همۀ راهها به قم ختم نمیشود-رامین كامران
رفرم اسلام دو راه داشته كه هر دو در ایران شكست خورده است

مانع اصلی رفرم ساختار روحانیت است نه اعتقاداتش

خاصیت اصلی ساختار روحانیت تضمین دوام این گروه است نه كمك به تحول مذهب

خیالپردازی راجع به تحول پذیری اسلام راه خمینی را هموار كرد





ناسازگاری اسلام با دنیای امروز و اینكه شرط بقای اجتماعی اسلام پیدایش یك چنین سازگاری است، حرفی است كه هر آخوندی هم میفهمد. به همین دلیل عمدۀ مشغلۀ دلبستگان به این مذهب از ابتدای تماس با تجدد تا به امروز ایجاد این سازگاری بوده ؛ محض نجات اسلام كه در مخاطره بوده و نه دنیای امروز كه برجاست و خطری هم تهدیدش نمیكند.

این كار منطقاً دو راه داشته كه هر دو در ایران معاصر مورد آزمایش قرار گرفته است و عملاً هر دو هم شكست خورده. ببینیم به چه ترتیب.

راه اول كوشش در منطبق كردن اسلام است با دنیای امروز كه از شریعت سنگلجی تا معركه گیرانی كه امروز هر كدام در یك گوشۀ ایران اسلام زده بساط خود را پهن كرده اند، مدعی آن بوده و هستند. این روش كه كلاً عنوان «رفرم مذهبی» گرفته است و در حقیقت آش هفت جوشی است از اوهام عرفانی و آیات قرآنی و خیالات پروتستانی، در طول زمان بسیاری را به دنبال خود كشیده است. وجه اشتراك این برنامه های گاه بسیار غیر شبیهی كه تحت عنوان رفرم مذهبی عرضه شده و میشود این است كه معیار روزآمد كردن اسلام را در خارج آن میجویند. البته مروجان این برنامه ها به هیچوجه حاضر نیستند كه به این نكته اعتراف كنند، زیرا پذیرش اینكه تفسیر و تصفیۀ مذهب را به اعتبار امری كه خود خارج از مذهب قرار دارد انجام میدهند، اصلاً پابندیشان را به مذهب از اساس مورد شك قرار میدهد و مستوجب تف و لعنت مسلمینشان میكند. به همین دلیل كج دار و مریز میكنند و گاه حتی مدعی میشوند كه دیگران از اسلام اقتباس كرده اند.

این معیار خارجی كه همیشه هم از «كفار» به وام گرفته میشود در ابتدا علم نوین بود كه قرار بود مدعاهای مذهب را محك بزند و در نهایت تبدیل شد به تفسیر این آیه و آن حدیث در جهت اثبات انطباق آنها با دستاوردهای دانش امروز از چرخش زمین گرفته تا شكستن اتم. بعد از علم هم نوبت این مكتب و آن مكتب سیاسی باب روز شد، از سوسیالیسم سابق گرفته تا لیبرالیسمی كه امروزه جهانگیر شده. حاصل این كار هم یك دفعه شد سوسیالیسم علوی و دفعۀ دیگر دمكراسی نبوی. استحكام این سخنان هم بیش از تفسیرهای عجیب و غریبی نبود كه برای قرآن و حدیث میتراشیدند. در حقیقت نه گفتار اول به اثبات اعتبار علمی مذهب كه اصلاً فایده اش هم معلوم نیست، كمكی كرد و نه گفتار دوم به تحقق هیچكدام این نظامهای خیالی انجامید. ولی در عوض هر دو با اعتبار بخشیدن به اسلام و با ترویج این رؤیا كه میتوان اسلام را به هر مكتب فكری و سیاسی پیوند زد و میوۀ مأكول از آن چید، راه به قدرت رسیدن خمینی را هموار كرد كه دستمایۀ اصلیش جز قواعد فقهی نبود.

راه دوم راهی بود كه همین خمینی در پیش گرفت و درست عكس قبلی بود. یعنی به جای انطباق اسلام با دنیای امروزین متوجه منطبق كردن این دنیا بود با اسلام ؛ جا دادن این جهان وسیع در چارچوب تنگ شریعت محمدی و حذف و نابودی هر چه كه در این قالب جا نمیگرفت. خمینی با این ادعا به میدان آمد كه اسلام برای همه چیز راه حل دارد، همۀ قدرت حكومتی را به خدمت برنامۀ اجتماعی خود گرفت و طرفدارانش را هم با چماق به جان همه انداخت تا جهانی را كه میخواست، شكل بدهد. همان «هَمَه و هَمَۀ» شیرینی كه در خاطر همه مانده. طی این كلنجار قالب متحجر اسلام از همه سو ترك برداشت و خود خمینی هم تا زنده بود نه توانست شكافی را ترمیم كند و نه حتی جلوی عمیق شدن آنرا بگیرد و در نهایت ناچار شد بر تحولی كه علیرغم خواست خویش موجدش شده بود صحه بگذارد، یعنی اینكه حاصل كار را از نظر اسلامی تأیید كند و ریق رحمت را سر بكشد.

