مصدق نداریم، شاه تهیه میشود، باباكرم موجود است-رامین كامران
رادیو آزادی با پشتیبانی از خاتمی ورشكست شد

تكلیف سیاست آمریكا در ایران با مذهب روشن نیست

رفراندم شعار مبهمی است

ادعای پیروی از مردم جای برنامهّ سیاسی را نمیگیرد

بهای پشتیبانی آمریكا موجه نمایاندن 28 مرداد نیست

مشكل اصلی ایرانیان نداشتن رهبر لیبرال معتبر است



حكایت مساعی جدید آمریكاعلیه جمهوری اسلامی بی نمك نیست. جوانان ایرانی با این حكومت مبارزه میكنند، عكس مصدق بلند میكنند، با حزب اللهی های رنگ و وارنگ دست به یقه میشوند، زندان میروند و شكنجه میشوند، در عوض از این سر دنیا برای تقویت روحیه شان دایره و تنبك میزنند! به چه حساب؟ فقط به این حساب كه جوانند! كسی هم نمیگوید كه این جوان بودن یعنی چه؟ همسنی قرار است چه اشتراك سنخیتی در یك گروه ایجاد كند؟ اصلاً تعریفی كه از جوان به طور عام و جوان ایرانی امروزی به طور خاص در ذهن برنامه ریزان این قبیل تبلیغات جا دارد چیست؟ وقتی از نزدیك نگاه كنید میبینید كه تعریف مبنای كار تعریفی تجاری است بر اساس نوع مصرف: نوع غذایی كه جوانان میپسندند، نوع لباسی كه میخواهند و نوع موسیقی كه گوش میكنند. حال كه قصد یاری در میان است كدامیك را میتوان به این تشنه لبان رساند؟ موسیقی را كه هر چند از همه طرف به ایران سرازیر است، «رادیو فردا» هم برای جلوگیری از كمبود احتمالی، به پخش بیست و چهار ساعته اش مشغول شده تا جای خالی «رادیو نیروی هوایی» سابق را پر كرده باشد. لابد بعد از مدتی هم آمار خواهند گرفت كه چه گروهی چه اندازه به این رادیو گوش میدهد و این را به حساب پیشرفت سیاست آمریكا در ایران خواهند گذاشت و نقشه و منحنی اش را هم رسم خواهند كرد تا به همه ثابت كنند كار نتیجه داشته است.

البته این اولین كوشش رسانه ای آمریكا به قصد ضربه زدن به جمهوری اسلامی نیست. اولی تأسیس «رادیو آزادی» بود كه چند سال پیش راه افتاد. ناگهان همه جا شایع شد كه به سازمان «سیا» بودجه ای داده شده تا با آن در پراگ رادیویی راه بیاندازد و آبروی جمهوری اسلامی را ببرد. اما بعد از مدتی كه رادیو راه افتاد وضع طوری شد كه گویی جمهوری اسلامی پول داده تا آبروی «سیا» را ببرند! چون این رادیو هم بلافاصله پس از تأسیس به موج رسانه های دوم خردادی پیوست و شروع كرد به هواداری از «اصلاحات» و چنانكه انتظار میرفت با بی اعتبار شدن خاتمی از نفس افتاد.

