رامین کامران

 

نویسنده ای زیر فشار محیط آخوندی

نقد کتاب : درآمدی فلسفی برتاریخ اندیشه ی سیاسی در ایران سیدجواد طباطبایی

*تحقیقی از دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی

* تهران 1367 (چاپ دوم 1368)

* نشر از دفتر نشر فرهنگ اسلامی

* 264 صفحه 850 ریال

 

 

 

هدف نویسنده کتاب آن طور که از مقدمه ی آن بر می آید ، به قرار زیر است : شناخت ماهیت و طبیعت اندیشه ی سیاسی ایران در دوران اسلامی از فارابی به بعد با درنظر گرفتن تاثیر تحولات تاریخی بر این اندیشه ، اما بدون ارزش مطلق دادن به آنها.

 

نویسنده تحقیق خود را با تاکید بر این امر شروع می کند که مکان فارابی و پیوستگی اندیشه ی وی به اندیشه ی فیلسوفان یونانی ، در زمینه ی حکمت نظری و عملی، به کلی جدا از تحولات بعدی اندیشه ی سیاسی در ایران است و باید آن را استثنا شمرد و سپس در کتاب خود تقسیم بندی سه گانه ای از سیر بعدی این اندیشه ارائه می دهد. اول توجه به افراد نام آور در این زمینه و آثار آنها، دیگر جدا کردن آثار به دو گروه: سیاستنامه ها و شریعت نامه ها ، آخر توجه به حکمت عملی و نظری .

 

فصل بندی کتاب با توجه تقسیم بندی اول انجام گرفته و توجه به تفاوت حکمت عملی و نظری در کل کتاب فضای کوچکی را اشغال کرده است اما آنچه در جمع به درآمدی فلسفی ... وحدت موضوعی می دهد جدا کردن سیاستنامه ها از شریعتنامه است . به همین دلیل ما نیر برای عرضه ی مطلب ان این خط را تعقیب خواهیم کرد.

 

از دید طباطبایی سیاستنامه ها شاخص ترین رگه ی جریان اندیشه ی سیاسی در ایران است و تنها بخشی از نوشته های سیاسی است که در این کشور تاثیر عملی داشته است. او سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی را بهترین نمونه ی این خانواده ی فکری می شمرد و وجه مشخصه ی این خانواده را در سعی بین آشتی دادن پادشاهی آرمان خواهانه ایران باستان ( آنطور که در نامه ی تنسر وصف شده ) و واقع بینی دوران اسلامی می داند . به گفته ی وی در آرمان گرایی باستانی شاه عین شریعت است و در سیاستنامه اگر توجهی به شریعت صورت گرفته در جنب پادشاهی است که اصل است. او در دنبال اضافه می کند که در طول تاریخ آرمانخواهی سیاستنامه ها کم کم به طرف تایید و توجیه سلطنت مطلقه رفته است . اما در شریعتنامه ها ، که نگارنده فقط یک نمونه از آنها را در ابتدای عهد صفوی سراغ کرده است ، شریعت اصل است و پادشاه کسی که با او بیعت می کنند تا به حفظ شریعت بپردازد. طباطبایی به این ترتیب سنت فکری ایرانی قدیم را از سنت فکری صرفاً اسلامی جدا می کند و براین نکته تاکید می ورزد که شریعتنامه های مهم نظیر نوشته های ابن تیمیه به عربی نوشته شده وهیچگاه در ایران با اقبال چندانی مواجه نشده است . کل این نتیجه گیری هااز ورای عرضه ی آثار خواجه نظام الملک ، روزبهان شیرازی ، امام محمد غزالی ... انجام گرفته است . فصلی نیز به عزیزالدین نسفی و انتقاد از اندیشه ی عرفانی ایران اختصاص یافته است ، اندیشه ای که به نظر طباطبایی در بهترین حالت نه به اجتماع عنایتی دارد نه به سیاست .

 

هرچند سعی نویسنده کتاب همانطور که اشاره شد معطوف به شناخت ماهیت و طبیعت اندیشه سیاسی ایران است ، گویی به موازات آن در پاسخ دادن به چرایی پیدایش شرایط کنونی در ایران نیز می کوشد. پاسخ او در این زمینه به صورت پراکنده اما بسیار پرتکرار در تمام کتاب خود می نمایاند. این پاسخ هم نقاط ضعف مشترکی با تحلیل کلی طباطبایی دارد و هم دچار محدودیت های خاص خود است.

 

از این بابت نوشته طباطبایی نمونه ی جدیدی است از یک خط فکری که چندیست در بین روشنفکران ایرانی ساکن داخل و خارج از کشور رواج یافته است و هرچند نمایندگانش بسیارمعدودند دربین مصرف کنندگان تولیدات فکری طرفدارانی هم پیدا کرده.

