خاتمی و جامعهُ مدنی، هیاهوی بسیار بر سر چه؟ رامین کامران
نیمروز ۴۷۵، ۲۶ خرداد ۱۳۷۷، ۱۵ ژوئن ۱۹۹۸
بسیاری صعود خاتمی را به مقام ریاست جمهوری اسلامی، «انقلاب دوم» مینامند. در این سخن حقیقتی هست، اما نه آنچنان که طرفداران خاتمی یا امیدواران به او تصور میکنند. این «انقلاب دوم» از چند بابت به انقلاب اسلامی شبیه است: اول از بابت اجتماعی آن که حرکتی توده گیر است؛ دوم نقش روشنفکران در تشویقش؛ سوم مقام اسلامگرایان در رهبری این حرکت و بهره برداری از آن؛ چهارم ابهام و سؤتفاهمی که این معجون را قوام آورده است. این چهار را یکایک از نظر بگذرانیم.



شباهت اول: حرکت توده ای

آنهایی که به خاتمی رأی داده اند، مجموعه ای نامتجانس از افرادی را تشکیل میدهند که به گروه های مختلف اجتماعی تعلق دارند و دارای گرایشها و اندیشه های گوناگون هستند و نه تنها هیچگونه تشکل سیاسی ندارند، اکثر آنها طی حیات خویش، هیچگاه چنین تشکلی را تجربه هم نکرده اند. به همین دلیل، حرکت آنها به پشتیبانی از خاتمی، بیش از آنکه به انتخابات به اعتبار برنامه و طرح اجتماعی در چارچوب گروه های سیاسی شبیه باشد، به حرکتهای جماعتی شبیه است. حرکتهایی از همان نوع که طی انقلاب اسلامی، خمینی را به قدرت رساند و به دادن رأی مثبت در رفراندم جمهوری اسلامی، ختم گشت. تعبیر این رأی دهی به پختگی سیاسی مردم یا بلوغ سیاسی جوانان پانزده شانزده ساله، اصلاً جدی گرفتنی نیست و فقط یادآور شعارهای بیمغزی است که در انقلاب ۱۳۵۷ بر سر زبانها افتاده بود و شرکت در تظاهرات و طرفداری از خمینی را نشانهُ چنین چیزهایی به شمار میاورد. طبعاً سیر بعدی جریانات، حد و حدود آن پختگی و بلوغ را روشن ساخت.

میماند یافتن معنای این رأی دهی. تفسیر امری به این وسعت که مردمانی اینچنین پرشمار با انگیزه های گوناگون و گاه متضاد در آن شرکت داشته اند، نمیتواند صورت قاطع و یکجانبه بگیرد. علاوه بر این، نمیتوان شعارهای انتخاباتی کلی و مبهم و مغشوش خاتمی را هم که پایینتر به آنها خواهیم پرداخت، تنها معیار تفسیر آرای مردم قرار داد. در اینجا باید بین معانی ذهنی رأی دادن به خاتمی، یعنی مجموعهُ انگیزه ها و اهداف هر رأی دهنده و معنای عینی این کار، یعنی پیامدهای عملی آن در صحنهُ سیاست ایران، تفکیک قائل گشت. راه برای تفسیر معنای این رأی دهی بر اساس این فرض که در ذهن رأی دهندگان چه میگذشته، باز است، ولی باید دقت داشت که معنای یک عمل اجتماعی، چه رأی دادن و چه غیر از آن را نمیتوان فقط با ارجاع به تصوراتی که انجام دهندگان این عمل، از سرانجام کار خویش داشته اند، ختم نمود. رشتهُ این اعمال پس از انجام، از چنگ موجدان خود بیرون میرود و دیگر تابع خواست آنها نمیماند و بسا اوقات سرانجامی پیدا میکند که به ذهن هیچیک از آنها خطور هم نکرده بوده است. سرانجامی که گاه پذیرشش برای آنها نامطلوب و حتی بسیار دردناک است. مثلاً میتوان به جرأت ادعا کرد آنهایی که به طرفداری از جمهوری اسلامی پا در میدان مبارزه با رژیم آریامهری نهادند، این کار را به شوق رفتن زیر ضربهُ شلاق و تحمل تحقیر و سلب آزادی و بی آبرویی انجام ندادند. اما انکار هم نمیتوان کرد که اعمال آنها، در نهایت به برقراری حکومتی انجامید که برنامه ای جز همینها نداشت. همین عدم تطابق حاصل کار با انگیزه های شرکت کنندگان در انقلاب بود که بسیاری را دست به دامان تئوری توطئه ساخت یا باعث شد تا مدعی بشوند که انقلاب منحرف شده یا این و آن منحرفش ساخته اند. معنای عینی عمل آنها، در صحنهُ جامعه و تحت تأثیر روابط قدرتی که خود در ایجادش نقش اساسی را ایفا کرده بودند، تعیین گشت و ابهام شعارهایشان که اساساً حول ایجاد حکومت اسلامی دور میزد، جایی برای ادعای غبن باقی نگذاشت.