با این ورشكستگی سیاسی دو راه بیشتر پیش رو نداشت: یا تعطیل و یا تغییر موضع بی مقدمه و شروع به انتقاد از خاتمی.تعطیلش به نظر درست نیامد و برای تغییر موضع هم صلاح چنین دیدند كه با استفاده از پرسنل قبلی صورت ظاهر كار را عوض كنند كه خیلی بی آبرویی نكشند. در حقیقت لزومی هم به تغییر پرسنل نبود چون اغلب كاركنان رادیو فرقی با اكثر كاركنان رادیو های تبلیغاتی كشورهای دیگر كه دارای برنامۀ فارسی است، نداشتند. آدمهایی كه هر جا میرسند ادعای ایراندوستی میكنند، هر كجا مینشینند مجری اوامر رئیس میشوند. از زندگی در فرنگ دفاع از منافع صنفی را یاد گرفته اند و اگر از یكی از اقلیتها باشند دفاع از منافع گروهی را هم بر آن افزوده اند، كاری كه نمیكنند دفاع از منافع مشترك ایرانیان است. چندتایی هم روزنامه نگار قلابی به این گروه اضافه كردند كه نه فكر سیاسی دارند و نه خط مشی معین، فقط بلدند تفسیر آبكی بنویسند و با تغییر یكی دو جمله به چند رسانه قالب كنند یا مصاحبۀ آبكی بكنند، ولی نه با افراد صاحب نظر كه بی بضاعتی خودشان معلوم شود، بلكه با اشخاص بدنام كه شاید برای مصاحبه گر نامی دست و پا كند.به هر حال مشكل فعلیشان این است كه حالا كه خاتمی سوخت چه كنیم و مثل همه سرگردانند.

تبلیغاتچیان تمام اسباب سخن پراكنی را در اختیار دارند، از ماهواره و اینترنت تا رادیو و تلویزیون ولی حرفی برای زدن ندارند. از بسكه در معجزات رسانه های نوین داد سخن داده اند فراموش كرده اند كه این همه آفتابه لگن بدون شام و ناهار بیفایده است، باید حرفی داشت و برای حرف داشتن فكری. سیاست آمریكا هم كه روزبروز به سینمایش شبیه تر شده است، تا دلتان بخواهد شامورتی بازی و به قول امروزی ها «جلوه های ویژه» دارد ولی از سناریوی به درد خور خبری نیست. بهترین نمونۀ این بی برگی را میتوان نزد خانم رایس مشاور امنیت ملی شان سراغ كرد كه به قول همه طالعش رو به اوج است و ممكن است وزیر خارجه هم بشود ولی وقتی مصاحبه هایش را میخوانیدتازه میفهمید خلأ فكری یعنی چه. لابد از فواید بی رقیبی یكی هم اینست كه بار فكر كردن را از دوش آدم برمیدارد.

اما گذشته از این مسئلۀ رسانه ها، آمریكایی ها در مورد ایران با سه مشكل اساسی دست به گریبانند: نداشتن برنامۀ روشن؛ بلاتكلیفی در برابر مذهب؛نداشتن مخاطب مناسب. نگاهی به آنها بیاندازیم بد نیست.

در جمع صحبت از این است كه ایرانیها آزادی میخواهند و ما نیز به همچنین. به قول یكی از دوستان آفرین! آفرین! این حرف به قدری كلی است كه معنای درستی ندارد. اول اینكه باید دید كیست كه آزادی نخواهد، همه میخواهند. ولی مصداق این آزادی كه قرار است در ایران بیاید چیست و چه خواهد بود؟ مردم ایران كه درگیر پس راندن حكومت اسلامی هستند و چشم به راه دست یاری، در مورد عرضه و تنظیم راه حل سیاسی چشمشان به دست آنهایی است كه مجال چنین كاری را دارند. یعنی از یك طرف حزب اللهی های «میانه رو» كه میكوشند بازار عرضۀ عقاید متفاوت را محدود به خود كنند و چندین سال است مشغول زدن جیب لیبرالها هستند و از طرف دیگر خارجه نشینانی كه لااقل از آزادی ابراز عقیده برخوردارند ولی حاصل مساعیشان تا به حال چیز دندانگیری نبوده است.