سر آخر هم برای خود وی و هم دیگر «عاشقان ولایت و امامت» روشن شد كه قالب اسلامشان همانقدر تغییر كرده كه جامعۀ تحت حكمشان. بارزترین نماد این امر مسئلۀ قوانین اسلامی بود كه همیشه دستمایۀ اصلی آخوندها بوده. هر چند هستۀ وحشیانۀ جزایی این قوانین به مرحلۀ اجرا گذاشته شد، باقیش به قدری تغییر كرد و به ناچار عوامل خارجی را در خود جا داد كه ارتباطش به فقه سنتی مورد تردید همگان قرار گرفت. درس تاریخ كه برای هزارمین بار برای این گروه كودن تكرار شد این بود كه جنس واقعیت از ایدئولوژی سخت تر است، امام خمینی! طبعاً این درس از فرمایشات امام خمینی نبود، خطاب به وی بود.

البته در این میان كمتر كسی حاضر شد كه بپذیرد تغییراتی كه خمینی به سبك خود در اسلام ایجاد كرده مستحق نام «رفرم» است، فقط به این دلیل كه با خواب و خیالهای دیگران تفاوت داشت و برخی همانطور كه تصور میكردند اگر انقلابی نتیجۀ مطلوب نداد نباید انقلابش خواند، فكر میكردند رفرمی هم كه حاصلش دلخواه نباشد نباید رفرم نامید.

به هر حال طنز تاریخ در اینجا بود كه مدعیان رفرم مذهبی هیچكدام در تحقق بخشیدن به رؤیای خود كامیاب نشدند و آن كسی عملاً به راه رفرم رفت كه از بن و بنیاد با این كار مخالف بود. شكست هر دو گروه هم بارز بود، دستۀ اول قادر به كاری نشدند و كار دستۀ دوم حاصلی به بار آورد كه اصلاً و اساساً جا نیافتاد، یعنی ترتیبی پیدا نكرد كه خود اهل مذهب كلاً آنرا بپذیرند، تا جایی كه اعتراض به باطل بودنش از دهان شیخ منتظری هم كه شهرتی به سرعت انتقال ندارد، درآمد.

ولی مسئلۀ جالبتر این بود كه هر دو گروه در حقیقت از یك عامل شكست خوردند. این عامل كه به گروه اول اصلاً فرصت عرض اندام نداد و حاصل كار گروه دوم را در معرض تهدید و نهایتاً شكست قرار داد، گفتار سنتی مذهب اسلام یا تشیع نبود، ساختار روحانیت شیعه بود كه گروه اول توان تغییر دادنش را نداشت و دستۀ دوم هم با تمام مساعی حریفش نشد. به قول مكتب رفته ها مانع كار متافیزیكی نبود جامعه شناختی بود، برای یافتنش هم آنقدر جستجو در «سپهر اندیشه» لازم نبود كه نگاه كردن به آنچه جلوی دماغ همه جریان داشت. همان رابطۀ مجتهد و مقلد و چند مركزی بودن ساختار روحانیت شیعه كه هنوز ریشه اش در آب است و به احتمال بسیار قوی پس از سقوط حكومت اسلامی دوباره شاخ و برگ خواهد داد و اوضاع روحانیت را به حالت قبل از انقلاب بازخواهد گرداند. اول دو كلمه راجع به خود این ساختار بگوییم تا برسیم كه با آن چه میتوان كرد.

این ساختار در دورانی شكل گرفته كه روحانیان شیعه سخت ترین دوران حیات خویش را میگذرانده اند، یعنی از سقوط صفویه تا برآمدن قاجاریه كه طی آن، به همت و درایت نادر شاه افشار و كریم خان زند، تشیع موقعیت ممتاز خویش را از دست داد و روحانیان شیعه هم به كلی از پشتیبانی دولتی محروم شدند. خاصیت اصلی این ساختار هم استقلال آن و مقاومت نسبی اش در برابر ضرباتی است كه از بیرون به آن وارد میاید، نه كرامات بیجایی كه سالهاست مبلغان دروغپرداز به آن نسبت میدهند و به افراد خوشباور میقبولانند. این ساختار نه میگذارد كار روحانیت ترتیب درستی بگیرد و نه ارتباطی با دمكراسی دارد. نمیگذارد كار روحانیت نظم و ترتیب درستی پیدا كند چون سلسله مراتبش سست است، تقسیم كار در آن ابتدایی و دیمی است و از این هر دو بدتر، در آن تقسیم كار با سلسله مراتب ارتباط منظم و منطقی ندارد. یك دسته مجتهد دارد كه همه مدعی ریاستند و یك عده خرده پا كه تكلیفشان معلوم نیست و در حكم ابواب جمعی این یا آن مجتهد هستند. با دمكراسی هم ارتباط ندارد چون هرچند مقلد در انتخاب مرجع تقلید آزاد است در تعیین حدود اطاعت از او آزاد نیست. قدرتی دمكراتیك است كه در تفویض آن هم محدودیت زمانیش مشخص شده باشد و هم دایرۀ وسعتش. مقلد میتواند مرجع تقلید خود را عوض كند اما اساساً نمیتواند بگوید در این حد از او تبعیت میكنم و بیشتر نه. برده ای هم كه میتواند ارباب خود را عوض كند آدم آزاد نیست همان برده است كه در حیاتش مختصری تنوع هست.