معانی ذهنی رأی دادن به خاتمی پرشمار و اکثر اوقات نامشخص است ولی از ابتدا معنایی کلی و یگانه برای این کار، در میان نهاده شده است: اینکه مردم ایران خواسته اند با رأی دادن به این شخص، به کل نظام اسلامی نه بگویند. این برداشت خوشبینانه، در بین مفسران رایج گشته است، اما نمیتوان آنرا به یکسره پذیرفت. زیرا رأی دادن به خاتمی، هرچند به صراحت و بدون شک معنای نخواستن ناطق نوری و دو نامزد دیگر را داشت، رأی مثبتی به کل نظام اسلامی نیز بود. مردمی که پای صندوق رأی رفتند، با این کار خود به نظام اسلامی مشروعیتی نوین بخشیدند و پذیرفتند تا در چارچوب این نظام عقیدهُ خویش را ابراز نمایند و امید به کسی ببندند که میخواهد قانون اساسی جمهوری اسلامی را محترم بشمارد و در بهترین حالت آنرا به اجرا درآورد. این مسئله که قانون مزبور، با تمام تضادهایش قابل اجرا هست یا نه، و اینکه اجرایش چه گرهی از کار فروبستهُ مردم ایران خواهد گشود، به جای خود.

ولی برای رأی دادن به خاتمی، هر معنای ذهنی که فرض بکنیم، نمیتوان معنای عینی کار را مطابق آن فرض نمود. رأی دادن به خاتمی نیز مانند طرفداری از خمینی و رفتن به دنبال حکومت اسلامی، پیامدهایی داشته و خواهد داشت که الزاماً مطابق انگیزه های رأی دهندگان نخواهد بود. در اینکه مردم ایران وارد بازی انتخابات شده اند و در آن نقش ایفا کرده اند، سخنی نیست، اما از ورود به بازی تا تعیین سرنوشت آن، راه درازی است که نباید با خوشخیالی طی شده اش انگاشت.



شباهت دوم: نقش روشنفکران

روشنفکران ایران نیز در این واقعه نقشی مشابه آنچه که در انقلاب ۵۷ بر عهده داشتند، ایفا نمودند. ضعف اساسی ساختار سیاسی ایران در دوران انقلاب، نبود نخبگان سیاسی مستقل از حکومت بود، یعنی افرادی که قادر باشند به تناسب عقب نشینی حکومت آریامهری، پا پیش بگذارند و قدرتی را که حکومت عاطل گذاشته بود، با پشتیبانی مردم به دست بگیرند و با جلوگیری از پیدایش خلاء قدرت و با ممانعت از تشدید بی حساب تنش انقلابی که هر دو به دلیل سیاستهای شاه پیدا شد و در نهایت به نفع خمینی تمام گشت، اسباب تغییر نظام سیاسی ایران را فراهم بیاورند. طی انقلاب، روشنفکران در عمل جای نخبگان سیاسی ناموجود را پر کردند، منتها به بدترین شکل، زیرا نه در دفاع از اصول و پابندی بدانهاکه قاعدتاً از روشنفکران انتظار میرود، همتی نشان دادند و نه در درک چند و چون موقعیت و تصمیمگیری به اقتضای موقع که از دست اندر کاران سیاست انتظار میرود، قابلیتی در میان نهادند ـ سخن گفتن معقول و عرضهُ طرح اجتماعی مطلوب که جای خود دارد. در آن دوران، موضعگیری سیاسی رادیکال آنها که به بهانهُ دفاع از اصول انجام گرفت، از نظر سیاسی به نفع خمینی تمام شد، بدون اینکه حتی نقطهُ عطفی ایجاد کرده باشد که بعدها بتوان به آن استناد نمود ـ سراسر کار ورشکستگی بود و بس.

