سروش و روحانیت- رامین کامران
اکتبر ۱۹۹۵-مهر و آبان ۱۳۷۴
یکی از مباحثی که مدتها بود میخواستم به آن بپردازم بررسی آرأ و عقاید عبدالکریم سروس بود که پا گذاشتن و ترقی سریعش را در میدان روشنفکری، مدیون جا داشتن در زمرهُ اسلامگرایان انقلابی است و گسترش شهرت خویش را مرهون اصطکاک منافع با دیگر وراث انقلاب. این برنامه هنوز برجاست، اما به دو دلیل تصمیم گرفتیم حلاجی موضعگیری های اخیر وی را در بارهُ روحانیت که در مقاله ای تحت عنوان «حریت و روحانیت» آمده، خارج از نوبت انجام بدهیم.

یکی سر و صدایی که بر سر این سخنان در بین ایرانیان خارج از کشور به راه افتاده و موجد این تصور است که دلمشغولی اصلی گروه اخیر پرداختن به بحث های مذهبی و بالاخص رعایت شئون اسلام است و هدفش از بازگشت به میهن، ارشاد ایرانیان داخل کشور و برقرار ساختن اسلام راستین. دوم این نکته که سخنان سروش راجع به اختیارات روحانیت در باب تفسیر مذهب، پایهُ نظری اعتبار دیگر سخنان اوست و اقبال بدان، شرط عملی به کرسی نشستن آنها و به دلیل همین موقعیت میتوان جداگانه مورد بررسی قرارش داد.

هدف اصلی نوشتهُ اخیر سروش عرضهُ دلایلی است برای نفی انحصار روحانیت در ارائهُ برداشت مجاز از مذهب، یا به عبارت دیگر، توجیه دخالت افراد غیرروحانی در متمایز ساختن درست دینی از بددینی. سروش مانند هر غیرروحانی مدعی دخالت در امور مذهبی و از جمله سلفش علی شریعتی، ناچار بوده تا برای اعتبار اظهارنظرهای مذهبی خویش، محملی بتراشند و به این قصد انحصار روحانیان را در تفسیر آرای مذهبی مورد حمله قرار داده است. این حملات در بحران اخیر مذهبی ایران که زادهُ حکومتگری مذهب است و بسیاری مردم را از تفسیر مجاز اسلام که توسط مراجع مذهبی جمهوری اسلامی عرضه میشود، رمانده است، خواستارانی هم پیدا کرده. برخی از این خواستاران به هر دو وجه نظری و عملی سخنان سروش ، یعنی هم به جستجوی حقیقت دین و هم به تضعیف موقعیت روحانیت شیعه، نظر دارند. بعضی دیگر فقط دلبستهُ یکی از وجوه آن هستند و میخواهند از این طریق به نوعی اسلام مداراجو دست بیابند یا از کارآیی این سخنان در پس راندن روحانیت استفاده بکنند. البته از مردمانی که در این وانفسا گرفتار حکومتی به نکبت جمهوری اسلامی هستند، نمیتوان توقع مشکل پسندی داشت ولی باید بدانها هشدار داد تا یکسره شیفتهُ لحن انتقادآمیز سروش نشوند و به سستی نظری و بی عاقبتی عملی گفتارش هم مختصر توجهی نشان بدهند.

از سستی نظری شروع کنیم. سروش موضع روحانیان را از دو پایگاه مورد حمله قرار داده است و استدلالهایی عرضه کرده که بیش از داشتن پیوستگی منطقی، دارای هدف مشابه است. او به ترتیب، هم اعتبار سخن روحانیان را در باب مذهب از اساس نفی کرده است و هم انحصارشان را در عرضهُ گفتار مذهبی مجاز، مورد حمله قرار داه است. طبعاً از نظر منطقی، فقط استدلال اول کافیست زیرا اگر اعتبار سخن گروهی از اساس نفی شود دیگر موردی برای پرداختن به چند و چون انحصار آن، نخواهد بود. ولی باید این محکم کاری را به حساب تزلزل موقعیت خود سروش یا احیاناً گم کردن رشتهُ موعظه گذاشت و به یاد داشت که پرنویسی وی، همانند سلفش شریعتی، انعکاس پرگویی اوست و مقاله های وی صورت چاپ شدهُ سخنرانی هایی است که در محافل مختلف ایراد کرده است.

