حكومتی كه محكوم به معجزه است

رامین كامران

 

 

تاریخ نگارش اوت 2008

 

خمینی كه نظام اسلامی را پایه گذاشت مدعی و احتمالاً معتقد بود كه پشتوانهٌ الهی ارزانی خودش و حكومتش است و لابد خیال می كرد كه از بابت تداوم مشروعیت و پیروزمندی آیندهٌ نظام بالاترین ضمانت همین است و تكافوی كارش را خواهد كرد.

چنین كوته بینی از جانب چنان كسی اسباب حیرت نیست. نه به دلیل كندذهنی، به این دلیل كه تربیت ذهنی اش به بیش از این میدان نمیداد. اندوختهٌ ذهنی وی در باب مسائل مذهبی كه سرمایهٌ اصلی اش بود، از یك طرف شامل آن چیزی می شد كه «حكمت الهی» می نامند از طرف دیگر فقه. یعنی از یك طرف متافیزیك محض كه با هیچ شناختی در زمینهٌ طبیعت یا جهان روابط انسانی گره نخورده است و از طرف دیگر یك رشته قرار و قاعدهٌ ناقص برای تنظیم روابط اجتماعی كه با آن متافیزیك بی ارتباط است.

 

 بین دو بخش نظری و عملی فكر او اصلاً ارتباط روشنی برقرار نبود و به هر صورت بین این دو (برخلاف آنچه كه وارثان خمینی محض پراهمیت جلوه دادن میراث فكری وی قلمداد می كنند و بعضی پژوهشگران عجول هم محض پرملاط جلوه دادن نظراتشان در بارهٌ خمینی می پذیرند و می پراكنند) وحدتی در كار نبود. یادآوری بكنم كه اگر این دو با هم عجین شدنی بود مدت ها پیش از خمینی، در طول آنچه كه «تاریخ تفكر اسلامی» می نامند، شده بود و كار سنتزش معطل امام نمی ماند.

 

این دو لایهٌ فكری كه با هم چندان تجانسی ندارد طی حیات خمینی در كنار هم قرار گرفته بود و در حقیقت به ترتیب به یكدیگر جای سپرده بود. تا حدود چهل سالگی دور دور پرداختن به ابن عربی و ملاصدرا بود و بعد از آن نوبت فقه شد و در نهایت نظریه پردازی در بارهٌ حكومت اسلامی به معنای حكومت روحانیان. تأكیدهایی كه خود خمینی بر این گسستگی در حیات فكری خود كرده است بی دلیل نیست و اصرار زندگینامه نویسان بر جستن تداوم در جایی كه موجود نیست بیجاست.

 

خمینی خیال داشت نظام نوینی بنیان نهد كه مترادف بازگشت به گذشته و نفی مشروطیت باشد. وی آگاه نبود كه واكنش در برابر تجدد نمی تواند از خود تجدد تأثیر نپذیرد و پس راندن دمكراسی لیبرال كه میراث اصلی مدرنیته در زمینهٌ سیاست است بازگشت به گذشته را میسر نمی سازد بلكه راه را برای استبدادی مدرن می گشاید.

 

اسلامی كه وی چون مذهب بدان می نگریست و محور حكومتش ساخت تبدیل به ایدئولوژی جدیدی شد از جنس ایدئولوژی های توتالیتر و حكومتی كه وی بر پا ساخت نمونهٌ نوینی شد از توتالیتاریسم. طبعاً او با این مفاهیم هیچ آشنایی نداشت و ناآگاهی به ابعاد كاری كه در پیش گرفته بود چشم وی را بر پیامدهای آن بسته بود. مشكلات لاینحلی كه به این ترتیب ایجاد شد برای وراث بنیانگذار نظام به ارث ماند. به هر حال ما كه امروز به حیات حكومت اسلامی نگاه می كنیم نقاط ضعف برداشت خمینی از ماهیت آن و ترتیبات مشروعیت یابی اش را به روشنی می بینیم. مطلب حاضر مربوط است به روشن كردن یكی از این نقاط.

