رساله در باب آزادي
پيش بيني و پيشگويي
در علوم اجتماعي
مقاله
يي از کارل پوپر / ترجمه؛ عزت
الله فولادوند
1
عنوان
سخنراني من «پيش
بيني و پيشگويي
در علوم اجتماعي»
است. قصد من انتقاد
از آموزه اي است
که مي گويد وظيفه
علوم اجتماعي طرح
پيشگويي هاي تاريخي
است، و پيشگويي
هاي تاريخي لازمند
اگر بخواهيم در
سياست به طريق
عقلاني پيش برويم.
من اين آموزه را
«تاريخگرايي»1 خواهم
ناميد. تاريخگرايي
را من بازمانده
يکي از خرافات
کهن مي دانم، هر
چند مومنان به
آن معمولاً اعتقاد
راسخ دارند که
تاريخگرايي نظريه
اي بسيار نوين
و پيشرو و انقلابي
و علمي است.
اصول
اعتقادي تاريخگرايي
- عبارت از اينکه
وظيفه علوم اجتماعي
طرح پيشگويي هاي
تاريخي است، و
اين پيشگويي هاي
تاريخي در هر نظريه
عقلاني لازمند
- امروزه موضوع
روزند زيرا بخشي
از فلسفه اي را
تشکيل مي دهند
که علاقه دارد
نام خود را «سوسياليسم
علمي» يا «مارکسيسم»
بگذارد. از اين
رو، تحليل من از
نقش پيش بيني و
پيشگويي ممکن است
انتقاد از روش
تاريخي مارکسيسم
توصيف شود، حال
آنکه بواقع به
آن گونه تاريخگرايي
که ويژگي مارکسيسم
است محدود نمي
شود و هدف آن عموماً
انتقاد از تاريخگرايي
است. با اينهمه،
تصميم دارم به
نحوي صحبت کنم
که گويي مارکسيسم
عمده هدف يا يگانه
هدف حمله من است
زيرا مي خواهم
از اين اتهام بپرهيزم
که پنهاني به مارکسيسم
زير عنوان «تاريخگرايي»
حمله مي کنم. به
هر حال خوشوقت
خواهم بود اگر
به خاطر بسپاريد
که هر گاه از مارکسيسم
نام مي برم، منظورم
چند فلسفه تاريخ
ديگر نيز هست زيرا
مي خواهم از روش
تاريخي معيني انتقاد
کنم که بسياري
از فيلسوفان قديم
و جديد آن را معتبر
دانسته اند ولي
آرايشان در سياست
با آراي مارکس
تفاوت وسيع داشته
است.
در مقام
انتقاد از مارکسيسم،
خواهم کوشيد از
کاري که برعهده
گرفته ام تعبيري
ليبرالي داشته
باشم. به خود اين
آزادي را خواهم
داد که از مارکسيسم
نه تنها انتقاد،
بلکه از بعضي از
مدعياتش دفاع کنم؛
و دست خود را باز
خواهم گذارد که
آموزه هايش را
بشدت ساده کنم.
يکي
از نکاتي که در
آن با مارکسيست
ها احساس همدلي
مي کنم، پافشاري
آنان بر اين است
که مشکلات روزگار
ما عاجلند و فيلسوفان
بايد با اين مسائل
روبرو شوند، و
ما نبايد صرفاً
به تفسير و تاويل
جهان قانع شويم،
بلکه بايد به تغيير
آن کمک کنيم. من
با اين نگرش بسيار
احساس همدلي مي
کنم، و اينکه اين
مجمع «انسان و جامعه»
را موضوع کار خويش
قرار داده است،
نشان مي دهد که
نياز به بحث درباره
اين مشکلات وسيعاً
مورد تصديق است.