سروش اعتبار سخن روحانیان را بر اساس تحلیلی معین از موقعیت گروهی روحانیت، نفی میکند. تحلیل که برگرفته از ابتدایی ترین و بنجل ترین الگوهای مارکسیستی است. زیرا از یک طرف گروه مزبور را فقط بر اساس وجه اقتصادی حیات اعضای آن، یعنی شیوهُ ارتزاقشان، تعریف میکند و از طرف دیگر برداشت آنها را از حقیقت دینی، مطلقاً تابع این وجه اقتصادی به حساب میاورد و به طور خلاصه، به دلیل ارتزاق از دین، از دستیابی به حقیقت دین، ناتوانشان میشمارد. شباهت تعریف بالا به تعریف مارکسیستی بورژوازی که گروه صاحب وسائل تولید است و به دلیل بهره کشی از دیگران، قادر به دیدن حقیقت اجتماعی نیست و به جای شناخت عینی، واجد ایدئولوژی است، به قدری بارز است که حاجت به بسط آن نیست ولی از کسی هم که با دکترای داروسازی نقش فیلسوف بازی میکند، توقعی جز همین قبیل افاضات جامعه شناسانه، نمیتوان داشت. فقط ممکن است که خواندن این قبیل سخنان از قلم سروش و یافتن رد وامهای ابتدایی که از مارکسیسم گرفته است، مایهُ حیرت شود، زیرا وی به هنگام پا گذاشتن در میدان روشنفکری، دستمایه ای جز آرای پوپر نداشت و عرضه کنندهُ عقاید این فیلسوف، بخصوص در زمینهُ نقد مارکسیسم و فلسفهُ تاریخ آن بود. همین نظرات پوپر بود که بعد از رقیق شدن در قالب گفتارهای طولانی و آخوند مآب سروش و از ورای آیات قرآنی و اشعار مولوی، در تضعیف موضع مارکسیستها، به یاری حکومت اسلامی آمد و خود سروش را هم از طریق تلویریون و نشریات حکومتی، به همه شناساند. البته این سؤاستفاده از آرای لیبرال به قصد تحکیم استبداد مذهبی، سرقت پیش پا افتاده ای نبود ولی در هنگامهُ انقلاب و بلبشوی مصادره های انقلابی، فقط توجه گروه کوچکی را جلب کرد که به ناجور بودن وصلهُ لیبرالیسم بر دامن آل عبا آگاه بودند. در حقیقت آنچه باعث شد تا بسیاری در ارزیابی قابلیت و شناخت گرایشهای اساسی فکر سروش، به خطا بروند، همین افکار عاریتی بود که بر این گرایشها و آن قابلیت، پوشش افکنده بود. اما پرداختن این روشنفکر اسلامی به تحلیل موقع مذهب و روحانیت که ظاهراً فرمول حاضر و آمادهُ پوپری ندارد و مستلزم تحقیق و جستجوی جدی است، آن پوشش عاریتی را به کنار زده و سروش را محتاج دست زدن به دامن مارکسیسم ساخته تا به سهم خویش، در مورد روحانیت تحلیل «زیربنا ـ روبنایی» عرضه کند و تمام ابعاد حیات گروهی روحانیان را به اشتراک در شیوهُ ارتزاق، تقلیل بدهد و تولیدات معنوی آنها را، از هم قسم که باشد، تابع این عامل «بنیادی» محسوب کند.

