|
بهار
ایران، بهار
عرب، بهار
دنیا، و
دوباره بزودی
بهار ایران! چگونه؟(1) علی صدارت 1- حفظ نظام و
عناصر درگیر در
قرن گذشته، ایران
بستر جنبشهایی
بوده است که
در آنها، نقش
اول را مردم
بازی کردهاند. در
سال 1332، در ظاهر
و صورت، نفت
ایران تنها
مسألۀ
برخورد
ایران و غرب
مینمود. ولی
دغدغهای که
دلهرۀ اصلی
غرب بود، پدیدهای
بود که
امروزه بهار
عرب نام
گرفته است. این
پدیده را به
نوعی در
کشورهای
اروپائی و حتی
در خود
امریکا و
انگلیس هم
شاهد هستیم. جنبش
خودجوش
مردمی، در
اوج خود،
بهار را، در زمستان
1357، در ایران به
ارمغان آورد.
کادرهای
آزاده و
مستقل
ایرانی، چه
آنها که در
ایران زندگی
میکردند و
چه کسانی که
از سایر
کشورهای به
وطن خود
بازگشتند، با
لیاقت،
دوران گذار
را با خشونتپرهیزی
تصدی کردند و
مملکت را علیرغم مشکلات
عظیمی چون
گروگانگیری
و حملۀ عراق
در عین از همپاشیدگی
ارتش ایران و
تحریکات
قومی
مسلحانهای
که از خارج
پشتیبانی
میشدند، از
گزند متلاشی
شدن، دور
نگاه داشتند. ولی از
همان دوران
گذار از رژیم
پهلوی، عدهای
که به گفتۀ
خودشان میخواستند
ایران را
"نجف
و قم"
کنند و با
کسانی که میخواستند
ایران را
"پاریس و رم"
کنند، به
مصاف
برخاستند.
متأسفانه به
علت ناکافی
بودن تعداد
کادرهائی که
به آزادی و
استقلال و
عدم تقدم یکی
بر دیگری
باورمند
بودند، و نیز
ناوافی بودن
میزان در
صنحه ماندن و
ادامۀ
مشارکت مردم
در جنبش، این
نیروها
نتوانستند
که خلاء قدرت
را پر کند.
ابتدا
"ملاتاریا" و
اکنون
مافیای
نظامی/مالی
پنجه در
حیات وطن و
هموطنان ما
کردهاند. گروههای
متفاوت و چه
بسا که متضاد
را دیده و میبینیم
که هر کدام و
همگی به دلایل
مختلف، یک
خواسته را
خواستار بوده
و هستند. هدف
آنها
کماکان "حفظ
نظام" بوده و
هست. بعضی از
این گروههای
درگیر، از
این قرار
هستند. آقای
خامنهای و
بیت او، پر
واضح است که
رژیم را
همینطور که
هست میخواهند.
البته خاصۀ
چنین رژیمی و
لازمۀ حیاتی آن، پیوسته افزودن
به تمرکز زور
و قدرت
انحصاری، و
پیوسته
افزودن به
سرکوب و
اختناق است.
"رهبر معظم" از
سوئی مجبور
است به
فسادهای
رانتخوران
کوچک و بزرگی
که به اشکال و
درجات مختلف
پایههای
پوسیدۀ
ولایتش را تا
بحال برپا
نگه داشتهاند،
به دیدۀ
اغماض بنگرد.
در عین حال و
از سوی دیگر،
وی مجبور است
با زور، حق
دانستن و با
خبر بودن
مردم
را نقض کند و
از طریق رسانههای
وابسته،
فرمان براند
که مطالب
مربوط به فسادها
و اختلاسها
و دزدیها را
"کش ندهند." آقای
احمدینژاد
و طیفِ او،
سهم بیشتری
از قدرت میخواهد.
آنها از سوی
دیگر، آیندهای
برای "آخوند"
در آتیۀ
بسیار نزدیک
ایران نمیبینند
و نمیخواهند
در این کشتی
در حال غرق
شدن بمانند و
به دنبال
قایقهای
نجات هستند.
ولی آنها هم،
به علت سابقۀ
کثیف و مملو
از جنایت و
فساد و
خیانتی که دارند
و بیلیاقتی
و بیکفایتیهائی
که از خود
بروز دادهاند،
میدانند که
فروپاشی
جمهوری
اسلامی، ضررهای
هنگفتی به
آنها میزند.
