"سال های تک
شاهد"
"ازآن سال
ها وسال های
دیگر"حمزه
فراهتی
مهدی اصلا نی
کتاب فروغ-کلن
،چاپ اول. پایئز 1385
با
عنوان فوق" کتاب
فروغ"در
پاییز سال
جاری ما را به
خواندن اثری
از" حمزه
فراهتی"که
نامش به2
اعتبار سکه
خورده است
،دعوت میکند.1.گره
خوردگی وشهره
شدن اصلی
فراهتی به
نیستی صمد
بهرنگی.2-ماجرای
معروف به
تروررستوران
میکونوس.اشکال
نقدهمه جانبه
ی آثاری ازاین
دست،دراین
نهفته است که
کتاب حمزه
فراهتی ،آن
چنان که
خودبدان
اشاره میکند"به
صورت رمان-خاطره-تنظیم
شده است"ازآن
بیشتراما،
خودعنوان
کتاب میباشد"ازآن
سال ها.. ..(نقطه
ها هم بخشی
ازعنوان کتاب
است)وسال های
دیگر"درآاثاری
اینگونه
میتوان خیلی
چیزهارا-سلیقه
ای- بازگوکرد
وازروی مسائل
پرش کرد.لذا
سعی میکنم به
شیوه خود
نویسنده به
ترتیب فصل
بندی های
کتابش حرکت
کنم.
اول:سال
مرگ صمد
کتاب
تلفیقی از-رمان
تاریخ-وخاطرات
دوران کودکی
وشکل گیری
شخصیت نویسنده
است ،که گاهی
خودرااززبان
سوم شخص "او"خطاب
می کند. روایت"او"
از کوچه انجمن
درتبریزآغازمی
شود.محله ی
گاریچی
هارادربرمی
گیرد،وبه
خانه ی دایی
سرک می کشد.ازمدرسه
ی رازی،آقای
فیاض و...ستارخان
وشیخ محمد
خیابانی ود لی
جواد(دیوانه)حکایت
ها می گوید.ساری
قلی خان.مستجاب
الدعوه،و تا
کودتای 28مرداد
رادر55صفحه ی
کتاب با
فراهتی، به
تماشا می
نشینیم،
فصل
مربوط به
کودتا
ودانشگاه
رفتن وورودبه
دانشکده
افسری،افزون
برپنج بخش
دیگر،درمجموع155صفحه
ی کتاب را
دربرمی گیرد.این155صفحه
می توانست
مستقل ازکتاب
،باعنوانی
دیگربه چاپ
برسد.تااین
بخش، خواننده
ای که خودرا
آماده ی ناشنیده
هایش از"آن
سال ها" نموده
حدود یک سوم کتاب
راازدست داده
است.کتاب را
ازبخش"سال
صمد" پی می
گیریم.تا کنون
درتارنماهای
اینترنتی 2نقد
مثبت از
دوروزنامه
نگار معروف
،ازدونحله ی
فکری متفاوت(اصلاح
طلب و سرنگونی
طلب) راخوانده
ام1-مسعود
بهنود
روزنامه نگار
اصلاح طلب
دربی بی سی.2-الهه
بقراط
روزنامه
نگارسرنگون
طلب
درتارنماهای
اینترنتی.هردونقد
اما باتفاوت
هایشان
دردومورد
مشترک اند.1-تاکید
بر"سند بودن"اثر
فراهتی.2- مسکوت
گذاردن
ماجرای
پراهمیت"رستوران
میکونوس"وخالی
بودن آن
درهردونقد،یادشده.(خانم
الهه
بقراط،اما،در،بخش
دوم ،سلسله مقالات"چرادموکرات
ها درجمهوری اسلامی
نمی
توانندجایی
داشته باشند؟"به
طرح سئوالات
وابهامات،مربوط،به
ماجرای"رستوران
میکونوس"می
پردازند.که با
کمی ابهام
سئوال این است
که ایشان
چراسئوالاتی
بدین
حدازاهمیت و
مرتبط با کتاب
رادرنقدشان
طرح نکرده
اند؟!)
