فردیت، گم‌شده جوامع سنتی٬ مهران شقاقی
"خود"، "فردیت" و یا شخصی‌اتِ (individuality) آدمیزاد شاید تنها داشته‌ای است که به طور کامل متعلق به او است و به تعبیری تنها جنبه تقسیم‌ناپذیر وجود یک انسان است؛ طرز فکر،‌ عقیده، روش زندگی، احساسات و اندیشه یک فرد همه جنبه‌ها و جلوه‌هایی از فردیت اویند. در جامعه‌ای نوین محترم‌شمردن فردیت افراد -مثلاً این که فرد در زندگی شخصی خود چه کند و یا چگونه بیندیشد- بدیهی فرض می‌شود و چنان اموری کاملاً خصوصی و فردی انگاشته می‌شوند.



در جوامع سنتی اما چنین رویکردی نسبت به فردیت افراد ناشناخته مانده، و چنان داشته‌ای ازایشان دریغ شده‌است. در چنین جوامعی، افراد تحت فشار تربیتی-فرهنگی به آن می‌گرایند که هرچیزی باشند جز این که خود باشند؛‌ در این جوامع فردیت اشخاص از همان اوان کودکی چنان نهی و نفی و تحقیر می‌شود که افراد اغلب فراموش می‌کنند که حایز فردیت و نظر شخصیی‌‌اند و می‌توانند، ممکن است و حق‌دارند که به جای تلاش بی‌پایان برای جلب رضایت دیگران، برای خود زندگی کنند؛ گاه افراد در چنین شرایطی چنان منفعل و از قوه اراده و تصمیم تهی می‌شوند که برای کمترین تصمیمی محتاج و منتظر تایید و تشویق دیگران می‌شوند.



در نبودِ فردیتْ افراد همواره نگران از حرف و حدیث "مردم" می‌زیند غافل از اینکه چه بسا بودونبود ایشان برای آنان پس از اندک زمانی معلوم نخواهد بود.

در اجتماعی که فردیت اشخاص شکل نگرفته افراد از نظر روانی همه درهم‌گره‌خورده و وابسته‌ به دیگرانند. در چنین جمع توده‌واری احساسات و افکار و واکنشها و سرنوشت افراد همه وابسته به یکدیگر و منبعث از مفاهیم مبهمی از قبیل "نظر جمع" یا رسم و رسوم و سنتهاست؛ افراد نه تنها تشویق نمی‌شوند که از خود نظری داشته باشند بلکه اغلب فقط آنگاه تایید می‌شوند که به نظر جمع اقتدا کنند و همرنگ جماعت باشند. در چنین جوامعی حتی در مواردی کاملاً شخصی و فردی (نظیر انتخاب رشته دانشگاهی یا همسر و محل سکونت) نیز تصمیمات به صلاحدید خانواده و یا دستور بزرگان گرفته می شود.



در چنین جمعی افراد از نظر احساس و اندیشه می‌توانند کاملاً وابسته به یکدیگر باقی بمانند و نسل به نسل خوشبختی و استقلال خود را به بهای جلب محبت و رضایت اطرافیان فدا ‌کنند. در چنین شرایطی است که نقش احساسات و عواطف در تعاملات جمعی بسی برجسته‌تر از نقش عقلانیت و اندیشه می‌شود. در چنین محیط و فرهنگی اگر حرکات اجتماعیی هم پا بگیرد معمولاً احساسی، و جنبشی مقطعی و گذراست و نه خیزشی گام‌زن، مداوم و جهت‌دار.



رشد فردیت انسان در گرو رشد روانی و کرامت نفس (self-esteem) اوست. در اجتماع سنتی دیدگاهی که از اوان کودکی ترویج می‌شود این است که انسان بنده‌ای است حقیر که باید در برابر جمع و یا منبع قدرت سرسپرده باشد، و هرگونه پرسشگری و نظر مخالف یا مختلفی با چنین پنداری به شدت نهی و نفی می‌شود. در فرایند رشد عاطفی-روانیِ انسان در غیاب مرحلهٔ پرسشگری، بلوغ فکری-احساسی افراد نمی‌تواند آغاز شود و یا به انجامی برسد.