باز هم پر
واضح است که
از قماش
احمدینژادها،
نمیتوان
انتظار
کوچکترین
تحمل
مردمسالاری
را داشت. این
دو گروه و
دارندگان
افکار و
عقاید مشابه،
نیاز دارند
که مکررا در
تمام سخنان و
نوشتههایشان
از "دشمن" ذکری
بکنند. آنها
در یاد کردن از
جنبش به
عنوان "فتنه"
و الفاظی
مشابه به آن استفاده
میکنند. ولی در
ارتباطگیری
با افکار
عمومی،
اینها فقط
کسانی را مطرح
میکنند که
به حفظ نظام
معتقد هستند.
خواستهها و
افرادی که
کوچکترین
امکان تمایل
به براندازی
و گذار از
کلیت نظام
جمهوری اسلامی
در افکار و
نظراتشان باشد،
به کلی سانسور
میشوند. و
برعکس،
کسانی را که
به گونهای
اصلاحات
رژیم و
مماشات با آن
را خواهانند،
به بهانههای
مختلف، در
معرض افکار
عمومی قرار
میگیرند و
با ملقب شدن
به لقب "سران
فتنه"،
رسانهای
میشوند. رسانههای
وابسته به
آنها، با
تردستی و با
مغزشوئی افکار
عمومی،
نظرات
"اپوزیسیون و
مخالفانی" را
که مردم را از
فروپاشی
رژیم میترسانند،
گفتمان غالب
در جامعه میگردانند.
"سران فتنه"
گرچه در ظاهر
مورد عتاب و
خطاب و ضرب و
شتم و حصر
قرار میگیرند
ولی
اهداف و
افکار و
نظرات آنها بطور
وسیعی در
رسانههای
آشکار و
پنهان رژیم، پوشش
پیدا میکند.
این رسانهها
حتی از
موقعیت "جشن
تولد سرانه
فتنه" نیز نمیگذرند
و از آن
حداکثر
استفاده را
میکنند. (و
این در حالی
است که
بیشمار
زندانیان سیاسی،
مدتها در سیاهچالها
هستند و
متعدد
روزهای تولد
خود و عزیزان
خود را در
شکنجه و
تجاوز و
اعتصاب غذا
سپری میکنند
و هیچ خبری از
آنها به گوش
کسی نمیرسد.) در
رسانههای
مخالف
دموکراسی، از گروه
کثیری از
فعالین
سیاسی که حتی
شرکت در
"انتخابات" و
بدین وسیله
به رژیم
مشروعیت دادن
را نفی میکنند،
و بجای
اصلاحات،
گذار از کلیت
رژیم و قانون
اساسی
جمهوری
اسلامی را
خواهان
هستند، به
هیچ وجه خبری
نیست. انگاری
که آنها اصلا
در دنیا وجود
خارجی
ندارند. از
سوی دیگر، آقای
رفسنجانی و
بستگان و
دوستان او،
دستشان تا
کتف، به خون و
جنایت و فساد
و دروغ و
تزویر و
خیانت آلوده
است. اینها از
کسانی هستند
که بیشترین
گناه را در
مورد وضعیت
بیش از سه دهۀ
گذشتۀ
وطنمان بر
گردۀ خود
دارند.
این گروه
نیز به وضوح،
نمیتواند
مملکت را
ساعتی در
دموکراسی
تحمل کند. گرچه
تقابل با
گروه خامنهای
و گروه احمدینژاد
برایشان خطرناک
است ولی
اینها به
مراتب بیشتر
از سرنوشت
خود در فردای
سقوط رژیم،
هراسناک
هستند. ویژهخواران
نامدار و بینام و نشان مافیای
مالی/نظامی، همه
به نوعی
ایمان دارند
که اگر این
رژیم فرو ریزد،
ناندانی
آنها هم تعطیل
میشود.
اینها خوب میدانند
در نظامی
مردمسالار،
از رانتدهی
و مفتخواری
خبری نیست. این
عملههای
قدرت هم هر
کدام به نوعی
در حفظ نظام،
حتی شده به
ضرب
اصلاحات،
کوشا هستند. گروههای
"اصلاحطلب"
هم به دلایل
مختلف، حفظ
نظام و اصلاح
آن را
خواستار
هستند. گروهی
بخاطر سوابق
خود در این سه
دهه، از سقوط
رژیم و
محاکمات
احتمالی در هراس
هستند. عدهای
هم به علت
باور به
اصالت قدرت و
عدم باور به مشروعیت
توانائیها
از طریق
مردم، و هم از
سوی دیگر از
روی ترس و عدم
اعتماد به
نفس،
فروپاشی
نظام را
مساوی کشتار
جمعی همۀ
ایرانیان و
تجزیه شدن
ایران تبلیغ
میکنند! و در
صحت این حکمی
که میرانند،
هیچ تردیدی
را به خود و به
بقیۀ مردم روا
نمیبینند! آقای
محمد خاتمی و
امثال وی، در
سخنرانیهای
خود، علنا و
از ته دل،
مردم ایران
را لایق دموکراسیهای
غربی نمیدانند و
کماکان از
اینکه ایران
شبیه به
"پاریس و رم"
شود، هراس
دارند.
