شرق:سخنرانى
بابك احمدى در
دانشكده علوم
اجتماعى
دانشگاه
تهران
تنظيم: مينا
عزيزى
به دعوت
جامعه فرهنگى
دانشجويى،
بابك احمدى نويسنده
كتاب «مدرنيته
و انديشه
انتقادى» روز
بيست ونهم
فروردين ماه
در دانشكده
علوم اجتماعى
دانشگاه
تهران درباره
تئودور آدورنو
سخنرانى كرد. اين
سخنرانى در
سلسله نشست
هاى «نظريه
انتقادى و
مطالعات
فرهنگى» برگزار
مى شد. مشروح
سخنرانى بابك
احمدى را در
ادامه مى خوانيد.
•••
آدورنو
يكى از برجسته
ترين متفكران
مكتب فرانكفورت
بود. او را مى
توان پيش از
يك عالم علوم
اجتماعى، منتقد،
يا نظريه
پرداز، به
عنوان يك
فيلسوف معرفى
كرد، فيلسوفى
كه علاقه اش
به فلسفه در
پايان عمرش
بيشتر مى شد
به طورى كه
كتاب مهم
ديالكتيك
منفى را كه در آن
به معرفى
عقايد فلسفى
اش پرداخته
است، در سال
هاى پايانى
زندگى اش نوشت.
شايد علاقه او
به فلسفه باعث
ديرفهمى و
پيچيدگى آثار
آدورنو بود. پيچيدگى
زبان هگل و
هايدگر با
ظهور آدورنو
دوباره در
عرصه تفكر
آلمانى احيا و
به عنوان وجه
مشخصه آثار او
مطرح شد و اين
مسئله باعث شد
كارهاى او
عميق تر به
نظر برسد. هنگامى
كه آثار
آدورنو را در
زمينه
روشنگرى با
ساير متفكران
مكتب
فرانكفورت
مقايسه مى كنيم
متوجه مى شويم
كسانى مثل
ماركوزه براى
فهم مطالب خود
از زبان ساده
و صريحى
استفاده كرده
اند به همين
دليل بيشتر،
مكتب
فرانكفورت را
با آثار ماركوزه
مى شناسند تا
آدورنو. آدورنو
بيشتر از ديگر
متفكران مكتب
فرانكفورت به
گفتمان
پسامدرن
نزديك است و
اين نزديكى تا
حد زيادى از
علاقه او به
فلسفه ناشى مى
شود. هيچ كس به
اندازه او بر
متفكران
امروزى تاثير
نگذاشته است. اين
مسئله را مى
توان از ميزان
توجهى كه به
آثار او شده،
به راحتى
فهميد. و اين
تاثيرگذارى
به چند دليل
است كه بابك
احمدى آنها را
در تقسيم بندى
زير خلاصه كرد:
۱- چندجانبه
بودن كار فكرى
آدورنو، ۲- جنبه
مهم كار فلسفى
او، ۳- توجه او
به نظريه
پردازى هنر
خصوصاً
هنگامى كه به
مسائل
اجتماعى هنر توجه
دارد، و ۴- به
دليل نظريات
دقيقى كه در
زمينه هاى بعد
از فرويدى
مطرح كرده است.
آدورنو پس
از آشنايى با
هوركهايمر به
طرف نظريه
اجتماعى جذب
شد. در همان
دوران در ميان
بزرگانى كه
بعدها مكتب فرانكفورت
را ساختند
عمدتاً
ماركوزه روى
او تاثير
گذاشت و از
همان زمان بود
كه آدورنو به
فرويد علاقه
مند شد.او و
همفكرانش در
انجمن پژوهش
هاى اجتماعى
دانشگاه
فرانكفورت
بيشتر در
زمينه علوم
اجتماعى و
يافتن يك
نظريه
انتقادى تازه
و راديكال درباره
جامعه فعال
بودند. رابطه
و دوستى عميق
فكرى كه بين
آدورنو و
هوركهايمر
وجود داشت
عمدتاً حول
محور روشنگرى
شكل گرفته بود
و همين رابطه
فكرى باعث
نوشتن كتاب
مشتركشان،
ديالكتيك
روشنگرى، شد. پس
از روى كار
آمدن هيتلر در
سال ۱۹۳۳ كار
انجمن
روشنگرى
متوقف شد و
بسيارى از
دوستان و
همفكران
آدورنو كه
يهودى بودند
دستگير شدند و
آدورنو به
انگلستان رفت
اما چون با
فضاى فكرى
انگليس منطبق
نبود به
آمريكا مهاجرت
كرد و براى
مدتى از فضاى
تفكر كل گردى
آلمانى فاصله
گرفت و چنان
كه در اثر «شخصيت
اتوريته» او
مى بينيم، به
فضاى كارى
آمارى و تجربى
آمريكايى
نزديك شد. اما
اثر «ديالكتيك
روشنگرى» آدورنو
دوباره متاثر
از فضاى
آلمانى و فضاى
ژرف نگر و
پيچيده آن است
و تفكر
انتقادى در
اين اثر نقش
كليدى دارد. هسته
اصلى فكر
فلسفى او در
كتاب
ديالكتيك
روشنگرى زنده
ماند و تعيين
كننده آثار
بعدى او تا دم
مرگ شد و كتاب
هاى بعدى او
عمدتاً مكمل
مباحث اين كتاب
بودند. براى
مثال كتاب
ديالكتيك
منفى را به
عنوان حاشيه
اى بر نكات
مهم اين كتاب (ديالكتيك
روشنگرى) نوشت.