از آمریكایی ها هم تا به حال در این زمینه آبی گرم نشده، فقط دائم دم از این میزنند كه خیال داریم در چهارگوشۀ جهان آزادی برقرار كنیم. پامنبری هایشان هم این حرف را به عنوان مژدۀ بزرگ تغییر سیاست آمریكا و محض دلگرم كردن مردم ایران در همه جا تكرار میكنند. ولی كسی نیست بگوید كه مگر آمریكا تا به حال ادعایی غیر از این داشته است كه حال ناگهان چنین شیفته اش شده اید و مشعوفید كه میخواهد برایتان تكلیف معین كند؟ تا به امروز هر نوع دخالت آمریكا در حیات سیاسی دیگر كشورهای جهان، از جمله همین ایران، بهانه ای به جز ترویج آزادی نداشته است كه حالا تغییری كرده باشد. مگر مبارزه با كمونیسم غیر از این دستاویزی داشت؟ برخی خواهند گفت كه این دخالتها هر جا موفق شد حاصلش از حكومت كمونیستی بهتر بود. بسیار خوب ولی الزاماً آزادی نبود و در برخی نقاط، باز مثل همین ایران، درست خلاف آزادی بود. تازه اگر آمریكا بخواهد و موفق هم بشود كه در ایران حكومت دموكراسی روی كار بیاورد جبران بیست و هشت مردادی خواهد بود كه آلت انتقامجویی انگلستان شد، خود را بدنام كرد و ما را از نظر سیاسی به خاك سیاه نشاند و اینهمه قدردانی پیش از موعد ندارد. اگر آمریكاییان از آن افتضاح گروگانگیری دل آزرده باشند باید به آنها حق داد و یادآوری هم كرد كه از این حكایت به آن اندازه صدمه ندیده اند كه ما از بیست و هشت مرداد و دیگر اینكه لااقل بابتش تا به حال چندین میلیارد دلار خسارت گرفته اند. به هر حال فعلاً منافع ملی مردم ایران و مصالح سیاست آمریكا هر دو ساقط شدن حكومت آخوندی را ایجاب میكند ولی هیچ معلوم نیست كه منافع یك طرف و مصالح طرف دیگر در مورد جایگزین این حكومت نیز همراه باشد.

در كنار این حكایت آزادی، بیست و چند سال بعد از اینكه بختیار فریادش را زد و به گوش كسی نرفت، صحبت از لائیسیته هم بالاخره باب شده. باز هم به قول همان دوست: آفرین! آفرین! ولی اینجا هم پای مشكل دوم به میان میاید كه طرف شدن با مذهب است.

در این مورد تكلیف كلی ایرانیها مختصری روشن تر است چون به طور ملموس با حكومت آخوندی طرفند و قاطعاً میخواهند كه از شرش خلاص شوند ولی وقتی كه به تعریف عملی این لائیسیته میرسیم كه بسیار از پس گردنی زدن به آخوندها فراتر میرود و فكر و همت استوار تر میطلبد، خبری نیست.

خود آمریكایی ها هم از این بابت در تنگنای فكری اند، چون در سابقۀ تاریخی خودشان مشكلی نظیر آنچه كه ایران پس از جمهوری اسلامی با آن طرف است، نداشته اند. آمریكا با مهاجرت افرادی شكل گرفته كه از فشار جنگ و آزار مذهبی به تنگ آمده بودند، مردمی كه این مشكل را در اروپا پشت سر گذاشتند و با خود به جهان نو نبردند. با رسیدن به آمریكا ترتیباتی برای رابطۀ پیروان مذاهب مختلف معین كردند كه در قانون اساسی شان تبلور پیدا كرد و ملحوظ شد. از آن پس نیز انحراف از این ترتیبات در حكم تخطی از قانون است و مستوجب رسیدگی و احیاناً مجازات. این قانون هم یك راه حل كلی است، و راه در این حد كلی در همه جا موجود است ولی نه جای تجربه را میگیرد و نه جای راه حل ملموس را كه باید با اعتنا به شرایط موجود ایران طرح و اجرا شود. تراژدی ملی آمریكا كه در حافظۀ تاریخی مردمش نقش بسته، جنگ انفصال است كه هیچ شباهتی به مشكل ما كه جنگ مذهبی است ندارد. جنگ مذهبی مربوط به ماقبل تاریخ آمریكاست نه تاریخش. آمریكاییان نه با مذهب مسلط طرف بوده اند و نه با مذهبیان صاحب قدرت، گروههای مذهبیشان متعدد و پراكنده است و مشكلشان ترتیب همزیستی مسالمت آمیز بین آنها، در این كار موفق هم هستند. این حرف بدان معنی نیست كه از درك مشكل ما عاجزند ـ خیر! ولی درك و تحلیل آن محتاج توجه و صرف وقت و بیرون آمدن از قالب فرهنگ خودی است كه اگر هم نزد برخی تحلیلگران و متخصصان آمریكایی موجود باشد ظاهراً در بین سیاستمدارانی كه در مقام تصمیمگیری های كلی هستند موجود نیست. اگر گفتار رئیس جمهورشان و برخی مشاوران او را ملاك قرار بدهیم كه بستگی شان به امر مذهب بارز است و گاه عمری را پای وعظ واعظان ولایت خود گذرانده اند، میبینیم كه از نظر ذهنی آمادگی چندانی برای درك موقعیت ایرانیان ندارند.