اینها با
تلقین ترس از
قدرت و ترغیب
انفعال در
خفقان،
"دموکراسی
اسلامی" را در
سر دارند. با
باور به
اسلام به
مثابه بیان
قدرت، به
سوزاندن
فرصتها
ادامه میدهند
و به خفتِ
"تدارکاتچی"
بودن وسایل و
زمینههای
ادامۀ ولایت
مطلقۀ فقیه،
خود اعتراف
میکنند.
روشن است که
اینها هم چون
بقیۀ گروههای
فوق، در
حفظ نظام
جمهوری
اسلامی تلاش
میکنند. دولتها
و قدرتهای غربی،
با بریدگی از
واقعیات
زمانه و با
ادامۀ بسط
انواع خشونتها
در دنیا،
هنوز تحمل
دولتی
حقوقمدار در
کشورهائی
چون ایران را
ندارند. گرچه
در ظاهر
سیاست ستیز
با جمهوری اسلامی
را در پیش
گرفتهاند،
ولی در باطن
با سازش با جمهوری
اسلامی، از
بیکفایتی و
بیلیاقتی و
وابستگی این
رژیم، به طرق
مختلف منتفع
میشوند. همۀ
آنها به نوعی
از بحران و
تشنج، سود میبرند.
در این میان
گرچه جرج بوش
و تونی بلر و
ناتانیاهو
از مثالهائی
بارز هستند،
ولی کامرون و
سارکوزی و
برلوسکونی و
بقیه هم از
همان راه میروند.
نیاز اینها
به بحران و
جنگ و تشنج و
خشونت، همان
جنس نیاز
آقایان
خامنهای و
خمینی و
رفسنجانی و
احمدینژاد و
بقیه، به بقا
از همان طرق
را دارد و به
مانند قانون
ظروف مرتبط،
شیشۀ عمر یکی
به دیگری متصل
است. رسانههائی
چون بی بی سی،
و صدای
امریکا،
اهداف
دولتهای خود را
اعمال میکنند.
این
رسانهها هم
برنامهها
را با افکار و
خطوط
انتخابی
تهیه و پخش میکنند. خطوط
اصلی،
سیاستهایی
هستند که قدرت
به آنها
دیکته میکند.
قدرتهای
غربی، برای
فریب افکار
عمومی مجبورند
پیوسته دم از
دموکراسی و
آزادی در
کشورهائی
چون ایران
بزنند. ولی شکی
نیست که استقلال
و
مردمسالاری
راستین در
ایران "منافع
ملی" آنها را
به عنوان
قدرت سلطهگر،
به مخاطره میاندازد. اکثر
مصاحبهها
را با افراد دستچین
شده انجام میدهند.
این افراد هر
کدام به
اشکالی و
دلایلی، خواهان
بقای رژیم
هستند. اینها
هر کدام
به نوعی از
استقرار و
استمرار
مردمسالاری
متضرر میشوند
و یا اصلا به
آن معتقد
نیستند. این
رسانهها
باید در
افکار عمومی
خود را بیطرف
نشان دهند و
به ندرت مجبور
میشوند که
با افکار و
افرادی که
معتقد به
گذار از
جمهوری
اسلامی و
وفادار به
آزادیها و
استقلال
ایران هستند
نیز مصاحبههائی
انجام دهند. ولی خط کلی
که تا بحال
دنبال کردهاند،
حفظ نظام
جمهوری
اسلامی در
ایران با اصلاحاتی
در آن بوده
است. بدین
ترتیب باید هشیار
بود که
چگونه از
سوئی امثال بی
بی سی و صدای
امریکا، و
صدا و سیمای
جمهوری
اسلامی، با
یکدیگر همصدا
میگردد، و
از سوی دیگر امثال
آقایان
خاتمی و خامنهای
و رفسنجانی و
کروبی و
موسوی و
رضایی و
احمدینژادها همگی با
هم، همنوا
میگردند و
دست به دست
هم، کنسرت
"حفظ نظام از
اوجب واجبات
است" را اجرا
میکنند.
