یادداشتی
برروش نقد
ع-چلیاوی
وقتی
اندیشه ای
مطرح می شود
مستقل از شخص
اندیشمند،
چون یک واقعیت زنده
وجنبنده، حیات
خویش را آغاز
می کند. شعورسازنده
از همان لحظهی
جدائی حتی میتواند
در برابر محصول
خود قرار گیرد.اندیشه
چون زاده شد
به حکم هستیی
خویش
ناگزیربه
مبارزه و اثبات
خود هست و باید
چون هر پدیدهی
ذی وجودی در فرایند
تبدیل مستمر هستیاش
به نیستی
ونیستی اش به
هستی
سیرکند.این
قاعده
محصولات ذهنی
ای رادربرمی
گیرد که
باالهام
ازقانونمندیهای
مجموعه ی حیات
بیرونی به
عنوان عنصری
میرا یا
زایاتکوین یافته
اند؛ وگرنه
انعکاسهای
ذهنی ای راکه
به واقعیات
بیرونی مشروط
نیستند، به
مثابه تخیلات
بی پایه
واتوپیا، درمعنای
دقیق کلمه نمی
توان درزمره ی
هستی انگاشت . پس
قید مشروط
بودن به واقعیت
ضامن حق حیات
فرآورده های
ذهنی است . درگذرازهستی
منفعل به هستی
فعال ، یاگذارازساده
به پیچیده، این
فرآورده ها درتقابل
وحدت آمیزبا
منشآ خارجی خود
پرزورترمی
شوند . ازتابش
یک انعکاس
شرطی ساده که
تنهابازتابنده
ی بی پرده ویک
به یک واقعیت
است تاایده
های پیچیده ی
دورانساز همه فراروئی
ذهن بالنده
است که اینجا
وآنجا برجریان
واقعیی
زندگی چیره شده
واین چیرگی
رابه نام
نظریه وتئوری
اعلام می کند.پس
رازآفرینش،
پرورش وبلوغ
اندیشه
درتکاپوی
متقابلی
نهفته ست که
میان ذهن
وعینیت خارجی درکاراست
وفرارویش شناخت
متکی به همین
تضاداست.
این تضاد
درقوای دماغی
انسانها به
شکل ِ گوناگونی ِ
اندیشه ها
منعکس می شود وعلت
آن
نیزبیکرانی هستی
وگونه گونی
جلوه های آن است.درشرائط
آرمانی، جائی
که جامعه ای انسانی
بامنافع مشترک
مفروض باشد، تنهاابزاریگانه
سازی وتکامل
این گوناگونی دراندیشه
با وساطت
واقعیت
بیرونی
بمثابه ی
آزمایشگاه بزرگ
بشر، جستجوی
علمی
خواهدبود.
پس
فرآیندحقیقت
یابی درذات
خودمتضاد است.
وچالش دوسویه
وچندسویهی
پیوسته میان
انسان
باخارجیت
هستی وانسان
باخود، تکنولوژی
حل این تضاد
است ؛ تضادی
که هربارپس
ازحل شدن
بازگرهی
درکارش می
افتد. و همین
دیالکتیک
چاره جوئی
مداوم مبنای
تولیدعلم
وکلیدتکامل
خردانسانی ست
.انسانی که
سردرپی هستی
گسترش یابنده
ی لایتناهی ناگزیربه
کشف
مستمرحقایقی
است که پیوسته
تکوین می
یابند ولاجرم
فراترازظرفیت
اوست. به بیان دیگرافزایش
ِظرفیت ِشناخت وسنجش ِاوخود
تابعی ازگسترش
ابدی هستی
ست.ازاینروفرارویش
شناخت خودهستی
ای نامتناهیست.
اینک
جامعه انسانی
برای رسیدن به
حقایق مطلوب
خود ناگزیراست
که ازگذرگاه
اختلاف منافع
گروههای
انسانی
مجزابگذرد ، وپویش
شناخت با «چندپارگی
حقیقت» به
ویژه درحوزه ی
علوم اجتماعی
روبه رو است . دراین
حالت پیشرفت
علوم وشناخت
درچنبره ی اختلاف
منافع
انسانها
چالشی ازنوع
دیگررا می
طلبد.ازاین رو
سالم به دربردن
حقیقت ، حتی
حقایق مربوط
به علوم طبیعی
ازچنگ
انسانهای
دیگر، درشرایطی
که طبیعت پرچم
سفیدتوافق
وتسلیم
رادرمقابل
نرخ شتابان
رشدنیروهای
تکنولوژیک که
بطورفزاینده
ای امکان
مسابقه
رابرای نوع
بشرتسهیل می
کندبالا برده
است ، مبارزه
ی درونی ملال
آوری رابه نوع
انسان تحمیل
می کند .
