اهداف راهبردی در دستیابی به تجدّد در ایران از دیروز تا امروز- حسن مکارمی
سخن از مردم ایران است، در پهنهٴ سرزمینی کهنسال، در میانهٴ آندسته از کشورهائی که بر خود نام خاورمیانه نهاده اند، در جهانی که با پیشرفت‌های ارتباطی می‌رود تا بیش از همیشه، پیوستگی بیش از ۷ میلیارد انسان را بر روی کره خاکی به شیوه‌ای یگانه نشان دهد. این احساس مشترک عضویت در جامعهٴ جهانی از یکسوی و وابستگی به سرزمین و فرهنگی ویژه چون شهروند، از سوی دیگر، خارج از مرزهای شناخت نظری و آنهم در زندگی هر روزه، انسان را دست کم «دو بعدی» می‌سازد. نگاه بر جهان چون یک واقعیت متحرک و ملموس از سوئی و روی به جانب آینده‌ای بر محور خط پیوستهٴ حرکت تاریخی از دیگر سوی، آدمی را در صحنه‌ای به ژرفای شناخت تاریخی ـ حیاتی و به پهنای کره‌ای به نام زمین قرار می‌دهد.



بدینگونه آدمی از سوئی محصول تاریخ زادگاه خویش است و از سوی دیگر در پهنای جهانی ۷ میلیاردی می‌زید. پایگاه او نه از گذشتهٴ تاریخی ـ فرهنگی ـ جغرافیائی خود جداست و نه از حرکت یکپارچه جهانی. سخن از شهروند ایرانی است در میانهٴ همسایگانی بسیار قدیمی، در جهانی که با شگفتی و تندی تغییر می‌یابد و به همسوئی و یگانگی نزدیک می‌شود. ریشه تلاش‌های پدران ما، از یکصد و پنجاه سال پیش تا به امروز، پس از کشف دنیای جدید غرب که محصول دوران رنسانس و انقلاب صنعتی است، در کنش و واکنش هائی متجلی هستند که به گونه‌ای فشرده تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی مردم ایران را رقم می‌زند. یکی از راههای ساده و کارآمد تقسیم بندی این تلاشها و شاید یکی از مفیدترین آنها، به کارگیری مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر چون داور خواست مردم و نماد پیروزی آنان در دسترسی به زندگی برتر است.



مدرنیته و پیوند با آن راهی است ژرف و بلند مدت که نمی‌تواند به گونه‌ای فرمایشی به کار آید، می‌بایست با صبر و حوصله آنهم با توجه به شناخت ارزشهای پایه‌ای فرهنگی موجود هر جامعه به سوی آن رفت. و این مهم بی آنکه مردم به بازگشت به سنتهای خود برگردانده شوند. نقش هنرمندانه در بکارگیری مدرنیته در آنست که به گونه‌ای سنت‌های ناسازگار خود به عقب رانده شوند و ارثیه‌های فرهنگی ـ تاریخی به گونه‌ای طبیعی و تدریجی در جای خود قرار گیرند. بی انکه آلت دست واپس گرایان گردند. اگر چه جریان مدرنیزاسیون ریشه‌ای ۱۵۰ ساله در ایران دارد، اما امروز است که این روبروئی سنت و تجدد در همگی ابعاد آن جریان دارد. موانع و مقاومتهای فردی، گروهی، قومی و فرهنگی در مقابل دست یابی به فضای مدرن باید دقیقاً تحلیل گردند و راه حل مشخصی برای هر بعد آن تصور گردد.