از آنجا که سروش، بر خلاف مارکسیستها، گفتار دینی را یکسره باطل و ایدئولوژیک نمیشمارد، راه حلی برای دستیابی به حقیقت دین در میان نهاده که قبایی است بریده به قامت خودش: باید عالمانی که از درآمد شخصی خویش زندگی میکنند و به همین دلیل گرفتار آن مشکل زیربنایی نیستند، کمر به کشف و نشر حقایق دین ببندند!

سروش برای برای شکستن انحصار روحانیت در عرضهُ تفسیر مجاز از مذهب، تخصص این گروه را در امور مذهبی که کارکرد اصلی آن در صحنهُ اجتماع است، چیزی از مقولهُ احتکار میشمرد و آنرا خلاف «توزیع دادگرانهٌ دانش» قلمداد میکند. گویی تا به حال روحانیان برای وارد شدن دیگران در سلک طلبگی و طی مراتب روحانی، مانع تراشیده اند یا عضوگیری خویش را به یک یا چند گروه اجتماعی، محدود کرده اند. البته این کجتابی با تخصص، از سوی کسی که خود در انقلاب فرهنگی، کمر به تصفیهُ دانشگاه های ایران بسته و در خرد کردن استخوانبندی آموزش عالی کشور، سهم عمده داشته، مایهُ تعجب نیست. عجب این است که وی تصور میکند این سلاح به زره روحانیان صاحب قدرت، کارگر است.

وی چنین استدلال میکند که بر آرای فقهی و دینی، آثار تجربه پذیری مترتب نیست که همه بتوانند بر آن نظارت کنند و بد و خوبش را بسنجند و در این وضعیت، نظارت گروهی خود مذهبیان بر نتایج کارشان، کافی نیست. باید موانع را رفع کرد و دست عالمانی را که روحانی نیستند، زیرا از دین ارتزاق نمیکنند، باز گذاشت تا حقیقت دین اسلام را دریابند.

این ادعا که از ذهن عمیقاً مذهبی سروش تراوش کرده است، مطلقاً پذیرفتنی نیست. به این دلیل روشن و ساده که بر بسیاری آرای دینی، فرضاً آرایی که به آفرینش انسان مربوط است، و بالاخص احکام فقهی، سازمان زندگی روزمرهُ مؤمنان و برقراری عدالت را شامل میگردد، آثار ملموس و تجربه پذیری مترتب است که کاملاً قابل وارسی است، چه توسط روحانیان و چه توسط دیگر مردم و درست همین قسم آرأ و احکام است که شانزده سال است اسباب زحمت مردم ایران را فراهم آورده است. هیچ دلیل ندارد که این امور قابل تجربه و کلاً مسائل خردپذیر، از راه مذهب حل و فصل شود، چه به دست روحانیان و چه به دست عالمان غیر روحانی. البته ممکن است دستاوردهای خرد و و آرای مذهبی با هم منطبق نگردد. در این حالت منطبق نمودن دین و خرد مشکل مؤمنان است که حلش را باید به خود آنان واگذاشت. اما برهم ریختن مرز خرد و ایمان، از تقلب های برخی مؤمنان است که باید جلویش ایستاد و سخن سروش از این نوع دوم است.

این از پایگاه نظری سروش، اما باید توجه داشت که بسیاری چشم به راه پیامدهای عملی گفتار او هستند و حاضرند تا تمامی این نقاط ضعف را به بهره برداری عملی از سخنانش ببخشند. این چشمداشت ها را میتوان به دو بخش تقسیم کرد.

گروهی تصور میکنند که با رواج گفتارهایی از این دست و با خدشه وارد آمدن به امتیاز روحانیان در تفسیر مذهبی، اسلام شیعی به نوعی دمکراتیزه خواهد شد و راه صدور احکام غلاظ و شداد مذهبی، مسدود خواهد گشت. در این مورد توضیح کوتاهی لازم است. هر گفتار مذهبی معین، دستگاه کمابیش منظمی است از تفسیر یک رشته منابع که در طول زمان شکل گرفته است و از سوی گروه متخصص تفسیر، یعنی روحانیان، به رسمیت پذیرفته شده. مبنای صحت تفاسیر، پیروی از روشهایی است که گروه اخیر تعیین کرده تا تفسیر صحیح را از سقیم باز بشناساند.

