Hapali 42

در پستخانه هپلی 42

hapali@iranliberal.com

هپلی تقدیم می کند:

دکتر قبل از این

 

دکترا داریم تا دکترا. آدمهای کودن میروند دانشگاه و عرق میریزند و جان کردی میکنند و چند سال "دکتر بعد از این" میمانند تا بالاخره میشوند آقای دکتر. اما آنهایی که، مثل نگار ما، مادر زاد علم غمزه میدانند مکتب نرفته و خط ننوشته میشوند صاحب دکترا آن هم از نوع مرغوب افتخاریش.

خیلی ها این تصور باطل را داشتند که جناب فیرفطروس از آن اولی هاست و با  تدوین رسالۀ  "چگونه حلاج یک عمر رنگ عوض کرد" شده آقای دکتر. در صورتی که خیر! اگر اینطور بود که حضرتش کلی پول خرج نمیکرد و از بابت کسب دکترا به خودش در روزنامه ها تبریک نمیگفت. ور ور درس خواندن که جار زدن و تهنیت گفتن ندارد.

از خواص دکترای افتخاری یکی اینکه دردسر چندین سال در جا زدن در عالم "دکتر بعد از این" را ندارد، دیگر اینکه وقتی پسش بگیرند آدم مادام العمر میشود "دکتر قبل از این" و بالاخره اینکه مخارج آگهی تسلیت به مناسبت پس گرفتن هم بر گردن آنهایی ست که داده اند نه با نگار مسئله آموز (1).

بیخود و بی جهت داستان ممد غددو تداعی شد همانی را عرض میکنم که عمل کرد و غده را برداشت و بعد از عمل شد ممد بی غدد. واقعا بیخود و بی جهت – چون این دو موضوع هیچ شباهتی به هم ندارد – چون ممد حاضر بود هزار شگرد بیاورد تا "غده" از کنار اسمش کنده بشود و فیرفطروس آماده تا هزار کلک بزند که دکتر به اسمش بچسبد. شباهت میخواهید؟ بین داستان "ماتلی" و فیرفطروس. ماتلی اگر معرف حضورتان نیست باهش آشنا بشوید. عکسش در بالا  و پایین آمده است و لینک کارتونش در آخر. فعلا مختصر و مفید بگویم که طفلک ماتلی یک عمر در حسرت گرفتن مدال آنقدر خودش را به آب و آتش زد که بالاخره مدالی به سینه اش زدند اما هنوز درست و حسابی پزش را نداده خلافکاری سبب شد مدال را ازش پس بگیرند.

فیرفطروس هم مثل ماتلی حالا از جمله سوته دلان است. خوب عنوانی بود، باد آورده بود، میشد دیپلمش را گذاشت در کوزه و آبش را خورد. یعنی دیگر نه عنوانی نه کوزه ای نه آبی؟ نمیشود که. جلوی در و همسایه هیچ خوبیت ندارد. میفرمایید حالا فیرفطروس چه بکند؟ مگر خلافکاریهاش چند قلم و چند رقم بود که به این تنبیه بیارزد؟ گیریم در هر فرصتی مصاحبه ای با خودش راه میانداخت برای شرح و بسط کارهای انقلابی و ضد انقلابی کرده و نکرده ، یا گه گداری قربان صدقۀ  میرپنج میرفت که هم و غمش مبارزه با انگلیس ها بود، یا اینجا و آنجا می نشست و درد دل می کرد که فلانی کودتا کرد و انداخت گردن آمریکا و بریتانیا و یا غصه پسر میرپنج را می خورد که بس بیل زد و سد ساخت از کمر افتاد وگرنه آخوند جماران کجا می توانست بیرونش کند. خوب حالا که چی؟ از قدیم گفته اند دروغ کنتور ندارد. حالا شما نشسته اید می شمارید؟ چه حوصله ها! مگر خرجش پای شماست؟