امثال
اینها از
جمله عواملی
بوده و هستند
که مردم را
برای
مشروعیت
دادن به نظام
جمهوری
اسلامی، طی
سه دهه به پای
صندوقهای رأی
بردهاند و
نیز همانها
از عوامل مهی
بودهاند و هستند
که آتشفشان
جنبش خودجوش
مردم را در
زیر خاکستر خفقان
و سرکوب نگاه
داشتهاند. علی صدارت یکشنبه
24 مهر ماه 1390،
برابر با 16 اکتبر
2011 (ادامه دارد) علی صدارت:
بهار ایران،
بهار عرب،
بهار دنیا، و
دوباره
بزودی بهار
ایران!
چگونه؟(2)
SedaratMD(at)Gmail.com
2- چگونه "سبز"،
رنگی ناشفاف
شد!
دیدیم
که چرا و
چگونه، از
میان
میلیونها
مردم ایران و
نیروهای
مخالف، فقط عدۀ
خاصی که به
دلایل مختلف
و گاه شاید
متضاد، متمایل
و یا حتی
نیازمند به
ادامۀ بقای
جمهوری
اسلامی
بودند، در
رسانههای
گروهی، مطرح
میشدند و
همچنان میشوند.
از آنها از یک
طرف، با
عنوان "فتنهگران"
و از طرفی
دیگر، با صفت فعالان
"جنبش سبز"
نام برده میشد
و میشود. از یک
سو نظرات "سران
فتنه" و از
سوی دیگر
راهبرد
"رهبران جنبش
سبز"
به تفصیل
مورد بحث
قرار میگرفت
و میگیرد.
رهنوردی در
راه "اجرای
بدون تنازل
قانون اساسی"
گفتمان غالب
در رسانههای
گروهی گردید.
علیرغم تکثر
آرا و تکثرخواهی
و تکثرپذیری
جنبش خودجوش
مردمی،
تمایلات و
نظرات یک طیف
خاص مطرح میگردید
و کماکان میگردد.
وقتی
به خطوط
فکری
رنگارنگ
مردم بپا
خاسته، فقط
یک رنگ و آنهم
فقط رنگ "سبز"
زده شد، جبر و
تحکم "عدم
عبور از خطوط
قرمز"،
خاتمۀ جنبش
خودجوش 1390 را
نمایان نمود. جنبش
خودجوش
همگانی،
دربرگیرندۀ نحلههای
فکری بسیار
متفاوت و حتی
متضادی
گردید، ولی
فقط گروهی
خاص در رسانههای
گروهی، مطرح
گردیدند و
همچنان میگردند
و "جنبش سبز"
با یک مطالبۀ
محدود، "رسانهای"
شد و همچنان
میشود. از
کسانی که فقط
مخالف آقای
احمدینژاد
بوده و در عین
حال بقای
رژیم را خواستار
و پاسدار
بودند، تا
کسانی که
مخالف کلیت نظام
و خواهان
گذاری کلی از
قانون اساسی
و رژیم
جمهوری
اسلامی
بودند، همه و
همه توسط
رسانههای
گروهی، با
رنگ سبز،
متلون شده و
میشوند. صدا
و سیمای
جمهوری
اسلامی از یک
سو، و بیبیسی
و صدای
امریکا از
سوئی دیگر،
جملگی، همۀ
معترضین را
در تنگنای
خیمهای
"سبز" قرار
داده و میدهند. رسانههای
همگانی
مخالفین
رژیم هم به
سادهگی در
این دام
افتادند و
همۀ مردم را
جملگی طرفدار "جنبش
سبز" خوانده
و میخوانند. در
"رادیو
بازار" یعنی
در گفتگوهای
خصوصی هم؛ چه
در داخل
ایران و چه در
میان
ایرانیان
خارج از
کشور؛ بدون
مطالبۀ شفـافشنوی
و وسواس در
شفـافگوئی
و دقت در
انتخاب لغات
و بدون توجه
در مفهوم
مفاهیم و
عواقب آن، از
جنبش خودجوش
مردم ایران
با اسم "جنبش
سبز" نام
آورده شد و
همچنان میشود.
ترفند رسانههای
گروهی مغرض،
در محدود
کردن جنبش
خودجوش به
"جنبش سبز"
موفقیتآمیز
بود و مرجع
غالب مردم از
جنبش خود
جوش، در
محاورات
روزمره، در
حصار "جنبش
سبز" محصور گردید
و میگردد.
