جلسه فوق
لعاده گرمابه ی
محله ی ما برای
برون رفت از
بن بست

این مقاله برای سایت iranliberal.com
نوشته شده است و نقل آن با ذكر مأخذ آزاد است
پس
از قیام مردم
در اعتراض به
تقلبات
انتخابات و
وضعیت پیش
آمده
بوق حمام را
بصدا در آوردم
تا اعضای
محترم گردهم آیند
و چاره ای برای
برون رفت از
بن بست پیش
آمده بیندیشند
و بویژه از
آقای جبهه
زاده خواهش
کردیم که حضور
بهم رساند که
اوضاع
حاد است و از
سر و صدای اول
انتخابات پنج
ماه گذشته و
تكلیف همه قدری
روشن شده ولی
تكلیف مملكت خیر.
چه كنیم ما كه
سی سال شمسی
است منتظر این
آخری هستیم.
عباس
آقا نیامده
قرقرش را شروع
کرده بود گویی
با خودش حرف می
زد:
-
این
مملکت چه کاریش
اصولی است که
این یکیش باشه
! آخه
بابا یکی نیست
به این عنتر
بگوید تو که
سرت را میزنی
، ته ات را می
زنی در آمریکای
جنوبی پلاسی .
تو که نه عرقش
را می خوری نه
سیگار برگش را
چاق می کنی و
نه قر وقنبیله
اش را می دهی
آن جا چه خاکی
به سرت می کنی
؟
اقا
مهدی :
-
می رود
آن جا که مرگ
بر آمریکا بگوید
. من نمی فهمم این
چه مذهبی است
که فقط بلد
است به موی سر
زنان بند کند
ولی هروقت
مصلحت و تجارت
اقتضا کند با
امپریالیسم
که سهل است با
کمونیسم و صهیونیسم
هم رفیق می
شود و معامله
می کند.
عباس
آقا :
-
نه جان
من، من حرف غیراصولی
می زنم ؟ نه
همت دارد نماز
خواندن به آن
ها یاد بدهد
نه عرضه دارد
خودش سامبا و
سالسا یاد بگیرد
و بیاد تهران
هنرنمایی
کند...
اقا
مهدی : چرا !
تهران که می آید
جای دوست و
دشمن را نشان
می دهد.
عباس
آقا: اره
سوقاتش همیشه یک
بقچه حرف مفته
و چند تا عکس
با گدا گشنه
های همتاهای
محلی اش
مشتمالچی
: خوب آقایان
بس است برویم
سر اصل مطلب
.رژیم كه روز
به روز در
تنگنای بیشتر
میافتد.
آنچنان تركی
برداشته كه
خود امام زمان
هم نمی تواند
بندش بزند چه
برسد به این سید
علی گدا
نایبش كه باید
یك كتی هم كار
كند. كمك احمدی نژاد
هم كه به درد
خودش می خورد
و خانم
والده اش!
مشتمالچی
خطاب به میرزا
قلمدون : شما
که به اوضاع
اصلاح طلبان
وارد هستی کمی
از اوضاع او
نا بگو یید.
میرزا
قلمدون که طبق
معمول در
گرمخانه لمیده
بود سینه صاف
کرد و رفت
بالای منبر :
-
از
اصلاح طلبان
بگویم. موسوی
و كروبی كه دیگر
خودشان هم رویشان
نمی شود از
تجدید
انتخابات حرف
بزنند فقط گاه
گاهی نقی می
زنند كه این
قانون اساسی
ظرفیت های
ناشناخته
دارد كه باید
كشف كرد.
مشتمالچی
:
-
عجب! باید
گفت آن ظرفیتی
كه بعد از سی
سال هنوز كشف
نشده به درد میدان
قیامت می
خورد، ببرید
ببینید شاید
آنجا مشتری پیدا
كردید.
