نمي‌کنند. اين در حالي است که تحقيق در حوزه فلسفه سياسي به خصوص در دو دهه گذشته، تحولات بسياري را از سر گذرانده است. ميان هابزي که دو دهه پيش در ميان اهل فن شناخته شده بود، با هابزي که امروزه مي‌شناسيم، تفاوت از زمين تا آسمان است. دو دهه پيش، تنها کتابي که اختصاصاً به فلسفه سياسي هابز مي‌پرداخت، کتاب کم‌حجم لئواشتراوس بود (البته در کتب تاريخ فلسفه سياسي، همواره فصلي به هابز اختصاص داده مي‌شد) اما اکنون، دست‌کم دويست کتاب درباره فلسفه سياسي هابز نوشته شده است. دائماً مدارک تازه‌اي به دست مي‌آيد و اين مدارک در فهم متون فلسفه سياسي بسيار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. مورد معروف و مهم در اين زمينه کار پژوهشي پيتر لسلت است که نشان داد جان لاک دو رساله را قبل از انقلاب 1688 نوشته بود. اهميت کار لسلت در فهم دو رساله آن بود که قبلاً تصور مي‌شد اين دو رساله بعد از انقلاب و در رد نظر هابز و دفاع از ويگها و توجيه انقلاب نوشته شده است. اگر پيش‌فرض نوشته شدن رساله بعد از انقلاب در فهم متن به کار گرفته شود، انگار لاک در صدد دفاع از ويگها و توجيه انقلاب بوده است اما اگر بفهميم او رساله را قبل از انقلاب نوشته است، کار او معنايي ديگر مي‌يابد. درباره هابز هم چنين است. اگر کسي که در اين حوزه بخواهد كار كند اما اين تحولات را پيگيري نکند، فسيل مي‌شود و به گفته‌هاي قديمي و تکراري بسنده مي‌کند. اما دکتر بشيريه چنين نبود. از آنجا که من مدتي با ايشان هم‌نشين و هم‌سخن بودم، مي‌ديدم که دائماً در حال مطالعه است و از آخرين کتاب‌ها با خبر است.

برگرديم به سوال اول. اهميت لوياتان در چيست که ترجمه آن را هم با اهميت مي‌کند؟

لوياتان يکي از ارکان فلسفه سياسي مدرن است. فارغ از «شهريار» و «گفتارها»ي‌ ماکياولي که بيشتر در حوزه علم سياست اهميت دارند تا در حوزه فلسفه سياسي، مي‌شود گفت بنيان‌گذار فلسفه سياسي «مدرن» و بعد از قرون وسطي، هابز است. مهم‌ترين کتاب‌هاي او همين لوياتان و شهروند هستند که از ميان اين دو، لوياتان بي‌شک اهميت بيشتري دارد و ضروري بود که اين کتاب ترجمه شود.

منظورتان از اينکه لوياتان يکي از ارکان فلسفه سياسي «مدرن» است، چيست؟ هابز چه مي‌کند که اين کتاب به نقطه عطف و جداي فلسفه سياسي مدرن از فلسفه‌ي سياسي ماقبل خود مي‌شود؟