 

دانش بی مرز و كارآیی بی حد

نظام های توتالیتر در وهلهٌ اول به ایدئولوژی متكی هستند و به قول ریمون آرون باید آنها را «ایدئولوژی سالاری» (idéocratie) خواند. ایدئولوژی توتالیتر مدعی بیان دانش مطلق است، دانشی كه لاجرم باید از آن كارآیی مطلق برخیزد. مشكل اصلی نظامهای توتالیتر هم برآمدن از عهدهٌ این دو مدعای محال است. آنها از این بابت درست در نقطهٌ مقابل فكر لیبرال قرار میگیرند كه اصلاً پایه اش بر محدودیت دانش حكومتگران گذاشته شده است و به همین دلیل مدعی هیچ نوع كارآیی معجزه آسا نیست.

 

رفتاری كه نظام های توتالیتر در حق جامعه در پیش می گیرند بسیار به هم شبیه است، همان سركوب شدید است و كوشش برای نظارت بر تمامی اجزای حیات مردم و… ولی در بین آنها تفاوت هایی هست كه از شكل خاص ایدئولوژی هركدام برمی­خیزد.

 

برای بهتر سنجیدن موقعیت نظام اسلامی بد نیست كه در ابتدا نگاهی به دو مثال مشهور توتالیتاریسم بیاندازیم و ببینیم كه آنها چگونه از ایدئولوژی پشتیبانی و كارآیی دریافت می كرده اند و ادعای برتری مطلق خویش را نسبت به دیگر انواع حكومت­ها چگونه بیان می نموده اند، تا تفاوت این نظام نورسیده با اسلافش روشن شود.

 

كمونیسم

در مورد كمونیسم قرار بود كه ایدئولوژی بیانگر قوانین راستین تاریخ و آگاهی مطلق بر تحولات آن باشد و موفقیت حكومت كمونیستی مصداق درستی احكام آن. فلسفهٌ تاریخ ماركسیسم كه وارث خوشبینی دوران روشنگری بود رسیدن به جامعهٌ ایده آل را در نهایت تاریخ نوید می داد ولی مشكل محوری این بینش كه قابل حل هم نبود این بود كه ایدئولوژی اش فقط به شرطی می توانست بیان دانش مطلق شمرده شود كه تاریخ تابع نوعی جبر علّی (déterminisme) به حساب بیاید و در آن جایی برای انحراف از خط سیر پیشگویی شده نباشد. كسب مشروعیت از این ایدئولوژی هم صورتی نمی­توانست بگیرد مگر تبعیت از قوانین تاریخ ولی اشكال اصلی مشروعیت یابی در این بود كه نمی شد پیروی از قوانین جبری تاریخ را امتیازی به حساب آورد چون كاری غیر از این ممكن نبود.

 

در حقیقت برتری حكومت كمونیستی از این می­آمد كه در مرحلهٌ والاتری (یعنی مترقی تری) از سیر تاریخ قرار گرفته بود. البته اینهم پیش بینی شده بود كه همه دیر یا زود به جبر تاریخ به این طبقه نقل مكان خواهند كرد ولی تا آن موقع حكومت كمونیستی از بقیه جلو بود. كارآیی خارق العاده ای كه این حكومت به خود نسبت می داد قرار بود از «همراهی» با قوانین تاریخ زاده شود و «رهبر كبیر» هم نماد و تجسم قوانین تاریخ بود نه كسی كه قرار است بر خلاف آنها رفتار كند. حكومت شوروی بنا بر خصلت توتالیتر خود، تا بدانجا پیش رفت كه حوزهٌ اعتبار قوانین مزبور را به حیطهٌ طبیعت نیز گسترش داد و از یك طرف صحبت از «فیزیك بورژوآیی» كرد (البته تا وقتی به بمب اتمی حاجت پیدا نكرده بود) و از طرف دیگر ژنتیك مدرن را انكار نمود تا تئوری های لیسنكو را جایگزین آن سازد.