در چنین فرهنگی، به بهانه احترام به نظر جمع و بزرگان از همان کودکی ‌اجازه داشتن نظر شخصی و رشد فردیت به افراد داده‌نمی‌شود و اگر بعدتر هم احیاناً فردی رشدیافته ساز مخالف کوک کند به شکل آشکار و یا ضمنی از سوی جمع ترور شخصیت می‌شود؛ امری که گاهی از آن با عنوان "نخبه‌کشی" اجتماع یاد می‌شود. در چنین جوامعی البته به هرحال ترور شخصیت و فردیت افراد صورت می‌گیرد: یا از کودکی و به شکل تدریجی و "مخملی" و یا بعدتر به طور صریح و عیان؛ هدف نانوشته‌ای هم که دنبال می‌شود حفظ سکون، یک‌دستی و آرامش جمع است. در چنین جمعی البته تنوع و تکثر چندانی شکل نمی‌گیرد و فکری تولید نمی‌شود؛ در جایی که همه یکسان فکر کنند در واقع هیچکس فکر نمی‌کند. بروز و ظهور تغییر، گونه‌گونی و تنوع از مولفه‌های رشد است اما در چنین جمعهای ایستایی قرنها می‌تواند بگذرد و در زبان و فرهنگ و عادات اجتماع تغییر چندانی رخ‌ندهد.

"فردیت" به یک تعبیر بدین معناست که هر آدمیزاد دارای خلوت و حریم خصوصیِ (privacy) فیزیکی و روانی، و عقیده فردی و دیگر حقوق اساسیی است که در هر شرایطی می‌بایست محترم ‌‌شمرده‌‌ شوند. شخصی که فردیتش رشد کرده باشد برای مثال نه خود در حریم خصوصی دیگری دخالت می‌کند و نه اجازه دخالت دیگران را به حوزه خصوصی خود می دهد؛ نه از خانواده و آشنا دستور (منظور مشاوره نیست) می‌گیرد و نه سعی می کند دیگران را وادار به انجام امور مطابق نظر شخصی خود کند؛ نه خود به حقوق دیگری تجاوز می‌کند و نه به دیگران اجازه می دهد به حقوق جمع تجاوز کنند.



با وجود و بروز "خود" و فردیت است که از دل یک اجتماع و جمع توده‌وار "جامعه‌" شکل می‌گیرد که در آن "حقوق شهروندی"، "حافظه جمعی" و "افکار عمومی" معنی می‌یابند. چیزی که یک شهروند را از یک رعیت متمایز و متفاوت می‌کند وجود فردیت در شهروند است: شهروندی که نظرِ اندیشیدهٔ شخصی دارد و نه این که صرفاً بلندگویی برای بازگویی عقیده‌‌ای مربوط به دیگرانی و یا گذشتگانی باشد؛ شهروندی که برای خود و دیگران حرمت و حقوقی قائل است که در مقابل پایمال شدن آن بی‌اعتنا وانمی‌ایستد؛ نقطه مقابل اما ساکنانی‌اند که در اجتماعی ارباب-رعیتی صاحبِ نظر و عقیده‌ای از خود نیستند و در برابر وقایع و جریان‌ها منفعلانه منتظر به راه افتادن جنبشی برای همراه شدن با جمع می‌مانند و استراتژیِ مرسوم‌شان انتظار برای ظهور قهرمان، و در پس او افتادن است.

یک جامعه نوین اما توده‌ای بی‌شکل از افراد منفعلِ وابستهٔ معتقد به فلسفهٔ قضاو‌قدری نیست؛ بلکه گروهی منسجم از شهروندان صاحبِ فردیت، اما همبسته است که معتقدند تنها تلاش و همکاری و "روح جمعی"شان ‌است که آینده‌شان را رقم می‌زند. در چنین جوامعی کسی منتظر کسی دیگر نیست و افراد در دلتنگی گذشته و آرزوی آینده ایام نمی‌سپارند؛ مسوولانه در حال "زندگی" می‌کنند، از گذشته درس و تجربه دارند، و برای آینده بجای آرزو هدف، طرح و برنامه.