خطر مرگباري که
بشر با آن دست به
گريبان شده - و بي
گمان بزرگترين
خطر در سراسر تاريخ
اوست - نبايد از
سوي فيلسوفان ناديده
گرفته شود. ولي
فيلسوفان ـ نه
فقط در مقام آدميان
يا شهروندان، بلکه
به صفت فيلسوف
- چه کمکي از دستشان
ساخته است؟ بعضي
از مارکسيست ها
اصرار دارند که
مشکلات عاجل تر
از آنند که بيش
از اين بتوان به
تامل و مشاهده
نشست، و بايد بي
درنگ موضع گرفت.
ولي ما اگر به عنوان
فيلسوف اساساً
کاري از دستمان
برآيد، هر قدر
هم وقت تنگ باشد
بايد از اينکه
شتابزده نتايج
حاضر و آماده را
بپذيريم سر باز
زنيم. به عنوان
فيلسوف بهترين
کار اين است مشکلاتي
را که با آنها مواجهيم
و چاره هايي را
که گروه هاي مختلف
پيشنهاد مي کنند
مورد انتقاد عقلاني
قرار دهيم. به طور
مشخص تر، معتقدم
بهترين کاري که
به عنوان فيلسوف
بتوانم انجام دهم،
روبرو شدن با مشکلات
با در دست داشتن
سلاح هاي يک ناقد
روش هاست. قصد من
پرداختن به اين
کار است.
2
به عنوان
مقدمه، بايد بگويم
که چرا اين موضوع
خاص را برگزيده
ام. من پيرو مذهب
عقلي يا خردگرايم،
و مقصودم از اين
سخن اين است که
به بحث و مذاکره
و استدلال اعتقاد
دارم. همچنين معتقدم
کاربرد علم در
مورد مشکلات برخاسته
از حوزه اجتماعي
نه تنها ممکن،
بلکه مطلوب است.
اما چون به علوم
اجتماعي اعتقاد
دارم، از علوم
اجتماعي کاذب بيمناکم.
بسياري
از همگنان خردگراي
من مارکسيست اند؛
مثلاً در انگلستان
عده زيادي از فيزيکدانان
و زيست شناسان
عالي مقام بر پيروي
خود از آموزه مارکسيستي
تاکيد دارند. آنچه
ايشان را به آن
جلب مي کند اين
است که مارکسيسم
ادعا دارد 1- علم
است، 2- پيشرو است،
3- روش پيش
بيني را اتخاذ
مي کند که علوم
طبيعي به آن عمل
مي کنند. البته
همه چيز به آن ادعاي
سوم بستگي دارد.
بنابراين من خواهم
کوشيد نشان دهم
که اين ادعا ناموجه
است، و آن قسم پيشگويي
هايي که مارکسيسم
مطرح مي کند از
حيث خصلت منطقي
بيشتر مانند پيشگويي
ها يا نبوت هاي
عهد عتيق غتوراتف
است تا شبيه فيزيک
مدرن.
3
در آغاز،
روش تاريخي علم
ادعايي مارکسيسم
را باختصار بيان
و آن را نقد مي کنم.
البته اجتناب ناپذير
است که بايد مطالب
را ساده کنم اما
اين ساده سازي
به هدف برجسته
کردن نکته هاي
مهم و تعيين کننده
است.
ايده
هاي محوري روش
تاريخگرايانه
و بويژه مارکسيسم
به نظر مي رسد چنين
باشند؛
الف-
واقعيت اين است
که خورشيدگرفتگي
ها را مي توانيم
با دقت بسيار و
مدت هاي دراز پيش
از وقوع، پيشگويي
کنيم. پس چرا نتوانيم
انقلاب ها را پيش
بيني کنيم؟ اگر
يکي از دانشمندان
علوم اجتماعي در
1780 حتي از نيمي از
معلومات اخترشناسان
قديم بابل بهره
مند بود، مي توانست
انقلاب کبير فرانسه
غدر 1789ف را پيش بيني
کند.