دراین حال
جستجوی حقیقت
ازمسیری دوگانه
یا درمصافی
دوگانه ادامه
می یابد؛ چالش
وحدت گرایانه باجهان
خارجی به
عنوان ضرورت
وامکان وچالشی
ایدئولوژیکی
میان
همنوعانی که
درقالب
گروههای متخاصم
صف آرائی کرده
اند وهریک
خودرانمایندهی
حقیقت میداند
به عنوان
زائدهای
تاریخی که
درحال ازدست
دادن ضرورت
خویش است .
تفکیک
این دوکیفیت ِدرحقیقت
متناقض همیشه
اصلی ترین هدف
مبارزه ی فکری
میان انسانها
درپهنه ی
تاریخ بوده
است.شایدبتوان
گفت مقوله های
حقیقت
عام(مطلق)
وحقیقت مشخص
انعکاس این
دوکیفیت
است.حقیقت عام
است تا آنجا که
سیرنامتناهی
تکوین شناخت
انسان
درتعاقب تکوین
واقعیت
بیرونی
درنظراست ؛
وحقیقت مشخص است
تا آنجا که
درچشم اندازی
متناهی منافع
هرطبقه ی
اجتماعی
حقیقت
انگاشته می
شود.درحالی که
دررابطه ی حقیقت
مشخص وحقیقت
مطلق هشداری است
پنهان که
عامیت حقیقت
فقط وفقط
ازمسیر حقیقت
مشخص امکان
تحقق می یابد ودرهرلحظه
ی تاریخی معین
این همانی عام
وخاص است که
ماراهدایت می
کند. این کلید
دریافت تداوم
خاص درعام
وعام درخاص است.
پس جستجوی
حقیقت بیش
ازهرچیزدرکنکاش
امرمشخص
نهفته است با
این شرط که پیوند
لحظه تاریخی
با لحظه ی
فلسفی (لحظه
ای که هیچگاه
نیست ولی
مفهوم تداخل
همیشگی عام
وخاص
رامتبادرمی
کندویادآوربی
زمانی هستی
ومشروط بودن
مفهوم زمان
است ) درنظرباشد.دراینجاست
که رازبرما
گشوده می شود.
درنقد
اندیشه ،
بویژه اندیشه
اجتماعی آن روشی
مطلوبست که مصاف
دوگانه فوق
راچاره ساز
باشد. روشی
مبتنی به این
پرسش : « چه
(ایده)،
چگونه(چرائی
وعلل) وکه می
گوید» .ازنقطه
نظرروش انتزاعی
نقد تنها
دوجزء « چه و
چگونه » کافیست
وتوجه منتقد
تنها معطوف به
چگونگی طرح
ایده یا ایده
های اصلی
ارائه شده وبررسی
نحوه ی
استدلال و/ یا
ارائه ی
مستنداتی است
که قراراست به
اثبات ایده
بیانجامد. اما
درشرائط
واقعی موجود
وبویژه
درعرصه ای که
مواد
وموضوعات
مطروحه ازجنس
اجتماعی درمعنای
عمومی آن است،
نقش وجایگاه اجتماعی
اندیشمند و
طراح
اندیشه (که ) خودموضوعی
تحت بررسی است
که به منتقد
درروش وکیفیت
نتیجه گیری اش
مساعدت زیاد
می کند. آوازه
خوان وآواز.
ازدرون
مقدمه این
استنتاج بدست
می آید که
تکامل اندیشه
به حقیقت
ازطریق
مسیرپرجنب
وجوش چالش –
تطبیق – چالش
انجام می
گیردونقد اندیشه
جزء
ناگزیراین
فراشداست
.اندیشه
فقط بانفی
پیشین ونفی
خودبه کمال می
رسد.ازاین رو
هدف ِ نقد
تکامل اندیشه
است به وسیله
ی نفی اجزاء
نماندنی
واثبات اجزاء ماندنی
ای که میل به
بقادارند. نقد
ذاتی حقیقی
وقانونمند
دارد وبازتاب
صحیحی ازجهان
پوینده ی
بیرونیست که
بقاء اش
درعدمش وعدمش
دربقاء اش
است. نقدانعکاس
نفی است که
اساس حرکت
است.نفی ای که
وحدت ضدین را
می پاید وازتداخل
مداوم دوجنبه
متضادسربیرون
می آورد.حقانیت
نقد،بعنوان جزء
ناگزیرفرآشدحقیقت
یابی ، قبل
ازهرچیزضرورت
یافتن روش نقد
صحیح راتداعی
می کند.