***



در یک اجتماع سنتی معمولاً هویت و فردیت اکثریت افراد نه بطور کامل نفی شده که جامعه‌ای یک‌دست و یک‌صدا شکل گرفته باشد، و نه این که به کل تایید شده است؛‌ بلکه اندک مایهٔ ابتری برای هر کس مانده که به کمتر کاری می‌آید. در مثالی ساده فردی خیالی به نام "خسرو عباس‌زادهٔ ناظم" را درنظر بگیرید. از فردای روزی که او به مدرسه می‌رود او دیگر "خسرو" نیست، ‌بلکه در جمع با نسبت خانوادگیش، یعنی "عباس‌زاده"، صدا زده می‌شود؛‌ آن‌هم عباس‌زادهٔ "ناظم"،‌ که یعنی مثلاً عباس‌زادهٔ "دبیر" نیست،‌ بلکه عباس‌زادهٔ "ناظم" است؛ برچسب و هویتی که به خودی خود مفهوم خاصی ندارد،‌ بلکه در نفی دیگر هویت‌های مشابه معنی پیدا می‌کند. در رده‌ای بالاتر خسرو -که فرضا ساکن شهرکرد است- فردی شهرکردی است، که در تحلیل نهایی به خودیِ خود معنیی برای او ندارد،‌ و فقط در تقابل با افراد غیر شهرکردی معنی مبهمی می‌یابد. در رده‌ای بازهم بالاتر خسرو فردی ایرانی است که بازهم برای بسیاری ایرانیان به خودی خود چندان معنیی نمی‌دهد جز این که ایشان مثلاً عراقی یا پاکستانی نیستند. چنین نفی هویتی برای زنان جامعه سنتی البته بسیار پررنگ‌تر بوده است و ‌مثلاً تا همین چندی پیش حتی با نام خطاب نمی‌شدند و بلکه با عناوین کلیی از قبیل "مادر فرزندان" و یا "منزل" بدیشان اشاره می‌شد.



گونه‌گونی القاب و صفات پرشمار برای نامیدن اشخاص در جوامع سنتی نیز می‌تواند در همین راستا تعبیر شود؛‌ دیدن القابی از قبیل "جناب استاد دکتر …" برای نامیدن بزرگان ایرانی امری غریب نیست در حالی که در جوامع نوین مشاهیر اغلب به همان نام خود خوانده می‌شوند مثلاً: آلبرت اینشتین، نیل آرمسترانگ و بیل کلینتون، گرچه ایشان نیز صاحب مدارک دانشگاهی متعددی بوده‌اند. تنوع و تعدد القاب گونه‌گون در جامعه سنتی می‌تواند نشان از هویت طلبی افراد و تلاش ایشان برای تمایز یافتن در تودهٔ بی‌شکلِ جوامع سنتی داشته‌باشد و تصاحب برچسبی تا از دیگران متمایز بود.



در مقابلِ افراد اجتماع سنتی که فردیتشان نه به طور کامل نفی و نه تایید شده، مثلاً یک سربازِ امریکاییِ درحالِ خدمتْ فردیتش به طور کامل نفی شده و هویتی جدا از جایگاه خدمتی‌اش ندارد؛‌ هر سرباز دیگری نیز در جایگاه خدمتی وی در ماشین جنگی آن کشور حايز چنان هویتی خواهد بود. چنین است که در رسانه‌ها مثلاً نامی از سربازی که صدام ‌حسین را دستگیر کرد و یا اسامه ‌بن‌لادن را کُشت نیست،‌ چون که برای صاحبان و مخاطبان رسانه‌های غربی این امر واضح و بدیهی است که هر سرباز دیگری هم در آن جایگاه بود وظیفه‌اش را چنان انجام می‌داد و در ماجرا نام آن سرباز اهمیت واقعیی ندارد.