خانم
بقراط،می
نویسند «از آن
سالها و سال
های دیگر» یک
روایت بوم
شناسانه از
تبریز، یک
منبع معتبر
برای
بازنویسی
تاریخچه «سازمان
چریکهای
فدایی خلق
ایران»، یک
سند گویا از
فضای سیاسی
دهه پنجاه و
شصت خورشیدی،
روایت زندان
دو رژیم،
روایت کردستان،
و سرانجام
روایت دردناک
تبعید در شرق
و غرب است. روایت
موقعیت و
سرنوشت انسان
هایی است که
می دانند اگر
دوباره به
دنیا می آمدند"
قطعا" چنین
نمی زیستند
لیکن "به تلخی"
این را هم می
دانند که "نوع
دیگری از
زیستن را نیز" نمی
شناسند.(سال
های صمد سال
های سعید به
نقل
ازژورنالیست-الهه
بقراط-)برخلاف
نظر خانم
بقراط
،فراهتی
جزپراکنده
گویی،درباره
موارد
فوق،درازنویسی،همه
چیزگفتن وهیچ
نگفتن،به
هرچیزوهرجا
سرک کشیدن،و
پرش سراسبی
ازروی موانع،(به
عکس های کتاب
که
بنگرید،اوهم
سوارکارماهری
است وهم دونده)نه
تنها سندی
ارائه نمی
دهند(که دراین
موقعیت هم نبوده
).هیچ منبع
معتبری هم
برای بیان
ابتر روایتش
ارائه نمی دهد.خوب
بود خانم
بقراط می
گفتند،به
عنوان مثال کسی
که روایت
زندان دورژیم
رامی خواهد با
اتکا به
اثرفراهتی
بازنویسی
کند،کدام بخش
کتاب؟ اسناد
واطلاعات
گفته نشده را
دراختیارش
قرارمی دهد؟
مسعود
بهنود،اما با
نگاهی متفاوت
از،الهه بقراط،
کتاب را"از آثار
ماندگار و از
سندهای دست
اول نسلی
سوخته در
روزگاری سپری
شده "می داند.مراجعه
کنید به نقد
مسعودبهنود،درتارنمای
بی بی سی.
بهنود
هم چنین در
ارتباط با مرگ
صمدبهرنگی،و ارتباط
آن با
فراهتی،معتقداست
که" نزديک به
چهل سال بعد
از مرگ صمد
بهرنگی که در زمان
خود يکی از
بزرگ ترين
تبليغات عليه
رژيم سابق را
به دنبال آورد
و دستگاه
امنيتی حکومت
سلطنتی را در
افکارعمومی و
روشنفکران
متهم به کشتن
نويسنده ماهی
سياه کوچولو
کرد،..."از
تکان دهنده
ترين خاطرات
فعالان سياسی
روزگاران
سپری شده است،
روزگارانی که
به نظر می رسد
در ميان
هزاران تن از
جان به
دربردگان
مبارزات آن
دوران، به
تازگی رغبتی
به سوی شکافتن
مسائل آن پديد
آمده است"-مسعودبهنود.پیش
گفته-
این
"رغبت به
شکفتن" واین"سند
دست اول" به
باوربهنوداما
چه می باشد؟
که فراهتی با
تاخیری15 ساله
به بازگویی
اش،پرداخته
است؟
مسعود
بهنود بهترازهرکس
مطلع است که
آن زمان که
درایران حرف
اول آدینه
رامی زده است
و آدینه برروی
کاکل اومی
چرخیده،همین
مضمون
باروایتی
شسته رفته
تر،درآدینه
درج شده است.حرف
آن روز
وحال،بامضمون"اعاده
ی حیثیت" از
فراهتی یکی
بوده است"صمد
به دلیل
ناآشنایی اش
به فن شنا
درارس غرق
شد،حمزه
فراهتی دوست و
همراه
صمد،باهمه ی تلاش،نتوانست
ازغرق
شدن،صمد
جلوگیری کند ،
جلال آل احمد
ازاین حادثه
ومرگ طبیعی
ازصمد شهید
ساخته است" و......کتاب
اگرناگفته
هایی را از
زمان درج مطلب
درآدینه با
خوددارد(که
این گونه است)اتفاقا،به
مواردی برمی
گردد که اساسا
مورداشاره
بهنود نیست.مواردی
همچون،ماجرای
جنجالی و
پراهمیت جنایت"رستوران
میکونوس".شاید
صدآفرین
،بهنود،
متوجه شیوه ی
نگارش وتنظیم
کتاب،باشد،
که حمزه
فراهتی خود می
گوید"این
نوشته
ظاهرابه صورت
رمان خاطره
تنظیم شده است".کتاب
انصافا و با
زیبایی، به
شیوه ی برخی
آتارمنتشره
بهنود چون سه
زن و...تنظیم
شده است. درلا
به لای
سطورکتاب،وتنظیم
آن،فراهتی رسم
شاگردی
نوشتاری را
الحق
والانصاف خوب
به جای آورده
است.حمزه
فراهتی
درفاصله ای 15ساله،
دوباراقدام
به فاش گویی
،ومکتوب کردن ماجرای
مرگ
پرابهام،صمدبهرنگی
نموده است. فراهتی
بعد ازسال های
درازتردید
وسکوت سئوال
برانگیز
خود،برای
اولین