اين
ايده بنيادي که
پيش بيني انقلاب
ها نيز همانند
پيش بيني خورشيدگرفتگي
ها امکان پذير
است، به تصور زير
از وظيفه علوم
اجتماعي نشأت مي
دهد.
ب- وظيفه
علوم اجتماعي در
اساس با وظيفه
علوم طبيعي يکي
است، يعني پيش
بيني و خصوصاً
پيش بيني هاي تاريخي
يا به عبارت ديگر،
پيش بيني رشد و
تکامل اجتماعي
و سياسي بشر.
ج- وقتي
پيش بيني در دست
باشد، وظيفه سياست
را نيز مي توان
معين کرد، يعني
تخفيف «درد زايمان»
(به اصطلاح مارکس)
که با تحولات سياسي
قريب الوقوع پيش
بيني شده بستگي
اجتناب ناپذير
دارد.
من نام
اين تصورات ساده
- بويژه نام اين
تصور را که وظيفه
علوم اجتماعي اقدام
به پيش بيني هاي
تاريخي از قبيل
پيش بيني انقلاب
هاي اجتماعي است
- آموزه تاريخگرايانه
علوم اجتماعي مي
گذارم؛ و اين ايده
را که وظيفه سياست
تخفيف درد زايمان
تحولات سياسي قريب
الوقوع است، آموزه
تاريخگرايانه
سياست مي خوانم.
اين هر دو آموزه
را مي توان بخش
هايي از طرح فلسفي
وسيع تري دانست
که ممکن است نام
آن را تاريخگرايي
گذاشت ـ يعني اين
نظر که سرگذشت
بشر داراي طرح
خاصي است، و اگر
بتوانيم از آن
پرده برداريم،
کليد آينده را
به دست آورده ايم.
4
من خطوط
پيراموني دو آموزه
تاريخگرايانه
درباره وظيفه علوم
اجتماعي و سياست
را اجمالاً ترسيم
کرده ام و آنها
را مارکسيستي خوانده
ام. ولي اين آموزه
ها به مارکسيسم
اختصاص ندارند.
بعکس از جمله کهن
ترين آموزه هاي
جهان به شمار مي
روند. حتي در زمان
مارکس، نه تنها
او که از اين جهت
وارث هگل بود،
بلکه جان استوارت
ميل که اين فکر
را از غاگوستف
کنت به ارث برده
بود، هر دو دقيقاً
به صورتي که توصيف
شد پيرو آن دو آموزه
بودند. در روزگار
باستان، افلاطون،
و پيش از او هراکليتوس
و هسيودوس، قائل
به آنها بودند.
به نظر مي رسد اين
آموزه ها ريشه
شرقي دارند. تصور
يهود درباره قوم
برگزيده - به معناي
اينکه تاريخ طرحي
دارد که طراح آن
يهوه است -تصوري
نوعاً تاريخگرايانه
است. اين تصورات
بيانگر يکي از
کهن ترين روياهاي
بشرند؛ روياي پيشگويي
و اين انديشه که
بدانيم آينده براي
ما چه در چنته دارد،
و با سازگار ساختن
مشي خود با آن،
از اين دانستن
سود ببريم.
واقعيتي
که اين انديشه
ديرينه را پابرجا
نگاه مي داشت،
توفيق پيشگويي
خورشيدگرفتگي
ها و حرکات سيارات
بود. بستگي نزديک
آموزه تاريخگرايي
با دانش اخترشناسي
بوضوح در علم احکام
نجوم2 نمايان است.
البته
نکات تاريخي مذکور
به اين مساله ربطي
ندارند که آيا
آموزه تاريخگرايانه
وظيفه علوم اجتماعي
قابل دفاع است
يا نه. اين مساله
به روش شناسي علوم
اجتماعي تعلق مي
گيرد.
5
آموزه
تاريخگرايانه
اي که مي گويد وظيفه
علوم اجتماعي پيش
بيني تحولات تاريخي
است، به اعتقاد
من، قابل دفاع
نيست.