 

مهم ترین مشخصه ی این طرز فکر خوار شمردن میراث تجدد در ایران است . ساقط شدن رژیم آریا مهری در برابر ضربات انقلاب برخی را به این فکر انداخته است که گویی تمام اتقاقات تاریخ ایران از مشروطه به بعد درحکم خواب و خیالی بیش نبوده است و بهترین دلیل بی اساس بودن تجدد در ایران همان تسلط ملاها برمملکت است! پذیرش این حرف در حکم پذیرش بی چون و چرای افسانه ای است که ملاها از ابتدای انقلاب بافته اند تا پیروزی خود را آن طور که دوست دارند توضیح دهند و تسلط شان را بر جان و مال مردم توجیه کنند. آنهایی که مرعوب حکومت آخوندی اند کم کم مجذوب این فکر نیز شده اند وهیچ توجه نکرده اند که رژیم آخوندی به هیچوجه سنتی نیست . اول به این دلیل که هیچوقت چنین رژیمی در ایران روی کار نبوده ، دیگر برای اینکه رژیم آخوندی اختیار جامعه ای را به دست گرفته که خواه ناخواه بد یاخوب بسیار تحت تاثیر تمدن جدید بوده و رژیم بدون اینکه لازم باشد در جوهر مذهبی استبدادی خویش تغییری بدهد برای تسلط بر این جامعه تغییر بسیار کرده است. مهم تر از این پیروز سیاسی یک گروه مخالف تجدد را نمی توان به بی اساسی تجدد در یک مملکت تعبیر نمود، زیرا اگر چنین بود می بایست پیدایش موفق ترین رژیم تجدد گریز قرن بیستم را که رژیم نازی های آلمان بود، به بی اساسی تجدد در آن کشور تعبیر کرد، کاری که کم کسی به آن تن می دهد. طبعاً قصد از ذکر مثال همپا شمردن ریشه های تجدد در ایران و آلمان نیست و فقط تاکید بربی پایه گی نتیجه گیری های بدبینانه و سست بنیادی است که تحت عنوان تحلیل فلسفی تحویل خواستاران می گردد و در حقیقت بسط بخشی از ایدئولوژی آخوندی است.

 

نکته ی دیگری که در این طرز فکر درخور انتقاد است و اساس ساده انگارانه آن را نشان می دهد یکدست گرفتن تجربه ی تجدد در ایران است ، گویی از اول مشروطه تا آخر دوره ی محمد رضاشاهی در همیشه بر یک پاشنه چرخیده است ! اما جالب تر اینکه هر کس خیال دارد تجربه ی طولانی و متنوع تجدد را در ایران ناچیز بشمارد تا بهتر حکم بر شکست آن بکند فوری بر تمام این تجربه انگ مشروطه را می زند و به عبارتی سقوط محمد رضاشاه را شکست مشروطیت می شمارد! شاید به این دلیل که هرکس حکم پیروزی قدرتمندان را در تاریخ معتبرتر شمرد در آنها که زودتر از میدان به در رفته اند به تحقیر بیشتری می نگرد.

 

توجه نکردن به تمایز بالا یکی از بارزترین نقاط ضعف تحلیل های کتاب در آمدی فلسفی .... است شاید کتاب مورد بحث از این حیث در دنیا کم نظیر باشد که موضوعش پرداختن به تاریخ اندیشه های سیاسی است و در ان ابداً به مفهوم رژیم سیاسی توجه نشده است ! تا جایی که شاید حتا یک بار هم نتوان رد این ترکیب را در آن جست ! طبیعی است اگر کسی به مقوله که از ابتدای پیدایش فلسفه سیاسی مبنای اصلی تمایز بین روش های تقسیم قدرت در جامعه بوده است توجه نکند نه فقط رژیم آریامهری را از مشروطیت تمیز نخواهد داد بلکه تمام نظام های سیاسی مستقر در ایران از دوران باستان تا عصر صفوی را یکسان خواهد انگاشت و علی رغم ادعای توجه به تاریخ ابداً سخنی از آنها به میان نخواهد آورد.

 

مهم ترین انتقاد آقای طباطبایی به مشروطیت اینست که بر پایه ی روشنگری روزنامه نگارانه و بنیاد سست ایدئولوزی استقرار یافت و نه بر پایه ی تفکر! به علاوه ایشان معتقدند ایدئولوژی نهضت مشروطیت و دیگر ایدئولوژی های موافق یا مخالف آن ما را از تفکر بازداشته است! ایشان ظاهرا به این امر توجه نکرده اند که اصولا جنبش روشنگری در مغرب زمین جنبه ی بسیار وسیع روزنامه نگارانه داشت و مقصود از روشنگری همان روشن کردن عوام بود نه خواص که بنابر تعریف روشنگری می کردند.