گیریم فقط هم اینها نبود. وقتی هم خیلی بیکار می شد برای خودش گذشته می ساخت – مثل چهل تکه ای که پیرزن ها دور کرسی می شینند و می دوزند، هر چیزی هر جایی می دید و می پسندید، می انداخت گل بیوگرافیش. می گفتند این که شد عین زندگینامه فلان کس. جواب می داد: حالا کی به کیه. مثلا یک روز می گفت تحقیقات کرده ام. می پرسیدند پس کو؟ می گفت گذاشته ام بعد از مرگم چاپ بشود که خانلری خجل نشود.  یک روز دیگر می گفت من از اول ضد انقلاب بودم، می پرسیدند چطو؟ می گفت با آن شعری که توی لنگرود چاپ کردم و دست به دست گشت و عالمگیر شد(2). تعجب می کردند: تو؟  مخالف انقلاب؟ تو که اون موقع توده ای بودی داداشم. توده ای ها هم که با آخوندها ساخته بودند پس...؟ می گفت اون موقع که توده ای بودم،  کوچولو بودم یادم نیست. می گفتند بقیه که یادشان است. میگفت نه بس کوچولو بودم هیچکی یادش نیست. اگر خیلی اصرار میکردند می گفت راستش آن قدیم ها موضع ضد انقلابیم را رو نمی کردم که خمینی هول نکند.

می فرمائید بیوگرافیش هر روز به تناسب مد بازارعوض می شد؟ می شد که میشد آقا جان. کم کم گذشته اش هم به اندازه دکتراش افتخاری بود و نو و نوار؟ بود که بود برادر من. چه اعتراضی دارید؟ اصلاً تاریخ نگاری یعنی همین، باید گذشته را به اقتضای روز تفسیر کرد، می گویید نه؟ همین حلاج فیر فطروس را ملاحظه کنید: تا صرف می کرد کمونیست بود، بعد اسلامی شد، حالا هم شده شاه اللهی. شما معتقدید دکتر قبل از این ما از حلاج دست پخت خودش کمتر است؟ حرفها می زنید. آدمیزاد باید تغییر بکند، متحول بشود، یاد بگیرد و البته نان هم دربیاورد.

مسائلی جز اینها هم بود، بسیار خوب – می دانم. بعله، فیرفطروس بعضی اوقات خدمت سناتورهای آمریکایی نامه نگار می شد که به ایران حمله کنید ثواب دارد. ولی در نظر داشته باشید که به عنوان یک ایرانی فداکار این حرف را میزد. چون خودش خارج نشسته یعنی نباید به فکر آنهایی باشد که داخلند؟

آخر کجای دنیا رسم است که یک نفر را به خاطر مطالبی در این حد جزئی تنبیه کنند؟ جلو سر و همسر بشود سکه یک پول؟ ناگهان خبر بپیچد که اولا در ازل دکترای آقای دکتر ورق پاره بوده و ثانیا تا ابد عنوانش دکتر قبل از این است؟ چرا؟ چون به اسرائیل تلویحا توصیه کرده شمشیر بکشد و خاک ایران را چندین و چند قسمت کند تا هر ایل و ایلخانی بقچه و بندیلش را بردارد و برود سر خانه و زندگیش و  موطن اصلیش – مثل قوم یهود در زمان کورش. بد کرده گفته وقت است که کلیمی ها از خدماتی که کورش کبیر در حقشان کرده اینطوری تشکر کنند؟

شاید حق بود باز هم برود سراغ  سناتورها والله. اما راستش مگر فرقی دارد؟ الحق والانصاف یانکی های زبان بسته مدام جور اسرائیل ها را توی آن منطقه می کشند – از قدیم گفته اند: همیشه رمضان یک دفعه هم شعبان.

قبل از اینکه تشریف ببرید به زیر نویسها هم عنایتی بفرمایید تا سرنوشت دکتر قبل از این بیشتر دستگیرتان بشود. از سوزناکی، سرنوشت "ماتلی" به گردش هم نمی رسد.