تصديق
مي کنم که همه علوم
نظري، علوم پيش
بيني کننده اند.
و باز تصديق دارم
که علوم اجتماعي،
علوم نظري اند.
ولي آيا آنگونه
که تاريخگرايان
معتقدند، اين تصديقات
مستلزم آن مي شود
که وظيفه علوم
اجتماعي پيشگويي
تاريخي است؟ ظاهراً
چنين به نظر مي
رسد، ولي اين صورت
ظاهر رخت برمي
بندد وقتي فرق
روشن بگذاريم ميان
آنچه من آن را «پيش
بيني علمي»3 مي خوانم
و «پيشگويي هاي
تاريخي بلاشرط»4.
تاريخگرايي از
گذاشتن اين فرق
قاصر است.
پيش
بيني هاي عادي
در علوم، مشروطند،
بدين معنا که مي
گويند بعضي تغييرات
(مثلاً دماي آب
در کتري) همراه
خواهند بود با
تغييرات ديگر
(مثلاً جوشيدن
آب). به عنوان مثالي
ساده در زمينه
علوم اجتماعي،
همان طور که فيزيکدان
به ما مي گويد در
بعضي شرايط فيزيکي
ديگ بخار خواهد
ترکيد، اقتصاددان
نيز مي تواند به
ما بگويد در برخي
شرايط اجتماعي
- مانند کمبود کالاها،
کنترل قيمت ها
و مثلاً نبود نظام
تنبيهي
- بازار سياه به
وجود خواهد آمد.
پيش
بيني هاي علمي
بلاشرط را گاهي
مي توان از پيش
بيني هاي علمي
مشروط به اضافه
بعضي گزاره هاي
تاريخي به دست
آورد که مي گويند
شرط هاي مورد بحث
برآورده مي شوند.
(بر پايه اين مقدمات
مي توانيم به وسيله
modus ponens غقياس
استثناييف به پيش
بيني بلاشرط برسيم.)
اگر طبيبي تشخيص
مخملک داده باشد،
ممکن است به کمک
پيش بيني هاي مشروط
علم پزشکي، اقدام
به اين پيش بيني
بلاشرط کند که
بيمار او مبتلا
به نوعي کهير خواهد
شد. ولي البته امکان
دارد که کسي بدون
هيچ يک از اين قبيل
توجيهات در يکي
از علوم نظري يا
به عبارت ديگر،
پيش بيني هاي علمي
مشروط، پيشگويي
هاي بلاشرط کند،
مثلاً بر پايه
خوابي که ديده
است، و اتفاقاً
پيشگويي هايش درست
از آب درآيد. مدعاهاي
من دوتاست. نخست،
واقعيت اين است
که تاريخگرا پيشگويي
هاي تاريخي خويش
را از پيش بيني
هاي علمي مشروط
به دست نمي آورد.
دوم (که مدعاي نخست
از آن لازم مي آيد)
او ممکن نيست به
چنين کاري موفق
شود زيرا پيشگويي
هاي درازمدت را
از پيش بيني هاي
علمي مشروط فقط
به شرط صدق آنها
در مورد نظام هاي
کاملاً مجزا و
ساکن و تکرارشونده
مي توان به دست
آورد. اينگونه
نظام ها در طبيعت
بسيار نادرند،
و جامعه مدرن يقيناً
يکي از آنها نيست.
اجازه
دهيد اين نکته
را کمي بيشتر بسط
دهم. پيشگويي خورشيدگرفتگي
ها، و در واقع همه
پيشگويي هاي مبتني
بر نظم فصول (که
شايد کهن ترين
قانون طبيعت باشد
که آدمي به فهم
آن کامياب شده)،
تنها به اين دليل
امکان مي پذيرد
که منظومه شمسي
ما نظامي ساکن
و تکرارشونده است،
و چنين است به علت
اين امر تصادفي
که به وسيله پهنه
هاي عظيم فضاهاي
تهي، از ساير منظومه
هاي مکانيکي مجزا
شده و بنابراين،
نسبتاً از تاثيرات
خارجي آزاد است.