بار،شخصا به
میدان واگویی
حوادث آن سال
ها گام نهاده.( قبلا
وی ازآلمان
،وبه واسطه
نامه هایی به
فرج سرکوهی،دبیروقت
تحریریه
آدینه،به این
مهم دست زده
بود) اما،ظاهرا،
فراهتی اقدام 15
سال قبل آدینه
را،پاسخ گوی
همه چیز
ندانسته.واین
باربااثر525
صفحه ای،
خود،به آن
ضرورت،پاسخ
گفته است.فراهتی
درمقدمه ی
کتاب،ودرپاسخ
به سئوال خودکرده
اش،که"چرا
اصلاتصمیم به
نوشتن خاطرات
خود گرفتم؟"چیز
چندانی نصیب
خواننده
نمیکند،جزآن
که"مگرنه
آنکه سال ها
سکوت به من آموخته
است،که دربسیارموارد
سخن گفتن همان
وقت تلف کردن
است؟"حمزه
فراهتی بااین
باورکه"سخن
گفتن وقت تلف
کردن است"سکوت
اکبر!" اختیارمی
کند و23سال
بافروتنی!ونگفتن،نمی
خواهد وقت
بقیه راتلف
کند.تنها وپس
ازمهاجرت اش
به
آلمان،ودردوره
ی اول ریاست
جمهوری اکبر! هاشمی
رفسنجانی،دیگراتلاف
وقت را جایز
نمی شمارد،و
درمکاتباتش
با دوست دیرین
وآشنای سال
های دور محفل
تبریز"فرج
سرکوهی
دبیروقت
تحریریه
آدینه"(که
فراهتی
درکتابش،سرکوهی
را"کشف کاظم
سعادتی" می
خواند) ازوی
سئوال میکند
که فکرنمیکنی
که زمانش رسیده؟.ابتدا
نظرفراهتی را
درمورد،سرکوهی
که درصفحه 143کتابش
آورده است
ازنظرمی
گذرانیم"کشف
کاظم سعادتی
فرج سرکوهی
بود...مطلبی
راکه دیگران
درده دقیقه
بیان می کردند
اودرپنج
دقیقه بیان می
کرد وچیزی هم
اضافی می آورد"بدین
ترتیب،فراهتی
زمان بازشدن
قفل سکوت ربع
قرن
خودراازسرکوهی
طلب می کند.ومتوسل
به بیان سرعت
مداررفیق
دیروزش می شود.فراهتی
باآنکه خود
درخارج به
سرمی برد.زمان
مناسب
پاسخگویی را-اما-داخل،ارزیابی
می کند.مسعودبهنود،ازگردانندگان،اصلی
آدینه،درپاسخ،سئوال؟
بابک
مهدیزاده،ماجرای
آن نامه نگاری
ها و مکاتبات
دوجانبه بین
فراهتی وسرکوهی
راچنین یادآورمی
شود.سئوال؟"ماجرای
نامه های
فراهتی
وسرکوهی
وجوابیه های
اسد بهرنگی
درخصوص مرگ
صمدبهرنگی
درآدینه چه
بود؟
بهنوددرپاسخ
می گوید.
"حمزه
فراهتی یک
مبارز ساده
صمیمی و از
علاقمندان و
از هواداران
سازمان های
مخالف رژیم
سلطنتی بود که
در ماجرای مرگ
صمد با او
همراه بود و
صدمه روحی
شدیدی خورد از
این ماجرا. اما
به دلیل شرایط
خاص زمانه این
امور باز نشد
و باز نشده
ماند. در
زمانی که
درآدینه
بودیم حمزه
فراهتی در
نامه هایی به
آقای سرکوهی
موضوع را مطرح
کرد که آیا
بعداز یک ربع
قرن زمان این
نیست که حقایق
به مردم گفته
شود و نباید
امکان داد
هرازگاهی آدم
های فرصت طلب
بروند و مخدوش
کنند بستر را. این
باعث شد که
آدینه گزارشی
در این زمینه
چاپ کرد و
موضوع را توصیف
کرد. تامل در
این کار بابت
این بود که
تصور می رفت بعضی
از گروه های
سیاسی از این
موضوع
استفاده کنند
به نفع خودشان
، برای نشان
دادن این که
بقیه روایت
هایی که در
زمان رژیم
ستمگری شاه گفته
شده لابد مثل
این بوده. ولی
بعدا حقیقت
فشار بیشتری
وارد کرد و
آدینه به نظر
من به عنوان
یک کار درست
این کار را
کرد که نمی
توانم بگویم
اعاده حیثیت
از حمزه بود ،
به این خاطر
که حمزه
فراهتی هیچ
وقت بی حیثیت نبود
و از دید آدم
های آگاه
سیاسی او
همیشه آدم موجه
و شناخته شده
ای بود. اما
همین باز شدن
فضا باعث شد
که مردم عادی
هم در جریان
قرار گرفتند. اما
خب سلطنت
طلبان هم به
اندازه کافی
ازش استفاده
کردند."مسعودبهنوددرپاسخ
به وبلاگ،
بابک مهدیزاده-تاکیدازمن"
این"
بازشدن فضا"ی
ادعایی
بهنود،وآن"بعدازیک
ربع قرن زمان" موعود
حمزه
فراهتی،که به25سال،"وقت
تلف کردن"پهلوزده
است،وحالا
دریک نقطه
مشترک تلاقی کرده
اند،سال1370دوره
ی اول ریاست