اگر فرض بر آن بگذاریم که انقلاب اقتصادی (ایجاد برابری) و انقلاب در روابط اجتماعی به آزادی منجر می‌شود، مشکل ما نوعی ایجاد سازگاری بین برابری و آزادی است. آزادی من آنجا متوقف می‌شود که رنج تو آغاز می‌گردد. من تا آنجا آزادم که کنش و گفتار من، ترا به درد و رنج نکشاند. این درد و رنج تو می‌تواند محصول زیاده روی من از استفاده از آزادی من یا از امکانات من باشد. شاید بدینگونه بتوانیم همان سازگاری، هماهنگی و وصلی را که می‌جوئیم، بیابیم. آیا انقلاب ضروری است؟ آنهم آیا همیشه ضروری است؟ یا چه بْعد انقلاب در کدام مقطع ضروری است؟ آیا می‌بایست یکی از ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی را در انقلاب عمده کرد؟ آیا می‌توان تنها از یکی از این ابعاد آغاز کرد؟ آیا این همه را می‌توان انقلاب زندگی یا هماهنگی با جهان موجود نامید؟ در پاسخ آیا نمی‌توان به راهبردها و راه کارهائی اندیشید که با سود جستن از همهٴ دست آوردهای آدمی در سطح جهان، به هماهنگی و همآوائی در میانهٴ مردم، گروه، ملت، منطقه و جهان دست یافت؟



در فاصله این دست یازی به یافتن پرسش‌های تند و پاسخ‌های یک سویه و اراده‌ای قوی در بکارگیری درمانهای پیش نوشته شده، تا یأس و حرمان و دلمردگی خوره وار، تا نیاز بکارگیری صبر و زمان یا بازگشت به خویشتن خود از سر ناامیدی و در مقابل ژرفنای و پیچیدگی پرسش‌ها و پاسخ‌ها و بکارگیری درمانها هرگز اندیشمندان گشودن گره «سنت و مدرنیته» را رها نکرده‌اند. یکی از دردهای ژرف در این رابطه، چالش دریافت دربست اندیشه‌های آنطرف است، بی گمان ترجمه این دانسته ها، بدون فهم دقیق بکاربری آنها از یکسو و دست دوم و سوم و چندمین گردیدن همین اندیشه‌های «بد ترجمه ـ بد درک» شده از سوی دیگر نه تنها از ژرفنای اندیشه‌های انتقال یافته می‌کاهد، بلکه بتدریج، شناخت شفاهی ما را به نوعی کشت کلیشه‌های مبتذلی تبدیل می‌سازد که جای پای آنها را در گفتار و نوشتارها و نیز در درمانهای کاربردی می‌توان دید. «زیر سر خودشان است» که برای هرکدام از ما خودشان، دیگری دیگری است از دیگران و بی آنکه آن را بشکافیم، همگان می‌پندارند که بله این خودشان همان اسم مشترک و همیشگی است که چهره عوض می‌کند ولی قدرت از پیش نوشتن آن «مکتوب» را از دست نمی‌دهد. نشانه‌های فراوانی را می‌توان در میدان بررسی عرفان ایرانی، بررسی حرکت طبقاتی ـ تولیدی از گذشته تا حال، بررسی باورهای مذهبی ـ شیعی ـ خرافاتی، ارائه داد.کلیشه‌هایی مانند: «عرفان ایرانی پس از هر شکست تلخی بهترین درمان بوده است»، «ما دیگر نژادمان پوسیده شده است»……..



پرسش دیگری که اندیشه وران را بخود دلمشغول می‌دارد، سیر قهقرائی رعایت اعلامیه حقوق بشر است که چند پاره‌ای از اصول آن پس از انقلاب مشروطیت، به عمل گرائید و چگونه این اصول پایه‌ای امروزه دستخوش دگرگونی شده و راه قهقرا پیموده است؟ از سوئی شناخت دقیق خود، گذشته و امروز خود، با ابزارهای امروزین نیازمند به زمان و نیرو و ابزار شناخت دارد. شناخت امروزین خود چون دست یابی به ارقام و آمار اقتصادی، فرهنگی، شناخت دقیق نهاده‌های طبیعی معادن و نفت.. دست یابی به. تصویری دقیق و گویا در میدانهای فرهنگی و اقتصادی. از سوی دیگر شناخت اسطوره ای، تاریخی ـ فرهنگی خود به شیوه‌ای جدا از تعصب‌ها و گذشته گرائی‌های بیهوده، شناخت موج مهاجرت ها، تناسب فرهنگی اقوام عشایر، اقلیت‌های قومی و ملی و فرهنگی… شناخت تصویر تاریخی فرهنگی ما نیز که خود دستخوش همان آفت «کلیشه گرائی» است. مخلوط شدن اسطوره‌های تاریخی در طول جریانهای حمله‌های گوناگون نه تنها در عمق فرهنگ و زبان جاری است، بلکه اندیشه وران ما را نیز دچار چالش می‌سازد و همین امر پرسش و پاسخ‌ها و درمان یابی ما را نیز دچار آلودگی می‌سازد.