سعی و تلاش
همیشگی در
ناشفافی
گفتمان و اصرار
پیوسته در
گنگگوئی
رسانههای
گروهی مغرض،
نتیجۀ
مطلوبشان را
در پی داشته
است. فقط
عدۀ قلیلی به
"سبز" خواندن
جنبش
خودجوش،
انتقاد
داشتند. این
نظر معمولا
تحت تاثیر
هیجان جنبش
خودجوش،
کمتر فرصت
بحث آزاد و
تبادل نظر را مییافت.
سانسور، و
وخیمتر از
آن،
خودسانسوری،
مجالی به بحث
آزاد و یا حتی
تبادل آرا در
این زمینه را
نمیداد. در
بعضی موارد و
از جمله به
علت به لب
رسیدن جانها
از 30 سال سرکوب
و فساد توسط
ملاتاریا و
مافیای
نظامی مالی،
انتقاد از
"سبز" خواندن
جنبش خودجوش
مردمی تمام
شرکت
کنندگان در
آن، با
اعتراض و حتی
عصبانیت
روبرو میگردید.
خودسانسوری
از سر ترس از
فروكش کردن
جنبش و ضربه
خوردن به آن، هرگونه
مباحثهای
را در این باب
سانسور میکرد.
بتدریج،
عدۀ بیشتری
به اشکالات
بنیادینی که محدود
کردن جنبش
خودجوش
مردمی تحت
لوای "جنبش
سبز" در پی
داشت، عرفان
یافتند و
نظرات آنها، در
جایگزینی
"جنبش سبز" از
جمله به "جنبش
رنگین کمان"
امکان بروز
پیدا کرد. ولی
متاسفانه از
یک طرف این
نوشدارو،
بعد از وخامت حال
سهراب به
دستش رسید و
در ثانی، به
این گفتمان
هم مجالی
برای مطرح
شدن در رسانههای
غالب، داده
نشد. در
تونس و مصر،
شعار متداول
شرکت
کنندگان در جنبش
همگانی
خودجوش، از
همان ابتدا،
کاملا شفاف و
روشن بود.
گفتمان غالب
در آن کشورها
از شروع خیزش
مردمی، در
شعاری واضح و
شفاف بیان
گردید.
مطالبات
مردم با شفافیت
تام، خلاصه
گردید در
شعار فراگیر
"ارحل!".
ولی
متاسفانه در
میان عدهای
از
ایرانیان،
بحث در مورد
اینکه قانون
اساسی اجرا
بشود و یا
نشود!؟ و اگر
بشود، آیا
اجرای آن
بدون تنازل
باشد یا
نباشد!؟ و یا
اینکه دوران
امام، طلائی
بوده یا
نبوده است....
شفافیت هدف
جنبش خود
جوش، پیوسته
تقلیل یافت و
انرژی حرکتی
آن، بتدریج
تحلیل یافت.
بحثهای
انحرافی
مستمر گردیدند
و به تقابلهای
کاهنده در
میان صفوف
مبارزین
جنبش خودجوش
مبدل
گردیدند. با گذشت
زمان؛ و با
توضیحی که
قبلاً هم
آورده شد؛
مطالبۀ عمومی
در باب گذار
از رژیم
خفقان و فساد
و سرکوب، به
تمایل به "حفظ
نظام" تقلیل
یافت.
در همین
زمانها،
باری دیگر
بعضی از
"اپوزسیون"
به ناگهان مجددا
در رسانهها،
به وسعت مطرح
شدند و با
انتشار وسیع
نوشتهها و
سخنرانیهای
منفعل کننده
و تکراری، در
جامعه، بیمها
جای امیدها
را گرفتند. بدین
علت، هر
ایرانی شرکت
کننده در
جنبش خودجوش،
به درستی از
خود میپرسید
که آیا به
خیابان
آمدن، ارزش
این را دارد
که مهرهای
از این رژیم
جایگزین
مهرهای
دیگر شود!؟
"آیا من خود
را میتوانم
ببخشم که به
طور غیر
مستقیم برای
تحقق شعار
حفظ نظام از
اوجب واجبات
است به
خیابانها بیایم
و حتی در این
راه توسط
عناصر همین
نظام دستگیر
و شکنجه و
کشته شوم!؟" روشنگری
در باب هدف از
خیزش و ارائۀ
راهحلهای
برازندۀ آن
هدفها،
نیروی محرکۀ
جامعه را؛
مردم و بخصوص
جوانها را؛
به آیندۀ خود
دلگرم و
خلاقیت آنها
را در روشهای
خشونتزدا و
مردمسالارانه،
شکوفا میکند. شفافسازی
سرمنزل
جنبش،
استعدادهای
نیروی محرکۀ جامعه
را، در
همواره،
هموارتر
کردن راه
رسیدن به
آنجا برمیانگیزد. تجربه
کردن بیان
ناشفاف و
منفعل کنندۀ
اصلاح و
استحالۀ نظام
ولایت مطلقۀ
فقیه، در عمل
برای مردم
روشن کرد که
حتی در صورت
پیروزی "جنبش
سبز" در نهایت،
همان آش
مسموم در
همان کاسۀ
کثیف در حلق
مردم چپانیده
خواهد شد! که گفت:
"گر تو کنی بر مه تفو، بر
روی تو باز
آید آن!" علی صدارت یکشنبه
آبان 1390 برابر
با سیزدهم نوامبر
2011 علی
صدارت: بهار
ایران، بهار
عرب، بهار
دنیا، و
دوباره
بزودی بهار
ایران!