این ساختار، بر خلاف آنچه كه شهرت دارد، نه تنها موجد تحول مذهب نیست بلكه اساساً مانع هر تحولی است. توضیح چند و چون این ممانعت در كتاب «ستیز و مدارا» آمده است و چون طولانی است از ذكرش در اینجا صرفنظر میكنم. خلاصه اینكه «در اجتهاد باز است» حرفی است در حد شعار و اگر خوب نگاه كنید میبینید كه پشت این در خبری نیست.

آنهایی كه میخواستند رفرم مذهبی راه بیاندازند، از قماش شریعتی و سروش، و آن كسی كه عملاً رفرم راه انداخت، یعنی خمینی، در مقابل این مانع عظیم دو راه در پیش داشتند كه مثل رفرمهایشان هر دو به بن بست خورد. اول اینكه به طرف بالا بروند، یعنی سعی كنند كه روحانیت را زیر چتر اقتداری واحد گرد بیاورند. این راه خمینی بود و تا خودش زنده بود به یمن استفاده از زور دولت توانست ریاست خود را به همه تحمیل كند. ولی وی نه اصلاً شعور سازماندهی داشت، نه طرح درستی برای ارائۀ ساختار جدید و نه اراده و همتی برای این كار. مضافاً به همۀ اینها تكیه اش به روحانیت برای ایجاد و سرپا نگه داشتن حكومت اسلامی بیش از آن بود كه بتواند خود را میان زمین و هوا معلق نگه دارد و این پایه را ترمیم كند. تكلیف جانشین محبوبش هم كه از ابتدا روشن شد و این امام علی البدل به ناچار از همان ابتدا ادعای مرجعیت خود را محدود كرد.

راه دوم رفتن به طرف پایین بود، یعنی پخش كردن اقتدار مجتهدان در بین عامۀ مسلمین و همان حكایت «اسلام منهای آخوند» كه هر از چندی خبر میرسد در جایی رؤیت شده ولی تا علاقمندان برسند ناپدید میشود. دلیل اقبال به این رؤیا تصور پوچ حذف كردن متخصصان امر مذهب از حوزۀ جامعه است. بی توجه به این كه تقسیم كار اجتماعی كه وجودش از مظاهر تمدن است و توسعه اش یكی از نشانه های تجدد، مستلزم وجود این گروه و گروه های مشابه است. حذف متخصصان امر مذهب به دو صورت ممكن است. یكی این كه اصلاً مردم از مذهب صرف نظر كنند تا حاجتی به چنین گروهی نباشد كه نقداً به نظر ممكن نمیاید. دیگر اینكه هر كدام یك پا متخصص بشوند كه احتیاجی به نظر دیگری نداشته باشند كه این هم در حكم ترویج آخوندبازی است نه حذفش. البته رفرمیستهای امثال سروش و… در حقیقت خودشان مدعی ریاست مذهبی اند و خیال براندازی كلی این نهاد را ندارند، فقط مایلند مرجعیت به خودشان برسد. در این میان البته نفع آنها معلوم است ولی نفع دیگران خیر.

خلاصه اینكه رفرم اسلام، كه نه ممكن بودن و نه مفید بودنش هیچكدام هنوز به اثبات نرسیده، در درجۀ اول مستلزم تغییر بنیادی ساختار سنتی روحانیت است تا بعد نوبت به الهیات و كلام و فقهش برسدو اگر اولی موجود نباشد باقی حرف است و باد هوا. تغییر این ساختار هم به تمركز قدرت و كاربرد خشونتی نیاز دارد بیش از آنچه كه خمینی داشت و كرد و با هر نظامی هم سازگار باشد با دمكراسی حتماً نیست.

در این وضعیت روشن است كه رها كردن كار به امان خدا و باز گذاشتن دست روحانیت كه هر چه میخواهد بكند شرط عقل نیست، به خصوص پس از بلایی كه این قشر بر سر ملت ایران نازل ساخته است. یك راه معقول باقی میماند كه هم با دمكراسی سازگار است و هم با خیر مردم، چه مؤمن و چه غیر از آن. آن هم فرستادن اسلام است به قرنطینۀ سیاسی تا جامعه را مبتلا نكند، این كار هم اسمی جز لائیسیته ندارد.

در سیاست را به روی اسلام ببندیم، در اجتهاد خواه باز باشد و خواه بسته.



12 دسامبر 2002
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1282