 

موفقیت این جنبش در اروپا مقدار بسیار زیادی زاییده ی این ساده کردن افکار فیلسوفان و ایجاد تماس با گروه های هرچه وسیع تر بود. بنابر این به سختی بتوان صفت روزنامه نگارانه را به تحقیر در باب روشنگری به کار برد. این انتقاد به مشروطیت نشانگر یکی دیگر از نقاط ضعف اساسی فکر وکتاب آقای طباطبایی است و نقطه ضعفی که از تمایز قایل نشدن بین ایدئولوژی و اندیشه سیاسی سرچشمه می گیرد. ایشان از یک طرف جنبه ی ایدئولوژیک نوشته ی نظام الملک را که در عین عرضه ی قواعد کلی، توجیه یک نظام معین سیاسی را به همراه دارد به کلی ندیده گرفته اند و از طرف دیگر مفاهیمی نظیر حقوق طبیعی، حاکمیت ملی ... را که با جنبش مشروطیت به ایران آمد و از ریشه دارترین مفاهیم فلسفه سیاسی است ایدئولوژی شمرده اند! اما نتیجه ای که ایشان از نظر به اندیشه ی سیاسی قدیم ایران و انتقاد سست از مشروطیت گرفته اند فقط نماینگر جهت کلی فکر نویسنده است و بیشتر از نثر نچسب آخوندی کتاب ( با ترکیباتی نظیر هبوط در هاویه ی تحشیه و بهتر از نقل قول های طولانی عربی بدون ترجمه ( که در کشور فارسی زبان ایران مضحک است ) تاثیر فشار محیط را بر ذهن نگارنده ی آن نشان می دهد.

 

این تاکید بر نپرداختن ایرانیان به تفکر سیاسی از مشروطیت تا به امروز(!) برخاسته از نوعی فلسفه گرایی خرافی است که اخیرا باب شده و همراه با بی اطلاعی از تاریخ چاشنی گفتارهایی است که محورشان تحقیر میراث تجدد در ایران ، محتوم شمردن انقلاب ، پشت چشم نازک کردن برای طرف مغلوب و در دل آفرین گفتن به پیروزمندان است . این خرافه دو جنبه دارد.

 

یکی طرح این مساله که گویی اگرآثار مهم فلسفی به فارسی ترجمه شده بود و یا در ایران فیلسوفی پیدا شده بود پایه ی تجدد محکم می شد و خلاصه جلوی این بلایا و سیل یاوه هایی که به اسم تفکر سال ها ذهن مردم مشروب کرد گرفته می شد. انگار نه انگار که این فلسفه خیالی در مغرب زمین که محل پیدایش آن است هیچ موقع نتوانسته جلوی تولید حرف های نادرست و خطرناک و پوچ را بگیرد، سهل است به برخی از آنها دامن هم زده و اصلاً نه هدف غایی فلسفه و نه نتیجه عملی آن هیچکدام مستحکم ساختن تجدد نیست ، بلکه نوع و حوزه ی خاصی از شناخت است .

 

جنبه ی دوم این خرافه فلسفه گرایانه پیدا شدن گروهی است که دایم دیگران را امر به تفکر می کنند بدون اینکه نه از تفکر خودشان اثری پیدا باشد ونه ارشادهایشان ثمر به بار آورد فقط بر اثر استمرار عده ی زیادی پیدا شده اند که معتقدند به اندازه ی کافی در ایران تفکر نشده و باید بشود! شاید اگر اعضای سازمان پرورش افکار رضاشاهی هم به جای پرورش افکار وقتشان را صرف بحث راجع به مزایای پرورش افکار کرده بودند، این قدر مورد طعن و لعن آیندگان قرار نمی گرفتند.

 

به نظر آقای طباطبایی حاصل پژوهشان می تواند زمینه ای باشد در جهت تدوین و تاسیس فلسفه سیاسی جدید که شالوده اندیشه دوران جدید وامکان رویارویی فعال با آن را فراهم آورد. فلسفه ای که نه می توان با بازگشت به گذشته فراهمش آورد و نه با صرف بریدن از آن ، خصوصاً که در تاریخ اندیشه سیاسی ایران تداوم اصل است و نه گسست.

 

طبعا خواننده از خود می پرسد: با در نظر گرفتن اینکه به ادعای نویسنده کتاب ، در ایران اندیشه سیاسی از بدو امر ( فارابی ) در جهت دور شدن از سنت فلسفه سیاسی قدیم مغرب زمین حرکت کرده و اینکه فلسفه سیاسی دوران جدید ادامه فلسفه سیاسی قدیم اروپایی است، اندیشه سیاسی ایران که ازیکی بریده و به دیگر نپیوسته در ریختن شالوده ی اندیشه دوران جدید چه سهمی می تواند داشته باشد؟ اگر مقصود رسیدن به فلسفه سیاسی جدید است که مایه ی دموکراسی های غربی است اختراع دوباره آن مطلقاً بی معنی است و ابدا ارتباطی به اندیشه ی سیاسی قدیم ایران نخواهد داشت . اگر هم مقصود ایجاد فلسفه سیاسی نوین اسلامی است که با آنچه مغرب زمین در دنیا پراکند متفاوت باشد باید پذیرفت با به هم خوردن سلطنت ( سنتی و مدرن) و با استناد به نوشته های خود ایشان جز شریعت نامه نویسی نخواهد بود.

---------------------------

نقل از کتاب : نظرات و مناظرات ( مجموعه ی مقالات ) رامین کامران نشر باران چاپ اول 1996