چگونه؟(3)
SedaratMD(at)Gmail.com
3-"فاجعۀ"
گذار از
جمهوری
اسلامی!!!
اصلاح یا انقلاب؟
دیدیم
که چگونه
شعار "حفظ
نظام از اوجب
واجبات است"
در انحصار
آقای خامنهای
و گروه
فرمانروایان
بر ایران نماند.
بعضی اشخاص و
گروههائی
که به خود
صفتهائی چون
"اپوزیسیون"
و "مخالفان" و
"آلترناتیو"
میدادند نیز
در عمل معرکه
گردانی بازیهائی
چون "دوران
طلائی امام"
و یا "اجرای
بلا تنازل
قانون اساسی"
شدند و مردم
را از عبور از
"خطوط قرمز"
برحذر
داشتند و
بعد از تحمل
کهریزکها و
اوینها... از
مردم توقع
"دلجوئی از
مقام معظم رهبری" را
داشتند. دیدیم
که چگونه
عوامل فوق و
نیز قدرتهای
خارجی،
میلیونها
شرکت کننده
در جنبش
خودجوش را، به
ضرب و زور
رسانههای
گروهی، در
کیسهای "سبز"
ریختند و
آنرا دو دستی
تقدیم
آقایان
موسوی و
کروبی کردند.
هر چه این
آقایان
بیشتر و در فرصتهای
مختلف به
نداشتن مقام
رهبری جنبش
اعتراف
نمودند، در
رسانههای
گروهی،
بیشتر از
آنها به
عنوان "سران
فتنه" از یک
سو و "رهبران
جنبش سبز" از
سوئی دیگر یاد
کردند. دیدیم که
بعضی
نویسندگان و
گویندگان
غیروابسته
نیز در این
دام پا
نهادند و
ناخواسته،
در تقلیل دادن
تمام
مطالبات همۀ
شرکت
کنندگان در
جنبش خودجوش
به افکار
آقایان
کروبی و
موسوی و رسانهای
شدن آن، کمک
رساندند. ضمن
تحسین استقامت
آنها و
محکومیت
رفتار رژیم
با آنها، یادی
میکنم از
همۀ
دگراندیشان
و زندانیان
سیاسی/عقیدتی،
که چه بسا در
همین لحظاتی
که خواننده
مشغول
مطالعۀ این
خطوط است، در
سختترین
شرایط و تحت
بدترین
شکنجهها
هستند. رژیم
ولایت فقیه و
نیز سایر
افراد و گروهها
و همچنین
قدرتهای
خارجی که نفع
خود را با استقرار
و استمرار
مردمسالاری
در ایران در
تضاد میبینند،
با مهارت،
انقلاب را
مساوی
خشونت، تبلیغ
کردند. در
افکار بعضی
از
ایرانیان،
رفتن رژیم
ولایت مطلقۀ
فقیه خشونتپرست
و خشونتپرور،
مساوی خشونت
و کشتار
در ایران ترسیم
شد. "اصلاحات"
به تعبیری
کلیدی تبدیل
شد که در
خواستههای
گروهی از
مخالفان
آقای خامنهای، تعبیه
گردید. در
گفتمان
غالب، به
روشنگری و
شفاف نمودن
تعابیر
انقلاب و
اصلاحات،
کمتر
پرداخته شد.