جمهوری هاشمی
رفسنجانی می باشد.این
همان سالی است
که،حمزه
فراهتی
درارتباط با
ماجرای "رستوران
میکونوس"درکتاب
اش چنین روایت
می کند"دریکی
از شب های
اسفندسال1370تلفن
خانه زنگ زد.صدایی
ناآشنا خودرا
نادرصدیقی
معرفی کرد"من
ازطرف موسسه
تحقیقات
استراتژیک
ایران باشما
صحبت می کنم.شماره
تلفن شما را
هم از بچه های
اطلاعاتی گرفته
ام.علاقمندهستم
دیداری داشته
باشیم و راجع
به مسائلی
حضوری صحبت
کنیم"فراهتی
هاج وواج می
پرسد"مثلا چه
مسائلی؟"ناشناس
بدون معطلی
جواب داد"مثلا
درباره
بازگشت
مهاجرین به
ایران"-همان
جا-"توجه به زمان
وقوع
حوادث،مانند،بازشدن
قفل زبان
فراهتی بعد از
ربع قرن،طرح
آن درآدینه1370 و
بازشدن فضای
مورداشاره مسعودبهنود
رااگر کنارهم
بگذاریم،روشنگربسیاری
ازحوادث
بعدی،خواهدبود
.ابتدا، مهم
ترین
فرازکتاب،یعنی،ماجرای مرگ
صمد،به
روایت،تنهاشاهدماجرا،درکتاب
را دنبال،می
کنیم: "روزنهم
شهریور1347ساعت11صبح،صمدبهرنگی،
به همراه حمزه
فراهتی،ودرراه
ارس،به
رودخانه میزنند"آب
حتا به
بالاترازنافش
هم نمیرسید.اوخودرادرمسیرآب
ول کرد.....50متری
شنا نکرده...صدای
صمد راشنید"دکتر!دکتر!"بلافاصله
برگشت و دید..صمد
فقط توانست سه
باراوراصداکند.
صمدناپدیدشد مرگ حکم
فرماشد"-صفحه158کتاب-
ازاین لحظه
راوی
ماجرا،فراهتی
به مرحله ای دشواراز
حیات خود گام
می نهد.و راز
آن سکوت؟؟ اما.
فراهتی
دربازگشت"بی
صمد"درساعت5عصرهمان
روزبعدازرسیدنش
به تبریز"یک
راست ودر خانه
نصرت اسدی..ماجراراشرح
میدهد".."فریدون
قره
چورلو،غلام
حسین
صدیق،وکاظم
سعادتی،...."رادرجریان،حادثه
می گذارد.فراهتی
نام این بخش
از سرگذشت
خودرا"سال بهتان"نام
می نهد.فراهتی
رابه بازجویی
فرامی
خوانند،به
تفتیش خانه اش
می پردازند
درزیروروکردن
ها وجستجوهای خانه اش
کاپیتال
مارکس
راپیدامی
کنند.فراهتی
دربازجویی
های مرسوم اولیه
،یک لحظه چشمش
به چکشی می
افتد و با آن قصد
جان می کندو
به شدت به
خودآسیب می
رساند.طوری
که،برای عدم
تکرارخودزنی
اش،"مجبوربه
زدن دستبند به
دستانش می
شوند".فراهتی
به سرعت ازاین
بخش فاصله می
گیرد.باقرمرتضوی،هم
زبان وهم شهری
دیروز فراهتی،دراین
ارتباط،و با درک
موقعیت
فراهتی می
نویسد"او را
درک می کنم
اما نمی توانم
نپرسم که چه
شد، پس از
بازداشت اول،
آنگاه که صمد
بهرنگی در ارس
غرق می شود، با
اينکه فراهتی
افسر ارتش است
و در بازرسی
از خانهاش
کتاب کاپيتال
مارکس و
نشريات بودار
کشف می شود،
پس از چند روز
از زندان آزاد
می شود و بر سر
کار بر می
گردد؟-"اين را
از اين نظر می
گويم که می
بينم برای افرادی
چون "ساريقلیخان"
و "دلی جواد" قلم
حمزه از نوشتن
کم نمی آورد و
شخصيت آنان با
شرح و تفصيل،
به همراه عکس
چاپ می شود،"مرتضوی
که خود از
دبیران وقت
کنفدراسیون
میباشد،درادامه
ی نقدش روایت
فراهتی ازآن
زمان را این
گونه ارزیابی
می کند." آنچه
من تصميم دارم
در باره آن بنويسم،
به هشت صفحه
از کتاب بر می
گردد، و آن زمانی
است که آقای
فراهتی و
دوستانش پس از
رهايی از
زندان، تصميم
می گيرند به
خارج از کشور سفر
کنند تا رژيم
محمدرضاشاه
را در سطح
جهانی افشا
کنند. من شاهد
گوشههايی از
اين فعاليت
بودهام. اين
هشت صفحه
سراسر تحريف
است و ناقص، و
يا دروغی که
نمی توان در
برابر آن سکوت
کرد. بر اين
اساس تصميم
گرفتم تا
روايت خود،
يعنی آن چيزی
که من از
نزديک شاهد آن
بودم، را در
برابر روايت
آقای فراهتی
از تاريخ
بگذارم، به
اين اميد که
حقايق
آشکارتر گردند..باقرمرتضوی
"روایتی
دیگرازیک
حادثه"تارنمای
صدای-ما-.