اين بحث مفصلي است. چرا که لفظ مدرن بسيار شبهه‌برانگيز است. پيچيدگي‌هاي اين لفظ در دهه‌هاي اخير افزوده شده است چون قبلاً دوره قرون وسطي را ـ دوره‌اي که طولاني‌ترين دوره تاريخ بشر است ـ دوران تاريکي و خواب بشر مي‌دانستند. با اين نگاه، افراد اندکي به اين دوره توجه مي‌کردند. اين در حالي است که دوره قرون وسطي بسيار مهم است و در اين دوران پايه بسياري از ايده‌هاي بعدي گذاشته مي‌شود. اصولاً اکنون دوره‌بندي تاريخ به اين دليل صورت مي‌گيرد که مطالعه تاريخ آسان‌تر صورت بگيرد. دوره‌بندي تاريخي همان کارکرد طبقه‌بندي در علوم دقيقه را دارد. وگرنه، دوره‌بندي اکنون مانند گذشته به خاطر نشان‌دادن گسست‌هاي تاريخي انجام نمي‌گيرد. بنابراين ميان دوره قرون وسطي، عصر رنسانس و دوره مدرن پيوستگي‌هايي وجود دارد و افرادي مانند گروتيوس و پوفندورف و مهم‌تر از همه آكويناس، در همين دوره قرون وسطي مفاهيمي پايه‌اي را مطرح كردند. به عنوان مثال، بحث‌هايي که هابز درباره قانون طبيعي مطرح مي‌کند ريشه در بحث‌هاي مفصلي دارد که در قرون وسطي انجام گرفته است. با اين مقدمه مي‌خواهم به اين مسأله برسم که هابز اهميتش صرفاً در طرح ايده‌هاي بديع و تازه‌اي نيست، بلكه بيش از آن اهميتش در به كار گرفتن يك روش (Method) تازه است. هابز مسائل قديمي را با روش تازه‌اي مطرح مي‌کند. خود هابز اشاره مي‌کند که روش خودش را از هندسه گرفته و در جايي روايت کرده است که از هندسه هيچ نمي‌دانسته اما روزي در خانه دوستي بر حسب اتفاق کتاب هندسه اقليدس را مي‌بيند و از روي بيکاري مي‌خواند و چنان دلبسته نظم آن مي‌شود که مي‌کوشد فلسفه سياسي را با همين روش بنويسد. هابز اعتقاد داشت که فلسفه سياسي‌اش به‌اندازه هندسه محکم است. اين ادعا البته ادعاي گزافي است اما به هر حال، او تلاش خودش را در همين جهت کرده است: براي هر مسأله مقدمه مي‌چينيد، مفروضات خود را بيان مي‌کند و بعد از آن استدلال‌ها را به شکلي به‌هم پيوسته در کنار هم مي‌گذارد تا به نتيجه برسد. اما از سوي ديگر، بايد به اين مسأله هم توجه داشت که از سويي با رونق صنعت چاپ و تسهيل نشر کتب و انديشه‌ها و از سوي ديگر با افزايش تعداد افراد با سواد، ايده‌هاي مطرح شده از سوي هابز نشر گسترده‌تري پيدا مي‌كند. اين در حالي است که کساني مانند گروتيوس و پوفندروف در زمان خودشان هم مخاطبان گسترده‌اي نداشتند.

به جز اين روش، آيا هابز مضمون تازه‌اي را هم مطرح مي‌کند؟

هابز ايده مطلقاً جديدي مطرح نمي‌کند اما ابتکاراتي دارد. مثلاً در مسأله تفاوت قانون طبيعي و قانون وضعي ايده تازه‌اي مطرح نمي‌کند، اما بحث‌هايش با بحث‌هاي فيلسوفان و حقوق‌دانان قبل از خودش فرق دارد. از اين جهت تنها نوعي موشکافي در کار هابز ديده مي‌شود. اما نکته بديعي که به نظر من در کار هابز مطرح مي‌شود اين است که او نگاهي روان‌شناسانه به طبعيت بشري دارد که اين نگاه بسيار اهميت دارد. چرا که بر اساس اين داوري روان‌شناختي افراد بشر مي‌توان گفت مبناي رفتار افراد چيست و چگونه مي‌توان مشكلات ناشي از اين رفتار را تدبير کرد. در واقع هدف نهايي يا غايي فلسفه سياسي، رسيدن به صلح و همزيستي مسالمت‌آميز است. در رسيدن به اين هدف، مهم‌ترين مانع جنگ ميان مردمان و گروه‌هاي مختلف قومي، مذهبي و منفعتي بوده است. براي مرتفع کردن اين موانع بايد ابتدا دانست که طبيعت افراد بشر چيست. داوري هابز درباره طبيعت بشري بدبينانه است اما من آن را نگاه بدبينانه‌ي واقع‌‌گرايانه مي‌خوانم. داوري‌هاي هابز درباره طبيعت بشري جالب است. مهم‌ترين خصيصه انساني به نظر پيگيري منافع خويش است يعني انسان‌ها خويش‌كام (self-interested) هستند. يکي ديگر از ايده‌هاي او درباره بشر که اساس کار او را تشکيل مي‌دهد، اهميت مسأله به رسميت‌شناخته‌شدن و منزلت (recognition) براي افراد انساني است. مسأله recognition در فلسفه هگل مطرح شده است و همه ابداع آن را به او نسبت مي‌دهند در حالي که هابز بدون بيان اين اصطلاح، آن را مطرح مي‌کند. در حالي که گفته مي‌شود که تمام تلاش انساني براي رسيدن به منابع کمياب ثروت، قدرت و معرفت است. در حالي که هابز هدف اصلي افراد را كسب منزلت مي‌داند که اتفاقاً پديده کميابي نيست. به نظر او هدف از رسيدن به قدرت و ثروت و معرفت همانا كسب منزلت است. در واقع، انسان‌ها مي‌خواهند ديگران هر چه بيشتر به آنها بها بدهند و معنا اصلي recognition همين است. اين دريافت از طبيعت بشري را مي‌توان يکي از بدعت‌هاي هابز در فلسفه سياسي دانست.