نقد
صحیح (نقدنو) چیست
وچه هدفی دارد؟ درلغت
« نقد» به معنی
سره کردن ،
سنجش گری
وظاهرساختن
عیوب یا محاسن
کلام است.
منظورازکلام
می تواند
هرشکل ارائه
اندیشه وایده
باشد.این معنی
باتوجه به
صغراکبراهای
پیش گفته مقرون
به حقیقت است
.تفکیک عیب
وحسن کلام
یاهرشکل
دیگرارائه ایده
برای بازکردن
راه حقیقت احتمالی ای
که درایده
مطروحه یا
درنفی آن
نهفته است . پس
نقد حتما ً
باید علاوه برتفکیک
عناصر کلام ،
تلفیق معینی
ازعناصرموجود
یاعناصرتازه
ارائه کند و
حتی می تواند
تنهابه تائید
شکل موجود
نیزخلاصه
شود.چون تائید
همان تعیین
است وتعیین
خودنفی
چیزیست که
ایده راشامل نیست.
گرایش به نفی
درنقد به
عنوان اصلی
ترین
عنصرهرروش انتقادی
می تواند
منجربه شکل
گیری شیوههایی
شودکه دریک
طیف نسبتا ً
وسیع قرار
دارند وهمگی
ازلحاظ کمک
نکردن به
حقیقت مشابه
اند.
1-
نقدی که
مبتنی براستدلال
ومستندات
نیست
وبیشترازهیجان
واحساسات
منتقد نشأت می
گیرد تا اعتقاداتی
منسجم
واستوار (شامل
منتقدینی که
دانش وتجربه ی
لازم برای
بررسی
راندارندوبه
علل مختلفی
غیر ازحقیقت
یابی به این
کارروی آورده
اند.همهی
ما میدانیم
که تحت شرائط
خاصی درجامعهی
ما چیزهای
عجیب وغریبی
مد می شود.)
2-
نقد بر
اساس استدلال
های یک جانبه
(شامل
انتقادات
جانبدارانه
که به جای
دفاع ازحقیقت
، اساسا ً
ازخودودیدگاههای
خوددفاع می
کنند؛ واین
فرض
راراهنمای
خویش قرار داده
اند که کنکاش
حقیقت تنها
ازراه تحقیق
مثبت ویکجانبه
کفایت می
کندوازتلاقی
وچالش منصفانه
می
پرهیزندواصل
تضاد
وگوناگونی
اندیشه راقبول
ندارند.)
3-
نقد متکی
بر جعلیات
.دراین گونه
به اصطلاح نقدهدف
منتقد
بیشترنفی
طراح ایده
واندیشه است تا
رسیدگی به
ایده. جعل
جزئیات ، جرح
وتعدیل و
پنهان کردن
مستندات
دراین شکل
رایج است.
4-
نقدهائی
که ترکیبی
ازشکلهای پیش
هستند.
ازلحاظ
تکنیکی همه ی
این اشکال نقد
نفی
متافیزیکی را
به جای نفی
دیالکتیکی بکارمی
گیرند.هنگام
خواندن
یاشنیدن چنین
انتقاداتی
خواننده
وشنونده خود
را بیشتردریک
کارگاه
ساختمانی
احساس می کند
تا دریک محیط
جستجوی علمی. به جای
اقناع مخاطب ، نویسنده
وطراح
اندیشه، وبیش
ازهمه اقناع
خود، تنهاهدف تخطئه،
حذف، تهدید
وتخریب ایده
وطراح آن است .
منشاء
این انحرافات
درانتقاد، ازیکسودرآن
عامل «
چندپارگی
حقیقت » نهفته
است که اگرچه
علت العلل
قضیه است ولی
ما دراینجا به
آن نمی
پردازیم؛
وازسوئی
دیگردرآن
توسعه
نیافتگی
مزمنی است که
به عنوان ساختارتاریخی
– اجتماعی
درآن قرار
داریم وبعضی
متفکرین
هنوزمصرانه
ازآن به عنوان
مرحله ی
گذاریاد می
کنند.ترکیب
این دوعامل
فضای فرهنگی
ای را درمحیط
روشنفکری به
وجودآورده
است که جبرا ً
پیشرفت اجتناب
ناپذیرعلم
وعلم اجتماعی را
بخصوص بسیاربطئی
کرده است .دراین
گونه فضا
الزاما ً گروهبندیهای
خاصی شکل می
گیرد که می
توان گفت جریان
نقد حقیقت یاب
را
بیشتردرمخاطره
می اندازد.