 

نازیسم

نازیسم هم به سهم خود مدعی مشروعیت مطلق و كارآیی خارق العاده بود ولی جالب این بود كه اگر كمونیسم تكیه بر قوانین تاریخ می كرد تا خود را برتر جلوه دهد و می كوشید تا این قوانین را حتی در جهان طبیعت هم معتبر بشمارد، نازیسم برعكس تكیه بر قوانین طبیعت می نمود و اعتبار آنها را تا پهنهٌ تاریخ نیز گسترش می داد. از دید این ایدئولوژی قرار بود كه عامل نژادی نه تنها از نظر بیولوژیكی (زاد و ولد، بیماری و سلامت، نیروی جسمی…) سرنوشت بشر را تعیین كند بلكه حتی تعیین كنندهٌ تاریخ تمدن نیز باشد و دستاوردهای معنوی انسان را نیز سامان بدهد.

 

فلسفهٌ تاریخی كه نازیسم به آن متكی بود در كل صورت برخورد تراژیك نژادها را داشت كه قرار بود نژاد برتر در نهایت از آن سرافراز بیرون بیاید و بر جهان مسلط گردد. در اینجا هم باز صحبت از این بود كه تاریخ قوانینی دارد كه در اصل مربوط است به زیست شناسی و تبعیت از آنهاست كه نتایج خارق العاده بار می­آورد. پیشوا هم بیانگر و هم راهنمای تبعیت از این قوانین بود و چهره هایی كه به عنوان قهرمانان نظام به دیگران عرضه می شدند مثال های قابلیت ذاتی نژاد برتر. در اینجا برتری از رسیدن به مرحلهٌ تاریخی جدید برنمی خاست بلكه از گوهر نژادی نشأت می گرفت.

 

نكته در این است كه هردوی این حكومت ها در نهایت مدعی تكیه به قوانینی بودند كه دیگران از آنها بی اطلاعند، بدانها بی اعتنایی یا با آنها كجتابی می كنند. كارآیی خارق العاده ای هم كه این دو مدعی اش بودند قرار بود از گردن نهادن به همین قوانین برخیزد.

 

تكیه به تقدس

موقعیت حكومت اسلامی با دو مثالی كه آمد به كلی متفاوت است و قابل توجه. تفاوت از تكیه كردنش به تقدس برمی خیزد. همه می دانیم كه اسلامگرایان مدعی پشتیبانی گرفتن از تقدس هستند، هم مشروعیت خود را از این منبع كسب می كنند و هم كارآیی خویش را كه قرار است فوق العاده باشد، بدان منسوب می نمایند. منتها باید توجه داشت كه احتیاج حكومت اسلامی به تقدس در حد صحبت از «تأییدات خداوند متعال» نیست كه بسیاری از حكومت ها بدان استناد می كنند. ایدئولوژی تكیه گاه اصلی این حكومت است و تقدس محور این ایدئولوژی. بنابراین تأیید تقدس برای آن اساسی و حیاتی است نه جنبی، اگر موجود باشد مكانیسم ایدئولوژی درست كارمی­كند و اگر نباشد همه چیز بر هم می­ریزد. خلاصه اینكه مشكل اصلی اسلامگرایان «تقدیس» حكومت است و برای این كار سه راه هست كه هر سه را به كار گرفته اند ولی هیچكدام تكافوی احتیاجشان را نکرده است.

 

قانون

با توجه به آنچه كه تا اینجا آمده است اول فكری كه به ذهن خطور می كند تصور مشروعیت گرفتن از فلسفهٌ تاریخ و قوانینی است كه جهان بینی اسلامگرا معتبر می شمارد. دو مثال حكومت توتالیتر كه آوردیم هر دو تكیه به «قوانین تاریخ» داشت. ولی مسئله در این است كه نظام اسلامی نه در حد ایدئولوژی كمونیستی و نه حتی در حد نازیسم «فلسفهٌ تاریخ» ندارد تا از «قوانین» آن برای مشروعیت یابی استفاده نماید. بینش تاریخی تشیع نگرشی آخرالزمانی است مربوط به ظهور امام زمان، روان شدن حكم اسلام در سراسر جهان و… اما این بینش مطلقاً به كار حكومت نمی­آید كه هیچ برای آن اسباب مزاحمت جدی است.