 

برای دیدن مراسم دکترا به این لینک اشاره کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=8qkSe4YM7EY&feature=related

1.  اخطار دانشگاهی که برای ما ناشناخته است ولی با این کار آبرویی برای خودش خریده، به فیر فطروس: "شما موظف هستید، دکترای افتخاری خود را (حداکثر) تا تاریخ ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱ ، به AGU عودت دهید. در غیر اینصورت، خبر ابطال دکترای افتخاری شما، در یکی از نشریات آموزشی شهرتان، همین طور سامانه اینترنتی AGU درج خواهد شد."

2.  در یکی از مصاحبه هایی که فیرفطروس با خودش انجام داده مدعی شده است که "در آستانه انقلاب 57" با انقلاب اسلامی یک تنه جنگیده چون شعری،(بین خودمان بسیار بی سر و ته)، سروده که عنوانش "آخرین شعر" است و در یک جای آن هم آمده است: "خلیفه!/ خلیفه!"

تا جایی که ما خبر داریم آخرین شعر واقعی آقای فیرفطروس با عنوان "کارگر" در مرداد 58، یعنی چندین ماه پس از گذشتن انقلاب از آستانه، در نشریه ای به نام "بازار"(دوره جدید، شماره دوم، ویژه هنر و ادبیات) به زیور طبع آراسته شده است که به همرزمان انقلابیش، یعنی سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان پیکار تقدیم شده است و گرچه کمترین ارزش شاعرانه ندارد،(بین خود و خدا)، پیامش از قبلی روشن تر است. از نقطۀ اوجش که در پی میاید چنین پیداست که رفقا را به "وحدت کلمه" دعوت کرده است: "ای سازمان میهنی!/ ای سازمان کار!/ای بستر تولد حزب کبیر خلق!/ باید بسوی سنگر واحد/ گام برداریم".

 

ملت ایران چقدر به  این قزاق بدهکار است؟

رضاخان قزاق در کنار اتومییل رولزرویس مصادره شده از نصرت الدوله فیروز که از لندن آورده بود تا بعد از کودتا کردن سوارش شود ولی چون در راه پنچر شد نوبت کودتا رسید به قزاق. بعد هم باقی عمرش را مصادره کردند که زیاد نق نزند.

این روزها برخی از سلطنت طلبان  ای میلی مزین به تمثال رضاخان در لباس قزاقی می فرستند با این عنوان که «چرا هر ايراني به اين سردار بلند قد قزاق بدهکار است؟»

 هپلی ضمن تقدیس وطن پرستی فرستندگان ای میل رفت دنبال جواب و شروع کرد به حساب کردن که یک وقت مشغول ذمه از دنیا نرود. خوب که شمرد دید واقعاً بدهیش زیاد است. البته سعی کرد چیزی از پرداختی ها را از قلم نیاندازد ولی باز هم دید بدجوری بدهکار است.

اول از همه املاک و زمین و باغ هایی را حساب کرد که در دورهُ بیست ساله تقدیم شد. درست است که تعدادشان پنج شش هزار قلم بود و مساحت آنها به اندازهُ کشور بلژیک بود و همه اش هم از بهترین و حاصلخیزترین خاک های ایران بود ولی خودمانیم چه قابل داشت. اگر مردم تمامی مملکت را هم دودستی تقدیم می کردند باز بابت خدمات آن رادمرد کم میاوردند. دو تا دانه مزرعه و باغ که چیزی نیست. به هر صورت محصولاتش را که به خودمان می فروخت خودمان می خوردیم. این را که نمی توان وارد حساب کرد. اگر شاه مجبور شده بود اتاق قباله بدهد درست کنند و هر کس را که نمی خواست مالش را دو دستی تقدیم کند می انداخت آنجا تا سر عقل بیاید، از عقب ماندگی و کنسی این مردم بود که قدر مدرنیته را نمی دانستند نم یفهمیدند استبداد روشن رأی چیست و قیمتش چقدر است.