حمزه
فراهتی
را،درهمه ی
این سال ها با
سکوت سئوال
برانگیزش،می
توان
استاد،خود
سوزی فرصت ها
نامید.ازآن
بیشتراما،فراهتی
،بدون عمده
بودن نقش خود،همواره
با سیاستی "مقصرتراش"
ازحوادث آن
سال ها،نقش
اصلی خود را
چنان به حاشیه
پرت می کند،که
گویی درشکل گیری
این ماجرا،یک
دشمن
نابکارفرضی و
یک مشت شبه
انسان مریخی،صحنه
گردان واقعه
بوده اند.فراهتی
،چندان دراین
وادی به افراط
متوسل می شود،که
روایتش از"آن
سال ها"به
کینه ای-شایدناخواسته-از
صمد تبدیل می
شود.فراهتی
درزمان واقعه
به کارتوضیحی
میان دوستانش
نمی پردازد.کوتاه
زمانی بعد،درفاصله
ی زندان
وآزادی
اولیه،همچنان
سکوت می کند.درحبس
دوم،و
درآستانه ی
انقلاب،چون
دیگربندیان
آن سالها وهم
چون
دیگرفداییان
خلق ،اززندان
آزاد می شود و
بر روی شانه
های مردم به
آزادی سلام می
کند(آخرهنوزنام
فدایی
اعتباربودوغروربه
گدایی ننشسته
بود)درچرخه ی
سازمان چریک
های فدایی
خلق،واعتبارنام
فدایی ودرزندان
شاهی که
تقریبا همه با
فراهتی تفاهم
دارند
،ودرمقابل آن
همه زندانی
سیاسی که
عمدتا ازرهبران
وقت جریانات
سیاسی بوده
اند،نیزسکوت
می کند،ازآن
جمع،که به
گفته بهنود" آدم
های آگاه
سیاسی "جامعه
بوده اند،نه
کسی فراهتی را
به مرگ صمد
متهم کرده،نه
ازآن
میانه،کسی
فراهتی را به
توضیح
وادارکرده
بود،که اهل
زندان درگیر
مسائلی مهم تر
بودند.این
مشکل فراهتی
اما با خویشتن
خویش لاینحل مانده
است،وحالا هم
که قفل اززبان
برگشوده کماکان
این مشکل
پابرجاست..پس
ازآزادی
ودرخارج کشورو
قبل ازانقلاب
حتادرکناردوست
وهمراهش سعید
سلطانپورکه
به نوعی کمیته
خارج کشور"فداییان"به
حساب می آمده
اند ،نیزسکوت
ادامه می یابد.درموقعیت
همه ی این سال
های فراهتی،
به نوعی،درمرکزوکانون
حوادث سیاسی
قرارداشته
است.زنده
یادمنصورغبرایی،ازرهبران
وقت جنبش فدایی،درخارج
کشوربه
فراهتی
اطلاع می دهد"قرارشده
است دریک گروه
شش نفری به
ایران برگردید.مسئول
گروه خودت
خواهی بود.....قرارملاقات
با چریک فدایی
خلق
هادی،معروف به
حمیداشرف
ثانی به وی
داده میشود"-ص294کتاب-حمزه
فراهتی
مسئولیت
بازگرداندن
افرادی راکه
به گروه "بازگشت"
شهره است،به
ایران عهده
دارمیشود.افراد
گروه ،طبق
روایت فراهتی"عبارت
بودندازسعیدسلطان
پور،...اشرف
دهقانی،محمدحرمتی
پور.."-درگذرهمه
ی این سال ها ،
که
اودرکناربزرگترین
سازمان چپ
خاورمیانه
قرارداشته
است.تا سال
های سال و
مسئولیت های
مهم دراین
سازمان،همچون
،ایفای نقش
پراهمیت در
کردستان،ارتباط
بارهبری وقت
سازمان و حشرونشرباآن.......فراهتی
همه ی این سال
ها را نامناسب
به پاسخگویی
ارزیابی
کرده،وبه
باورش
پاسخ دادن نوعی" وقت
تلف کردن" بوده
است.آخریکی
درآن سازمان
وجودنداشته
یک مصاحبه خشک
وخالی که
روشنگرحوادث
آن دوران باشد
را با فراهتی
در"کار"ارگان
سازمان با آن
تعدادخواننده
بیشمارش انجام
دهد؟
خودفراهتی
آیا چنین
درخواستی را نداشته.؟
فراهتی همه ی
این
سال های
پرامکان را یک
سر،واستادانه
می
سوزاند،وزمان