درخواست آزادی
زندانیان سیاسی
را هم كه تازه
از بقیه یاد
گرفته اند. از
روزی كه روی
كار آمدند ما
داد زدیم
زندانی سیاسی
آزاد باید
گردد شما گوش
ندادید. حالا
بعد از سی سال
تازه زبانتان
باز شده؟
ماشاالله به
گوش و هوشتان!
لابد جایزهٌ
شاگرد اولی هم
می خواهید؟
میرزا
قلمدون:
-
ملی
مذهبی ها كه
از روز اول پل
موقت بودند
فكر می كردند
دولت موقتند!
خوب است
سردسته شان
مهندس هم بود
و نفهمید. از
آن موقع تا به
امروز عاطل و
باطل
افتاده اند و
غصه می خورند
كه چرا عمرشان
بی حاصل می
گذرد. بس كه از
همه طرف بد و
رد شنیده اند
و عادت
كرده اند
دلشان به این
خوش است كه
گاهی طعن و
لعنی
نصیبشان
بشود ولی دریغ
از هر دو. سر و
صدای
انتخابات كه
بلند شد
خودشان را جلو
انداختند بلكه
باتومی
بخورند كیفی
بكنند ولی
ماشاالله
جوانتر و
بهترش بود
نوبت به
نوباوگان ملی
مذهبی نرسید.
فقط شنیدیم كه
استاد
آبراهام شان
در خیابان می
رفته بهش خبر
رسیده كه مردم
را كتك می
زنند، دویده
خودش را به
نزدیك ترین بیمارستان
رسانده. در
سرویس
اورژانس
گفته اند تو
كه چیزیت نیست
چرا آمدی اینجا؟
گفته آمده ام
علاج واقعه را
قبل از وقوع بكنم!
یكی هم نبوده
بگوید آن
واقعهٌ بزرگ
را كه سی سال
بعد از وقوع
هم هنوز علاج
نكرده ای. پای
جان خودت كه
آمد وسط قِرقی
شدی؟
بقیه شان
هم كه دیده اند
تیر در می
كنند فعلاً از
ترس رفته اند
توی زیرزمین و
هی پیام می
دهند یك وقت
انقلاب نكنید،
خون به پا نكنید
كه كار خراب می
شود، اگر رژیم
عوض شد دیگر
كسی كه از ما یادی
نخواهد كرد،
فكر خودتان كه
نیستید اقلاً
فكر ما باشید!
جوانیم، آرزو
داریم!
مشتمالچی
: خوب اقا مهدی
از چپ ها چه
خبر ؟
آقا
مهدی :
-
چپی ها
هم كه تكلیفشان
روشن است.
دستگاهشان كه
پاشید عده ای
ماندند تا
همان حرف های
قدیم را برای
همدیگر بزنند
چون كسی دیگری
كه گوش نمی
كند غیر از
خودشان. كاری
هم به كار كسی
ندارند و
كماكان با
سرمایه داری
مبارزه می
كنند كه شیطان
بزرگ است. شیطان
كوچك را كه
حكومت اسلامی
باشد رها
كرده اند برای
خودش بچرد تا
وقتی به سن
رشد رسید فكری
به حالش
بكنند. بقیه
هم پناهنده
شدند به باقی
گروه ها.
عده ای رفتند
سراغ شاهی ها.
خوب می دانید
این شاهی ها
هم كه سواد
درست و حسابی
ندارند و از
همان زمان اعلیحضرت
همایونی
كارشان با
توده ای و چپی
سابق گشته،
فوری استقبال
كردند كه
به به ما كه
دمكرات بودیم
شما هم كه
دمكرات شده اید
پس بیایید دور
هم جمع بشویم
و از رضا شاه
تعریف كنیم! اینها
هم كه مانده
بودند عاطل و
باطل فكر
كردند باز كاچی
به از هیچی
است و اقلاً
به این ترتیب
می توان به
فعالیت ادامه
داد و احساس حیات
سیاسی كرد. سر
مصدق هم كه با
هم دعوایی
نداشتند و از
قدیم
هر دو بدش را
می گفتند.