به همین دلیل نمیتوان در زمینهُ شناخت مذهب فقط به روش آزمون و خطا که مختص شناخت تجربی و علمی است، بسنده کرد. این روش فقط به کار جدا کردن امور علمی از امور مذهبی میاید ولی نمیتواند جایگزین روش نقد و تفسیر منابع شود. نباید هم تصور کرد که هر جا آزمون و خطا ممکن نبود، هر سخنی میتوان گفت. مشکل امروز ایرانیان زادهُ تبدیل شدن روحانیت شیعه به گروه تخصصی نیست، زیرا پیدایش تخصص در این زمینه، مثل دیگر زمینه های حیات اجتماعی انسان، هم نشانهُ عقلانی شدن و هم پیچیده تر شدن روابط اجتماعی است. مشکل، تفسیر نادرست احکام شرعی هم نیست زیرا بسیاری از این احکام نامطلوب، نظیر عدم تساوی زن و مرد یا مجازات های خشن نظیر بریدن دست دزد، صریحاً متکی به نص قرآنی است. مشکل جاری شدن احکام اسلام در جامعه است و مسلط شدن نظام حقوقی مذهبی بر زندگانی مردم. چارهُ واقعی این مشکل هم صحبت از اسلام راستین نیست، که ظاهراً معنایش برای همه به جز روحانیان روشن است، پرچیدن بساط حقوق مذهبی است.

در این میان، شعار دادن در این باره که هر کس میتواند در تفسیر آرای دینی و احکام فقهی دخالت کند، سخنی است پوچ و بی عاقبت زیرا این آرأ و احکام بی شکل نیست تا بتوان در قالب آنها هر سخنی گفت. گفتار مذهبی محدودیت های قاطعی دارد و تخصص یافتن در آن یعنی آگاه شدن به همین محدودیت ها. آن نظام حقوقی و اجتماعی هم که مطلوب بسیاری از ایرانیان است تا بتوانند زندگانی تؤام با آزادی و امنیت داشته باشند، اصلاً در چارچوب حقوق مذهبی، چه از نوع صدر اسلامی و چه امروزیش و چه تجدیدنظر شده اش، نمیگنجد و انسان عاقل از بیراههُ اسلام به دمکراسی لیبرال سفر نمیکند چون ممکن است باز سر از وادی حکومت اسلامی در بیاورد. بلکه به جای این کار، مستقیماً راه مقصود را در پیش میگیرد تا شاید روزگار خود را قدری بهتر کند.

گروهی نیز دل به این خیال بسته اند که انتقادهای امثال سروش موقعیت آخوندها را تضعیف خواهد کرد و این چند دستگی ها بالاخره کار حکومت را به سقوط خواهد کشاند. در اینجا هم باید اول توضیحی راجع به این قبیل مشاجرات ایدئولوژیک داد. نظام اسلامی مثل دیگر نظامهای توتالیتر، از ایدئولوژی استفادهُ فراوان میکند و دائم میکوشد تا کردار و برنامه ها و دستاوردهای خویش را مطابق با ایدئولوژی وانمود نماید و خود را خادم ارزش های اسلامی، جلوه دهد. این امر ممکن است چنین شبهه ای به ذهن مردم القأ بکند که در نظام اسلامی، بین ارزشهای اسلامی، یا به عبارت دیگر گفتار ایدئولوژیک حکومت و شیوهُ حکومت نوعی رابطهُ علت و معلولی برقرار است و اگر کسی توانست از ارزشهای اسلامی برداشتی غیر از برداشت ملاها ارائه بدهد، شیوهُ حکومت را عوض خواهد کرد یا احیاناً قدرت را کم کم از دست آخوندها خواهد گرفت. این خیال هم باطل است
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1100