مي‌توان گفت اهميت هابز بيش از طرح مضامين و روش تازه‌، راهي است که باز مي‌کند و پس از او ادامه مي‌يابد؟ آيا اهميت او در سنتي که پس از وي ادامه مي‌يابد نيست؟

دو مسأله‌اي که مي‌گوييد از هم تفکيک‌ناپذير هستند. در واقع، به دليل همان نوآوري‌ در روش و مضمون، راه هابز ادامه مي‌يابد. مضاف بر اينکه بر اساس همان دليل تاريخي که در بالا توضيح دادم، نگاهي که تاريخ را پيوسته مي‌بيند‌، ديگر هيچ کسي فارغ از گذشته خود ديده نمي‌شود.

با تحولاتي که اشاره کرديد، چرا هنوز هابز مهم است؟ چرا ترجمه آن اتفاق مهمي است؟

همان‌طور که گفتم لوياتان کتاب مهمي است و اين ترجمه هم بسيار کمک مي‌کند که هرچه تفسير مي‌خوانيم، به خود متن هم بتوانيم رجوع کنيم. خواندن هر کتاب تفسيري بي‌نياز از خود کتاب‌هاي اصلي نيست. به خصوص که وقتي متني کلاسيک مي‌شود هر جمله و هر کلمه آن مهم مي‌شود. هم‌اکنون پژوهش در فلسفه سياسي بيش از پيش چند رشته‌اي شده است و يکي از دانش‌هايي که در اين پژوهش‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد، زبان‌شناسي است. دقت در معناي واژگان زياد شده است. در گذشته معمولاً ترجمه امروزين اصطلاحات را به کار مي‌بردند، اما اکنون خود اصطلاحات به کار برده مي‌شود. مثلاً کلمه ويرچو (Virtue) يا کلمه پوليس (Polis) يا کلمه ديکايسونه يا ديكه(Dike) را در متون كلاسيك يا مدرن ديگر ترجمه نمي‌كنند. چرا که خود اين کلمات در هر دوره معناي مشخص و به‌خصوصي دارند. بنابراين در دست داشتن متون اصلي با ترجمه و حواشي خوب بسيار مهم است.

