نقش ویرانگرملی- مذهبی ها در گذشته و نقش سازنده آنان در آینده ایران– مهدی مظفری
هفتاد سال از تاسیس حزب توده می‌گذرد. یکی از تبعات بسیار مهم تاسیس این حزب که کمتر مورد بررسی قرار گرفته، به وجود آمدن جریانی است که امروز به نام ملی–مذهبی معروف است. پیدایش جریان ملی–مذهبی واکنش مستقیم گروهی از اسلامگرایان شهرنشین بود در برابر نفوذ چشمگیر حزب توده در بین جوانان و به ویژه دانشجویان.



این اسلامگرایان هم از روحانیون سنتی متمایز بودند و هم از اسلامگرایان افراطی. اینکه روحانیون سنتی با حزبی که بر اساس مادی‌گری و مارکسیسم–لنینسم بنا شده مخالف باشند، امری طبیعی بود. اما از روحانیون سنتی کار چندانی برنمی‌آمد زیرا نفوذ آنان گذشته از مراکز روستایی، به بازاریان و طبقات سنتی غالباً فرودست شهری محدود بود و از نفوذ چندانی در بین جوانان و دانشگاهیان و آموزگاران و کارمندان برخوردار نبودند.



اسلامگرایان افراطی پیرامون آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی که یک روحانی غیر حوزوی بود گرد آمده بودند. این گروه مرکب بود از برخی طلبه‌های تندرو مثل روح‌الله خمینی و بخش قلیلی از جوانان بازاری. فدائیان اسلام به رهبری (مجتبی میرلوحی، معروف به)نواب صفوی بازوی کارآ و مسلح این گروه بود. برای اینان، حزب توده مسئله درجه اول نبود. اینان تحت تاثیر افکار حسن البنا موسس اخوان‌المسلمین در مصر، در پی ایجاد حکومت اسلامی بودند و لاغیر. اینست که بین اسلامگرایان افراطی و حزب توده حتی تا چند سال پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، اصطکاک چندانی روی نداد. به‌عکس، همگان شاهد همکاری عملی حزب توده و این گروه بودند. چه در ضدیت با دولت دکتر محمد مصدق و چه در انقلاب اسلامی که تا چند سال پس از انقلاب نیز ادامه داشت.



در این میان، نقش اسلامگرایان معتدل، یعنی همین ملی–مذهبی‌ها و نواندیشان مذهبی در سال‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ حائز توجه و دقت خاص است. این گروه مرکب بود از برخی استادان دانشگاه، معلمان، مهندسان، پزشکان، کارمندان و بخش قابل توجهی از بازاریان و دانشجویان دانشگاه و دانشسرای عالی. به مقتضای شغلی، این گروه رو در روی حزب توده قرار داشت. زیرا حوزه نفوذ و عملیات و عضوگیری هر دو تا اندازه زیادی یکسان بود. مهندس مهدی بارزگان در مدافعات خود در دادگاه تجدید نظر ویژه دادستانی ارتش (خرداد ۱۳۴۳) به تفصیل از کارشکنی‌ها و اعتصابات دانشجویان توده‌ای دانشکده فنی به ویژه دانشجویان افسری صحبت می‌کند و روی نقش مخرب اولین فرمانده مسئول دانشجویان افسری تکیه می‌کند. آن فرمانده، سروان خسرو روزبه آن زمان بود.