رمزگشائی
از این دگم
رازآلود و
ناشفاف که
گویا همیشه
همۀ
انقلابها،
در تمام
تاریخ کل
بشریت، با
خشونت و
خونریزی و
همۀ اصلاحات با
مهربانی و
عطوفت همراه
بوده و
تا ابدالدهر هم این
تعیین،
همینطور
خواهد ماند،
در پردۀ
اسرار باقی
ماند. برای
پرهیز از سیر
تسلسل
گفتاری در
تعاریف انقلاب
و اصلاح، و به
جهت اجتناب
از بحثهای
انتزاعی؛ به
قول مولانا،
از گشودن
عقدههای
سخت بر کیسهای
تهی اباء میدارم؛
و فقط به
بررسی نمونۀ
کوچکی از
خروار، میپردازم. "اصلاحات"
اگر نه
زودتر، شاید
از زمان
حکومت آقای
رفسنجانی
آغاز گردید،
و وی به خود
لقب "سردار
سازندگی"
داد. مجدداً
انتخاب بین
بد و بدتر، به
هشت سال
حکومت آقای
خاتمی
انجامید. سوزاندن
فرصتها برای
موفقیت جنبش
و بهار
ایران، نمیتوانست
در عمل
سرنوشتی
بهتر از
حکومت آقای
احمدینژاد
را در پی
داشته باشد.
حتی اگر در
حسرتِ گذشته،
همۀ اگر چنینها
و اگر چنانها
را هم در سر
بگردانیم،
مشروعیتی که
"انتخابات"
با شرکت کردن
مجدد مردم در
نمایش تلخ
انتخاب بین
بد و بدتر پیدا
میکند، نمیتواند
از جنس
رفسنجانیها
و احمدینژادها
و بدتر از
آنها را به
کشور ما
تحمیل نکند. در
یک جامعۀ
بسته، هیچ
نوع امکانی
برای هیچ گونه
اصلاحی نمیتواند
وجود داشته
باشد. اگر
واقعاً
بخواهیم
هرگونه
اصلاحی را
در آن جامعه
اعمال کنیم
با سرکوب و
خشونت و
خفقان بدان
پاسخ داده میشود.
تجربۀ بیش از
سه دهۀ اخیر
ایران، گواه
واضحی بر این
واقعیت است. تا
زمانی که
جامعهای
بسته است و بر
اساس ولایت
شخصی و یا
گروهی اداره
میگردد، هر
نوع تغییری،
با هر اسمی که
بر آن نهاده
شود، منجر بر
مطلقهتر
شدن ولایت
انحصاری، میگردد.
در جامعۀ
بسته،
هرگونه
اصلاحات و
تغییری که در
آنجا فرصت
بروز و به
وقوع پیوستن
را پیدا کند،
لاجرم به
انقلاب منجر
میگردد. حتی در
جوامع نیمهباز
هم با زحمت میتوان
از اصلاحات، نفعی
برای اکثریت
جامعه
استنتاج کرد. حال
بپرسیم که
هدف جنبش
چیست و ما
واقعاً چه میخواهیم؟
بد نیست
برای مدتی،
اصلاً از نامگذاری
برای
مطالباتمان،
و اینکه آیا
این اصلاحات
است و یا
انقلاب،
پرهیز کنیم.
فقط چند مثال
از مفاهیمی
که برازندۀ
یک انسان قرن
بیست و یکم
است را، آنهم با اختصار
تمام، شماره
کنیم. آزادیهای
فردی؛ عدم
خشونت؛
امکان آزادی
برای برخورد
صلحآمیز
آرا؛ خشونتزدائی؛
حذف زندانهای
سیاسی/عقیدتی؛
حذف حکم
اعدام؛
برابری حقوق
زن و مرد؛
رعایت حقوق
اقلیتهای
مذهبی و دینی؛
برخورداری
همگانی از
امکانات
مملکت و حذف
همۀ رانتخواریها
و ویژهخواریها؛
جلوگیری از
فرار مغزها
با فراهم کردن
امکانات رشد
برای
جوانان؛
پایان دادن
به بحرانسازیها
داخلی و
خارجی و بینالمللی
برای بقای
رژیم؛ رابطۀ
صلحآمیز با
کشورهای
خارجی بر
اساس موازنۀ
عدمی؛ آزادی
دین و عقیده و
آزادی در
داشتن و
نداشتن آن؛
امکان انتخابات
واقعی و آزاد
و بدون نظارت
استصوابی و
بدون تقلب؛
حذف مقام
ولایت مطلقۀ
فقیه (و بطور کلی
ولایت
انحصاری و
مطلقه از هر
نوعش) و استقلال
و آزادی شاخههای
دولتی و
امکان نظارت
شاخههای
مجریه و
مقننه و
قضائیه و