اما در پاسخ به سوال شما بايد به اين نکته اشاره کنم که تفاوت فلسفه با علم در اين است که اگر در علم پاسخ مهم است، در فلسفه سوال اهميت دارد. در فلسفه، سوال‌ها همواره بر پاسخ‌ها غلبه مي‌کنند. جواب‌ها موقتي هستند، بنابراين يا رد مي‌شوند يا تصحيح. اما سوال‌ها به قوت خود باقي مي‌مانند. بنابراين کار کساني که مي‌توانند سوالات را خوب صورت‌بندي کنند بسيار اهميت مي‌يابد. هابز از اين جهت مهم است که چهار مسأله مهم را بسيار خوب صورت‌بندي کرد. ديگراني که از پي‌ِ او آمدند، همه به اين سوالات بر طبق صورت‌بندي او پاسخ دادند. آن چهار مسأله عبارت بودند از پرسش از طبيعت بشري (که البته به نحوي متفاوت از پيشينيانش مطرح کرد و بر اساس آن مسأله وضع طبيعي را پيش كشيد)، دوم مسأله قانون طبيعي (در برابر قانون وضعي)، سوم حد و حدود فرمانروايي، و چهارم مسأله حقوق شهروندي. هابز نه تنها اين مسائل را خوب طرح مي‌کند که ذيل هر کدام از آنها مسائل جانبي ديگري را هم مطرح مي‌کند و در واقع اين مسائل را به خوبي مي‌شکافد. تأثيري که او از هندسه گرفت به خوبي در اينجا به کارش مي‌آيد و با نظمي دقيق مباحث خود را بيان مي‌کند. همان‌طور که اهميت فرانسيس بيکن در فلسفه محض آن است که مسائل را به شکل دقيق و منظم بيان کرده است، هابز هم از جهت بيان علمي و منظم مسائل فلسفه سياسي اهميت دارد.

چه زمينه‌هايي سبب شد که هابز لوياتان را ‌بنويسد؟

به نظر من، مهم‌ترين معضل بشري جنگ است، به خصوص جنگ داخلي. چرا که جنگ خارجي به اضمحلال جامعه منجر نمي‌شود. بيشترين بحث هابز به جنگ داخلي اختصاص يافته چرا که در زمان او انگلستان به شدت درگير جنگ داخلي و خارجي بود. خود هابز در سال آرمادا به دنيا آمد. آرمادا بزرگترين ناوگان دريايي جنگي آن زمان بود که به کشور اسپانيا تعلق داشت و در زمان تولد هابز در سواحل بريتانيا پهلو گرفت. خود هابز مي‌گويد مادرش از اين بابت او را بدقدم مي‌دانسته است. بنابراين دغدغه اصلي هابز آن رسيدگي به دلايل وقوع جنگ و چگونگي ممانعت از وقوع آن است. در بحث از دلايل جنگ ـ به خصوص جنگ داخلي‌ـ به طبيعت بشري مي‌پردازد و در ذيل اين بحث، ايده وضع طبيعي را مطرح مي‌کند که وضعيتي «مفروض» است. در اينجا، بحث مي‌کند که منابع کمياب است و انسان‌ها حريص هستند و اين مقدمات منجر به جنگ همه عليه همه مي‌شود. نکته مهمي که هابز ذيل اين بحث مطرح مي‌کند، مسأله «اعتماد» است. به گمان او آدم‌ها نمي‌توانند به يکديگر اعتماد کنند مگر آنکه تضميني براي تعهدات افراد وجود داشته باشد. اگر ضامن اجرايي وجود نداشته باشد، برنده آدم‌هاي شرور هستند که به تعهد خود پاي‌بند نمي‌مانند. در اين شرايط هر کس پيش‌دستي کند، برنده است. بنابراين شرايطي بايد به وجود آيد که براي تعهدات انسان‌ها ضامن اجرايي وجود داشته باشد و انسان‌ها بتوانند به يکديگر اعتماد کنند. آن شرايط چيست؟ هابز براساس نگاه مذهبي‌اي که به مسائل دارد، معتقد است خداوند انسان‌ها را آزاد آفريده است. بنابراين در دل وضع طبيعي انسان‌ها داراي حق طبيعي هستند. اما اين حق طبيعي که استفاده از منابع را مجاز مي‌دارد، غيرمستقيم و به دليل کميابي منابع باعث مخاصمه مي‌شود. بنابراين انسان‌ها بايد از اين حق طبيعي و آزادي منتج از آن به نفع امنيت صرف‌نظر کنند. به نظر هابز، امنيت مهم‌تر از آزادي است. هابز در بخشي از لوياتان با بياني ادبي و نثري ممتاز ـ که دکتر بشيريه به خوبي از عهده ترجمه آن برآمده است‌ـ به توصيف جامعه‌اي مي‌پردازد که از اين آزادي صرف‌نظر نمي‌کند، حاکم ندارد و وضعيتي اسف‌بار‌ دارد. در نهايت، هابز به اين نتيجه مي‌رسد که افراد بايد از حقوق خود بگذرند و آن را به حاکم تفويض کنند. اين حاکم بايد نفرات و امکانات کافي داشته باشد تا بتواند امنيت را برقرار کند. هابز اين منطق را تا آنجا پيش مي‌برد که مي‌گويد افراد حتا در صورتي که حاکم حکمي غيرعادلانه صادر کند، بايد از او تبعيت کنند. اين حکمِ هابز اکنون يکي از نقاط ضعف فلسفه او قلمداد مي‌شود اما با نگاه به دوراني که او در آن مي‌زيست، اين حکم قابل فهم است. تنها راهي که هابز پيش پاي اتباع مي‌گذارد اين است که در صورت غيرعادلانه بودن حکومت فرمان‌فرما، افراد مي‌توانند مهاجرت کنند. اما به هيچ وجه مقاومت در برابر فرمان‌روا را روا نمي‌داند چرا که به نظر او نظم مستقر را به هم مي‌زند. تقابل لاک و هابز که هردو قائل به حقوق طبيعي هستند در همين جاست که لاک ـ‌فارغ از نوآوري‌هاي ديگرـ معتقد به مقاومت مشروط است. تفاوت ديگرِ اين دو اهميت بحث مالکيت در فلسفه لاک است که در فلسفه هابز انعکاس چنداني ندارد. به هر حال، پس از بيان اين مقدمات، هابز درباره اين بحث مي‌کند که بعد از واگذاري حقوق به فرمان‌روا، افراد بدل به شهروند مي‌شوند و اين شهروندي مستلزم برخورداري ازحقوق شهروندي و البته انجام تكاليف شهروندي است (از جمله شركت در جنگ).