آیینۀ این سردرگمی حكایت این «محور شرارت» شتر گاو پلنگی است كه علم كرده اند. از اسلامگرایی ضربه خورده اند، میگویند با تروریسم مبارزه خواهیم كرد. فهرست مبارزه را محض تسویۀ حسابهای معوقۀ سیاست خارجی خود علم كرده اند، در كنار ایران كه از بابت اسلامگرایی خطر اصلی است از یك طرف كرۀ شمالی را وارد كرده اند و از طرف دیگر عراق را و فعلاً هم برای این آخری شمشیر بسته اند. درست طرح نكردن مشكل مقدمۀ درست حل نشدن آن است، تاوانش را هم خود خواهند پرداخت و هم دیگران، با این تفاوت كه خودشان قدرتمندند و تاب تاوان را دارند ولی دیگران خیر. تنها موردی كه مستقیماً با خود اسلامگرایی درگیر شده اند مورد طالبان افغانستان است كه از نظر نظامی پیروزبیرون آمده اند ولی هنوز تكلیف آخر كارشان روشن نیست، ملا عمر و بن لادنشان هم كه معلوم نیست كجا بست نشسته اند. نیروی اشغالگر را بیرون ریخته اند ولی هنوز با اسلامگرایان داخلی درگیری دارند و دولتی را هم كه روی كار آورده اند حتی قادر نیست اسم لائیسیته را ببرد، چه رسد كه این چارۀ لازم را به مرحلۀ اجرا بگذارد تا دكان سیاسی مذهب را به كلی تخته بكند؛ مانده است با تظاهرات مذهبی و سیاست روزبروز، در نهایت هم نخواهد توانست از یك سیاست نیمبند فراتر برود.

مشكل آخر آمریكایی ها نداشتن مخاطب مناسب در بین ایرانیان است و این در حقیقت بیشتر مشكل خود ایرانی هاست، چون قرار نیست كه آمریكایی ها مخاطب را هم از اصل اختراع بكنند. وقتی خوب نگاه كنید میبینید كه از سر ناچاری با همان ایرانی هایی طرف صحبتند كه ظرف پنجاه سال گذشته بوده اند، همانهایی كه از قدیم راه و چاه ادارات آمریكایی را بلدند و گاه و بیگاه تماس با مأموران جزء آمریكایی را به حساب نفوذ خود میگذارند و به رخ بقیه میكشند. یعنی با هواداران سلطنت پهلوی و بعضاً بیست و هشت مردادی هایی كه هنوز بعد از انقضای تاریخ مصرفشان این طرف و آن طرف میچرخند و میكوشند تا از حال و هوای فعلی واستیصال مردم ایران و امید بستنشان به آمریكایی ها سؤاستفاده كنند و كودتای پنجاه سال پیش را كه یك پیرمرد امروزی در آن نقش «جوان اول» داشته و یك پیرزن توبه ناكرده «ماتاهاری»اش بود
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1281