رسانههای
جمعی بر امور
یکدیگر؛ امکان
مشارکت و
نظارت مردم
در امور
دولت، توسط
رسانههای
همگانی آزاد
و مستقل؛.... آیا
مثالهای
فوق، از جمله
نیازها و
بلکه پیشنیازهای
استقرار و
استمرار
مردمسالاری
نیستند؟ آیا
خواست
میلیونها
نفری که در
جنبش خودجوش
مردمی شرکت
داشتهاند،
در نهایت اگر
نه همه،
تعدادی از
این موارد نیست؟
آیا لازمۀ
کرامت هر
انسانی،
کمتر از اینهاست؟
آیا بدون همۀ
اینها، میتوان
منزلت
انسانی را در
خواب هم دید؟ آیا
همه و یا هر
کدام از این
مطالبات
حقه، با وجود
ولایت مطلقۀ
فقیه امکانپذیر
میتواند
باشد؟ آیا
خواست حتی
یکی از موارد
فوق با
وجود رژیم
جمهوری
اسلامی، جمع
ناممکن
اضداد نیست؟ اگر
جنبش با این
نگرش، و با
این
مطالبات، با
شفافیت تمام
و بدون مصلحتسنجی
پیش برود، و
هستههای
مردمسالار
با باور به
خود و اعتماد
به نفس،
خودداشته را
از دیگری
تمنا نکنند،
آنچه درخور انسان
ایرانی است
را به سهولت،
و در کمال
خشونتزدائی،
بدست خواهد
آورد. با
تلقین و
تبلیغ ترس در
جامعه، با مصلحتسنجی
و کمتر از "ارحل"
گفتن، بیش از
دو سال و نیم
از جنبش
میلیونی خودجوش
مردمی میگذرد.
هر چه هدف
جنبش ناشفافتر
و مصلحتسنجیها
بیشتر شد،
جنبش از خیزش
افتاد و زمان
طولانیتر
گردید. قوای
سرکوب مجال
این را پیدا
کردند که
عناصر مردمی
نیروهای
انتظامی را
حذف و در روشهای
خشونتآمیز
خود،
کارآزمودهتر
و موفقتر
شوند.
صدا و سیما
از غافلگیری
جنبش خرداد 1388
بیرون آمد و
در مغزشوئی،
روشهای موفقتری
را آموخت. شعور
به شعار
"نترسیم،
نترسیم؛ ما
همه با هم هستیم"
گسترش لازمه
را پیدا نکرد.
دردِ دل یکی
از بسیجیان
در مطب یکی از
اطبا در
تهران و
اعتراف به
خوفی که وی و
همکارانش از
نترسیدن
مردم دارند،
به وضوح مینمایاند
که وحشت و یا
حتی تردید در
صفوف جنبش همگانی،
مکانی ندارد. با
نگاهی به گاهنمای
جنبش به خوبی
میبینیم که
هرچه تعداد
شرکت
کنندگان در
جنبش بیشتر
بوده، حرکت
در آن روزها،
خشونتزداتر
بوده است. و هر
موقع مکان
مبارزه را
نیروهای
انتظامی
تعیین کرده و
یا تعداد شرکت
کنندهها
کمتر بوده،
میزان خشونت
و سرکوب
زیادتر بوده
است. خشونت
و کشتار در
لیبی بیش از
بقیۀ
کشورهای بهار
عرب بوده است.
خشونت و
کشتاری که
پای اجنبی را
به کشور باز
کرد و کماکان
ادامه دارد.
جنبش در
لیبی، به
فراگیری
تونس و مصر
نبود. در این کشور،
از ابتدا
خشونت به
عنوان روش
مطلوب، رایج
گردید و این
خود از جمله
دلایلی بود
که زنان،
یعنی نیمی از
شهروندان
لیبی، کمتر
توانستند در
جنبش لیبی،
دخالت
مستقیم داشته
باشند و این
باز خود منجر
به کمتر شدن
شرکت
کنندگان در
خیزش مردمی
گردید، و این
باز به نوبۀ
خود، امکان
سرکوب و
خشونت
بیشتری را
فراهم آورد. هرچه
تعداد شرکت
کنندگان در جنبش
خودجوش
مردمی ایران
بیشر باشد،
ابتکارها و
خلاقیتهای
بیشتری وارد
مبارزۀ
خشونتزدا میشوند
و خارجی هوس
تجاوز به مام
وطن را نمیکند
و امکان
سرکوب و
خشونت از طرف
رژیم کمتر میگردد.
علی صدارت SedaratMD(at)Gmail.com
جمعه
27 آبان 1390 برابر
با هژدهم
نوامبر 2011 |