مناسب پاسخگویی
راسال1370ارزیابی
می کند.ببینیم،خودفراهتی
به پرسش ملیحه
محمدی،گزارشگررادیوزمانه
،که ماجرای
مرگ صمد را
یکی از"مرموزترین!!وقایع
جامعه
روشنفکری
ایران درقبل
ازانقلاب می
داند،چه پاسخی
می دهد." در
پاسخ اینکه
چرا خود او
برای شکستن
این سکوت تلاش
نکرده است، میگوید
که خود را در
صف
آزادیخواهانی
میدانسته
است که حتا
اگر بهخطا «صمد
را دوست و
شهید خود میدانستم."
من هیچوقت
حاضر نبودم از
آن صف مردمی
که صمد را
ندانسته و
ناآگاهانه
شهید میدانستند
خودم را جدا
بدانم. هیچوقت
حاضر نبودم از
این صف بیایم
بیرون. خب،
حالا یا من میباید
میایستادم
جلوی این صف و
میکشیدم
کنار و میگفتم،
آقا این ها دروغ
میگویند،
صمد خودش مرده
که آنها هم میگفتند،
آقا این را
ساواک برده و
ترسانده و تهدیدش
کرده و یا
ساواکی هست و
از این دست
چیزها. دو راه
بیشتر نبود. یا
میباید این
راه را انتخاب
میکردم یا
دندان روی جگر
میگذاشتم. من،
دومی را
انتخاب کردم"-.حمزه
فراهتی گفتگو
باملیحه
محمدی ،رادیو
زمانه-همچنین
فراهتی مدعی
است "ساواک
بعد از مرگ
صمد خودش را
در بهترین
موقعیتی که
فکرش را هم
نمیکرد پیدا
کرد. اول
اینکه مملکت
آنقدر متزلزل
نبود که ساواک
وحشتی داشته
باشد از جنبش
و این چیزها. از
این نظر خیالش
تخت بود. دوم
اینکه این جوان
ها و سردستهها
و همه حساس و
تحریک شده
بودند که
موضوع چی هست! بعد
ساواک خیلی
راحت
مامورهای
خودش را میکاشت
این ور و آن
ور، بدون
اینکه
سروصدایی بکند،
بدون اینکه
مسئله را به
روی خودش
بیاورد شناسایی
میکرد. در
این رابطه فکر
میکنم قشنگ
هم شناساییهایش
و پروندههایش
را تکمیل کرد. پس
چرا بیاید
ناراحت باشد؟
برایش این
خیلی خوب بود"جنانچه
می
بینید،فراهتی،اول
روغن ریخته را
نذرامام زاده
می کند.بعدازآن
وبااعتراف به
اینکه ساواک
ازمرگ صمد
خوشحال هم شده
است.(فراهتی
نمی
گویدچراساواک
باید ازمرگ
صمدخوشحال شده
باشد)انگشت اتهام
رابه سوی همه
چیزنشانه می
گیرد.فراهتی
باآن که مدعی
است"برای من
دو صمد وجود
داشت. یکی
صمدی بود که
در رودخانه
غرق شد، صمد
متعهد، منصف و
آدمی وارسته
که دوست من
بود. دیگری
صمدی بود که
از توی
رودخانه
درآمد، بنام «صمد،
شهید ساختگی». این
صمد دوست من
نبود. من در
جایی نوشتهام،
مثل شمشیر
داموکلس
بالای سر من
بود تا یک سوءتفاهم
جزیی را به
زمین و زمان
خبر بدهد. من
با این صمد
زندگی کردم،
ولی او دوست
من نبود".-حمزه
فراهتی پیش
گفته-فراهتی
درجای جای
اثرش کینه ای
غیرقابل فهم ،رابه
صمد،
باخودحمل
میکند.فراهتی
معتقداست"صمد
به خاطرنوع
زندگی اش
قهرمان نشد"-ص168-یااو"آغازگرراهی
نبود،فکری را
نمایندگی نمی
کرد"بعد بابه
رخ کشیدن آن
که"صمدحتا یک
ساعت اززندگی
ماه های
آخرعلیرضانابدل،بهروزدهقانی،همایون
کتیرایی،حمیداشرف
وصد ها فدایی
دیگر(فراهتی
با فروتنی! نام
خود را به زبان
نمی آورد) را
تجربه نکرد.ه
استزندان
نرفتن و سختی
نکشیدن صمدرا
به رخ می کشد.چرا
فراهتی با
بینش صددرصدی
اش،حکم می