ظرف بیست سال گذشته نیز فرصتی برای پیدایش نخبگان سیاسی مستقل ایجاد نشد که هیچ، این ضعف اساسی ساختار سیاسی ایران تشدید نیز گشت. زیرا حکومت اسلامگرا در سرکوب و کشتار مخالفان خود بسیار از حکومت آریامهری فراتر رفت. همین امر باعث شد تا باز روشنفکران نقشی را که بار قبل بازی کردند و از آن سرشکسته بیرون آمدند، دوباره بر عهده بگیرد و در جلب مردم به طرفداری از خاتمی، جلو بیافتند و باز همگان را به دنبال یکی دو شعار نامشخص، به میدان بفرستند، بدون اینکه تیزبینی و شهامتی بیش از عوام از خود نشان دهند. یکی از این قلمزنان که اخیراً پایش به فرنگستان هم باز شده، در عین انتشار «جن نامه» از تبلیغ برای جن گیران هم غافل نماند و در بلاد کفار برای خاتمی سر منبر رفت تا به همهُ دنیا اثبات کند که روشنفکران ایران، بر خلاف امیدی که برخی در دل میپروردند، از سال ۱۳۵۷ تا کنون درجا زده اند ولی در عوض خود را از تک و تا نیانداخته اند و کماکان به دادن رهنمودهای خردمندانه مشغولند. البته باید به پیدایش گروهی قلمزن پرقیچی حکومت نیز اشاره کرد که در انقلاب ۱۳۵۷ ما به ازایی نداشتند. گروهی که از زمان وزارت ارشاد خاتمی نمک گیر نرمش وی در اعطای امتیاز و کاغذ سوبسید دار شده اند و اکنون نیز به ادامهُ خدمات مشغولند. افراد سهل انگار همگامی گروه اخیر را با خاتمی به حساب بستگی هر دو طرف به آزادی بیان میگذارند ولی باید گفت که این همگامی به بده بستان شبیه تر است تا آزادیخواهی.