برای مقابله با حزب توده، ملی–مذهبی‌ها تحت هدایت مهدی بازرگان و یدالله سحابی یک مبارزه تبلیغاتی همه‌جانبه را آغاز کردند. انتشار مجله وزین «گنج شایگان» یکی از اولین اقدامات بود. به همین روال، انجمن‌های اسلامی دانشجویان، مهندسان، پزشکان و معلمان تشکیل شد. به گفته مهندس بازرگان، انجمن اسلامی دانشجویان در سال ۱۳۲۱ یعنی یک سال پس از تاسیس حزب توده تاسیس شده‌است. بازرگان می‌گوید: این انجمن «در سال ۱۳۲۱ و بدون اینکه آقایان (محمود) طالقانی و دکتر (یدالله) سحابی و بنده از آن اطلاعی داشته باشیم در دانشکده پزشکی به دنیا آمد» (مدافعات، ص ۲۶) و می‌افزاید «به دنیا آمدن آن جنبه دفاعی و عکس‌العمل مبارزه‌ای داشت. در دانشگاه تهران دو دسته به کار افتاده و در میان جوانان ما سخت تبلیغ می‌کردند: توده‌ای‌ها و بهائی‌ها. مخصوصاً برای دانشجویان غریبِ شهرستان‌ها، عرصه را خیلی تنگ می‌کردند» (همانجا).



مرام انجمن عبارت بود از:

۱- اصلاح جامعه بر طبق دستورات اسلام،

۲- کوشش در ایجاد دوستی و اتحاد بین افراد مسلمان مخصوصاً جوانان روشنفکر،

۳- انتشار حقایق اسلامی به وسیله ایجاد موسسات تبلیغاتی و نشر مطبوعات،

۴- مبارزه با خرافات (همانجا).



مهندس بازرگان که رئیس دانشکده فنی شده بود، از مقام خود بهره گرفت و اولین نمازخانه را در همان دانشکده راه انداخت و همواره این کار را از افتخارات خود برمی‌شمرد. بعدها محمدرضا شاه روی دست بازرگان زد و مسجد بزرگ دانشگاه را ساخت سپس خمینی روی دست هر دو بلند شد و تمام دانشگاه را مسجد کرد.



در اینجا لازم است به جایگاه مهم ملی–مذهبی‌ها در مشهد اشاره کرد. در آنجا برای مقابله با حزب توده، محمدتقی شریعتی به همراه برخی از افراد بخش خصوصی مثل آقای طاهر احمدزاده و بازاریان، آموزگاران و کارمندان، «کانون نشر حقایق اسلامی» را پایه گذاشت. این کانون را می‌توان بزرگترین سنگر ملی–مذهبی‌ها، نه تنها در مشهد بلکه در سراسر ایران به شمار آورد.



این روال ادامه داشت تا آغاز نهضت ملی شدن نفت. پس از روی کارآمدن دولت مصدق، تمامی ملی–مذهبی‌ها به طرفداری از مصدق برخاستند. نکته جالب اینکه محمدتقی شریعتی نامزد نمایندگی مجلس هفدهم شد. رقیب او یک روحانی بود: شیخ محمود حلبی، بنیانگذار بعدی (انجمن) حجتیه. انتخابات مشهد ملغی شد.



دانشگاه درست شده بود تا علم را از حوزه‌های دینی که خود را به نیرنگ «حوزه‌های علمیه» می‌نامند رها کند.



در زمان مصدق، بازرگان برای مدت کوتاهی به معاونت وزارت فرهنگ منصوب می‌شود. سپس واقعه‌ای رخ می‌دهد که شخصیت بازرگان به‌عنوان یک فرد صد در صد دیندار و مومن و حتی خرافی رو می‌نماید. همان شخصیتی که بعدها موجب بزرگترین و خطیرترین اشتباهات بازرگان می‌شود. دکتر مصدق، بازرگان را برای ریاست هیئت مدیره موقت شرکت ملی نفت و ماموریت خلع ید از شرکت سابق نفت برمی‌گزیند. فکر می‌کنید در آن شرایط بحرانی، بازرگان در برابر این گزینش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ از زبان خود او بشنوید: «قبولی خود را مشروط و موکول به استخاره از قرآن کردم» (مدافعات، ص ۴۴).