آدورنو از
جمله علاقه
مندان به
ماركس بود و
خود او نيز از
جمله منتقدين
راديكال و جدى
محيط فكرى و
فرهنگى پيرامون
خودش بود. اما
اين روحيه
انتقادى
فراتر از كلاس
هاى درس او
نمى رفت و اين
ويژگى باعث برانگيختن
موج
انتقاداتى
نسبت به او
وهمفكرانش در
مكتب
فرانكفورت شد.
احمدى كار آدورنو
را بسيار
فراتر از
مبارزات عملى
و شركت در
فعاليت هاى
روزمره سياسى
مى داند و
معتقد است كار
آدورنو نمايش
انتقادى
ويژگى هاى
منفى فرهنگى
دوران خود بود.
وى در
ادامه سخنان
خود بيان مى
كند كه روند
مبارزه سياسى
هميشه وجود
دارد اما آنچه
كه ماندگار
است مبارزه با
ريشه اى ترين
معضلات و كژى هاى
محيط پيرامون
است. و آنچه از
همه تب وتاب
هاى نخواستن
محيط پيرامون
باقى ماند،
دستاوردهاى
فكرى كسانى
چون آدورنو
بود.
افراد
زيادى از جمله
ماركس و فرويد
و نيچه بر تفكر
آدورنو تاثير
گذاشتند اما
در زمينه روشنگرى
سهم ماكس وبر
از همه بيشتر
است. ما
روشنگرى را
نوعى آئين
فكرى مى دانيم
كه ذاتاً
فرانسوى است و
لفظ روشنگرى
عمدتاً
مترادف با
روشنگرى
فرانسه است و
تاكنون هيچ جريان
فكرى تا اين
حد نتوانسته
بر تفكر
آيندگان
تاثير بگذارد
و پس از ظهور
روشنگرى نيز
هيچ كس
نتوانسته از
سيطره نفوذ آن
بگريزد. اين
تاثيرپذيرى
به دو شكل
بروز و ظهور
يافته است
يعنى يا عقايد
روشنفكران به
طور راديكال ترى
دنبال شده يا
انتقاد از
آراى آنان
باعث شكل گيرى
جريان هاى
فكرى تازه ترى
شده است. دليل
اجتماعى اين
گره خوردگى
ميان روشنگرى
و نحله هاى
فكرى پس از
آن، انقلاب
فرانسه بود كه
پيوند با
جريان
روشنگرى را
مستحكم تر مى
ساخت. فضاى
آلمان پس از
آدورنو از يك
سو مروج تفكر
روشنگرى بود
از سوى ديگر
زمينه نقادى
كسانى مثل
نيچه را به
روشنگرى
فراهم مى ساخت.
كانت دوران
روشنگرى
فرانسوى را
بسيار ستايش مى
كند. چرا كه در
آلمان از هم
پاشيده آن
دوران عقايد كسانى
كه زمينه ساز
ايجاد يك
جمهورى واحد
شده بودند
مورد توجه بود
و از سوى ديگر
مركزيت اين
جمهورى مورد
انتقاد قرار
مى گرفت. روشنگرها
معتقد بودند
كه مسير تاريخ
به سمت سعادت
است به شرطى
كه انسان خرد
خود را به كار
گيرد. آنها بر
پيشرفت و
قواعد برآمده
از زندگى روزمره
و بر دشمنى
خصمانه با سنت
ها و دين
تاكيد داشتند.
در آلمان، اين
تاثيرپذيرى
را در آثار
كسانى مثل كنت
به شكل نوعى
نقد به دوران
حاضر و نوعى
فهم
متافيزيكال
از تاريخ و
نوعى خيال پردازى
درباره آينده
مى بينيم. كم
كم
انتقادهايى
به
دستاوردهاى
كار بخردانه
بشر شكل گرفت. اين
انتقادها از
دو جنبه بود: يكى
به درك ماركس
از مدرنيته
برمى گشت كه
اهداف
روشنگرى را به
دست آمدنى و
خردباورى را
مقبول مى
دانست اما
عامل اجرايى
را طبقه ديگرى
معرفى مى كرد
و انتقاد ديگر
در ميان
متفكران راست
گرا شكل گرفت. انتقاد
به روشنگرى از
سوى آنها
انتقاد به دستاوردهاى
سياسى و
ليبراليسم
اقتصادى و
همچنين به
ضرورت مركزيت
يافتن قدرت
سياسى برمى
گشت. مثل
انتقادات
هايدگر از روشنگرى.