بعد دیدیم مقدار زیادی ساختمان و کاخ و غیره برای طرف ساخته ایم به حساب ملت، یعنی به خرج شهرداری و اینها، ولی این هم که چیزی نیست. همه برای قشنگی مملکت بوده، باید تشکر کرد که شاه صاحب سلیقه داشته ایم این چیزهای خوب را سفارش میداده. فکر کنید اگر بدسلیقه بود الان چه ساختمانهای زشتی روی دستمان باد کرده بود آبرویمان جلوی دنیا رفته بود.

از این گذشته تعداد زیادی کارخانه داشتیم که همه به اسم اعلیحضرت بود و جنسش را به هر قیمت که میخواست به ما میفروخت، جلوی ورود جنس خارجی را هم گرفته بود که راحت فروش برود. این هم انصافاً در حکم ترویج صنایع داخلی است و باید شکرگزار بود و نمی شود جزو پرداختی ها به حسابش آورد.

مقداری هم پول نقد بوده که از این طرف و آن طرف جمع آوری شده که خوب این هم نمی شود شاه مملکت راه برود پول توی جیبش نباشد. پول تو جیبی را هم که نمی شود به حساب ادای دین گذاشت. حالا رقمش بالا بوده که بوده، شاه باید بلند همت باشد.

یک مقدار هم این دوله ها و سلطنه ها، جواهر اینجا و آنجا قایم کرده بودند که بر هر صورت باید ضبط میشد وگرنه ممکن بود در راه تجزیهُ مملکت به کارش بیاندازند و اصلاً ایران به باد برود. باید از آنها می گرفتند که مملکت حفظ بشود. خدمت بزرگی بود.

پول نفت را هم دادیم مستقیماً خودش وصول کند و به حساب بریزد که این هم عیبی ندارد. عوضش قرار بود اینها را خرج قشون بکند. حالا در آخر کار تتمهُ چند صد میلیون لیره ای داشته که انگلیسها بالا کشیدند، اینهم عیبی ندارد، باد آورده را باد می برد، همیشه هم به لندن می برد. خوب جهت باد را که ما تعیین نمی کنیم. خدا خواسته. مگر همین باد نبود که آند رادمرد را به ما هدیه کرد، اینهم عوضش بود.

اعلیحضرت از سر نوعدوستی دستور داده بود در دهات تریاک مجانی پخش کنند و سوخته اش را هم سر موعد بگیرند؟ شاهی دیده ای این اندازه به فکر خوشی و خوشگذرانی رعیت باشد؟ اگر دیده اید نشان بدهید ما هم بدانیم. چینی های بیچاره که خودشان عرضه نداشتند این کار را بکنند، ناچار منتظر نشستند تا انگلیس زحمت را بر عهده بگیرد، در صورتیکه ما با اعلیحضرت خودکفا شدیم و خودمان بساط عیش خودمان را راه انداختیم. خود اعلیحضرت هم که گویا یک بستی بود و همیشه دود دمش به راه بود. مملکت از این بهتر که همه از شاه تا گدا به عیش و عشرت و کامرانی مشغول باشند؟

وقتی فکر می کنم می بینم آدم های نمک نشناسی مثل علی دشتی هنگامی که  اعلیحضرت تحت نظر انگلیس فلنگ را بست، فریاد برآورد که جیب های او را بگردید! عرق شرم روی پیشانیم می نشیند. آخر مگر این ملت گربه ی کور است؟ گیریم فهرست کردن اموالش کلی طول کشید، مگر می شد دست خالی روانه بشود؟ حالا انگلیس های نابکار گزارش داده اند که اعلیحضرت جواهر درشت دوست داشت و از این چیزها همراه خودش برد. در شأنش بود که جواهر کوچک ببرد؟ همین که جواهرات سلطنتی را گذاشت برای ملت حاکی از سخاوت اوست.