مشتمالچی
:
-
دسته ای از چپ ها
كه عقلی به سر
داشتند و حرف
از سوسیال
دمكراسی می
زدند می بایست
می آمدند طرف
دمكرات هایی
كه همیشه حرف
دمكراسی
زده اند، اگر
از خودشون
سرکار بیاد
اول از همه
کلک خودی ها
رو می کنه ، اینو
تجربه حکومت
های کمونیستی
می گه ، حکومت
شاه و خمینی
را هم که
تجربه کردید ،
هی نشستیم هی
گفتیم هی نصیحت
كردیم كه پدر
جان فكر می كنید
كجا جایتان
است غیر از اینجا؟
كجا حقتان
محفوظ است غیر
از اینجا؟ كجا
می توانید درست
زندگی كنید غیر
از اینجا؟ ولی همان
حرف های پنجاه
سال را قرقره
می کنند، نمی
دانم از اسم لیبرال
می ترسند یا این
که از
وقتی به نیت
انقلاب
پرولتری وضو
گرفته اند تا
به حال باطل
نشده. می
ترسند اگر بیایند
طرف انقلاب
دمكراتیك
بورژوآ بشوند
دنیا و
آخرتشان با هم
از دست برود.
ظاهراً برای اینها
لیبرال خوب لیبرال
مرده است. وقتی
ما هم مردیم
لابد یادی از
ما خواهند
كرد. زودتر از
آن نباید توقع
داشت و نباید
هولشان كرد.
مشتمالچی:
-
خوب
داش محمود از
سلطنت طلب ها
چه خبر داری ؟
داش
محمود
دستمال یزدی
را در آورد و
عرق پیشانی اش
را خشک کرد و
گفت :
-
سلطنت طلبها
هی هر از چندی یقهٌ
ی رضا پهلوی
را می گیرند
كه تو بیا و
برای ما پیام
بده. انگاری
طرف رادیوله كه دائم
پیام های
درخواستی پخش
كنه. بیچاره
هر دفعه آخر پیامش
می نویسد
«خداوند
نگهدار ایران
باد» اینها
حالیشان نمی
شه كه مقصود
همان
«خدانگهدار ایران»
است تا بلكه
دست از سرش
بردارند، باز
می رند و برمی
گردن و
می گن تو بیا یك
پیام دیگه بده! آخه
مصبتون شکر ! آن هم كه
غیر از این
كاری از دستش
برنمی آد،
خودمانیم پیام كه
خرجی هم
ندارد،
یك پیام دیگر
می ده و باز
آخرش می گه
خدا نگهدار... ولی
چاره ی
اینها نمی شه
که نمی شه .
آنهایی
كه ادعای
مشروطه خواهی
می کنند جلسه
و كنگره و عضو
پیوسته و
وابسته و
گسسته
دارند اما
مثه این که فقط یكیشون
زبون داره و
آنهم
داریوش همایون
است كه به جای
همه شان حرف می
زنه.
مشتمالچی
:
-
خوب این
بابا چی می گه
؟
داش
محمود:
-
همون
کلک قدیمو
سوار می کنه
دنبال
مد روزه،
خاتمی بود
خاتمی، موسوی
بود موسوی،
انقلاب سفید
بود سفید، سبز
بود سبز. اگر
نگرفته
بودندش با
انقلاب اسلامی
هم یكجوری راه
می آمد. نوچه
هایی که
دنبالش می
دوند دلشون
خوشه كه رهبری
می شند! آنقدر
چشمشان به طرف
بند است كه دو
قدم جلوتر را
نمی بینند. دو
سه تا مرید
مخلص هم پیدا
كرده كه هر چه
گفت می پرند
وسط و تبلیغ می
كنند كه از
اول همین را
گفته بود.