گروهى معتقد
بودند مشكل
امروزى ما به
خاطر دور شدن
از اسطوره ها
است و
خردباورى هيچ
چيز را جايگزين
اسطوره ها
نساخته. كتاب
ديالكتيك
روشنگرى
آدورنو بر اين
ايده استوار
است كه
روشنگرها
تصور مى كردند
كم كم از
اسطوره ها
فاصله گرفته
اند اما
واقعيت اين است
كه هر اسطوره اى
نوعى روشنگرى
است و از اين
تلخ تر اين
است كه در
دوران ما عقل
جاى سنت ها و
اسطوره هاى
كهن را گرفته
و خود، به
نوعى اسطوره
تبديل شده است.
با مطالعه
كتاب
ديالكتيك
روشنگرى
بيشتر به مباحثى
برمى خوريم كه
سنتزى در آنها
ديده نمى شود
و با بحث هايى
مواجه مى شويم
كه نتيجه گيرى
نهايى از آنها
به دست نمى
آيد اما در
عين حال نكات
صريحى هم دارد
كه درباره
آنها به روشنى
بحث شده است
مثل نظريه آدورنو
درباره نازيسم.
بى توجهى
آدورنو نسبت
به ماركسيسم
از همان نگاه
آريستوكراتيك
او ناشى مى
شود. او معتقد
بود حركت
تاريخ بشر به
سمت رهايى
نيست بلكه
تاريخ، حركت
بشر از تيروكمان
به سمت بمب
نوترونى است. به
نظر احمدى از
اين جمله به
راحتى مى توان
فهميد كه با
يك متفكر تلخ
انديش بدبين
بدون راه حل
اما منتقد
مواجه هستيم. مطالعه
آثار آدورنو
به خواننده مى
آموزد كه نسبت
به همه چيز
منتقد باشد
اما به آنچه
قابل اعتماد
است تكيه كند
و تلاش كند
بفهمد كه چرا
با جهانى
اينچنين
نابسامان
روبه رو است؟
آخرين نكته
مهم كتاب
ديالكتيك
روشنگرى بحث
صنعت فرهنگ و
هنر عوامانه
است. نقطه
شروع بحث صنعت
فرهنگ به نامه
نگارى هاى آدورنو
با استادش
والتر
بنيامين برمى
گردد. بنيامين
معتقد بود با
وجود
تكنولوژى
جديد، آثار
هنرى تجلى
مقدس خود را
از دست داده
اند و نسبت به
اين مسئله خوش
بين بود. چرا
كه معتقد بود
از اينجا به بعد،
توده مردم مى
توانند به
هنرى دست
بيابند كه خاص
طبقه
روشنفكران
نيست و درست
از همين جا
است كه منش
آريستوكراتيك
هنر از بين مى
رود و هنر عام
شكل مى گيرد. اما
نظر آدورنو با
بنيامين
كاملاً
متفاوت است
يعنى او معتقد
بود وقتى هنر
عوامانه شود
از ارزش آن
كاسته مى شود. اما
او در سال هاى
پس از جنگ در
مقاله اى تحت
عنوان «بازنگرى
صنعت فرهنگ» نوشت:
لغت توده اى
شعور مردم را
پايين مى
انگارد در
حالى كه چنين
نيست. اما
آدورنو اصل
اعتقادش را با
زبانى اشرافى
در كتاب «ديالكتيك
روشنگرى» بيان
مى كند و مى
گويد: در
دوران كنونى
هنر به تحميق
خلايق تبديل
شده و نوعى بى
فرهنگى رواج
يافته است. در
سال هاى پس از
جنگ آدورنو
مقصودش را از
هنر متعالى
روشن و از هنر
مدرن دفاع كرد.
در رابطه با
بحث آدورنو و
روشنگرى و
صحبت درباره
وضعيت كنونى
ايران بابك
احمدى به اين
سئوال رسيد كه
آيا در جامعه
اى چون جامعه
ما كه هنوز
وجوه مدرنيته
در آن كاملاً
تبلور
نيافته، اين
همه انتقاد از
جامعه مدرن غربى
و بررسى ضعف
هاى آنان به
نوعى توجيه
كوتاهى هاى
خودمان محسوب
نمى شود و آيا
مطرح كردن اين
انتقادات در
ايران
موضوعيت دارد
يا خير؟ به
گفته وى فضيلت
انتقاد به
زندگى غرب باعث
خواهد شد
انتقاداتى كه
به زندگى
كنونى خود در
ايران وارد مى
كنيم، ژرف تر
و راديكال تر
شود.