برخلاف عقيده عمومي،
تحليل اين گونه
نظام هاي تکرارشونده
نوعاً کار علوم
طبيعي نيست. نظام
هاي تکرارشونده
مواردي ويژه اند
که پيش بيني علمي
در آنها بخصوص
چشمگير است - ولي
همين و بس. گذشته
از اين مورد بسيار
استثنايي، يعني
منظومه شمسي، نظام
هاي تکرارشونده
يا تناوبي خصوصاً
در حوزه زيست شناسي
به ما شناخته اند.
چرخه حيات موجودات
انداموار غارگانيسم
هاف بخشي از زنجيره
رويدادهاي زيستي
است. اين زنجيره
يا نيمه ساکن است
يا بسيار آهسته
تغيير مي کند. پيش
بيني هاي علمي
درباره چرخه حيات
موجودات انداموار
تا جايي امکان
مي پذيرد که به
تغييرات آهسته
تکاملي کليت ببخشيم،
يعني تا جايي که
نظام زيستي مورد
بحث را ساکن تلقي
کنيم. بنابراين
مثال هايي از اين
قبيل را نمي توانيم
مبنايي قرار دهيم
براي اين ادعا
که روش پيشگويي
درازمدت را مي
توان در مورد تاريخ
بشر به کار بست.
جامعه پيوسته در
تغيير و تحول است،
و تحول آن عمدتاً
تکرارشونده نيست.
درست است که تا
جايي که تحول آن
تکرارشونده باشد،
مي توان بعضي پيشگويي
ها کرد. في المثل،
در شيوه ظهور اديان
و مذاهب نوين يا
جباريت هاي جديد،
بدون شک گونه اي
تکرار وجود دارد؛
و تاريخ پژوهان
ممکن است ببينند
که مي توانند به
وسيله مقايسه آنها
با موارد پيشين
- يعني با بررسي
شرايط ظهور آنها
- تا حدي چنين تحولاتي
را پيش بيني کنند.
ولي اين نحوه کاربرد
روش پيش بيني مشروط
چندان کمکي به
ما نمي کند زيرا
چشمگيرترين جنبه
هاي تحولات تاريخي
غيرتکراري اند.
شرايط تغيير مي
کنند، و وضعيت
هايي (مثلاً در
نتيجه اکتشافات
تازه علمي) به ظهور
مي رسند بسيار
متفاوت با هر چيزي
که هرگز در گذشته
روي داده بود. از
اين رو توان ما
براي پيشگويي خورشيدگرفتگي
ها هيچ دليل معتبري
نيست که بتوانيم
انقلاب ها را نيز
پيش بيني کنيم.
اين
ملاحظات نه تنها
در مورد تکامل
آدمي، بلکه عموماً
در مورد تکامل
حيات نيز صدق مي
کند. هيچ قانوني
براي تکامل نيست،
فقط اين واقعيت
وجود دارد که گياهان
و جانوران تغيير
مي کنند يا به عبارت
دقيق تر، تغيير
کرده اند. تصور
قانوني که جهت
و خصلت تکامل را
تعيين کند هم نوعاً
يکي از اشتباهات
قرن نوزدهم است.
6
برخي
از پژوهندگان امروزي
چون پي برده اند
که علوم اجتماعي
از پيشگويي تحولات
تاريخي آينده ناتوانند،
از عقل نااميد
شده اند و از طرد
آن غو تکيه بر شهود
و ايمان و غريزه
و احساسف در سياست
دفاع مي کنند؛
و چون قدرت پيش
بيني را با فايده
عملي يکي مي پندارند،
علوم اجتماعي را
بي فايده مي دانند.