و یا در جنبه دیگر یک شهروند جامعهٔ مدرن هویت مشخص و معلومی دارد که به کمک رسانه‌های کشورش بارها بر اختصاصات و ویژگی‌های آن تاکید شده است؛‌ به عنوان نمونه یک شهروند کانادایی خودش را با این که فردی امریکایی یا ژاپنی نیست تعریف نمی‌کند،‌ بلکه بسیاری مولفه‌ها و دستاوردهای فرهنگی،‌ علمی، سیاسی و اجتماعی کشور خود را می‌شناسد که مختص هموطنان اوست. افراد در جامعه‌های نوین در معرفی عمومی خود نه از سابقه و پیش‌زمینه خانوادگی و زادبوم خود می‌گوید و نه از وابستگی، دین و یا تبار و یا قبیله‌شان. در چنین جوامعی اکثر افراد منزلت اجتماعی خود را صرفاً بر اساس تلاش و جایگاه فردی خود تحصیل کرده‌اند و نه این که چنان جایگاهی از پیش برای ایشان معیّن و تعریف‌شده بوده باشد.

در بسیاری جوامعِ سنتی اما منزلتِ اکثر افراد، خانوادگان و خاندانها جلوه‌ای ثابت و تغییرناپذیر دارد، تا حدی که شاید حتی بتوان ادعا کرد که در این جوامع نوعی انسداد اجتماعی حاکم است. چنین است که در جامعه‌های نوین در هر نسلی امثال استیو جابز و مارک زاکربرگ امکان بروز و ظهور دارند و در جوامعی دیگر برای ظهور افراد شاخص باید قرنها بگذرد تا "بایزیدی در خراسان یا اویسی در قَرَن" پیدا شود.



از دیگر تفاوت‌هایی که بین جوامع سنتی و جوامع نوین فردگرا می‌توان برشمرد علاقه افراد جوامع سنتی بر "داشتن" (to have) چیزی است تا "بودن" (to be) چیزی. در چنین جوامعی مثلاً علاقه بر این است که مدرک دکترا داشت، تا این که دکتر بود؛ و ‌یا فرزند داشت، تا این که پدر یا مادر بود و مسوولیت پدری یا مادری داشت. در عوض در جامعه نوین افراد بجای "داشتن" بر "بودن" توجه می‌کنند؛ مثلاً خوشحال بودن به جای صرفاً حضور در محیطی فرحبخش، یا لذت بردن از اقامت در خانه‌ای شاید رهنی به جای سالها رنج‌کشیدن برای خرید خانه‌ای بزرگ و بسیاری مثالهای اینچنینی.



با توصیفاتی که رفت در یک جامعه‌ٔ نوین افراد ضمن حفظ هویت‌های فردی و فردیت خود جامعهٔ همبسته‌ای را شکل می‌دهند که هویت معلومی را می‌سازد. در جوامع سنتی اما در نبود زمینه بروز و وجود فردیت،‌ افراد در شبکهٔ سردرگمی از روابط نامتقارن و وابسته و گاه ناهمگون سردرگم می‌مانند که امکان هرنوع حرکت فردی یا اجتماعی را از افراد سلب می‌کند و افراد در عوض باید مداوماً سعی در کشف نظر جمع و تطابق با آن را داشته باشند.



در یک جمع‌بندی خلاصه‌وار اگر در جوامع سنتی و جمع‌گرا،‌ تعلق، وابستگی و قبیله‌گرایی؛ انتظار و آرزومندی؛ تلاش برای کسب امکانات؛ انجام وظیفه محوله (اجباری از بیرون) و سرسپردگی نسبت به مافوق؛ و همرنگی با جماعت و احترام به سنت‌ها فرض است، در یک جامعه نوین و فردگرا اما، فردیت و همبستگی؛ خودبسندگی و هدف‌مندی؛ تلاش برای ایجاد و بهره بردن از فرصت‌ها؛ احساس مسوولیت فردی (اجباری از درون) و اطاعت از قانون؛ یک‌تا و متفاوت بودن، و عقیده‌مند بودن و صراحت در روابط دنبال می‌شود.

***



در یک اجتماعِ جمع‌گرا گرچه مسوولیت اجتماعی چندانی متوجه افراد نیست، دربرابر دستاوردها به حساب شایستگی رهبر و سردسته، و شکست‌ها به تفصیر افراد زیر
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=1057