 

اول از همه به این دلیل كه مشیت الهی به قاطع ترین معنا «جبری» است و همراهی با آن به خودی خود مایهٌ اعتبار نیست چون هیچكس كاری غیر از این نمی­تواند بكند. از این گذشته نگرش مزبور ترقی خواهانه نیست تا بتوان پیش رفتن در آنرا امتیازی محسوب نمود. پیشروی در راه بازگشت امام زمان و رسیدن به نهایت تاریخ مترادف پراكندن هر چه بیشتر ظلم و جور است كه هیچ حكومتی، چه اسلامی و چه غیر از آن، نمی تواند از آن كسب اعتبار نماید. از طرف دیگر حكومتی كه اسلامی باشد نمی­تواند مدعی جلوگیری از ظهور امام بشود و به هیچ ترتیب نمی­تواند چنین رفتاری را توجیه نماید، حتی با ادعای جلوگیری از ظلم و جور. از بیفایدگی گذشته این بینش تاریخی برای حكومت اسلامی جداً اسباب مزاحمت است چون در مقابل آن دو راه بازمی­گذارد.

 

یا مدعی «برقرار كردن حكومت الله بر روی زمین» بشود و در عمل مقام امام زمان را غصب كند. یا مدعی تسریع بازگشت امام بشود و به ناچار خود نقش دجال را بر عهده بگیرد. می­بینیم كه نظام اسلامی به نوعی مدعی هر دو هست و از مسخرگی هم باكی ندارد. این از سیر تاریخ كه نمی­تواند مورد استناد قرار بگیرد. می­ماند قوانین شریعت.

 

نكته در این است كه قوانین شریعت «اجباری» است ولی مطلقاً خاصیت «جبری» ندارد و در عمل شبیه قوانین مدنی است. پیروی از آنها تابع اراده است و استنكاف از این كار كاملاً ممكن. می­توان از گردن نهادن بدان­ها كسب اعتبار نمود ولی نمی­توان به تقدس دسترسی پیدا كرد. تقدیس حكومت با كمر بستنش به اجرای احكام اسلام به دست آمدنی نیست. نیست چون گردن گذاشتن به قانون الهی وظیفهٌ هر مسلمان است و صرف انجام این وظیفه كسی (یا حكومتی) را كه به این كار همت گماشته تقدیس نمی­كند. این پیروی را می­توان به حساب ثواب گذاشت. هر فرد یا حكومتی می­تواند «ثوابكار» باشد ولی فرد یا حكومتی كه مدعی حكم راندن به نام اسلام و كسب مشروعیت از تقدس است می­باید «مقدس» باشد.

 

روحانیت

ممكن است برخی تصور كنند كه روحانیت می­تواند این حكومت را تقدیس كند ولی این كار هم ممكن نیست چون آن گروهی كه در اسلام به نادرست «روحانیت» نامیده می­شود در حقیقت مركب است از «علما» یعنی افرادی كه صلاحیت دخالت در امور مذهبی را از طریق تحصیل كسب كرده اند. «روحانیت» شیعه، اساساً و از بابت دگماتیك مطلقاً نه اشتراكی در تقدس دارد و نه اختیاری بر آن. خمینی هم كه با تئوری ولایت فقیهش بخش بزرگ اختیارات پیامبر و امامان رابه فقهای نظام تحویل داده بود، هیچگاه جرأت نكرد این گروه (یا حتی ولی فقیه) را در تقدس معصومان شریك سازد. او عملاً اختیارات مقدسین را صاحب شد ولی نتوانست تقدسی را كه منشأ این اختیارات است به فقها منتقل سازد. باید توجه داشت كه این گروه قادر به «تقدیس» چیز یا كسی نیست. البته حكومت نهایت استفاده را از یكی شمردن خود با روحانیت شیعه كرده كه قرار است از طریق شركت این گروه در انقلاب و پشتیبانی اش از نظامی كه از دل آن برآمده است، متحقق شده باشد. به هر حال باید یادآوری كرد كه هرچند «روحانیت» قادر به تقدیس نظام نیست مخالفتش با مقدس شمرده شدن آن می­تواند برای حكومت گران تمام شود و به همین دلیل است &