قاتلانِ
زيبايی
مسعود
نقرهکار
جمعه 23 بهمن
1388
نگاه کن، چه
چشمهايی دارد
اين دختر، شيرين
را میگويم. چه
گردن کشيده و قشنگی
داشت آرش، طناب
شقاوت و آن خال
زيبا. ندا و اشکان
و سهراب و امير
و حسن هم زيبا بودند،
گورزادها سیويک
سال است در اين
سرزمين به دار
آويخته شده، زيبايی
بر دار کردهاند!
داشتم به عکس
های اشکان سهرابی
نگاه می کردم , عکس
های "عزيز دل ايران"
که سی ژانويه روز
تولدش بود, فيلم
مراسم جشن تولدش
, که بر مزارش برگزار
می شد اما کار خودش
را کرد , بغض ترکاندم
, سی و يک سال نعش
عزيزان کشيدن
, حتی بارها در تشيع
جنازه خود شرکت
کردن برای عادی
شدنِ اين مرگ ها
کافی نيست ؟ .
" جا کشای بيرحم
"
اما نه , نه, چرا
توهين به جاکش
ها ؟ جاکش ها را
نياز و فقر و بيکاری
به اين کار کشاندشان
و اقلا" در بساط
شان لذت تن و همخوابگی
پيدا می شود , اينها
جز رهب و رعب و نفرت
و جنايت چه در بساط
دارند ؟ نه ,مقايسه
ا ی بی انصافانه
بود.
پدر کيک سالگرد
تولد بر مزار فرزند
گذاشت , و رو سوی
آسمان کرد.
کجائيد خدايان
يونان , که زيبا
ترين و شريف ترين
خدايان بوديد,
چرا که انسان گونه
بودبد. کجائيد
تا ببينيد گورزاد
های خدای يکتا
با زيبا ترين فرزندان
شما چه کرده اند؟
و کنارگور
زانو زد:
ايکاش می توانستيم
پيکرشان به " اولمپ"
هديه کنيم تا "
زئوس " و " هبه" در
کنارشان , تا به
دور از چشم و گوش
آفريننده شدگان
خدای يکتا, فرشتگان
شعر و موسيقی برايشان
آواز بخوانند و
" فوبوس" چنگ بنوازد
, کجائيد زيبا ترين
و شريف ترين خدايان
؟ زيباترين و شريف
ترين فرزندانتان
را بر دار کرده
اند.
" باز که داری
با خودت حرف می
زنی پدر"
لای در سبز
شد. صورت به سويی
ديگر گرداندم
.
روبروی ام
نشست
" چرا گريه
می کنی پدر ؟"
" گريه نمی
کنم "
" اما من صدای
گريه ت رو شنيدم
. و اين اشک ها ؟
"
کنارم نشست
.چشم اش به صفحه
ی کامپيوتر افتاد:
" اين کيه پدر
؟ "
" اشکان"
" وای ی ی , چقدر
خوش تيپ و خوشگله
. بازم عکس داره
؟ "
" آره"
به عکس ها خيره
شد.
۱۶ساله است
اشکان من , پسرم
اميد را می گويم
, بيشتر امريکايی
ست تا ايرانی , اهل
ورزش است و موسيقی
, از وقتی صحنه ی
مرگ ندا را در تلويزيون
ديد بيشتر به سياست
و ايران فکر می
کند و در باره ايران
حرف می زند.
" اين عکسش
شبيه الويس پريسلی
ست , الويس ۲۰ ساله.
راستی اشکان چند
ساله بود ؟ "
" ۲۰ ساله"
دست های اش
را روی شانه ام
انداخت و به عکس
های اشکان خيره
شد.
" چرا حکومت
ايران فقط جوان
های زيبا و خوش
تيپ و خوشگل رو
می کشه ؟ ندا خيلی
خوشگل و خوش تيپ
بود , سهراب وامير
هم خوش تيپ بودند
, آرش ام که عکسشو
نشونم دادی و گفتی
دارش زدن خيلی
خوش تيپ بود , چه
گردن کشيده و قشنگی
داشت اين پسر , اون
خال روی گردنش
محشر بود , همه ی
عکسايی که به من
نشون دادی همه
شون زيبا و خوش
تيپ بودن , عکس اون
دختر که گفتی اسمش
شيرينه ومی خوان
اعدامش کنن هم
زيبا ست , چه چشم
های عجيبی داره
اين دختر . می دونم
باز به من ميگی
زيبايی و خوش تيپی
مهم نيس آدم بايد
قلب و فکرش زيبا
و خوش تيپ باشه,
می دونم باز ميگی
زيباترين چيز آزاديه
و همه ی آزاديخواها
زيبا هستن , من حرف
تورو قبول دارم
پدر , اما اين جواب
هميشگی ی تو ربطی
به اين سؤال من
نداره "
چيزی نگفتم:
" پدر , چرا خيلی
ها از زيبايی نفرت
دارن , حتی از زيبايی
ای که هميشه بداشتن
اش نصيحت ام می
کنی ؟ "
" نمی دونم
, نمی دونم"
بلند شد که
برود, چشم ام به
گردن اش افتاد
, کشيده و قشنگ با
خالی بر بلندای
آن. فوبوس ( آپولون)
را به ذهن ام کشاند.
شاخه ای از
درخت زيتون که
ميوه داشت بر گردونه
اش بستم ,گردونه
ای که مرغان غو(قو)
آن را می کشيدند
. می دانم بهار برخواهد
گشت , از سرزمين
های بالای شمال
که در آنجا آفتاب
هميشه می تابد,
با آرش وندا و سهراب
و امير , و با فوبوس
,خدای آفتاب با
سيمای جوانی زورمند
و زيبا و نگاهی
فروزان, با تاجی
از گل و عودی در
دست, دختران زئوس
و الهگان چشمه
سارها , رقصان و
هلهله کنان پای
خواهند کوبيد و
خدای آفتاب با
آن ها عود خواهد
نواخت .
بهاربر می
گردند , از سرزمين
های بالای شمال
که در آنجا آفتاب
هميشه می تابد
, با گردونه ای که
مرغان غو آنرا
می کشند.