به هر حال تمام حساب ها که کردم سرم سوت کشید که ما چه اندازه به این قزاق خوش تیپ، دست و دل پاک و سخاوتمند و درستکار و انساندوست و استقلال طلب و ... بدهکاریم ولی چیزی که بیشتر ترساندم این بود که اگر ما این اندازه به او بدهکاریم پس بدهیمان به انگلیس تا به کجاست؟ مگر نه اینکه آمدنش را مدیون انگلستانیم؟ حال که از خجالت همین یکی نمی توانیم در بیاییم چگونه و کی خواهیم توانست بدهیمان را به انگلستان بپردازیم؟ واقعاً اگر نفتمان را هم تا به آخر عمر وقف این کشور کنیم کم است. حیف که این ایرانی ها مردمان قدرشناسی نیستند. برای همین است که آخوند بر کشور حکمرانی می کند...

در نور اسراف نیست

هپلی وقتی مطلب مربوط به قزاق خوش تیپ و بلندبالا و دست و دلباز و شجاع و خیلی چیزهای دیگر... را خواند از خودش پرسید حالا از افراد گذشته ما به کدام شهر منطقهُ ایران بیش از باقی بدهکاریم. اول فکر کرد شیراز، بعد یاد اصفهان افتاد، بعد تبریز، بعد مشهد تا ناگهان پیدا کرد و یافتم یافتم گویان از توی وان فریاد زد: هیچ خطه ای حاصلخیزتر از نور و کجور مازندران نیست.  میگویید نه ببینید معادل همین چندتایی را که سردستی برایتان میشمارم در کجای ایران میتوانید پیدا کنید.

شیخ فضل الله که مال نور بود، کیانوری که دوتا نور داشت و دوفاز بود، ناطق نوری که سمعیش نطق می کند و بصریش تشعشع دارد، علیرضا هم که در نور زاده شده و از همانجا شروع به نورپراکنی کرده، اسماعیل هم که نه فقط نوری است، فرد اعلی هم هست. واقعاً اگر ایرانی ها قدر یک جا را باید بدانند همان نور است. اینها واقعاً تاریخ ما را چراغانی کرده اند، خدا زیادشان کند، انشالله خدا هیچوقت برقشان را قطع نکند.

عکس تاریخی از رجال چاقو کش و ششلول بند جمهوری اسلامی

محسن رضایی و محسن رفیق دوست  همراه با  انیس نقاش  سرکردۀ گروه تروریستی که برای کشتن شاپور بختیار به فرانسه گسیل شده بود ولی اقدامش نافرجام ماندبرای شرکت درسمینار « ذبح اسلامی مخالفان» در بلاد خارج .

به مناسبت روز زن

 

عروس قشنگه !بعله !

کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا

امیدواریم داماد بعد از ورود به حجله و کشف حجاب تصور نکند که کلاه شرعی سرش رفته!

 

چنین گویند بزرگان

احمدی بیغش: ده نماینده مجلس در اختلاس سه هزار میلیاردی دست داشتند

هپلی: خوب چه کنند وسعشان بیشتر از این نرسید چون بیچاره ها مصونیت پارلمانی ندارند

موسوی خویینیها: حاکمیت دیگر اصلاحطلبان را نمیخواهد

هپلی : بقیه هم که از اول نمی خواستند

رئیس دیوان محاسبات ایران: هیچ نهادی درآمد کل کشور را نمی داند!

هپلی : ولی فقیه می داند کافی است

نقدی: «والاستریت» حاصل خون شهدای انقلاب اسلامی است

هپلی : برای همین حاصل دزدی ها و اختلاس ها در «وال استریت » است! برای همین هم است یا حسین یا حسین می گویند!

جواد لاریجانی: مگر مملکت صاحب ندارد؟

هپلی: از اون داداشت که گوژپشت مسجد جامع است بپرس شاید بداند!

 

 

 

 

بازگشت