شناخت ما از خود، فرهنگ خود و خود در پهنه شناخت جامعه شناسانه و مردم شناسانه نیز از راه ترجمه حاصل گردیده است و این نیز ما را به بیگانگی ـ دوگانگی تازه‌ای دچار می‌سازد که حتی خود را نیز در آئینه غرب می‌بینیم. در یک کلام، شناخت و کاربرد شفاف ابزارهای شناخت خود و غرب، سنت و تجدد با دو ژرفنای تاریخی ـ فرهنگی آن، از یکسوی تنها راه درمان است و از سوی دیگر چنان دور از دسترس و پیچیده و ژرف است که در نگاه نخست جز دلمردگی و افسردگی برای اندیشمندان بهمراه ندارد آنهم در پهنه‌ای که هر عقب افتادگی، به توان دو یا سه می‌رسد، دیریابی ابزارهای شناخت، ما را از کاربرد آن در شناخت سنت و تجدد نیز بازمی دارد. در این مورد می‌توان دیریابی روشن اندیشان ما در پهنه روانکاوی کاربردی، انسان شناسی کاربردی، و ابزارهای فرعی حاصل از این دو میدان را نام برد. در جائیکه ترکیب «انسان شناسی ـ روانکاوی کاربردی» به یکی از ابزارهای کاربردی تبدیل شده است، هنوز یافته‌های فروید و پیروان او، و زمینه‌های کاربردی آنان برای پارهٴ عمده‌ای از روشن اندیشان ما، کلیشه‌های ساده‌ای چون «همه چیز که جنسیت و نیازهای جنسی نیست» ختم می‌گردد. مدل سازی‌های گروههای « اجتماعی » امروزه با استفاده از شناخت‌های سیستماتیک، ساختارگرائی، شکل گیری جوامع ا ولیه (انسان شناسی) به کمک دانش‌های جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی، علوم سازماندهی، شناخت‌های ژئوپولیتیک صورت میگیرد.



هنگامیکه یکی از ابعاد مدرنیته از لایه روشن اندیشان عبور کرده به زندگی روزمره می‌آید، اگر پی گیری و کار پیوسته در پاسداری ارزشهای مدرنیته، به گونه‌ای پایه‌ای صورت نگیرد، هیچ ضمانتی به تداوم آن نیست. نگاه مردم کوچه و بازار به اولین قانون اساسی ایران نتوانست آن را از چندین متمم ارتجاعی آن باز دارد، چرا که اصول اولیه این قانون در جان و گوشت و پوست و زندگی روزمره نفوذ نکرد و بزودی از آنهمه شعر و ترانه و مقاله و جوش و خروش در اذهان عمومی، اثری بر جای نماند، بگونه‌ای که شعر: یا مرگ یا تجدد و اصلاح / راهی جز این دو پیش وطن نیست؛ زنده یاد بهار به فراموشی گرائید و چند صباحی پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی، شیخ فضل الله نوری به دو اصل آزادی و برابری چون پایه‌های اولیه مشروطیت که با اسلام در تضاد است، بشدت تازید.