یک
روش نقد صحیح
اما ازلحاظ
مفهومی دارای
چه مشخصاتی
باید باشد؟
ا- گرایش
به نفی درروش
صحیح وحدت
طلبانه است ؛
منتقد پس
ازشناسائی
ایده ودریافت
اعتبارآن ( یعنی
داشتن منشا ء
عینی ) ازهمان
آغازبه عنوان
جزء سوم
درپیوند درهم
تنیدهی
طراح وایده
شرکت می
کند.این حضوربه
علت پویا یی
پیوند که
ازقبل
اعتبارگرفته
است ممکن می
شود. چون ایده
ملک طلق طراح
نیست آنگونه
که برخی روشنفکران
به
صدورپروانه ی
کسب برای ایده
های دست چندم
به نام خود
باشند. ایده
تنها انعکاسی
است که به
طورهمزمان
درپهنه ی اجتماعی
معینی به حکم
ضرورت می تابد
و متفکرین
تنها خیاطانی
را می مانند
که هریک با
الگوی خویش لباسی
برتن آن می
کند. حالا تا
اندازه های
مناسب این
ایده ی نو
بدست آید واین
خیاطان به
الگوی واحدی
برسند تا بر
تن این ایده
ای که خواهان
تکامل به
حقیقت است زار
نزند راهی به
درازای نقد
وحدت طلبانه
درپیش است
ب-منتقد
درپیوند با
ایده وطراح به
عنوان جزء سوم
روش به
ارزیابی ِ خود ِ
پیوند واستحکام
آن می پردازد. پس
منتقد، طراح
واندیشه سه
جزء روش نقد
نو وصحیح
هستند.دراین میان
استحکام و
مکانیزم
ارائه ی
اندیشه است که
درزیرتکانهای
منتقد شکل
نهائی خود را
می یابد.او
موظف است
دراین چالش
محققانه شرکت
کند؛ به شرائط
اجتماعی –تاریخی
وتعلقات
اجتماعی طراح
و نیزناگفته
های وی توجه
کند.نتایج
حاصل ازاین
روش به نفع
حقیقت است ولی
ممکن است علیه
طراح ، ایده وحتی
منتقد باشد.
پ-شکل
ارائهی
نقدنو بسته به
استعداد
وسلیقه ی
منتقد می تواند
متغیرباشد.کسی
باطرح سئوال
سعی دردرهم شکستن
پیوند
می کند؛ کسی
با پلمیک
ویافتن
تعارضات درمحتوای
اندیشه؛
منتقد دیگری
ضرورت طرح ایده
را با توجه به
شرائط به چالش
می کشد وکسی
ممکن است
ازهمه ی این
شیوه ها بهره
بگیرد. اما
سخن نقد نو
باید مستند ،
مستدل ( مستقل
ازپیشداوریها)،
همه جانبه
(غیرجانبدارانه)،
صادقانه و
روشن وحتی
الامکان بی
پیرایه باشد.
مسالهی
مهمی که ممکن
است مطرح شود
این است که
منتقد آئینه
یا لوح سفید
نیست ودارای
ذهن سازمان یافته
ایست که اورا
ناگزیربه سمت
نقد جانبدارانه
متمایل می
کند.این مساله
ای کاملا ً
درست است که
منتقد ناگزیربه
سمت ایده ها ی
خودکشیده می
شود . ولی نقد
نوخودمنتقد
را نیز به
عنوان جزء سوم
به چالش می کشد.نقدی
که احکام بی
استدلال وغیرمستند
را رد می کند وازلحاظ
تئوریکی قائل
به تضاد به
عنوان مبنای
حقیقی ماندن
هردیدگاهیست،
منتقدی را که
ثابتهای بی
چون وچرا
رامبنای شیوه
ی خودقراردهد
ازخود می راند
واورا به
اثبات مکررو
امروزین
مبانی خویش
وادار می
کند.دراین حال
نقد دیدگاهی می
تواند غیر جانبدارانه
و منطبق با
معیارهای نقد
نو باشد.
برای
من روشن است
که دامنهی
این یادداشت می
توانست به
گستره ی
وسیعتری
کشیده شود.اما
ضرورت تنها
طرح محدود
موضوع را
مجازمی
دارد.ازاینروامیدوارم
توانسته باشم
چارچوبی راتوضیح
داده باشم که
به آن اعتقاد
دارم؛
هرچندواقفم
که بسیارپخته
ترمی شد
اگرچاشنی
کافی ازامثله
وشواهد هم به
ضمیمه بود،
اما مگرآینده
را ازما گرفته
اند؟
6/10/85