درباره اهميت متون و اينکه جملات و عبارات در آنها اهميت به‌خصوصي دارند، صحبت کرديد. به عنوان يک مترجم فکر مي‌کنيد دقت ترجمه دکتر بشيريه از اين متن چنان بوده که اين دغدغه را جواب بدهد؟

اگر استاندارد امروزي را در ايران در نظر بگيريم، ترجمه دکتر بشيريه از اين استاندارد بالاتر است. اين داوري من از آنجاست که به اقتضاي کارم بارها ترجمه ايشان را با متن اصلي مقابله کرده‌ام. درباره ترجمه ايشان اين ايراد گرفته شده که هابز اين کتاب را به انگليسي قرن هفدهم نوشته است و دکتر بشيريه با زبان انگليسي قرن هفدهم آشنايي نداشته است. اين ايراد به نظر من بي‌مورد است چرا که در انگلستان امروز هم عموم مردم به آن زبان اشراف ندارند. متخصصاني وجود دارند که متون قديمي را ويرايش مي‌کنند و به زبان امروزي ترجمه مي‌کنند. اين ويرايش‌ها درباره دقايق زباني و تحول کلمات بحث مي‌کنند. در واقع کاري نسخه‌شناسانه صورت مي‌گيرد مانند کاري که ما در مواجهه با تاريخ بيهقي يا شاهنامه انجام مي‌دهيم. البته اين هست که کسي که براي اولين‌بار سراغ اين کار مي‌رود حتماً کارش بدون نقص نخواهد بود. دکتر بشيريه از نسخه مک‌فرسون استفاده کرده‌اند. به نظرم اگر به نسخ ديگر يا بحث‌هايي که درباره واژگان و اصطلاحات شده بود، هم رجوع مي‌کردند بهتر بود. به نظرم ايشان پايه‌اي گذاشته‌اند و پايه‌اي استوار هم گذاشته‌اند. بنابراين ديگران مي‌توانند با اتکا بر همين پايه نقد کنند و اين کار را بهبود بخشند. پيدا کردن چند اشتباه در کتابي قريب به 800 صفحه‌اي کار سختي نيست، آن‌هم کتابي چنين سخت‌خوان و دشوار. خود من درباره کارهايم مي‌گويم که ترجمه‌اي از من وجود ندارد که در آن نقص وجود نداشته باشد اما آنقدر شناخت از خودم دارم که بگويم کارهايي که ترجمه کرده‌ام بي‌ارزش نيستند. اين را که درباره خودم مي‌گويم به نحو اولي درباره دکتر بشيريه و ترجمه ايشان مي‌گويم. زير سوال بردن کل کار به خاطر چند نقص يا حتا غلط و اشتباه به نظرم کار غيرمنصفانه‌اي است. قدر کارهايي از اين دست را بايد دانست. اهل فرهنگ در اين زمينه بايد همبسته عمل کنند. کار دکتر بشيريه البته جاي اصلاح دارد اما کار ايشان را تحسين مي‌کنم. نکته ديگر که کار دکتر بشيريه را ارزشمندتر مي‌کند، انتخاب اوست. خيلي‌ها دائماً از نياز ما به ترجمه متون کلاسيک سخن مي‌گويند اما اين نياز احتياج به اولويت‌بندي دارد. در اينجا تفاوتي است ميان کساني در انزواي خود و بر اساس علايق شخصي‌شان دست به ترجمه مي‌زنند و کساني که با رصد کردن نيازهاي جامعه و دانشگاه چنين کاري مي‌کنند. بنابراين انتخاب خوب اهميت بسزايي دارد و اين از جهت کار دکتر بشيريه قابل تحسين است.

