به یاد خاطره ی تابناک غلامرضا تختی
برای جهان پهلوان تختی
مرثیه - م . آزرم
کدامین پیک را باید روانه کرد اکنون نزد رودابه؟

کدامین نرمگوی نکته‌دان شاید گزارش را؟

چه سان گوید بَر ِآن شیر پرور، زن،

که رستم قامت بُرنایی و پاکی،

بلند آوازۀ همزاد پیروزی،

بر افرازندۀ رایات آزادی،

در این پیکار دهشتناک کاینک رایت افراسیاب و رایت کاووس یک رنگ است،

و پیروزی شهید سازش و افسون و نیرنگ است،

به ناهنگام خود را کشت.

کدامین دل کند باور

کدامین ضربه‌اش افکند

کدانین ناروا از پشت،؟

+ نگه در چشم‌ها ابری ست بارانی

نفس در سینه‌ها شیون

سخن‌ها در زبان نوحه

زبان‌ها در دهان الکن

از این پس- بی‌تو- ایرانشهر،

درفش افتخارش را به بازوی کدامین یل برافرازد؟

در این دوران پی در پی شکست و خفت و حسرت،

که هر سو عرصه افراسیابان است،

بدل مهر که بسپارد؟

دعای مادران سوی که ره پوید؟

غریو کودکان نام که را گوید؟

لبان آفرین روی که را بوسد؟

* همه اورنگیان دیدن انیران خواه

و در چشمان کی افراسیاب اهرمن پنهان،

درفش کاویان از خون سهراب و سیاوش همچنان رنگین،

شگفتی نیست گر سیر آید از جان رستم دستان

چنینت بود باری ماجرا‌ای رستم دوران إ

* دلم می‌خواست‌ای رستم

از این میدان تنگ بی‌هماوردی

سمند تیزگام همتت می‌تاخت تا آن سوی دریای جنوب خاوران دور

در آنجایی که لشکرهای دیوان سپید غرب

زمین و آسمان را از نفیر مرگبار خویش می‌سوزند

و بیژن ها- برون از چاه – با اهریمنان دیری ست در گیرند

و رود سرخ با آن خاطر آشفته‌اش آیینه دار سهم‌تر پیکار دوران است

در آنجایی که لوح سرنوشت شرق را در زیر آوار مدام آتش و پولاد- می‌سازند

و منشور نجات شرق خون تازه می‌خواهد

دلم می‌خواست می‌دیدم تو را آنجا

فراز قلّه تاریخ مهد افتخار قرن

و دیوان سپید غرب را آواز می‌دادی که اینک نبض قلب شرق اینک رستم دوران:

تمام شرق رستم راست زاد و بوم

تمام پاکمردان راست رستم یاور و سردار

و ناپاکان و دیوان راست دشمن هرکجا هرکس.

* صدای باد می‌آید

طنین شیون و نوحه

مگر رودابه می‌نالد؟

مگر سیمرغ می‌گرید؟

کدامین پیک یار سته ست کاین پیغام بگذارد؟

* تو در افسانه‌ها جاوید خواهی ماند

زمان – اینجاری بیرحم - هرگز قلّۀ نام بلندت را نیارد شست

از این پس راویان قصه‌های پهلوانی این بهین تاریخ‌های زنده هر قوم – نقالان

ترا در قصه‌های خود برای نسل‌های بعد می‌گویند

تو اندر سینه‌های گرم خواهی زیست

تو با انبوه پاک مردمان خوب قلب شهر خواهی ماند:

شفق آزرمگین رویت

سپیده پاکی خویت

سلام صبحدم مهرت

توان کوه نیرویت

کبود شام اندوهت

* به سوگت‌ای به سوگت هرچه چشم پاک اشک افشان

من اینک – در تمام چشم‌های پاک – می‌گریم

من اینک در تمام آه‌های سرد – می‌نالم

لب و دندان گزان با خاطر اندوهبار خویش می‌گویم

تو بودی رستم دستان نه با کاووس بر کاووس

چرا این سان چرا‌ای رستم دوران چرا افسوس... إ

م. آزرم - مشهد – بهمن ماه ۱۳۴۶
 
  Share  
balatarin  


آدرس لینک به این صفحه:
http://www.iranliberal.com/detail.php?id=1403