شباهت سوم: نقش اسلامگرایان

بی توجهی به نقش گروه اخیر در انگیختن و رهبری موج طرفداری از خاتمی و نیز موضعگیری آنها برای بهره وری از این حرکت نیز، موقعیت را به وقایع سال ۱۳۵۷ شبیه میسازد. در آن زمان، خمینی که در حقیقت سردستهُ رادیکال ترین جناح انقلابی بود، چهرهُ شخصیتی را پیدا کرد ورای جناح بندی های مخالفان حکومت شاه و توانست به یمن ساده لوحی دیگران، این موقعیت را به سرعت تثبیت کند و رهبر بلامنازع انقلاب بشود. امروز نیز تصور اینکه خاتمی از جناح های مختلف اسلامگرایان مستقل و یکه سواری اصلاحگراست که محض اجرای خواستهای مردم به میدان آمده، در همه جا رواج یافته است. رواج این تصور، زاده از توجه نکردن به دو نکته است: اول جای گرفتن وی در زمرهٌ چهار نامزد زیاست جمهوری که مستلزم گذشتن از صافی های متعدد و پشتیبانی جدی گروهی از قدرتمندان اسلامگرا، بوده است؛ دوم و مهمتر اینکه مبارزهُ انتخاباتی، آنهم در این سطح، در همه جای دنیا و از جمله ایران اسلامزده، محتاج پول و سازماندهی است و اگر این دو از جایی تأمین نگردد، نامزد یکه و تنها قادر به هیچ کاری نیست. مختصر توجهی به این امر اساسی کافیست تا نشان بدهد که خاتمی در صعود خویش به مقام ریاست جمهوری، تا چه اندازه مدیون دیگر اسلامگرایان بوده است و خیال اینکه تشکلی که به نفع وی صورت گرفته، مردمی و خودجوش و خودساخته و خلاف خواست حکومتگران است، خیالی است بی پایه. کشمکش بر سر گرفتن و آزاد کردن کرباسچی، فقط گوشه ای از این پشتیبانی مالی و سازمانی را برای مردم هویدا نمود ولی به آنهایی که مختصری به این امور دقت دارند، نشان داد که مخارج به راه انداختن دفاتر انتخاباتی در چهار گوشهُ ایران و حتی ایالت کالیفرنیای آمریکا، چگونه تأمین شده است.

در اوضاع موجود ایران که قدرت سیاسی چندین پاره شده و هر پاره اش به دست گروهی از اسلامگرایان است، جایی برای افراد تکرو نیست. هر مدعی قدرت، یا باید به گروهی تکیه کند یا از موجد اثر شدت صرفنظر نماید. البته در این میان برخی نیز پیدا شده اند که در باب اتکای خاتمی به مردم داستانسرایی میکنند و این وزیر ارشاد سابق اسلامی را، با وقاحتی که فقط نزد برخی روحانی زادگان یافت میشود، با شخصیتی در حد مصدق مقایسه میکنند، همانطور که هفت سال پیش پدرخواندهُ او را با امیرکبیر مقایسه میکردند. این دروغ پراکنی را باید در زمرهُ حربه های تبلیغاتی منظور نمود، زیرا اصحاب حکومت اسلامگرا، از هر جناح که باشند، میدانند در نظر مردم ایران، هنوز معیار اصلی برای ایجاد حکومتی مردمی و آزاد و سرافراز، حکومت مصدق است و هرکس مدعی آزادیخواهی و دمکراسی است، از اتکای به این میراث ناگزیر است. امروز هر طلبهُ کودنی هم فهمیده هر قدر نام مصدق مترادف اعتبار و آبروست، نام خمینی جز تف و لعنت نصیب کسی نخواهد کرد. وقتی حتی مجاهدین خلق میکوشند تا با دست زدن به دامن یکی از خویشان مصدق، برای خود مشروعیتی از این قماش دست و پا کنند، تکلیف آخوندها روشن است.



شباهت چهارم: سؤتفاهم

در سال ۱۳۵۷ شعار «حکومت اسلامی» کانون سؤتفاهمی شد که عدهُ بسیاری از مردم، در عین داشتن گرایشهای گوناگون سیاسی، به دام آن افتادند و با پذیرش شعاری که نه با آزادی مناسبت داشت، نه با رفاه، نه با دمکراسی نه با... امتیاز تعیین سرنوشت جنبش اعتراضی شان را به دست خمینی سپردند و هنوز مشغول پرداخت تاوان این طفره روی از انتخاب عنوان صحیح برای خواسته هایشان، هستند.

این بار نوبت شعار گنگ و مبهم «جامعهُمدنی» است که عدهُ زیادی را در اطراف خود جمع کرده و باعث شده تا همه، از خود خاتمی گرفته تا روشنفکر مآبان قلم به دست و عامی ترین مردم، مدعی یا طالب ایجاد جامعهُ مدنی بشوند. ریشهُ این سؤتفاهم را باید در آشفته بازار فکری ایران و در رواج گفتاری جستجو کرد که از چند سال پیش، در باب جامعهُ مدنی
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1102