در يک موقعيت فرضي، اگر دکتر بشيريه بخواهند ويرايش تازه‌اي از اين ترجمه به دست بدهند، شما پيشنهادي براي ايشان داريد؟

قطعاً و البته قرار هم همين بود. من با آقاي همايي ـ ناشر کتاب‌ـ صحبت کرده‌ام و پيشنهاد داده‌ام که حاشيه‌هايي به کتاب افزوده شود. خود دکتر بشيريه هم از اين پيشنهادات استقبال مي‌کنند به شرطي که امنيت رواني براي کار کردن براي ايشان فراهم شود. كتاب‌هاي فراواني در تفسير اين كتاب هابز نوشته شده‌اند و ناشران مختلف ويراست‌هاي گوناگوني از اين كتاب به دست داده‌اند. من در اينجا به برخي از مهم‌ترين‌هايشان اشاره مي‌كنم شايد به درد خوانندگان و منتقدان بخورد. در ميان ويراست‌ها سه ويراست جدا صرف‌نظر ناكردني هستند. اول ويراست ادوين كرلي (Edwin Curley) است كه هم نسخه‌هاي متعدد قديمي را با هم مقايسه كرده هم متن لاتين و تفاوت‌هاي آن با متن انگليسي را. دوم ويراست ريچارد تاك (Richard Tuck) است كه هابزشناس سرشناسي است. سوم ويراست اي. پي مارتينيچ (A.P.Martinich) است كه سال‌هاست در باره هابز كار مي‌كند و بهترين زندگي‌نامه هابز هم مال اوست. اين جديدترين ويراست هم هست و در 2010 منتشر شده. و دست آخر ويراست جي.سي. اي. گسكين (J.C.A.Gaskin) كه آكسفورد منتشر كرده و جزو نسخ معيار است.

اما چند شرح هم براي هر چه دقيق‌تر شدن، باز صرف‌نظر ناكردني هستند. اول كتاب راهنماي راتلج است كه نوشته گلن نيويي (Glen Newey) بعد از آن كتاب‌هاي كوئينتن اسكينر (Quentin Skinner) است انقلابي در خوانش آثار كلاسيك مدرن به راه‌انداخت. در مرد هابز بالاخص جلد سوم كتاب Visions of Politics بسيار مهم است. كتاب تام سورل (Tom Sorel) با عنوان «لوياتان پس از سيصد و پنجاه سال» است. كتاب‌هاي مارتينيچ درباره هابز همه بسيار ارزشمند هستند. البته اين فقط شمار اندكي از بيشمار كتاب جديد در اين زمينه هستند كه من نام بردم.
برگرفته از مهرنامه شماره ۲۰، فروردین ۱۳۹۱
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1757