در این میان پرسش پایه‌ای کدام است؟ اگر با این بارور دست کم جامعهٴ کهن سال خود را به بوی و رنگ ابعاد جهانی اعلامیه حقوق بشر رنگین کنیم، کدام پرسش از دیگران بنیانی تر خواهد بود؟ چگونه از میان تُنی از راه بردها و راه کارها و نظریه‌ها و اصول اولیه سیاسی به پرسشی بنیانی برسیم و به تلاش در پاسخگوئی آن برسیم؟ اعلامیه جهانی حقوق بشر، بشر را در میدانی به ژرفای دست کم چهل هزار سال و در میان انبوه یازده میلیارد انسانی که تا به امروز بدنیا آمده‌اند قرار می‌دهد. انسانی که بیش از هزاران زبان و گویش آفریده است، با نهادسازی و تجسم خود راه داد و ستد با یکدیگر را اختراع کرده است، آنهم در جهانی که امروزه هر هفت سال یکبار حجم داده‌های ارتباطی دو برابر می‌گردد و نیمی از دانشمندان بدنیا آمده تا به امروز را در خود و در پیش روی دارد.



از طرفی بسیاری از اندیشمندان، هرکدام به گونه‌ای به اصلاحات ساختاری و زیربنائی اشاره می‌کنند چون: تعادل در مالکیت دولتی یا خصوصی، تحول در نظام ارزی و بانکی، دگرگونگی در دستگاه حقوقی و اینها را لازمهٴ نوسازی ایران می‌پندارند. گاه هم بسیار سریع به پیشنهاد در اصلاح قانون اساسی می‌پردازند. اگرچه این دگرگونی امری است زیربنائی و ضروری ولی نمی‌توان تنها با اصلاح قانون اساسی که طرح شکل گیری سیاسی جامعه و تعادل قوا در جامعه را مطرح می‌سازد به اصلاحات یاد شدهٴ فوق پرداخت. این همان میان بری است که می‌تواند ما را از هدف پایه‌ای دور سازد. گفتگوی فرهنگها، بده و بستان به گونه‌ای پویا، که هرکدام کشف‌های خود را در میدان دانسته‌ها گذاشته و به ترجمه و انتقال و نقد بگذاریم، زمانی به «میدان ممکن» بازمی گردد که نه تنها دو گروه به احترام متقابل و نیاز به دانسته‌های یکدیگر آگاه و نیازمند باشند، بلکه میدان باز این گفتگوها در قالب آزادی بیان و نقد و اندیشه از هر دو طرف ممکن گردد تا شرائط کامل آزادی نشر و نقد و ترجمهٴ همه افکار و دانسته ها، مخالف و موافق و متضاد و همخوان، میسر نگردد، تا ترجمه و تألیف آثار مخالف و موافق در فضای آزاد و رعایت کلیه حقوق مؤلفین و اندیشمندان و با نظارت دقیق و اجازهٴ آنان صورت نگیرد، ما، یا مصرف کنندهٴ ساده، دست دوم و سوم اندیشه‌های تازهٴ یافتهٴ دیگران خواهیم بود، آنهم از طریق ترجمه‌های غیرمسؤلانه افرادی که تنها به بهانه دانستن دو زبان، و جدا از دانش عمیق موضوع مورد ترجمه، در میدان ترجمه خود را حاضر می‌کنند، و یا در تأسف عدم ارتباط پیوسته و زنده در حسرت ارتباطی سالم با اندیشه گران فرهنگهای دیگر می‌مانیم. درد و افسوس دیگر در آن است که چون دوره‌های اندیشه، از دوران روشنائی و رنسانس تا مدرن و فرامدرن، با سرعتی زیاد به پیش می‌تازد و هر اندیشهٴ بارور با تکیه به یافته‌های نوین و در میدان تلاش و کار به اختراع اندیشهٴ دیگر می‌انجامد، دیررسی ما در میدان‌های اولیه این اندیشه ها، کار ما را بسیار دشوار می‌سازد. تا جائیکه نمی‌توان یک شبه ره صد ساله رفت، نمی‌توان چهار سدهٴ روشنائی، مدرنیته و فرامدرنیته را در جامعه‌ای که زیربنای علمی آن آمادگی پایه‌ای ندارد، را فراگیر کرد.



از سوئی دیگر گذشته گرائی چون باور بر آنکه مبنای حقیقت و قدرت و هم
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1181