راند که،صمد"آغازگرراهی
نبود.فکری را
نمایندگی نمی
کرد"به راستی
چه تعداد ازهم
نسلان
خودفراهتی
درسازمان
فداییان باوی
دراین قضاوت
هم نظرند؟می
توان ازده ها
فدایی زنده
مانده درهمین
اروپا سئوال
کرد ودید حکم
فراهتی"که
صمدفکری
رانمایندگی
نمی کرد
یااوآغازگرراهی
نبود" چقدر(واقعیت
به کنار) ازانصاف
فاصله دارد. جالب
توجه آنکه
خودفراهتی،درفضای
آن سال های
تبریزو
دراثردوستی
ونزدیکی با
محفل تبریز به
زمین سیاست پرت
شده است.3 نام
جدانشدنی،بهروزدهقانی،علیرضانابدل
وصمدبهرنگی،و
با کمی فاصله
کاظم سعادتی.درکم
تر روایتی
ازشکل گیری
جریانات
سیاسی تبریزآن
سال ها ست که
برجسته نباشد.
چطورفراهتی
حکم می راند "صمدآغازگرراهی
نبوده".شما می
توانیداین
راه را نقد
کنید اما نمی
توانید صمدرا
ازتاریخ شکل
گیری، فکری که
منجر به تولد
جنبش چریکی شد
دل بخواه حذف
کنید.ماهی
سیاه کوچولو،24ساعت
خواب
وبیداری،به
علاوه"ردتئوری
بقا از"امیرپرویزپویان
و"مبارزه
مسلحانه هم
استراتژی هم
تاکتیک"ازمسعوداحمدزاده.تامدت
ها چراغ راه
بسیاری
ازجویندگان
جنبش نوپای چپ
بوده است. همه
ی تلاش فراهتی
در آن است که
بگوید،
صمداگر ازبین
نمی رفت،یا به
قول خود
فراهتی،شهید
نمی شد.هرگز
زمینه طرح نمی
یافت.تا این
جا صمد چیزی
هم به فراهتی
بدهکارشده است.اوحتا
پروژه ی
الفبای آذری
را که صمد سخت
بدنبال آن
بود،را،بااستناد
به ایراداتی
که دوست
صمد،محمدعلی
فرزانه ،به
طرح "الفبای
آذری"داشته
است راچندان
درخورتوجه
نمیبیند.همه ی
حرف و تلاش
فراهتی،آن
است که ظاهرا"پس
از مرگ
صمداتهام
زنندگان
باتردستی
موضوع رابه
گونه ای
دیگرجلوه
دادند کمیته
پیکاربابیسوادی
همراه ساواک
به علت
تمردصمداوراتهدیدبه
مرگ کرده
وبالاخره ازبین
بردند"گزارشگررادیو
زمانه
دراثبات
درستی و باورمند
بودن این
موضوع که طرح
الفبا ی آذری
صمد فاقد
اهمیت بوده
وخودصمد
درزمان حیات
آن راپاره
کرده است و
طرح را دنبال
نکرده
متذکرمی شود"البته
آقای فراهتی
شواهد دقیقی
برای این ادعا
در کتاب خود
آورده که
مستند هستنند"بعد
خانم،محمدی،مارا به
نوشتههای
استاد
محمدعلی
فرزانه"رجوع
می دهند.خانم
محمدی با
آوردن پیش وند"استاد"قبل
از نام
فرزانه،خواسته
اند درجه
استناد واستدلالشان
را بالا برند.(دراینکه
فرزانه استاد
است تردیدی
ندارم .اما
برای استفاده
ی ابزاری.؟
تصورش را
بکنید مثلاکسی
دراثبات
نظرخوددرادبیات
وبستن دهان طرف
مقابل، بگوید
همان طورکه
استادصادق
هدایت دربوف
کورمی
فرمایند، یا.....). جوهره،نوشته
ی حمزه
فراهتی،
درموردصمدبهرنگی
آغشته به نوعی
پیش بینی کین
خواهانه وقضاوت
اخلاقی می
باشد.برای
فراهتی پذیرش
این امر که صمد،می
توانست به
چهره ای
درخشان
درآینده
تبدیل
شود،دورازذهن
است.فراهتی
حتا،ترانه
های "عاشیق
لار"دررسای
صمد را برنمی
تابد.ترانه
هایی که
دربردارنده ی
پاسداشت
خاطره ی انسانی
صمد،می باشند.صمد،اگر
نه در ارس که
با ذات الریه
و سرماخوردگی
هم فوت می
کرد،بزرگ بود.می
پرسید چرا؟
پاسخ را
ازاحمدشاملو