سر آدمی دود می‌کشد! چگونه شخصیتی آزاده، ایران‌دوست و آزادیخواه، پیشنهاد رهبر ملی ایران را موکول به استخاره می‌کند؟



رضاشاه، بازرگان و امثال او را با مالیات قند و شکر (پول نفت که نبود) به اروپا می‌فرستد و به قول خود بازرگان در مراسم خداحافظی به آنان می‌گوید: «یقیناً تعجب می‌کنید ما شما را به کشوری می‌ فرستیم (فرانسه) که رژیم آن با ما فرق دارد. آزادی و جمهوری است. ولی وطن‌پرست هستند. شما هم وطن‌پرستی و علوم و فنون به ایران سوغات خواهید آورد» (مدافعات، ص ۱۰).



در بازگشت به وطن، بازرگان استاد دانشگاه می‌شود، رئیس دانشکده می‌شود، معاون وزیر می‌شود و حالا نخست‌وزیری به بزرگی مصدق به او یک ماموریت ملی و میهنی پیشنهاد می‌کند که برود و از منافع مردم ایران در برابر استعمار انگلیس پاسداری کند و او به استخاره متوسل می‌شود! فرض کنیم استخاره بد می‌آمد، بازرگان چه می‌کرد؟ اینجاست که بازرگان باورهای دینی را که در اینجا ممکن است خرافه مطلق هم به شمار آید با امر حکومتی و منافع ملی به هم می‌آمیزد و متاسفانه این راه را ادامه می‌دهد و با دست خود، کشور و ملت را عملاً به اسارت اسلامگرایان افراطی در می‌آورد.



با کودتای ۲۸ مرداد، دولت ملی مصدق سقوط می‌کند. یکی از دلایل سرنگونی مصدق آن بود که وی آگاهانه و با عزم راسخ اجازه نداد آیت الله کاشانی در امور دولت دخالت کند. مصدق، سفارش‌نامه‌های متعدد و گاه روزمره کاشانی را به دور انداخت. او معتقد بود که منشاً حاکمیت، ملت است و روحانیون نباید از ورای ملت در امور حکومتی دخالت کنند. مصدق، ملی بود. نه ملی–مذهبی. او به تمام معنا، لیبرال، دموکرات و سکولار بود. مسلمان بود اما اسلام در برنامه و رفتار حکومتی او جایی نداشت. در سرتاسر زندگی سیاسی مصدق، جایی پیدا نمی‌شود که او خواسته باشد احکام اسلامی را اجرا کند. این بود که مصدق در بحرانی‌ترین دوران‌ها، عملاً تن به سقوط داد اما زیر عبای کاشانی نرفت.



بعداز ۲۸ مرداد، نهضت مقاومت ملی تشکیل شد. ملی–مذهبی‌ها مصدقی باقی ماندند. پیرامون یاران مصدق گرد آمدند و با پشتیبانی شخصیت‌هایی مثل آیت‌الله سید رضا زنجانی که روحانی بانفوذ اما غیر حوزوی بود مبارزه را آغاز کردند. یازده استاد دانشگاه ازجمله مهندس بازرگان طی بیانیه‌ای به قرارداد کنسرسیوم اعتراض کردند و از دانشگاه اخراج شدند. به یاد آن یازده نفر، مهندس بازرگان شرکت مقاطعه‌کاری «یاد» را تاسیس کرد. در تمام این سال‌ها، مصدق به عنوان نماد و رهبر مبازرات آزادیخواهی ملت ایران همچنان باقی ماند. حبس‌ها و اخراج‌ها و محرومیت‌ها به اراده ملّیون تزلزلی وارد نیاورد و راه مصدق ادامه پیدا کرد.



جبهه ملی که نهضت مقاومت برآمده از آن بود، با تمام ضعف‌ها و کاستی‌ها، یکی از شاهکارهای سیاسی دوران معاصر ایران بود. هنوز هم پس از گذشت سی و سه سال از انقلاب اسلامی و به رغم تجربه‌های متراکم، ایرانیان موفق نشده‌اند، جبهه‌ای معادل جبهه ملی ایجاد کنند. جبهه ملی همانگونه که از نام آن بر می‌آید، جبهه‌ای بود ملی مبتنی بر نیروی ایرانی برای ایرانی. همه نیروهای ایرانی یعنی غیر وابسته به خارج در آن جمع بودند. لیبرال، سوسیالیست، محافظه‌کار، سوسیال دموکرات، استادان دانشگاه، روحانیون، بازاریان، کارمندان، وکلای دادگستری، کارگران، معلمان، دانشجویان، روزنامه‌گاران، همه و همه. این جبهه نمی‌توانست چیز دیگری باشد جز سکولار و دموکرات.