يکي از اين طردکنندگان
امروزي عقل که
مي خواهد امکان
پيش بيني تحولات
تاريخي را تحليل
کند، چنين مي نويسد؛
«همان عامل عدم
يقين که مبتلا
به علوم طبيعي
است، در علوم اجتماعي
نيز، منتها بيشتر،
تاثير مي گذارد
و به علت گسترش
کمي، هم گريبانگير
ساختار نظري است
و هم فايده عملي.»5
ولي
هنوز نااميدي از
عقل لازم نيست.
فقط کساني که ميان
پيش بيني عادي
و پيشگويي تاريخگرايانه
فرق نمي گذارند
- به عبارت ديگر
فقط تاريخگرايان
(و تاريخگرايان
سرخورده) - ممکن
است به اينگونه
نتايج مستاصل کننده
برسند. فايده عمده
علوم فيزيکي پيشگويي
خورشيدگرفتگي
ها نيست، به همين
وجه، فايده عملي
علوم اجتماعي نيز
به قدرت پيشگويي
تحولات تاريخي
يا سياسي بستگي
ندارد. فقط يک تاريخگراي
سرخورده، يعني
يکي از کساني که
وظيفه علوم اجتماعي
را بر طبق آموزه
تاريخگرايي از
بديهيات مي داند،
وقتي به ناتواني
علوم اجتماعي از
پيشگويي پي مي
برد، دل به ياس
مي سپرد و حتي ممکن
است به جايي برسد
که از عقل متنفر
شود.
7
پس علوم
اجتماعي چه وظيفه
يي دارند و چگونه
مي توانند مفيد
واقع شوند؟
براي
پاسخ گفتن به اين
پرسش، نخست به
اختصار به ذکر
دو نظريه ناپخته
درباره جامعه مي
پردازم که بايد
از پيش پا برداشته
شوند پيش از آنکه
به فهم نقش علوم
اجتماعي کامياب
شويم.
اول
اين نظريه است
که مي گويد علوم
اجتماعي رفتار
کليت هاي اجتماعي،
مانند گروه ها،
ملت ها، طبقات،
جوامع و جز اينها
را بررسي مي کنند.
اين کليت هاي اجتماعي
اشيايي تجربي تصور
مي شوند که علوم
اجتماعي آنها را
بررسي مي کنند
به همان شيوه که
زيست شناسي جانوران
يا گياهان را مورد
بررسي قرار مي
دهد. اين راي خام
و ناپخته است و
بايد رد شود. اصحاب
اين نظر کاملاً
از اين واقعيت
غافلند که اين
(به اصطلاح) کليت
هاي اجتماعي عمدتاً
در نظريه هاي اجتماعي
مردم پسند به صورت
فرض مطرحند و اشياي
تجربي نيستند.
درست است که بعضي
اشياي تجربي وجود
دارند مثلاً از
قبيل جمعيتي که
اينجا جمع شده
اند، ولي حقيقت
ندارد که نام هايي
همچون «طبقه متوسط»
بر اينگونه گروه
هاي تجربي دلالت
مي کنند. مدلول
آنها قسمي شيء
مثالي غايده آلف
است که وجودش به
مفروضات نظري بستگي
دارد. پس به جاي
ابراز اعتقاد به
وجود تجربي کليت
هاي اجتماعي که
مي توان از آن به
اسم جمع گرايي
ناپخته6 ياد کرد،
بايد خواست پديده
هاي اجتماعي، از
جمله کليت ها،
بر پايه افراد
و اعمال و مناسباتشان
تحليل شود.
اما اين خواست به آساني ممکن است راي ناصواب دوم و مهمتري به دنبال بياورد که بايد از پيش پا برداشته شود و مي توان نام آن را نظريه اجتماعي توطئه7 گذارد. بر طبق اين نظر، هر چه در جامعه روي مي دهد - از جمله چيزهايي که مردم دوست ندارند مانند جنگ و بيکاري و فقر و کمبود- نتيجه نق