انگار هیچكس
نه روزنامه و
مجله خوانده
نه چیزی یادش
است. هی گواهی
حسن سابقه برای
مرادشان صادر
می كنند،
خودشون مهر می
كنند خودشون می
خونند خودشون
به به و چه چه می كنند.
مشتمالچی
:خوب آقای
جبهه زاده شما
از او ضاع
جبهه ملی بگو
که چشم امیدمان
به این یکی
است.
آقای
جبهه زاده :
خوب همانجور
که می دانید
مدت هاست بین
پیر و جوانشان
دعوا شده. اولی ها
در بین اعضا
اقلیتند دومی ها
در بین
رهبران. هی هر
دو طرف گفتند
كه توقع دارند
به نفعشان موضع
بگیریم ما هم
گفتیم نه ما میان
سالیم وارد این
جور دعواها نمی
شویم. خودتان
حل و فصل بكنید
و پای ما را
وسط نكشید. از
روز اول منتظر
ماندیم بلكه
ابراز وجودی
بكنند انگار
نه انگار. مدتی كه
گذشت اعلامیه
دادند اوضاع
را تحلیل
كردند، البته
باز از
قائم مقام و
امیركبیر
شروع كردند،
به مصدقش كه
رسیدند دیگر
همه خوابشان
برده بود
معلوم نشد
آخرش به كجا
رسید. به جوان
هایشان گفتیم
حرف حساب شما
چیست؟ گفتند می
نویسیم می
فرستیم. صبر
كردیم وقتی
آمد خواندیم و
بر سرمان گشنیز
سبز شد . پرسیدیم
شما میخواهید
كار فرهنگی
بكنید یا سیاسی؟
هنوز كه هنوز
است جواب درست
نگرفته ایم.
خلاصه
این که اوضاع
بدجوری شیر تو
شیر است ، یکی
می دوزد دیگری
پاره می کند،
چند نمونه
خدمتتان بگویم
که مشتی از
خروار است :
می
گویند امیر
انتظام عضو
رهبری است
خودش می گوید
نیستم . باوند
می گوید
سخنگوست تشکیلات
می گوید سخنگو
نداریم . رهبر
جبهه ملی ادیب
برومند پیام می
دهد بعد می آید
با رادیو آمریکا
مصاحبه می کند
بعد فردایش هر
دو را تکذیب می
کند. این از
کشوریش از
لشکریش هم
ارتشبد فربد بیانیه
امضا می کند
بعد می آید می
گوید شب بود بیابان
بود تاریک بود
چشمم ندید چی
امضا کردم .
جوانان برای 30
تیر می آیند
اعلامیه می
دهند تشکیلات
منکر می شود و
تکذیب می کندو
الی
ماشائالله ...
همین جور نهضت
گاف دادن
ادامه دارد
خلاصه بدجوری بلبشو
شده است . ما
هم می گوییم شما
مصدقی و ملی
دمكراتید كاری
بكنید كه در
خور این صفات
باشد ولی هنوز
چشم به راهیم.
در
این میان زعیم
را كه جوان ها
برایش تبلیغ می
كردند گرفتند
و بالاخره اسم
جبههٌ ملی هم
در فهرست داغدیدگان
درآمد كه روسفید
باشد. این
جوان ها هم هی
سنگش را به سینه
می زدند كه چنین
است و چنان
است. اول یك
مدت دنبال جریان
سد سیوند بود
و بعد هم
افتاد در راه
ایران باستان
كه بگوید من خیلی
ملی ام. این
روزها دیگه
شده یك هوا
پان ایرانیست.