درمطلب"ای
کاش این هیولا
هزار سرمی
داشت" می
جوییم:"تجلی
چهره ی صمد
روشنفکر
آزاده ای که
مجموعه ی
آثارش از هفت
هشت قصه ی
کوتاه وبلند
برای کودکان،،
چند مقاله ی
دراز و کوتاه
در زمینه ی مسائل
تربیتی
وچندیادداشت
ازفولکلورآذربایجان
برنمی گذرد می
باید برای
جامعه ی روشن
فکری ما هم
چون کلاه بوقی
بلندی شودکه
در مکتب خانه
های قدیم بر
سر بچه های
تنبل
میگذاشتند.میپرسید
چرا؟.میگویم
برای آن که
شعشعه چهره ی
یکی چون صمد، بیش
از آن که به
خاطر والایی
ارزش های
انکارناپذیرشخص
اوباشد،معلول
بی نوری وخاموشی
جامعه روشنفکری
مااست.میب
ینیم
که چون وجود
ارزنده و
مغتنمی نظیر
صمد بهرنگی
ازدست
میرود،نخی از
یک طناب نمی
برد وحلقه ای
ازیک
زنجیرنمی
گسلد ومبارزی
برخاک نمی
افتد"......."اوج
رسوایی جامعه
است برای
جامعه ما که
نمی تواند
خلاءصمدرابا
صمدی
دیگرپرکند"..." اما
اگر به حقیقت
احترام می
گذاریم حق این
است که صمد از "ما"
نیست. حق این
است که او را
در شمار
وارسته گان بی
مرگ بشماریم
حتا اگر در
گرما گرم
جوانی به آب
سرد ارس نمی
رفت و عمر نوح
می کرد، و به
مرگ طبیعی درمی
گذشت چرا که
بی گمان در
روزگار ما..... صمد
چهر ه ی حیر ت
انگیز تعهد
بود. - تعهدی که
به حق میباید با مضاف
غول و هیولا
توصیف شود: غول
تعهد! هیولای
تعهد. صمد سری
از این هیولا
بود. و کاش... کاش
این هیولا، از
آن گونه
سر،هزارمی
داشت -احمدشاملو-ای
کاش این هیولا
هزارسرمیداشت".میب
ینیدآقای
فراهتی این جا
دیگراتهام زنی
ومغروق ومقتول
بودن صمد مطرح
نیست.فقدان
ونبود انسانی
که به گفته
غلامحسین ساعدی"او
اژدهای
فرزانه ای که
درتمامی جبهه
ها آرام آرام
می جنگید بود "کتاب
جمعه سال اول 15شهریور1358-غلامحسین
ساعدی-(دوباره
خوانی این
مطلب نسبتا
بلند ساعدی را.اول
به خود آقای
فراهتی وبه
همه
دوستداران
مسائل ملی
وآگاهی ازطرح
الفبای آذری که
تا پایان با
صمدماند
توصیه میکنم)-کتاب
جمعه 15شهریور1358
دوم:رستوران
میکونوس
در
روز پنج شنبه
هفدهم
سپتامبر1992کوتاه
زمانی قبل
ازساعت 11شب.دررستوران
میکونوس
برلن،متعلق
به یک ایرانی
ازاعضاءسازمان
فداییان خلق
به نام عزیز
غفاری 4 تن از
رهبران حزب
دموکرات
ایران
درعملیاتی ضربتی
که به نام
ماجرای
میکونوس
شهرتی جهانی یافت.به
قتل رسیدند. دکترصادق
شرفکندی
دبیراول حزب
به همراه
یارانش،فتاح
عبدلی،همایون
اردلان،نوری
دهکردی.به
طرزی فجیع
درعملیاتی به
فرماندهی
کاظم دارابی
به قتل رسیدند.
به فاصله ای
کوتاه این
دومین ضربه از
این دست به
حزب دموکرات
کردستان
ایران بود.پیش
ازآن و
دراتریش .حزب
دموکرات
درعملیاتی
مشابه-دیدار
وگفتمان با
کاربه دستان
اسلامی- دبیراول
خود
دکترعبدالرحمان
قاسملو ویارانش
را ازدست داده
بود"واقعه موسوم به رستوران میکونوس آن گونه که ابوالقاسم مصباحی درجایگاه شاهد،و دردادگاه عنوان کرد " آن بود که بعد از مرگ خمینی.ودر اولین دوره ی ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی.طرحی در"مرکزتحقیقات ا