در دوران نهضت مقاومت، افراد و گروه‌هایی که پس از انقلاب اسلامی، عنوان ملی–مذهبی بر خود نهادند - من چاره‌ای ندارم جز اطلاق این عنوان به دوران قبل از انقلاب - اینان نیز عملاً سکولار بودند و از اسلامگرایان افراطی فاصله گرفتند. جز کسانی مثل آیت الله سید محمود طالقانی که با رهبران فدائیان اسلام رابطه داشتند. آنهم شاید از روی انساندوستی و پناه دادن به نواب صفوی و همراهانش که تحت تعقیب رژیم شاه بودند.



دلیل سکولار بودن عملی آنها اینکه اینان به جای رفتن به سوی یک رهبر مذهبی کلان مثل آیت‌الله کاشانی به طرف یک رهبر ملی و سکولار یعنی مصدق روی آوردند. نگارنده خود شاهد عینی این موضع‌گیری بودم. پس از ۲۸ مرداد شبی در «کانون نشر حقایق اسلامی»، مرحوم محمد تقی شریعتی طبق مرسوم سخنرانی می‌کرد. سخنرانی وی به میانه رسیده بود که ناگهان در باز شد و آیت‌الله کاشانی همراه چند تن سر زده وارد مجلس شدند.



وقتی شخصیتی به شهرت آیت‌الله کاشانی وارد مجلس می‌شود، مرسوم است که سخنران مکث کند و او و حاضران بلند شوند و به احترام آن شخصیت، صلوات بفرستند. من که در فاصله کوتاهی با سخنران بودم، دیدم که مرحوم شریعتی که انتظار ورود چنین میهمانی را نداشت و در چهره‌اش نارضایتی کاملاً آشکار بود، در سکوت محض و بسیار سرد حاضران، بدون ذکر کلمه‌ای سری بسوی کاشانی به علامت خوش آمد تکان داد و بلافاصله به سخنرانی ادامه داد. روشن بود که چنین برخوردی چه معنایی داشت. از نظر کاشانی، این کار یک توهین بود. مضافاً اینکه او که از کودتا غنیمتی بدست نیاورده بود، بر آن بود که با این سفرها نفوذ از دست رفته خود را بازیابد. آن شب، شریعتی آب پاکی روی دست کاشانی ریخت و به او فهماند که به آدرس اشتباهی آمده. «کانون، خانه مصدق است».



این هم یک واقعیت تاریخی است که روابط شریعتی‌ها (پدر و پسر) هیچگاه با آخوندها خوب نبود. در آن زمان، آیت الله العظمی سید هادی میلانی یکی از پرنفوذترین مقامات روحانی بود که در مشهد سکونت داشت و به آیت‌الله «غیر دستگاهی» معروف بود و از این جهت مورد احترام ملیون. با اینهمه روابط محمد تقی شریعتی و میلانی هیچگاه نه گرم بود و نه صمیمانه. بیشتر یکدیگر را می‌پاییدند تا روابط دوستی و همکاری با هم داشته باشند. انتقادات، نیشخندها و ریشخندهای علی شریعتی به «اصحاب تزویر» و «شیعه صفوی» و واکنش‌های خصمانه شیخ مرتضی مطهری به او که شهره عام است و بی نیاز از تفصیل.



آیت الله خمینی هم هیچ یک از شریعتی‌ها را بر نتافت و فقط از سر زبان از درگذشت علی شریعتی اظهار تاسف کرد. خمینی باهوش‌تر از آن بود که خطر را احساس نکند و نداند
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1221