این روزهای
آخر هم آمد
اعلامیه صادر
كرد كه چون
داریوش از
اهورامزدا
خواسته این
كشور را از
دروغ محفوظ
بدارد من هم
كه از اخلاف
او هستم از
مجلس شورای
اسلامی می
خواهم تا
قانون
ضدچاخان تصویب
كند! آفرین بر این
کوروش عصر
اتم با
این ترقی اش! این
حرف ها را می
زند و تصور می
كند چنین فكر
بكری حلال
مشکلات است و
تا به حال به
ذهن هیچكس نرسیده
بوده. یك مشت
از همین
افاضات هم
گذاشته روی سایتش
كه اگر آن یكی
سنگ نبشته
داشت او هم سایت نبشته
داشته باشد كه
آیندگان معنایش
را كشف كنند و
به عنوان پند
و حكمت برای
هم نقل كنند. این
که نشد کار سیاسی.
از جبهه ملی
کناره گیری
کرده ولی در
شورا نشسته و
می گوید می
خواهم کار
فرهنگی کنم.
آقا جان آن جا
که جای
کارفرهنگی نیست
آن جا برای
کار سیاسی
است. خلاصه من
که سرگیجه
گرفتم .
مشتمالچی
: پس این
هم از لشكرهای
ایران و
توران.
پهلوانانی را كه
شمردید
قرار است با
هم كشتی بگیرند
ملت تماشا
كند. تمام
دردسر از این
است كه هیچكدام
نمی خواهند آبی
از آب تكان
بخورد چون می
ترسند خودشان
و دستگاهشان
با همین آب
برود. این
تكان خوردن آب
هم جز در یك
جهت نمی تواند
باشد، در جهت
همان جمهوری ایرانی
كه برترین و
پرمعناترین
شعار
اعتراضات اخیر
است.
میرزا
قلمدون :
اسلامی ها چه
اصلاح طلب و
چه غیر اصلاح
طلب همگی حق
دارند بترسند
چون اول هدف
شعارند. ملی مذهبی ها
هم كه اصلاً
حساب نیستند.
تا اسلامی ها
باشند ممكن
است كسی یادی
از آنها بكند
و وقتی رفتند
باد اینها را
هم خواهد برد.
سلطنت طلب
جماعت هم كه
حسابش با
جمهوری روشن
است. مدتی
خواستند به روی
خودشان نیاورند
كه مردم چه
شعاری میدهند،
نشد حالا
زرنگترهایشان
می گویند برای
ما سلطنت در
مرحلهٌ دوم
قرار دارد.
كمونیست ها هم
كه میگویند این
جمهوری بهتر
است انترناسیونالی
باشد و خلقی
وگرنه برای
سلامتی ضرر
داره خلاصه
اگر یك دسته
سبزش را دوست
دارند اینها
قرمزش را ترجیح
می دهند.
عباس
آقا: بعضی ها می
گویند شعار
ساختار شکن
نباید داد.
میرزا
قلمدون : .
ساختار شكن! آی
زكی! یك مشت
مترجم قرتی كه
حرف یومیه شان
را به زبان
مادریشان بلد
نیستند
بزنند،
نشسته اند
اصطلاح
اختراع می
كنند. بیشتر
هم از فارسی
به فارسی
ترجمه می كنند
كه زحمتش كمتر
است و یاد
گرفتن زبان
خارجی نمی خواهد.
به جای این كه یك
كلمه بگویند
براندازی می
خواهیم یا
طالب سرنگونی
هستیم می گویند
ساختار شكنی
نكنید. امروز
همه فلسفه
صادر می كنند،
اول انقلاب
همه سیاسی حرف
میزدند. به جای
اینكه بگویند
آبگوشت
كم چربی برای
سلامتی بهتر
است می گفتند:
«با
دنبه سالاری
در آبگوشت
مبارزه كنید!»
مبارزه توی
مطبخ! حالا هم
نوبت
ساختارشكنی و
نهادینه كردن
و این حرف
هاست. به قول
طرف شما این
رژیم را ساقط
بكنید بعد هر
اسمی خواستید
رویش بگذارید
ما هم می پذیریم.
جلسه
بدون نتیجه پایان
یافت.